۱۳۹۷ آبان ۶, یکشنبه

خوشبختی

خوشبختی وقتی بود که زمستان روی بخاری ارج قهوه‌ای شلغم می‌پخت و بویش توی خانه می‌پیچید و به خانه گرما می‌داد و ما در کنار هم بودیم و نمی‌دانستیم که خوشبختیم، در هنگام جنگ هم می‌شود خوشبخت بود.
هنوز هم وقتی بوی شلغم پخته که درخانه می‌پیچد و آمدن زمستان را خبر می‌دهد بوی خوشبختی می‌آید.
خوشبختی آن کلیدی بود که یک همکار خارجی داد برای داشتن یک فضای کار مجانی و اعتماد پشت آن کلید، عمق خوشبختی بود.
خوشبختی در تمام رگ‌هایم بود وقتی در کوچه‌های پر بادِ سنتورینی قدم برمی‌داشتم و رنگ‌های سفید و آبی را نفس می‌کشیدم در عمق وجودم.
خوشبختی را دو هفته پیش خوردم. وقتی راتاتوی را در دهانم گذاشتم. هر قاشقش انقدر خوشمزه بود، انقدر قلبم را گرم می‌کرد و به تمام وجودم می‌نشست که مزه خوشبختی تمام و کمال را می‌داد.

خوشبختی وقتی بود که عاشق بودم و روی هوا راه می‌رفتم و فکر می‌کردم خوشبختی و عاشقی دارز است و نبود.
خوشبختی وقتی است که دوستی را که خیلی دوست دارم، دوباره می‌بینم و محکم و حسابی فشارش می‌دهم. انقدر که انگار وجودمان درهم فرو رفته باشد و بویش می‌کنم.
خوشبختی داشتن دوستانی است که حرفایت را خوب گوش می‌دهند، کمک و حمایتت می‌کنند و تو را همان‌طور که هستی دوست دارند.
خوشبختی شنیدن آن آهنگ ترکی یا فرنسوی است که نمی‌فهمم چه می‌گوید اما حس می‌کنم از عشق می‌گوید یا از یک چیز خوب و ۲۰ بار پشت هم گوش می‌دهمش.
خوشبختی شنیدن آن لالایی ارمنی یا لَکی است که با آن خوابم می‌برد شاید یا حتی شاید یک دوست را بتوانم با آن به خواب و آرامش دعوت کنم.
خوشبختی وقتی است که طوفان شدید است، باد زوزه می‌کشد و باران به شیشه می‌کوبد اما من به ریسه‌چراغ‌های کریسمس فکر می‌کنم، به گرما، به شیرینی‌های زنجبیلی و دارچینی که بویش در بازارچه‌های چوبی کریسمس می‌پیچد و نوشیدنی‌های گرم. و همه این‌ها که من را می‌برد به قصه‌ها، پیش گوزن‌ها و سورتمه بابانوئل و سرزمین آرزوهای برآورده شده.

یک تکه از خوشبختی اما همیشه توی کفش‌های باله پنهان شده.

۱۳۹۷ مهر ۲۳, دوشنبه

غم، باله و نبودن

دیشب دوباره نشستم فیلم بیلی الیوت را دیدم. خیلی دوستش دارم. من را یاد علاقه درونی‌ام به باله می اندازد. یک جوری حال درونم را خوب می‌کند. باعث می‌شود باله را دوباره در بدنم حس کنم.
امروز دوباره کلاس رقص داشتم. رقص مکزیکی قبیله‌ای، یک حالی از زمان انسان‌های اولیه دارد. غم داشتم ولی. خودم را توی کلاس بیشتر می‌کشاندم که با بقیه هماهنگ باشم. چون رقص گروهی است و در نهایت یک اجرا دارد که دو هفته دیگر است. غم نمی گذاشت متمرکز باشم. اما نیاز داشتم به حرکت. حدود یک ساعت خودم را بیشتر کشاندم تا واقعا برقصم، حضور نداشتم، به دوردست نگاه می‌کردم و به حس خالی بودن درونم و به غم فکر می‌کردم. دوباره یک دوست به من این حس را داده که خوب و کافی نیستم و این برای من خیلی حس بدی است. بالاخره حرکتی انجام دادیم که به نظرم بامزه بود و باعث شد کمی بیرون بیام از غم. 
بعد انگار که فیلم دیشب رفته باشد توی جلدم، پنجه‌های پاهایم را کشیدم و چند حرکت باله انجام دادم، چشمانم رابستم، گذاشتم باله شفایم دهد، در تنم جاری شود. تصور کردم کفش‌های صورتی‌ باله‌ام را پوشیده‌ام و کشش‌ها را تمرین می‌کنم.
خیلی وقت‌ها دلم می‌خواست بیلی الویت توی من بود. نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شود که با این همه عشق به باله، مثل او نباشم که حتی در رختخواب و حمام هم باله از او دور نمی‌شد.
توی کلاس یک نفر عطر بوی خواهرم را می‌داد. من با بو سفر می‌کنم. با این بو سفر کردم به ملافه‌های تمیز و اتوکشیده، ظرف‌های تمیز براق، کمدهای مرتب، به نظم و قانون و نزدیک بودن به خواهرم، به بویی که هرچد بوی همین عطر بود، اما بوی متفاوتی بود. این بو بوی کسی بود که یک روز نزدیک بود و دیگر نیست، حتی دور هم نیست، فقط نیست. هنوز بعد از یک سال و نیم فکر می‌کنم آدم چطور می‌تواند به این راحتی یک روز تصمیم بگیرد که نباشد و محو شود از زندگی دیگری؟!

۱۳۹۷ مهر ۱۸, چهارشنبه

دلتنگی

دل باید کسی درش باشد که تنگ بشود. دلتنگی اینجوری است که وقتی مدتی کسانی را که دوستشان داری نمی‌بینی یا وقتی عکسشان یا فیلمشان را می‌بینی، قلبت فشرده می‌شود از نبودنشان، از جای خالی‌شان. قلبت هی فشرده می‌شود تا بتواند آن‌ها را بغل کند و بفشارد. این‌طوری می‌شود که قلبت درد می‌گیرد. چون کسی تویش هست که فشرده می‌شود. اگر خالی بود که اصلا درد نمی‌گرفت، اصلا فشرده نمی‌شد. همین‌طوری می‌تپید. فقط خون را پمپ می‌کرد.

۱۳۹۷ مهر ۱۵, یکشنبه

عروسک چشم‌ دکمه‌ای‌

چندی پیش به‌طور اتفاقی از مقابل کتاب‌فروشی‌ای گذشتم. جای دوری بود. جایی نبود که قبلا مسیرم افتاده باشد. جایش را به خاطر سپردم و بار دیگری به آن‌جا سر زدم. کتاب‌ها را بررسی کردم، محیطش را دیدم و دلم خواست باز هم به آن‌جا سر بزنم. 
بعد از بارها سر زدن به آن‌جا، متوجه شدم عروسکی پشت ویترین است. دیدم و گذشتم. عروسک نگاهم نمی‌کرد. سرد و بی‌اعتنا بود انگار. روزی نگاهم با چشمان دکمه‌ای عروسک گره خورد. دیدم عروسک قشنگی است، ته چشمانش انگار خرسکی نرم و پشمالو نشسته باشد و صورتش مهربان است. هر بار چیزهای بیشتری از عروسک دیدم. دیدم موهایش فلفل‌نمکی است. لباس هایش ظریف و قشنگ‌اند، پر از رنگ‌های زیبا. تورهای دور لباسش، از قشنگترین تورهایی هستند که دیده‌ام. 
یواش یواش کمتر به کتاب‌ها سر می‌زدم و بیشتر به عروسک. اصلا چرا آن‌جا بود؟ کتاب‌فروشی که عروسک نمی‌فروخت. بعد از مدتی آن محل و کتاب‌فروشی پاتوقم شد. عروسک همچنان بود و من همچنان هر بار نگاهش می‌کردم. ساعت‌ها در کتاب‌فروشی می‌نشستم، کتاب می‌خواندم و کار می‌کردم و به عروسک نگاه می‌کردم.
مدت‌ها گذشت. شبیه آن عروسک را هیچ‌جا ندیدم. فکر کردم دلم می‌خواهد آن عروسک را داشته باشم. بگذارمش توی کتابخانه خودم. هر روز به چشم‌های دکمه‌ای‌اش نگاه کنم، موهای فلفل‌نمکی اش را مرتب کنم، آن‌ها را ببافم یا گل‌سرهای گُل‌گُلی بهشان بزنم. 
یک روز کتابخانه‌ام را تمیز و مرتب کردم، کتاب‌های خیلی خوب و زیبا را چیدم جلوتر، یک جا را خالی گذاشتم برای عروسک، خانه گرم و نرمی برایش درست کردم و خوشحال به کتاب‌فروشی رفتم که عروسک را با خودم به خانه بیاورم. اما عروسک اصلا فروشی نبود. 
خسته و ناامید برگشتم خانه. و من ماندم و جای خالی عروسک در کتابخانه‌ام و خانه‌ای که برایش ساخته بودم...

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog