پدر مادرها پیر و لاغر شدند. دست هاشون باریک و پر چروک. موی مادرها سپید. موی پدرها خلوت. غبغب ها آویزان. چشم ها کمسو. گوش ها کم شنوا. بعضی فراموشکار. بعضی گیج. غصه دار می شود آدم با این گذر زمان. انگار که در غیبت ما غربتیان، مرگ از این نزدیکی رد شده باشد و رد پای خودش را روی این موها و چروک ها جا گذاشته باشد.
نمایش پستها با برچسب گذر زمان، وطن. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب گذر زمان، وطن. نمایش همه پستها
اشتراک در:
پستها (Atom)
نقل مکان وبلاگ
https://dokhtaremerikh.home.blog
-
وقتی کسی مرا رها میکند، چنگ میاندازم در هوا اما نمیگیرمش. دوباره و دوباره چنگ میاندازم. خشمگین میشوم، مشت و لگد میاندازم. حالی دارم ...
-
امروز عصب سیاتیک دردناک و نبضدار را برداشتم و بردم استخر. صبح بود، وسط هفته و آفتاب بود. تابستان شده، تابستان ۲۵ درجهای. وسط هفته این وقت...