۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

از وقتی آمده ام

از وقتی آمده ام، سه بار در ماشین لباسشویی لباس ریخته ام. هر با یک بازی ای از خودش درآورد و جان کند تا لباس ها را شست. امروز دوباره تعمییرکار آمد، دل و روده اش را درآورد و برد. گفت شاید درست شود.
بن سای ۱۰ تا برگ تازه داده و دو تا از برگ های قدیمی اش خشک شده، لاله به کل خشکیده و یکی از کاکتوس ها نیز. 
بعضی جاها خا نشسته. پرده اتاق خواب از دوده سیاه شده.
شنبه هوا آلوده بود، انگار که خاک رس در هوا پاشیده باشند، لایه ای اخرایی رنگ در هوا بود، جلوی ابرها و خورشید را گرفته بود. انگار که همه چیز را با فیلتری اخرایی می دیدی.
هوا خیلی گرم شده. پریروز مردم پوشال های کهنه کولرهایشان را دم سطل آشغال کوچه گذاشته بودند. هنوز اول بهار است اما بعضی شکوفه ها ریخته و بعضی درخت ها خیلی سبز شده اند. این اختلاف دما، دمار از روزگار سرم در آورده. میگرن دوباره امان نمی دهد. با او نمی جنگم. می گذارم بیاید، اندکی بماند و برود. همه حوله ها را تندتند به روشی جدید لوله کردم و چیدم در طبقه اول. طبقه پر از رنگ شد. همه لباس های زمستانی را جمع کردم. گذاشتم داخل کیف های آبی زیپ دار، بالای کمد. همه لباس تابستانی ها هنوز در کمد جا خوش نکرده اند. بعضی شان ویلانند وسط اتاق. صابون توت فرنگی را اما اول از همه گذاشتم توی کمد. حالا وقتی در کمد را باز می کنم، بوی خوب توت فرنگی مصنوعی می دهد.
نسترن های همسایه دیوار به دیوار، سر به داخل حیاط مادرم کرده اند. پرپشت و زرد رنگند. انگار که موهای فرفری زنی آفریقایی باشند که افشانشان کرده و برای دلبری آن ها را به دامان همسایه ریخته. نسترن های خشک شده اما از درخت ریخته اند کف حیاط و پارکینگ و کوچه.
امروز صبح، پیرمردی که دولا دولا و عصا زنان راه می رفت، به پیرزنی دست فروش، سکه ای صدقه داد.
گل فروش در سایه پیاده رو نشسته بود. گل های زنبقش خیلی زیبا بود و آن گل های شیپوری مانندش که گرانند و نمی دانم اسمشان چیست. ایستادم، نگاه کردم.
سوار اتوبوس شدم. یک زن سوار شد با بچه اش که لپ هایش قلنبه بودند یا شاید هم ورم کرده بودند. بچه مدرسه ای بود و با مادرش به بیمارستان می رفت. مشکل کلیه داشت. شاید برای همین ورم داشت. آن یکی بچه سه ساله بود. عمل قلب باز کرده بود. در شهرستان رگ قلبش را اشتباه بسته بودند، خون ریخته بود توی ریه اش. حالا آمده تهران که شنبه برود بیمارستان بخوابد، دوباره عمل قلب باز کند. 
پیرزنی درب و داغان برای تاکسی ای که سوارش بودم، دست تکان نگه داشت، کرایه اش را حساب کردم و پیاده شدم.
مردی با وانتش جلوی سوپر دوبله پارک کرد. به زور از لای در ماشین پیاده شد. برگه ای در دست داشت، لابد جنس آورده بود.
کتابفروشی مجله ای را که می خواستم نداشت.
ساعت ها رادیو دیو گوش کردم. کمد را بیرون ریختم. باتری ها را شارژ کردم. اتاق اما هنوز خیلی به هم ریخته است. یعنی چند روز دیگر باید جمع و جور کنم تا این خانه مرتب شود؟ 
اینترنت گاهی یواش است، فیلترشکن بعضی وقت ها به درستی کار نمیکند.
شب از نیمه گذشته است. به شاعرانگی فکر می کنم. رادیو دیو آدم را شاعر می کند. پلک هایم سنگین است. همه آهنگ هایی که امروز شنیده ام، در ذهنم قاطی شده اند، آهنگ رشتی با یونانی، روسی با آذری. نتی از هر کدام در گوشه ای از ذهنم، دارد می نوازد و طنینش در سرم می پیچد. می روم بخواب. شاید خواب ببینم که فردا همه چیز به سر جایش برگشته.

۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه

زندگی شبیه به قصه ها


آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی که در دست دارم گاز می زنم و چشمانم پر از اشک می شود. دوباره به نظرم می آید که بیشتر وقت ها زندگی مردمان اینجا شبیه به قصه هاست، شبیه به خیال و رویا. دوباره حس می کنم در شهری ساخته شده از لِگو قدم می زنم. شهری که آدم لگویی هایش رنگ صورت هایشان، موها و لباس هایشان باهم فرق دارد. آن ها در شهری که یک دهم شهر تهران جمعیت دارد، آرام و بی صدا در کنار هم زندگی می کنند. سوار دوچرخه می شوند، سبدهای خرید کوچک دارند و خوراکی هایشان تک تک درون سبدهای خرید چیده شده است. درست مثل میوه های لگویی که باید دانه دانه کنار هم بچینیشان. همه چیز منظم و مرتب است و در مورد آن از قبل فکر شده. فروشگاه ها بوهای خوب می دهند. بعضی از خوراکی ها و بسته بندی ها انقدر کوچکند که فکر می کنم در سرزمین لی لی پوتیان هستم. هنوز فروشگاه ها و شیرینی فروشی هایی هستند که شکلات ها و آب نبات های دست ساز می فروشند. 
گاهی در کوچه های شهر صدای سُم ضربه های اسب های کالسه هایی می آید که توریست ها را می چرخانند. کالسکه ها پشت همان چراغ قرمزی می استند که بقیه ماشین ها و اتوبوس ها می ایستند و این حس تضاد ایجاد می کند، تضاد بین سنت و مدرنیته. گاه گاهی صدای تراموایی که عبور می کند یا برای توریست های بی حواس زنگش را به صدا درمی آورد، می آید. اتوبوس ها اما صدا ندارند. صدای دور شدن مترو اما خیلی خوب است، من را یاد رفتن به جاهای خوب می اندازد. در میانه شهر رودی است. رودی آبی که دراز و بی انتهاست. در پارک ها سنجاب ها از درختی به درخت دیگر می پرند و باهم بازی می کنند، توکاها و دم جنبانک ها با هم اختلاط می کنند. موزه ها ساکت و آرام است و بوی کتاب، علم و دانش و آرامش می دهد. صدای پای آدم ها در موزه ها با احتیاط است. پول ها تمیز و نو هستند، سالن های اپرا زیبا و پرجلال و پر از جمعیت. زنان و مردان در کنار هم بر روی صحنه می خوانند یا می رقصند. بالرین ها توتوهایشان را هوا می کنند و پاهایشان را به رخ می کشند. و وقتی دامن های نرم می پوشند، روح آدم را با دامن ها و دست هایشان نوازش می کنند. مردهای بالرین مدام پاهای کشیده شان را نشان می دهند و آن ها را در هوا می پرانند. پیرها و جوان ها دست می زنند، هورا می کشند و براوو می گویند. پیرها لباس های رنگی می پوشند، به اپرا و باله و کنسرت می روند، دور دنیا می گردند، ورزش می کنند یا بعد از بازنشستگی به دانشگاه می روند و درس می خوانند. خانه جوان ها اکثرا کوچک است. خانه برایشان مفهوم پر اهمیتی نیست. جایی است برای خوابیدن. برایشان رفتن پر اهمیت تر از ماندن است.
ساختمان های قدیمی زیاد است. بعضی از خانه ها بیش از صد سال قدمت دارند. اما تعمییر شده، زیبا و تمیزند. شهر چهره قدیمی خودش را حفظ کرده. هنوز کشاورزی مسئله مهمی است و آدم هایی هستن که محصولات محلی را به محصولات راه های دور ترجیح می دهند. خانواده ها با بچه هایشان به روستاها سر می زنند و گاهی خودشان اجازه دارند سیب یا توت فرنگی بچینند.
گاهی فکر می کنم انگار نه انگار که مدرنیته از این شهر عبور کرده باشد، انگار که همین الان یک کتاب قصه قدیمی را باز کرده باشم و همه این آدم ها یک دفعه از توی کتاب پریده باشند بیرون.
منی که عاشق قصه ام، منی که عاشق فانتزی و تخلیم نمی توانم که از این شهر دل بکنم.

۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

اُاُاُ هُپ!

روزها تند می گذرن، نمی خوام که تموم بشن. دلم می خواد بیشتر اینجا باشم. توی هوای بدون دود نفس بکشم و بدون ترافیک توی شهر جابه جا بشم. دلم می خواد باد بیشتر توی موهام بپیچه و دامنم رو برقصونه. دلم می خواد بیشتر و بیشتر به سکوت موزه و کتابخونه گوش بدم.
این روزها به تنهایی فکر می کنم. سعی می کنم تنهایی های اینجا رو با ایران مقایسه کنم. سخته. هرچی فکر می کنم، می بینم اینجا تنها تر از ایرانم. اما نوع تنهاییش با تنهایی توی ایران فرق داره. گاهی قابل تحمل تره، گاهی راحت تره.
امروز تازه حدود ظهر رفتم طبقه پایین، از سوپرمارکت خرید کردم. نهار پختم. بعدش رفتم استخر. 
موقع شنا حواسم به معلم شنای بچه های ۱۰-۱۱ ساله بود. بچه ها موقع ورود یکی یکی باهاش دست دادن. بچه ها بدن های ورزیده ای داشتن. دختر ها و پسرهای حرف گوش کن و سر به راهی به نظر می اومدن. همه اول خودشون رو گرم کردن، بعد یکی بعد از دیگری مثل بچه مرغابی پریدن توی آب. معلم جدی بود. دستورهایی می داد، مثلا می گفت: ۱۰ تا طول کرال سینه، ۲۰ تا طول کرال پشت. بعد برای اینکه همه سر موقع حرکت کنن، می گف اُاُاُ هُپ. سر هر اُاُاُ هُپ یک نفر باید حرکت می کرد. صدای اُاُاُ هُپش توی فضا می پیچید و بچه ها باسرعت و دست و پا زنان پشت هم حرکت می کردند و دور می زدند و دوباره و دوباره شنا می کردند. وسط های راه، معلم خطاهایشان را با صدای بلند اعلام می کرد یا با انگشت و دست، حرکات درست را نشان می داد.
جدیت و نظم در آموزش و احترام به بچه ها در ضمن جدیت رو خیلی می پسندم.
بعد از شنا، کمی توی منطقه سرسبزِ پایین تر از استخر قدم زدم.
گاهی انقدر سرعت زندگیم بالاست که تعداد اُاُاُ هُپ هاش زیاد و فاصله هاش خیلی کم می شه. خیلی سرع باید از یه کار به یه کار دیگه برم و دوباره بعدی و بعدی...

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog