۱۳۹۸ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

پیران چرب و چیل

امروز عصب سیاتیک دردناک و نبض‌دار را برداشتم و بردم استخر. صبح بود، وسط هفته و آفتاب بود. تابستان شده، تابستان ۲۵ درجه‌ای. وسط هفته این وقت صبح معمولا پیرها می‌آیند استخر. جوان‌ها سرکارند. کم پیش می‌آید که جوان‌ترها بیایند. چند پیرزن و پیرمرد دور و بر استخر می‌پلکیدند که بعضی زوج بودند. یک زوج آمدند کنار عرض استخر، سمت قسمت کم عمق، بساط پهن کردند. مرد پایه چترشان را فرو کرد در آب استخر، قل‌قل پر از آب کردش. زن چتر را کوبید توی پایه، هی رفتند آمدند، مرتب کردند، توت‌فرنگی خودند، آب میوه خوردند، خندیدند، لباس عوض کردند، روی صندلی‌های تخت‌شو تابستانی حوله پهن کردند، همه را سر صبر و آرامش. زن پوست بدنش چروک بود. بیکنی‌ای پوشیده بود که بالاتنه‌اش به پایین‌تنه‌اش بی‌ربط بود. بالاتنه‌اش قشنگ بود، پر از پولک‌های براق آبی نیلی بود. از اینکه آفتاب‌سوخته و آرام بودند معلوم بود که کارشان همین صبور بودن و چتر نصب کردن و توت‌فرنگی خوردن در آفتاب است و خیلی کاری با شنا کردن ندارند. 
من طول استخر را می‌رفتم و می‌آمد و دست و پا می‌زدم بلکه گیر و گور عصب سیاتیک را به آب بسپارم. زیر آب چندضلعی‌های مواج را نگاه می‌کردم و روی آب پیران را. روبروی من طبق قرار همه استخرهای شهر یک ساعت سفید بود. بیش از نیم ساعت گذشته بود، من هنوز در لای موج‌های آب خاطرات بچگی را مرور می‌کرد و این پیرزن و پیرمرد سر صبر آماده می‌شدند.
پیرزن دیگری توی آب شنای قورباغه می‌کرد که ۲ بیگودی بزرگ را لای موهایش چپانده بود. با پیرزن‌های دیگر گپ می‌زد. به پیرمردی گفت که امروز سالگرد ازدواجش است. پیرمرد گفت: «چی؟ ۳۶ سال شده که ازدواج کردی؟ تو دختر به این جوونی! من که انقدر پیرم، ۳۷ ساله که ازدواج کرد.»
پیرزنان و پیرمردان چرب و چیل بودند. برای هم کرم ضدآفتاب می‌زدند و دست‌هایشان می‌لرزید و جان نداشت که رد سفید کرم‌ها را خوب روی پوست یکدیگر پخش کنند.
مردی که هیکلش شبیه گلابی پخته بود، وسط آب بلاتکلیف ایستاده بود و سعی می‌کرد پاهایش را کمی کشش دهد. گلابی پخته خیلی جابه‌جا نمی‌شد. در طول یکساعت شاید به اندازه یک عرض استخر جابه‌جا شد.
وقتی رفتم دوش بگیرم، پیرزن بیگودی به سر هم آمد. بدنش حسابی قهوه‌ای شده بود و جای مایواش به طرز بی‌قواره‌ای سفید بر تنش مانده بود. بیگودی‌هایش را در نمی‌آورد. زن یک لیف توری آبی داشت. هی مالاند به خودش تا تمام جانش پر از کف شد. 
پیران چرب و چیل پیر بودند اما خوشحال. پیر بودند اما اهل بیرون رفتن و ورزش کردن و من به پیرهای ایرانی فکر کردم که در خانه نشسته‌اند و منتظرند یکی بیاید، مرگ بیاید و حتی به این فکر نمی‌کنند که هنوز انقدر پیر نشده‌اند که نتوانند از زندگی لذت ببرند.

زندگی ادامه دارد

مدت‌هاست که دست به قلم نبرده‌ام. نه اینکه کلا چیزی ننویسم. هر روز می‌خوانم و می‌نویسم اما نیامده‌ام اینجا از حال و روزم بنویسم. 
مدتی تحت استرس زیاد بودم و در مهدکودک خیلی خبر بود. دست تنها با پانزده شانزده بچه که از در و دیوار بالا می‌رفتند. فرم‌هایی که باید پر می‌شدند، برنامه‌ریزی برای کارهای روزانه کلاس، مربی‌ای که نبود و من باید جایش را پر می‌کردم و هزار کار دیگر.
پروژه‌های شخصی‌ و تکالیف دانشگاه هم جلوی چشمم رژه می‌رفتند و بی‌پولی ته استرس یک قل دو قل بازی می‌کرد.

همه استرس‌ها قلنبه شد و عین یک گردو از عصب سیاتیک سر درآورد و زد بیرون. بقیه پخش شد بین ریزش شدید مو، مشکلات قائدگی و عصب دندانی که دیگر آخرای عمرش بود.
الان بیش از یکماه شده که با درد عصب سیاتیک که هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود، دست و پنجه نرم می‌کنم. درد کلافه‌ام کرده و بعضی روزها حسابی یقه‌ام را می‌گیرد. ۴ روزی است که دندان درد هم اضافه‌اش شده. 
حالا سه هفته‌ای است که سر کار نرفته‌ام اما وقت نداشم سرم را بخارانم. دانشگاه رفته‌ام و در دو سه جلسه کاری شرکت کرده‌ام. کارهای عقب افتاده، درس‌های دانشگاه و پروژه‌های شخصی که تمامی ندارند و معلوم نیست کی به پول می‌رسند را انجام داده‌ام.
جنگل هر روز سبزتر و سبزتر می‌شود. تا پریروز هوا بین پاییز و بهار در رفت و آمد بود. از دیروز انگار تابستان شده. هوای حالی به حالی است. حالا که تابستان شده، همه از خانه‌ها ریخته‌اند بیرون.
چند شب پیش رودَک‌ها آمده بودند لای درخت‌های نزدیک خانه، سروشدا می‌کردند. چراغ‌قوه انداختیم، چشم‌هایشان برق می‌زد، دو یا ۳ تا بودند. شاید هم بیشتر. هیجان داشتم و کمی هم ترس.
جراحی دندان هرچند زمانش خیلی کوتاه بود اما تا یک هفته درد و ورم داشت و آزاردهنده بود.
این روزها بیشتر حس‌هایم را حس می‌کنم، دارم یواش‌یواش با احساساتم ندار می‌شوم.
یکشنبه باید می‌رفتم دانشگاه، صبح که بیدار شدم خورشید داشت آرام‌آرام در آسمان بالا می‌آمد، نورش را از لای درختان جنگل از پشت پنجره می‌دیدم.
در طول حدود ۲ ماه از تونلی از مشکلات جسمی و بالا و پایین‌های احساسی گذشتم. تا تونل اما روشن بود و من بالاخره رسیدم.

۱۳۹۷ بهمن ۱, دوشنبه

خوشبختی پشت شیشه بود

امروز خوشبختی چه ساده و نزدیک بود. در هوا موج می‌زد، غلت می‌زد، قِل می‌خورد، می‌رفت توی وجودم. نشسته بودم پشت پنجره رو به جنگل و درخت کاجِ پیر. برف می‌آمد، طوفان بود. من انگار در یک گوی بلورین بودم. طوفان برف‌ها را پرواز می‌داد و می‌گرداند. برف‌ها درشت بودند، همه با هم فرق داشتند و نقش‌هایشان پیدا بود. ساعت‌ها در رویا بودم انگار، توی گوی بلورین که خوشبختی دربر گرفته بودش. 

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog