دخترِ مریخ
dokhtar.merikhi(at)gmail.com
۱۳۹۸ تیر ۱۶, یکشنبه
۱۳۹۸ خرداد ۱۴, سهشنبه
پیران چرب و چیل
امروز عصب سیاتیک دردناک و نبضدار را برداشتم و بردم استخر. صبح بود، وسط هفته و آفتاب بود. تابستان شده، تابستان ۲۵ درجهای. وسط هفته این وقت صبح معمولا پیرها میآیند استخر. جوانها سرکارند. کم پیش میآید که جوانترها بیایند. چند پیرزن و پیرمرد دور و بر استخر میپلکیدند که بعضی زوج بودند. یک زوج آمدند کنار عرض استخر، سمت قسمت کم عمق، بساط پهن کردند. مرد پایه چترشان را فرو کرد در آب استخر، قلقل پر از آب کردش. زن چتر را کوبید توی پایه، هی رفتند آمدند، مرتب کردند، توتفرنگی خودند، آب میوه خوردند، خندیدند، لباس عوض کردند، روی صندلیهای تختشو تابستانی حوله پهن کردند، همه را سر صبر و آرامش. زن پوست بدنش چروک بود. بیکنیای پوشیده بود که بالاتنهاش به پایینتنهاش بیربط بود. بالاتنهاش قشنگ بود، پر از پولکهای براق آبی نیلی بود. از اینکه آفتابسوخته و آرام بودند معلوم بود که کارشان همین صبور بودن و چتر نصب کردن و توتفرنگی خوردن در آفتاب است و خیلی کاری با شنا کردن ندارند.
من طول استخر را میرفتم و میآمد و دست و پا میزدم بلکه گیر و گور عصب سیاتیک را به آب بسپارم. زیر آب چندضلعیهای مواج را نگاه میکردم و روی آب پیران را. روبروی من طبق قرار همه استخرهای شهر یک ساعت سفید بود. بیش از نیم ساعت گذشته بود، من هنوز در لای موجهای آب خاطرات بچگی را مرور میکرد و این پیرزن و پیرمرد سر صبر آماده میشدند.
پیرزن دیگری توی آب شنای قورباغه میکرد که ۲ بیگودی بزرگ را لای موهایش چپانده بود. با پیرزنهای دیگر گپ میزد. به پیرمردی گفت که امروز سالگرد ازدواجش است. پیرمرد گفت: «چی؟ ۳۶ سال شده که ازدواج کردی؟ تو دختر به این جوونی! من که انقدر پیرم، ۳۷ ساله که ازدواج کرد.»
پیرزنان و پیرمردان چرب و چیل بودند. برای هم کرم ضدآفتاب میزدند و دستهایشان میلرزید و جان نداشت که رد سفید کرمها را خوب روی پوست یکدیگر پخش کنند.
مردی که هیکلش شبیه گلابی پخته بود، وسط آب بلاتکلیف ایستاده بود و سعی میکرد پاهایش را کمی کشش دهد. گلابی پخته خیلی جابهجا نمیشد. در طول یکساعت شاید به اندازه یک عرض استخر جابهجا شد.
وقتی رفتم دوش بگیرم، پیرزن بیگودی به سر هم آمد. بدنش حسابی قهوهای شده بود و جای مایواش به طرز بیقوارهای سفید بر تنش مانده بود. بیگودیهایش را در نمیآورد. زن یک لیف توری آبی داشت. هی مالاند به خودش تا تمام جانش پر از کف شد.
پیران چرب و چیل پیر بودند اما خوشحال. پیر بودند اما اهل بیرون رفتن و ورزش کردن و من به پیرهای ایرانی فکر کردم که در خانه نشستهاند و منتظرند یکی بیاید، مرگ بیاید و حتی به این فکر نمیکنند که هنوز انقدر پیر نشدهاند که نتوانند از زندگی لذت ببرند.
من طول استخر را میرفتم و میآمد و دست و پا میزدم بلکه گیر و گور عصب سیاتیک را به آب بسپارم. زیر آب چندضلعیهای مواج را نگاه میکردم و روی آب پیران را. روبروی من طبق قرار همه استخرهای شهر یک ساعت سفید بود. بیش از نیم ساعت گذشته بود، من هنوز در لای موجهای آب خاطرات بچگی را مرور میکرد و این پیرزن و پیرمرد سر صبر آماده میشدند.
پیرزن دیگری توی آب شنای قورباغه میکرد که ۲ بیگودی بزرگ را لای موهایش چپانده بود. با پیرزنهای دیگر گپ میزد. به پیرمردی گفت که امروز سالگرد ازدواجش است. پیرمرد گفت: «چی؟ ۳۶ سال شده که ازدواج کردی؟ تو دختر به این جوونی! من که انقدر پیرم، ۳۷ ساله که ازدواج کرد.»
پیرزنان و پیرمردان چرب و چیل بودند. برای هم کرم ضدآفتاب میزدند و دستهایشان میلرزید و جان نداشت که رد سفید کرمها را خوب روی پوست یکدیگر پخش کنند.
مردی که هیکلش شبیه گلابی پخته بود، وسط آب بلاتکلیف ایستاده بود و سعی میکرد پاهایش را کمی کشش دهد. گلابی پخته خیلی جابهجا نمیشد. در طول یکساعت شاید به اندازه یک عرض استخر جابهجا شد.
وقتی رفتم دوش بگیرم، پیرزن بیگودی به سر هم آمد. بدنش حسابی قهوهای شده بود و جای مایواش به طرز بیقوارهای سفید بر تنش مانده بود. بیگودیهایش را در نمیآورد. زن یک لیف توری آبی داشت. هی مالاند به خودش تا تمام جانش پر از کف شد.
پیران چرب و چیل پیر بودند اما خوشحال. پیر بودند اما اهل بیرون رفتن و ورزش کردن و من به پیرهای ایرانی فکر کردم که در خانه نشستهاند و منتظرند یکی بیاید، مرگ بیاید و حتی به این فکر نمیکنند که هنوز انقدر پیر نشدهاند که نتوانند از زندگی لذت ببرند.
زندگی ادامه دارد
مدتهاست که دست به قلم نبردهام. نه اینکه کلا چیزی ننویسم. هر روز میخوانم و مینویسم اما نیامدهام اینجا از حال و روزم بنویسم.
مدتی تحت استرس زیاد بودم و در مهدکودک خیلی خبر بود. دست تنها با پانزده شانزده بچه که از در و دیوار بالا میرفتند. فرمهایی که باید پر میشدند، برنامهریزی برای کارهای روزانه کلاس، مربیای که نبود و من باید جایش را پر میکردم و هزار کار دیگر.
پروژههای شخصی و تکالیف دانشگاه هم جلوی چشمم رژه میرفتند و بیپولی ته استرس یک قل دو قل بازی میکرد.
همه استرسها قلنبه شد و عین یک گردو از عصب سیاتیک سر درآورد و زد بیرون. بقیه پخش شد بین ریزش شدید مو، مشکلات قائدگی و عصب دندانی که دیگر آخرای عمرش بود.
الان بیش از یکماه شده که با درد عصب سیاتیک که هر روز بیشتر و بیشتر میشود، دست و پنجه نرم میکنم. درد کلافهام کرده و بعضی روزها حسابی یقهام را میگیرد. ۴ روزی است که دندان درد هم اضافهاش شده.
حالا سه هفتهای است که سر کار نرفتهام اما وقت نداشم سرم را بخارانم. دانشگاه رفتهام و در دو سه جلسه کاری شرکت کردهام. کارهای عقب افتاده، درسهای دانشگاه و پروژههای شخصی که تمامی ندارند و معلوم نیست کی به پول میرسند را انجام دادهام.
جنگل هر روز سبزتر و سبزتر میشود. تا پریروز هوا بین پاییز و بهار در رفت و آمد بود. از دیروز انگار تابستان شده. هوای حالی به حالی است. حالا که تابستان شده، همه از خانهها ریختهاند بیرون.
چند شب پیش رودَکها آمده بودند لای درختهای نزدیک خانه، سروشدا میکردند. چراغقوه انداختیم، چشمهایشان برق میزد، دو یا ۳ تا بودند. شاید هم بیشتر. هیجان داشتم و کمی هم ترس.
جراحی دندان هرچند زمانش خیلی کوتاه بود اما تا یک هفته درد و ورم داشت و آزاردهنده بود.
این روزها بیشتر حسهایم را حس میکنم، دارم یواشیواش با احساساتم ندار میشوم.
یکشنبه باید میرفتم دانشگاه، صبح که بیدار شدم خورشید داشت آرامآرام در آسمان بالا میآمد، نورش را از لای درختان جنگل از پشت پنجره میدیدم.
در طول حدود ۲ ماه از تونلی از مشکلات جسمی و بالا و پایینهای احساسی گذشتم. تا تونل اما روشن بود و من بالاخره رسیدم.
مدتی تحت استرس زیاد بودم و در مهدکودک خیلی خبر بود. دست تنها با پانزده شانزده بچه که از در و دیوار بالا میرفتند. فرمهایی که باید پر میشدند، برنامهریزی برای کارهای روزانه کلاس، مربیای که نبود و من باید جایش را پر میکردم و هزار کار دیگر.
پروژههای شخصی و تکالیف دانشگاه هم جلوی چشمم رژه میرفتند و بیپولی ته استرس یک قل دو قل بازی میکرد.
همه استرسها قلنبه شد و عین یک گردو از عصب سیاتیک سر درآورد و زد بیرون. بقیه پخش شد بین ریزش شدید مو، مشکلات قائدگی و عصب دندانی که دیگر آخرای عمرش بود.
الان بیش از یکماه شده که با درد عصب سیاتیک که هر روز بیشتر و بیشتر میشود، دست و پنجه نرم میکنم. درد کلافهام کرده و بعضی روزها حسابی یقهام را میگیرد. ۴ روزی است که دندان درد هم اضافهاش شده.
حالا سه هفتهای است که سر کار نرفتهام اما وقت نداشم سرم را بخارانم. دانشگاه رفتهام و در دو سه جلسه کاری شرکت کردهام. کارهای عقب افتاده، درسهای دانشگاه و پروژههای شخصی که تمامی ندارند و معلوم نیست کی به پول میرسند را انجام دادهام.
جنگل هر روز سبزتر و سبزتر میشود. تا پریروز هوا بین پاییز و بهار در رفت و آمد بود. از دیروز انگار تابستان شده. هوای حالی به حالی است. حالا که تابستان شده، همه از خانهها ریختهاند بیرون.
چند شب پیش رودَکها آمده بودند لای درختهای نزدیک خانه، سروشدا میکردند. چراغقوه انداختیم، چشمهایشان برق میزد، دو یا ۳ تا بودند. شاید هم بیشتر. هیجان داشتم و کمی هم ترس.
جراحی دندان هرچند زمانش خیلی کوتاه بود اما تا یک هفته درد و ورم داشت و آزاردهنده بود.
این روزها بیشتر حسهایم را حس میکنم، دارم یواشیواش با احساساتم ندار میشوم.
یکشنبه باید میرفتم دانشگاه، صبح که بیدار شدم خورشید داشت آرامآرام در آسمان بالا میآمد، نورش را از لای درختان جنگل از پشت پنجره میدیدم.
در طول حدود ۲ ماه از تونلی از مشکلات جسمی و بالا و پایینهای احساسی گذشتم. تا تونل اما روشن بود و من بالاخره رسیدم.
۱۳۹۷ بهمن ۱, دوشنبه
خوشبختی پشت شیشه بود
امروز خوشبختی چه ساده و نزدیک بود. در هوا موج میزد، غلت میزد، قِل میخورد، میرفت توی وجودم. نشسته بودم پشت پنجره رو به جنگل و درخت کاجِ پیر. برف میآمد، طوفان بود. من انگار در یک گوی بلورین بودم. طوفان برفها را پرواز میداد و میگرداند. برفها درشت بودند، همه با هم فرق داشتند و نقشهایشان پیدا بود. ساعتها در رویا بودم انگار، توی گوی بلورین که خوشبختی دربر گرفته بودش.
۱۳۹۷ آبان ۲۸, دوشنبه
برای مادری که رفت
درست یک هفته است که نیستی و من تنها ۳ روز است که از نبودنت خبر دارم. نبودنت عجیب است. انقدر همیشه بودهای، که اصلا نمیشود نباشی. تازه امروز توانستم بفهمم که دیگر نیستی، توانستم گریه کنم. امروز از تمام خاطراتم عبور کردی و رفتی توی قلبم و آنجا آرام نشستی. لبخند و چهرهات از جلوی چشمم محو نمیشود.
برف میبارد، برف با دانههای ریز. انگار دانههای برف، نبودنت را پررنگتر میکنند، پر سوزتر، عمیقتر و جای خالی آغوشت را معلومتر.
یک جوری مثل مادر دوم بودی برای من. موهای نرم و نازکت را که همیشه بالا میبستی و دستمالِ سری که میبستی خیلی دوست داشتم. دستمالهای رنگی با طرحهای ظریف.
هیچ کس دیگری برای من نبود که شبیه تو باشد یا من را به یاد تو بیندازد. تو برای من یک دانه بودی.
بیشتر خاطرات بچگیام توی گردنبند پروانهایات و بشقاب سفید ملامینی با خانههای سقف قرمز ذخیره شده.
عاشق گلهای یاس سفیدی بودم که از گلدان توی بالکن میچیدی و روی حفاظ چوبی شوفاز توی هال پخش میکردی. یاس را با تو میشناسم. همیشه آرزو داشتم مثل تو یک گلدان یاس در خانهام داشته باشم، گلهایش را بچینم و درست مثل تو بگذارم توی خانه.
همهاش از تو خاطرات خوش دارم. همیشه با احترام صحبت میکردی. در همه این سالها هیچوقت نشد، حرفی، متلکی، زخم زبانی، حرف ناخوشایندی یا دخالتی از تو بشنوم. با تو خیلی میخندیدم. یک آرامش و گاهی بیخیالی خوبی داشتی. بیشتر اوقات میخندیدی و پشت سر هم حرف میزدی و خاطره تعریف میکردی و قصه میگفتی. از خاطرات شیراز میگفتی و از زمانی که بچهها کوچک بودند. خیلی کم دیدم از زندگی یا از بچهها گله کنی. خیلی کم دیدم اشک بریزی. انگار زندگی را خیلی سخت نمیگرفتی. کاشکی بیشتر بهت گفته بودم که چقدر دوستت دارم.
از زندگی و کارهایم که میپرسیدی، دقیق گوش میدادی و سوال میکردی. هیچوقت با تو حس نکردم که کافی نیستم، که خوب نیستم، که عیب و ایرادی دارم.
بامزه بودی. گاهی زبان خودت را برای بیان چیزها داشتی. گاهی وقتی میخواستی بگویی کوچک، لبهایت را غنچه می کردی، انگشتهایت را جمع میکردی و بالا میآوردی و میگفتی کوچولو.
برایم فال قهوه میگرفتی، میگفتی بالای یک بلندی ایستادهای و همه دارند تشویقت میکنند یا میگفتی یک خبر خوش به تو میرسد یا میگفتی داری مثل یک ستاره میدرخشی، داری میرقص، چه رقصی هم میکنی...
گاهی شبهای یلدا انار دانه شده میخوردیم و ساعتها کنار هم مینشستیم و حرف میزدیم و میخندیدیم.
وقتی خانه شما میخوابیدم، برایم یک بالشت کوچک میآوردی که شبها بغلش کنم و خوب بخوابم. گاهی مثل بچگیها لوسم میکردی، میگفتی بیا برایت سوپ جو پختهام، یا برایم پفک میآوردی.
هر وقت مادرم نبود، تو بودی. اگر سفر بود، اگر مریض بود، اگر بیمارستان بود، تو بودی. تو همیشه بودی. حتی اگر مدتی نمیدیدمت، یا صدایت را نمیشنیدم، بودی، حضور داشتی.
چطور میشود نباشی که بچهام را بغل کنی، بعد انگشتهایت را جمع کنی، لبهایت را غنچه کنی و بگویی کوچولو و نازِ؟ چطور میشود نیایی خانهام؟ گفتی که میآیی؟ پس کجا رفتی؟
از دیروز هی چشمانم را میبندم، هی تصور میکنم نبودنت را، هی میبینم بودنت را که از من عبور میکند. هی مرورت میکنم. خیلی حرفهای ناگفته دارم. آمدم سفر قبلش ندیدمت، صدایت را نشنیدم. کاش نرفته بودی...
برف میبارد، برف با دانههای ریز. انگار دانههای برف، نبودنت را پررنگتر میکنند، پر سوزتر، عمیقتر و جای خالی آغوشت را معلومتر.
یک جوری مثل مادر دوم بودی برای من. موهای نرم و نازکت را که همیشه بالا میبستی و دستمالِ سری که میبستی خیلی دوست داشتم. دستمالهای رنگی با طرحهای ظریف.
هیچ کس دیگری برای من نبود که شبیه تو باشد یا من را به یاد تو بیندازد. تو برای من یک دانه بودی.
بیشتر خاطرات بچگیام توی گردنبند پروانهایات و بشقاب سفید ملامینی با خانههای سقف قرمز ذخیره شده.
عاشق گلهای یاس سفیدی بودم که از گلدان توی بالکن میچیدی و روی حفاظ چوبی شوفاز توی هال پخش میکردی. یاس را با تو میشناسم. همیشه آرزو داشتم مثل تو یک گلدان یاس در خانهام داشته باشم، گلهایش را بچینم و درست مثل تو بگذارم توی خانه.
همهاش از تو خاطرات خوش دارم. همیشه با احترام صحبت میکردی. در همه این سالها هیچوقت نشد، حرفی، متلکی، زخم زبانی، حرف ناخوشایندی یا دخالتی از تو بشنوم. با تو خیلی میخندیدم. یک آرامش و گاهی بیخیالی خوبی داشتی. بیشتر اوقات میخندیدی و پشت سر هم حرف میزدی و خاطره تعریف میکردی و قصه میگفتی. از خاطرات شیراز میگفتی و از زمانی که بچهها کوچک بودند. خیلی کم دیدم از زندگی یا از بچهها گله کنی. خیلی کم دیدم اشک بریزی. انگار زندگی را خیلی سخت نمیگرفتی. کاشکی بیشتر بهت گفته بودم که چقدر دوستت دارم.
از زندگی و کارهایم که میپرسیدی، دقیق گوش میدادی و سوال میکردی. هیچوقت با تو حس نکردم که کافی نیستم، که خوب نیستم، که عیب و ایرادی دارم.
بامزه بودی. گاهی زبان خودت را برای بیان چیزها داشتی. گاهی وقتی میخواستی بگویی کوچک، لبهایت را غنچه می کردی، انگشتهایت را جمع میکردی و بالا میآوردی و میگفتی کوچولو.
برایم فال قهوه میگرفتی، میگفتی بالای یک بلندی ایستادهای و همه دارند تشویقت میکنند یا میگفتی یک خبر خوش به تو میرسد یا میگفتی داری مثل یک ستاره میدرخشی، داری میرقص، چه رقصی هم میکنی...
گاهی شبهای یلدا انار دانه شده میخوردیم و ساعتها کنار هم مینشستیم و حرف میزدیم و میخندیدیم.
وقتی خانه شما میخوابیدم، برایم یک بالشت کوچک میآوردی که شبها بغلش کنم و خوب بخوابم. گاهی مثل بچگیها لوسم میکردی، میگفتی بیا برایت سوپ جو پختهام، یا برایم پفک میآوردی.
هر وقت مادرم نبود، تو بودی. اگر سفر بود، اگر مریض بود، اگر بیمارستان بود، تو بودی. تو همیشه بودی. حتی اگر مدتی نمیدیدمت، یا صدایت را نمیشنیدم، بودی، حضور داشتی.
چطور میشود نباشی که بچهام را بغل کنی، بعد انگشتهایت را جمع کنی، لبهایت را غنچه کنی و بگویی کوچولو و نازِ؟ چطور میشود نیایی خانهام؟ گفتی که میآیی؟ پس کجا رفتی؟
از دیروز هی چشمانم را میبندم، هی تصور میکنم نبودنت را، هی میبینم بودنت را که از من عبور میکند. هی مرورت میکنم. خیلی حرفهای ناگفته دارم. آمدم سفر قبلش ندیدمت، صدایت را نشنیدم. کاش نرفته بودی...
۱۳۹۷ آبان ۱۱, جمعه
رنگهای بدنم
وقتی کسی مرا رها میکند، چنگ میاندازم در هوا اما نمیگیرمش. دوباره و دوباره چنگ میاندازم. خشمگین میشوم، مشت و لگد میاندازم.
حالی دارم که انگار رنگش بنفش است، بنفش متمایل به سرمهای، رنگ رگهای بیرون زدهی دست یا گردن. قرمز تیره است، رنگ فریاد، رنگ عربده.
رها که میشوم، وِل میشوم در هوا، انگار که میروم پایین اما به زمین نمیرسم.
رهاشدن، رگهای گردنم را سفت میکند، فریاد در گلویم میشکند، لبههای تیزش رگهای گردنم را میبُرد.
درد میپیچد در قفسهی سینهام، از پایین میرود به سمت شکمم، از بالا به سمت گردنم همه چیز به گردن لعنتی میرسد. انگار که ترس از خفگی داشته باشم.
رها بودن و آرامش داشتن زرد مایل به سبز است، رنگ لکههای نور خورشید که از لای درختها روی صورتم میافتند. بوی علف میدهد. علفِ تازه کوتاه شده. بوی جنگل میدهد، بوی دفترهای نو، سوپ گوجه، چوبهای خیس.
آزادی رنگش سبز است، به رنگ علفها، به رنگ جوانههای تازه سبز شده. آبی است به رنگ کوتآسور و دانوب. سفید است به رنگِ واحهی سنتورینی.
این سبز و زردها، سفید و آبیها میروند توی وجودم، جاری میشوند، سرازیر میشوند توی رگهایم، بنفشها و قرمزها را میکشند بیرون. میاندازند توی جوی آب. آب میبردشان به دوردستها.
شاید که دیگر جای فریاد، درد نکند در گلویم، یا رگهای گردنم سفت نگیرند و درد شاید رخت برببندد از بدنم.
۱۳۹۷ آبان ۶, یکشنبه
خوشبختی
خوشبختی وقتی بود که زمستان روی بخاری ارج قهوهای شلغم میپخت و بویش توی خانه میپیچید و به خانه گرما میداد و ما در کنار هم بودیم و نمیدانستیم که خوشبختیم، در هنگام جنگ هم میشود خوشبخت بود.
هنوز هم وقتی بوی شلغم پخته که درخانه میپیچد و آمدن زمستان را خبر میدهد بوی خوشبختی میآید.
خوشبختی آن کلیدی بود که یک همکار خارجی داد برای داشتن یک فضای کار مجانی و اعتماد پشت آن کلید، عمق خوشبختی بود.
خوشبختی در تمام رگهایم بود وقتی در کوچههای پر بادِ سنتورینی قدم برمیداشتم و رنگهای سفید و آبی را نفس میکشیدم در عمق وجودم.
خوشبختی را دو هفته پیش خوردم. وقتی راتاتوی را در دهانم گذاشتم. هر قاشقش انقدر خوشمزه بود، انقدر قلبم را گرم میکرد و به تمام وجودم مینشست که مزه خوشبختی تمام و کمال را میداد.
خوشبختی وقتی بود که عاشق بودم و روی هوا راه میرفتم و فکر میکردم خوشبختی و عاشقی دارز است و نبود.
خوشبختی وقتی است که دوستی را که خیلی دوست دارم، دوباره میبینم و محکم و حسابی فشارش میدهم. انقدر که انگار وجودمان درهم فرو رفته باشد و بویش میکنم.
خوشبختی داشتن دوستانی است که حرفایت را خوب گوش میدهند، کمک و حمایتت میکنند و تو را همانطور که هستی دوست دارند.
خوشبختی شنیدن آن آهنگ ترکی یا فرنسوی است که نمیفهمم چه میگوید اما حس میکنم از عشق میگوید یا از یک چیز خوب و ۲۰ بار پشت هم گوش میدهمش.
خوشبختی شنیدن آن لالایی ارمنی یا لَکی است که با آن خوابم میبرد شاید یا حتی شاید یک دوست را بتوانم با آن به خواب و آرامش دعوت کنم.
خوشبختی وقتی است که طوفان شدید است، باد زوزه میکشد و باران به شیشه میکوبد اما من به ریسهچراغهای کریسمس فکر میکنم، به گرما، به شیرینیهای زنجبیلی و دارچینی که بویش در بازارچههای چوبی کریسمس میپیچد و نوشیدنیهای گرم. و همه اینها که من را میبرد به قصهها، پیش گوزنها و سورتمه بابانوئل و سرزمین آرزوهای برآورده شده.
یک تکه از خوشبختی اما همیشه توی کفشهای باله پنهان شده.
هنوز هم وقتی بوی شلغم پخته که درخانه میپیچد و آمدن زمستان را خبر میدهد بوی خوشبختی میآید.
خوشبختی آن کلیدی بود که یک همکار خارجی داد برای داشتن یک فضای کار مجانی و اعتماد پشت آن کلید، عمق خوشبختی بود.
خوشبختی در تمام رگهایم بود وقتی در کوچههای پر بادِ سنتورینی قدم برمیداشتم و رنگهای سفید و آبی را نفس میکشیدم در عمق وجودم.
خوشبختی را دو هفته پیش خوردم. وقتی راتاتوی را در دهانم گذاشتم. هر قاشقش انقدر خوشمزه بود، انقدر قلبم را گرم میکرد و به تمام وجودم مینشست که مزه خوشبختی تمام و کمال را میداد.
خوشبختی وقتی بود که عاشق بودم و روی هوا راه میرفتم و فکر میکردم خوشبختی و عاشقی دارز است و نبود.
خوشبختی وقتی است که دوستی را که خیلی دوست دارم، دوباره میبینم و محکم و حسابی فشارش میدهم. انقدر که انگار وجودمان درهم فرو رفته باشد و بویش میکنم.
خوشبختی داشتن دوستانی است که حرفایت را خوب گوش میدهند، کمک و حمایتت میکنند و تو را همانطور که هستی دوست دارند.
خوشبختی شنیدن آن آهنگ ترکی یا فرنسوی است که نمیفهمم چه میگوید اما حس میکنم از عشق میگوید یا از یک چیز خوب و ۲۰ بار پشت هم گوش میدهمش.
خوشبختی شنیدن آن لالایی ارمنی یا لَکی است که با آن خوابم میبرد شاید یا حتی شاید یک دوست را بتوانم با آن به خواب و آرامش دعوت کنم.
خوشبختی وقتی است که طوفان شدید است، باد زوزه میکشد و باران به شیشه میکوبد اما من به ریسهچراغهای کریسمس فکر میکنم، به گرما، به شیرینیهای زنجبیلی و دارچینی که بویش در بازارچههای چوبی کریسمس میپیچد و نوشیدنیهای گرم. و همه اینها که من را میبرد به قصهها، پیش گوزنها و سورتمه بابانوئل و سرزمین آرزوهای برآورده شده.
یک تکه از خوشبختی اما همیشه توی کفشهای باله پنهان شده.
۱۳۹۷ مهر ۲۳, دوشنبه
غم، باله و نبودن
دیشب دوباره نشستم فیلم بیلی الیوت را دیدم. خیلی دوستش دارم. من را یاد علاقه درونیام به باله می اندازد. یک جوری حال درونم را خوب میکند. باعث میشود باله را دوباره در بدنم حس کنم.
امروز دوباره کلاس رقص داشتم. رقص مکزیکی قبیلهای، یک حالی از زمان انسانهای اولیه دارد. غم داشتم ولی. خودم را توی کلاس بیشتر میکشاندم که با بقیه هماهنگ باشم. چون رقص گروهی است و در نهایت یک اجرا دارد که دو هفته دیگر است. غم نمی گذاشت متمرکز باشم. اما نیاز داشتم به حرکت. حدود یک ساعت خودم را بیشتر کشاندم تا واقعا برقصم، حضور نداشتم، به دوردست نگاه میکردم و به حس خالی بودن درونم و به غم فکر میکردم. دوباره یک دوست به من این حس را داده که خوب و کافی نیستم و این برای من خیلی حس بدی است. بالاخره حرکتی انجام دادیم که به نظرم بامزه بود و باعث شد کمی بیرون بیام از غم.
بعد انگار که فیلم دیشب رفته باشد توی جلدم، پنجههای پاهایم را کشیدم و چند حرکت باله انجام دادم، چشمانم رابستم، گذاشتم باله شفایم دهد، در تنم جاری شود. تصور کردم کفشهای صورتی بالهام را پوشیدهام و کششها را تمرین میکنم.
خیلی وقتها دلم میخواست بیلی الویت توی من بود. نمیدانم چه چیزی باعث میشود که با این همه عشق به باله، مثل او نباشم که حتی در رختخواب و حمام هم باله از او دور نمیشد.
توی کلاس یک نفر عطر بوی خواهرم را میداد. من با بو سفر میکنم. با این بو سفر کردم به ملافههای تمیز و اتوکشیده، ظرفهای تمیز براق، کمدهای مرتب، به نظم و قانون و نزدیک بودن به خواهرم، به بویی که هرچد بوی همین عطر بود، اما بوی متفاوتی بود. این بو بوی کسی بود که یک روز نزدیک بود و دیگر نیست، حتی دور هم نیست، فقط نیست. هنوز بعد از یک سال و نیم فکر میکنم آدم چطور میتواند به این راحتی یک روز تصمیم بگیرد که نباشد و محو شود از زندگی دیگری؟!
امروز دوباره کلاس رقص داشتم. رقص مکزیکی قبیلهای، یک حالی از زمان انسانهای اولیه دارد. غم داشتم ولی. خودم را توی کلاس بیشتر میکشاندم که با بقیه هماهنگ باشم. چون رقص گروهی است و در نهایت یک اجرا دارد که دو هفته دیگر است. غم نمی گذاشت متمرکز باشم. اما نیاز داشتم به حرکت. حدود یک ساعت خودم را بیشتر کشاندم تا واقعا برقصم، حضور نداشتم، به دوردست نگاه میکردم و به حس خالی بودن درونم و به غم فکر میکردم. دوباره یک دوست به من این حس را داده که خوب و کافی نیستم و این برای من خیلی حس بدی است. بالاخره حرکتی انجام دادیم که به نظرم بامزه بود و باعث شد کمی بیرون بیام از غم.
بعد انگار که فیلم دیشب رفته باشد توی جلدم، پنجههای پاهایم را کشیدم و چند حرکت باله انجام دادم، چشمانم رابستم، گذاشتم باله شفایم دهد، در تنم جاری شود. تصور کردم کفشهای صورتی بالهام را پوشیدهام و کششها را تمرین میکنم.
خیلی وقتها دلم میخواست بیلی الویت توی من بود. نمیدانم چه چیزی باعث میشود که با این همه عشق به باله، مثل او نباشم که حتی در رختخواب و حمام هم باله از او دور نمیشد.
توی کلاس یک نفر عطر بوی خواهرم را میداد. من با بو سفر میکنم. با این بو سفر کردم به ملافههای تمیز و اتوکشیده، ظرفهای تمیز براق، کمدهای مرتب، به نظم و قانون و نزدیک بودن به خواهرم، به بویی که هرچد بوی همین عطر بود، اما بوی متفاوتی بود. این بو بوی کسی بود که یک روز نزدیک بود و دیگر نیست، حتی دور هم نیست، فقط نیست. هنوز بعد از یک سال و نیم فکر میکنم آدم چطور میتواند به این راحتی یک روز تصمیم بگیرد که نباشد و محو شود از زندگی دیگری؟!
۱۳۹۷ مهر ۱۸, چهارشنبه
دلتنگی
دل باید کسی درش باشد که تنگ بشود. دلتنگی اینجوری است که وقتی مدتی کسانی را که دوستشان داری نمیبینی یا وقتی عکسشان یا فیلمشان را میبینی، قلبت فشرده میشود از نبودنشان، از جای خالیشان. قلبت هی فشرده میشود تا بتواند آنها را بغل کند و بفشارد. اینطوری میشود که قلبت درد میگیرد. چون کسی تویش هست که فشرده میشود. اگر خالی بود که اصلا درد نمیگرفت، اصلا فشرده نمیشد. همینطوری میتپید. فقط خون را پمپ میکرد.
۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه
عروسک چشم دکمهای
چندی پیش بهطور اتفاقی از مقابل کتابفروشیای گذشتم. جای دوری بود. جایی نبود که قبلا مسیرم افتاده باشد. جایش را به خاطر سپردم و بار دیگری به آنجا سر زدم. کتابها را بررسی کردم، محیطش را دیدم و دلم خواست باز هم به آنجا سر بزنم.
بعد از بارها سر زدن به آنجا، متوجه شدم عروسکی پشت ویترین است. دیدم و گذشتم. عروسک نگاهم نمیکرد. سرد و بیاعتنا بود انگار. روزی نگاهم با چشمان دکمهای عروسک گره خورد. دیدم عروسک قشنگی است، ته چشمانش انگار خرسکی نرم و پشمالو نشسته باشد و صورتش مهربان است. هر بار چیزهای بیشتری از عروسک دیدم. دیدم موهایش فلفلنمکی است. لباس هایش ظریف و قشنگاند، پر از رنگهای زیبا. تورهای دور لباسش، از قشنگترین تورهایی هستند که دیدهام.
یواش یواش کمتر به کتابها سر میزدم و بیشتر به عروسک. اصلا چرا آنجا بود؟ کتابفروشی که عروسک نمیفروخت. بعد از مدتی آن محل و کتابفروشی پاتوقم شد. عروسک همچنان بود و من همچنان هر بار نگاهش میکردم. ساعتها در کتابفروشی مینشستم، کتاب میخواندم و کار میکردم و به عروسک نگاه میکردم.
مدتها گذشت. شبیه آن عروسک را هیچجا ندیدم. فکر کردم دلم میخواهد آن عروسک را داشته باشم. بگذارمش توی کتابخانه خودم. هر روز به چشمهای دکمهایاش نگاه کنم، موهای فلفلنمکی اش را مرتب کنم، آنها را ببافم یا گلسرهای گُلگُلی بهشان بزنم.
یک روز کتابخانهام را تمیز و مرتب کردم، کتابهای خیلی خوب و زیبا را چیدم جلوتر، یک جا را خالی گذاشتم برای عروسک، خانه گرم و نرمی برایش درست کردم و خوشحال به کتابفروشی رفتم که عروسک را با خودم به خانه بیاورم. اما عروسک اصلا فروشی نبود.
خسته و ناامید برگشتم خانه. و من ماندم و جای خالی عروسک در کتابخانهام و خانهای که برایش ساخته بودم...
بعد از بارها سر زدن به آنجا، متوجه شدم عروسکی پشت ویترین است. دیدم و گذشتم. عروسک نگاهم نمیکرد. سرد و بیاعتنا بود انگار. روزی نگاهم با چشمان دکمهای عروسک گره خورد. دیدم عروسک قشنگی است، ته چشمانش انگار خرسکی نرم و پشمالو نشسته باشد و صورتش مهربان است. هر بار چیزهای بیشتری از عروسک دیدم. دیدم موهایش فلفلنمکی است. لباس هایش ظریف و قشنگاند، پر از رنگهای زیبا. تورهای دور لباسش، از قشنگترین تورهایی هستند که دیدهام.
یواش یواش کمتر به کتابها سر میزدم و بیشتر به عروسک. اصلا چرا آنجا بود؟ کتابفروشی که عروسک نمیفروخت. بعد از مدتی آن محل و کتابفروشی پاتوقم شد. عروسک همچنان بود و من همچنان هر بار نگاهش میکردم. ساعتها در کتابفروشی مینشستم، کتاب میخواندم و کار میکردم و به عروسک نگاه میکردم.
مدتها گذشت. شبیه آن عروسک را هیچجا ندیدم. فکر کردم دلم میخواهد آن عروسک را داشته باشم. بگذارمش توی کتابخانه خودم. هر روز به چشمهای دکمهایاش نگاه کنم، موهای فلفلنمکی اش را مرتب کنم، آنها را ببافم یا گلسرهای گُلگُلی بهشان بزنم.
یک روز کتابخانهام را تمیز و مرتب کردم، کتابهای خیلی خوب و زیبا را چیدم جلوتر، یک جا را خالی گذاشتم برای عروسک، خانه گرم و نرمی برایش درست کردم و خوشحال به کتابفروشی رفتم که عروسک را با خودم به خانه بیاورم. اما عروسک اصلا فروشی نبود.
خسته و ناامید برگشتم خانه. و من ماندم و جای خالی عروسک در کتابخانهام و خانهای که برایش ساخته بودم...
۱۳۹۷ مهر ۷, شنبه
بچه خوشحال بود
دیشب در خیالم برای بچه کتاب میخواندم. پسرک موهایش لخت بود، ظریف و خیلی نرم. درست مثل موهای پسر همسایه. سه ساله بود شاید. موهایش را نوازش میکردم. خوشحال بود و این همه چیزی است که من میخواهم.
خوب است مثل حسن خوش سروزبان باشد و تندتند نقاشی بکشد و بامزه حرف بزند، مثل آوش لطیف باشد و پر از عشق، دست بیندازد گردنم.
کدام کلاس باله اسمش را بنویسم؟ کدام مهدکودک برود؟ به اندازه کافی مستقل هست که اگر من نبودم و زمین خورد، خودش بلند شود، لباسهایش را بتکاند و به راهش ادامه دهد؟
دخترک چی؟ چقدر قوی است؟ چقدر عاشق است؟ چقدر خوشحال است؟ چقدر خودش را دوست دارد؟
یاد الکساندرو و کامیلا افتادم که دو ماهی مادرشان بود. واقعا مثل مادر. از طبقه پایین میآمدم بالا پیششان. با کلی پریشانی و حال بد. همه را بقچه میکردم می گذاشتم پشت در، با عشق میرفتم تو سراغشان. پارک میبردمشان، موزه و گردش. باهم عشق میکردیم. چقدر به من وابسته شدند و من به آنها. چقدر پسرک بامزه بود. به ۳ زبان قروقاطی حرف می زد. حرفهای من را خوب می فهمید اما به زبانی که میفهمید جواب نمیداد. باهم عشق میکردیم. هیچوقت باهم مشکلی پیدا نکردیم. شبها که میخواستم بخوابانمشان، سه تایی میرفتیم توی تخت، سایهبازی میکردیم، میخندیدیم، پسرک شلوارش را سرش می کشید و سهتایی غش میکردیم از خنده. بعد دو طرف من خوابشان میبرد. پدرومادر میآمدند و بچههای خوابِ خوشحال را تحویل میگرفتند.
این ها را مینویسم، اشک میریزم و نگرانم که چقدر قدرت دارم برای اینکه مادر خوبی باشم؟
خوب است مثل حسن خوش سروزبان باشد و تندتند نقاشی بکشد و بامزه حرف بزند، مثل آوش لطیف باشد و پر از عشق، دست بیندازد گردنم.
کدام کلاس باله اسمش را بنویسم؟ کدام مهدکودک برود؟ به اندازه کافی مستقل هست که اگر من نبودم و زمین خورد، خودش بلند شود، لباسهایش را بتکاند و به راهش ادامه دهد؟
دخترک چی؟ چقدر قوی است؟ چقدر عاشق است؟ چقدر خوشحال است؟ چقدر خودش را دوست دارد؟
یاد الکساندرو و کامیلا افتادم که دو ماهی مادرشان بود. واقعا مثل مادر. از طبقه پایین میآمدم بالا پیششان. با کلی پریشانی و حال بد. همه را بقچه میکردم می گذاشتم پشت در، با عشق میرفتم تو سراغشان. پارک میبردمشان، موزه و گردش. باهم عشق میکردیم. چقدر به من وابسته شدند و من به آنها. چقدر پسرک بامزه بود. به ۳ زبان قروقاطی حرف می زد. حرفهای من را خوب می فهمید اما به زبانی که میفهمید جواب نمیداد. باهم عشق میکردیم. هیچوقت باهم مشکلی پیدا نکردیم. شبها که میخواستم بخوابانمشان، سه تایی میرفتیم توی تخت، سایهبازی میکردیم، میخندیدیم، پسرک شلوارش را سرش می کشید و سهتایی غش میکردیم از خنده. بعد دو طرف من خوابشان میبرد. پدرومادر میآمدند و بچههای خوابِ خوشحال را تحویل میگرفتند.
این ها را مینویسم، اشک میریزم و نگرانم که چقدر قدرت دارم برای اینکه مادر خوبی باشم؟
اشتراک در:
پستها (Atom)
نقل مکان وبلاگ
https://dokhtaremerikh.home.blog
-
امروز عصب سیاتیک دردناک و نبضدار را برداشتم و بردم استخر. صبح بود، وسط هفته و آفتاب بود. تابستان شده، تابستان ۲۵ درجهای. وسط هفته این وقت...
-
وقتی کسی مرا رها میکند، چنگ میاندازم در هوا اما نمیگیرمش. دوباره و دوباره چنگ میاندازم. خشمگین میشوم، مشت و لگد میاندازم. حالی دارم ...