۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریس پشت خط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن. 
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت رو تند تند می چپوندم توی دهنم، به سمت ده حرکت کردم. هوا گرک و میش بود و طرح صندلی های قطار افتاده بود توی شیشه ها. به سختی می شد بیرون رو دید. بعد از چند دقیقه که نشستم، تازه فهمیدم که چقدر خسته ام. به خاطر استرس زیاد یه درد خفیف هم توی سرم بود.
اونجا که رسیدم کمی جا خوردم. دیدم بچه ای در کار نیست. یه سری آدم بزگ دارن وسط سالن می رقصن، بعضی ها لباس های هلویینی پوشیدن و اکثرا هم ۴۰ - ۵۰ سال به بالا هستن. 
کریس گفت که امشب مهمون ها می خوان گریم بشن. من وسایل رو آماده کردم. کار روی صورت اولین آدم رو که شروع کردم، برای یه کمی عجیب بود. عادت داشتم که معمولا بچه ها زیر دستم بنشینن. 
به عشق و شور به کار که اینجا یادش گرفتم فکر کردم، به سرزندگی آدم ها، به آزادی و رها بودنشون. یواش یواش لبخند روی صورتم بزرگ تر شد و با علاقه بیشتری کارم رو ادامه دادم. وقتی دیدم که نتیجه کارم دقیقا همونقدر که بچه هارو خوشحال می کنه، آدم بزرگ هارو هم سر ذوق می یاره، خیلی حس رهایی و شادی بهم دست داد. آدم ها با کوچکترین طرح روی صورتشون خیلی راضی و خوشحال می شدن و ذوق زده به زمین رقص برمی گشتن. یکی دو ساعت که گذشت همه شبیه روح و اسکلت و خون آشام داشتن می رقصیدن. 
لباس هایی که پوشیده بودن خیلی جالب بود. یه پیرمرده لباس روح پوشیده و یه خانمی هم یه لباس تار عنکبوتی خوشگل پوشیده بود که مثل لباس های تولد بچه ها بود و گوشه صورتش هم یه تارعنکبوت خوشگل نقاشی کرده بود. مردی هم شنل سیاه یقه ایستاده ای پوشیده بود و زیرش لباسی که با لباس همسرش هماهنگ بود. و خیلی لباس های دیگه.
همه کودک درونشون شاد و سرحال بود و حضور داشت.
پیرزن ها و پیرمردهایی که دوست داشتن صورتشون گریم بشه و کلی ذوق می کردن پر از هیجان و شور بودن. ساعت ۶ بعدازظهر که من رفتم داشتن می رقصیدن و تا ساعت یک ربع به ۱۲ شب که من از در اونجا اومدم بیرون، هنوز توی زمین رقص بودن. 
بعد از اینکه گریم آدم ها تموم شد، بیشتر وقت ایستاده بودم و آدم هارو مشاهده می کردم و گه گاهی حسرت می خوردم. حسرت آزادی، سرزندگی و شور زندگی که دارن. 
پیرمردی اومد و خواست با من برقصه، گفتم بلد نیستم. رفت و یه پیرزن اومد. دستم رو گرفت و برد وسط زمین. چند قدم جلو، عقب و چپ راست بهم یاد داد و رفت نشست. چند آهنگ عوض شد و وقتی والس شروع شد، پیرزن دوباره اومد. دست من رو گرفت و برد وسط زمین. تند تند قدم برمی داشت و من رو با خودش می برد. بعد هم من رو چرخوند، چرخوند، چرخوند. من از ته دل می خندیدم و زمین دور سرم به شدت می چرخید و می چرخید. رقص که تموم شد، به سختی تونستم سر پام باستم.
کمی وقت گذشت. پیرمردی که نسبت به بقیه کمتر رقص بلد بود، اومد و خواست با من برقصه. من بلد نبودم. دو تایی کمی تمرین پا کردیم. بعد با هم بوگی رقصیدیم. من بعد از ۳ - ۴ دقیقه از نفس افتاده بودم و عضله های پام گرفته بود و به نیرو و قدرت آدم های مسنی فکر می کردم که سرزنده تر و باقدرت تر از من بالا پایین می پریدن و می رقصیدن.
کریس مثل یه دی جی حرفه ای تند تند آهنگ رقص های مختلف رو پشت هم می گذاشت و نورهارو نسبت به اون ها تنظیم می کرد. اون عاشقانه کارش رو دوست داره. ۱۱ ساله که این مدرسه رقص رو داره. همیشه پر از شور و هیجانه. هواسش به همه جا هست. می خواد به همه خوش بگذره. گاهی وسط اینکه داره آهنگ هارو عوض می کنه، سر میز مشتری هاش می ره، خودش براشون نوشیدنی می بره یا لیوان خالیشون رو از روی میز برمی داره. هواسش هست همه گریم بشن، همه برقصن. هر کس توی رقص مشکل داره، کمکش کنه. هواسش هست کی دست حمایتش رو پشت کی بگذاره. کارش رو عاشقانه انجام می ده، انگار برای این کار به دنیا اومده.
توی ذهنم پر شده بود از مقایسه و تحلیل. چرا توی ایران یه آدم ۶۰ ساله فکر می کنه به زودی داره میمیره و باید بشینه تو خونه ولی اینجا آدم ۶۰ ساله با صورتی گریم شده، مثل یه قورباغه ی سرحال، وسط زمین رقص ۳ ساعت ورجه وورجه می کنه؟
دلم می خواست این همه شور زندگی رو بریزم توی قلبم و بقیه اش رو هم بریزم توی گونی و ببرم بین آدم های شهرم تقسیم کنم.
یکی از پیرزن ها که یه پیرزن و یه پیرمرد دیگه همراهش بودن، من رو تا توی شهر و دم یکی از متروها رسوند. ساعت ۱ بود که از مترو پیاده شدم. دما ۱۰ درجه و از روبرو باد شدید می اومد. یک ربع پیاده اومدم تا خونه. ماهیچه های پاهام گرفته بود. پر از شور بودم و توی خونه این طرف اون طرف می پریدم. سردرد داشتم ولی سرحال بودم. ساعت از ۲ گذشته بود که خوابم برد.

۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم. توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با آقای دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و فردا هم همه جا تعطیله. موقع نهار مشکلی پیش می یاد، آشپز توی غذایی که می گه بادمجون نداره، بادمجون می ریزه و نوشیدنی اشتباه بهم می ده. رئیس رستوران رو صدا می کنم. معذرت خواهی می کنه. خیلی با دقت و احترام گوش می ده و صحبت می کنه. نوشیدنی ام رو عوض می کنه و پول غذا رو نمی گیره.
بعد از نهار می رم کافه ای که پاتوقم بود. جور دیگه ای به آدم ها نگاه می کنم. به آرامششون نگاه می کنم، به رفتارشون. به دست های گارسون که با آرامش خواراکی هارو روی میز می چینه، به لبخند رضایتش. به نحوه کارش.  تا عصر می شینم. هوا آفتابی یه و کمی گرمتر شده.
بعد می رم خرید. اونجا به نظم نگاه می کنم. به احترام. به تنوع.

ساعت ۷ می رسم دم در سالن اپرا. اونجا یکی از لطیف ترین باله ها رو تماشا می کنم. آدم هارو نگاه می کنم. نظمشون رو نگاه می کنم. دقتشون رو به باله. کسی مبایل دستش نیست. کسی اینستاگرام نگاه نمی کنه. اینجا خیلی ها حتی نمی دونن تلگرام چیه. به احترامی که به مشتری و مراجعه کننده ها می گذارن، نگاه می کنم. وقتی می یام بیرون پر از انرژی ام، پر از قصه، پر از لطافت روح. شب رو خیلی خوب می خوابم. 
صبح که بیدار می شم، وسایل شنام رو بر می دارم می رم استخر. چند دقیقه لب آب می شینم و سکوت و آرامش رو نفس می کشم. توی آب آروم شنا می کنم. بدون عجله. آب سرده. به آرامش فکر می کنم. به راحتی. به آزادی. به زنان و مردان با حقوق برابر. به پیرمردی با موهای سفیدِ کمی بلند نگاه می کنم که از بلندترین تخته پرش می پره. چند ماه پیش هم دیده بودمش.
برگشتنه به درخت های کنار خیابون نگاه می کنم و برگ های پاییزی نارنجی از روی زمین جمع می کنم.

وسایلم رو می ذارم خونه. نهار پختن و خوردنم کمتر از نیم ساعت طول می کشه. لپ تاپ رو برمی دارم و می زنم بیرون. از صبح آفتاب نبود اما الان که نزدیک غروبه، آفتاب تازه دراومده. من انگار که افتاده باشم وسط استخر آرامش، یه دفعه آرامش رفته توی خونم.
پیاده می رم به نزدیکترین کافه. باز هم 
به دست های گارسون که یکی یکی سینی هارو منظم و دقیق کنار هم می چینه تا همکارش بیاد و سینی هارو ببره. می شینم تا در کنار سر و صدای فنجون ها و صدای آروم و کنترل شده صحبت آدم ها در فضا، فکرهام رو بنویسم و به آینده فکر کنم. به اینکه آرامش کجاست؟ اونجایی که دوستانم هستن و عشق هست، یا جایی که کیفیت زندگی هست و سروصدا نیست؟!

*عنوان پست برگرفته از نام کتابی از نادر ابراهیمی است

به دنبال یک جو ارزشِ انسانی

از وقتی پام رو توی تهران گذاشتم، تا همین پریروز، اینجا و اونجا بارها دیدم که ارزش انسانی چه آسون خدشه دار می شه. ارزش انسانی برای من خیلی مهمه، هر بار که می رم ایران، خیلی غصه می خورم از اینکه می بینم انقدر راحت به احترام و ارزش یک انسان ضربه وارد می شه. انقدر راحت آدم ها برای هم ارزش قائل نیستن و انقدر راحت خدمات دهنده ها، خدمشون رو در جایگاه بالا و مشتری رو در جایگاه پایین و بی ارزش می بینن. 
یکی از این مراکز خدمات دهنده آرایشگاه ها هستن. خانم آرایشگری که موقع سشوار کشیدن سر مشتری رو هل می ده جلو، برس رو با شدت فرو می کنه توی موهای مشتری و باقدرت موهای مشتری رو رو به عقب می کشه. مسئول اپیلاسیونی که کلمات امری به کار می بره و مشتری رو تو خطاب می کنه و برای جا به جا کردن دست یا پای مشتری، اون رو هل می ده.
یکی دو روز بعد از ورودم به ایران و یک روز قبل از خروجم، به دو آرایشگاه مختلف 
رفتم . بار اول زن با عجله موهام رو کوتاه کرد. در حین کوتاه کردن، حواسش به چندجا بود. چندبار سرم رو به جلو هل داد. توجه و دقتی به من نداشت. بی علاقه بود. انگار فقط داشت وظیفه اش رو انجام می داد. مراحل بعدی با آدم های دیگه هم سرشار از بی علاقه گی، کم توجهی و عدم صحبت با لحن احترام و مبنی بر ارزش با مشتری بود. 
پریروز که دوباره به آرایشگاه رفتم، انقدر رفتار آرایشگر باهام بد و خشن بود که ناخودآگاه اشک هام سرازیر شد. شاید یه دلیلش این بود که دلم گرفته بود، شاید دلیل دیگه اش این بود که درد داشتم. ولی مهمترین دلیلش این بود که دلم شکست از نحوه رفتاری که این ور دنیا بهش می گن رفتار غیر انسانی. دلم از عادی جلوه دادن این رفتار شکست، از اینکه انقدر تکرار شده و مرسومِ که خیلی ها حتی متوجهش هم نمی شن. از این دلم شکست که دوستای من و خیلی از مردم مملکت من، ارزششون خیلی بیشتر از اینه که اینطوری باهاشون رفتار بشه.

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

۷ سالگی


۴ روز است که وبلاگم ۷ ساله شده. ۷ سال خودش یک عمر است. عمر یک کودک که بزرگ می شود و به مدرسه می رود. آماده می شود برای رفتن، مستقل شدن. هرچه سال ها گذشت کمتر نوشتم و بیشتر فکر کردم. بیشتر درگیر زندگی و رها کردن روزمرگی ها شدم. بیشتر آموختم، بیشتر زخم خوردم و دل شکسته و دلگیر و سرگردان شدم. 
در آستانگی ۷ سالگی اما آرزوی آرامش و صلح دارم. سرزمینی می خواهم که در آن، دستی حمایتگر پشتم باشد و دست کودکانم در دستم باشد و داشتن خانواده ای شاد را تجربه کنم.

۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

اینجا همه چیز درهمه

بالاخره توی خونه ام مسقر شدم. بیش از یک هفته است که خونه خودم می خوابم. شب اول خیلی بد خوابیدم اما از شب دوم خوب شد. هنوز وسایلی هستن که پیداشون نمی کنم و وسایلی هستن که به جاشون عادت نکردم. هنوز آشفتگی توی خونه هست. بارها غذا پختم. دفعه دوم مشغول کار شدم و اصلا یادم رفت که غذا سر گاز دارم و نصفش سوخت. سه دفعه قهوه درست کردم و بارها روی مبلم ولو شدم و نرمی و آرامشش رو نوازش کردم. سکوت و آرامش خونه رو تجربه کردم. حتی صدای ماشین لباس شویی و ظرف شویی رو که سکوت رو می شکستن. چند روزی یه که تونستم راه جلوی صندلی چرخون جدیدم رو خلوت کنم تا بتونم پشت میز دوست داشتنی ام بشینم و کار کنم. هنوز حس عجیبیه که خونه خودم رو دارم و می تونم بی دغدغه وسایلم رو هر جا که خواستم بذارم و در حالیکه به سهیل نفیسی گوش می دم، قهوه بنوشم و خونه ام رو مرتب کنم.
برای کار با چند جا صحبت کردم. با یکی از جاها در حال بستن قراردادم و یکی دو تا کار هم انجام دادم. اما هنوز پولی برای کارها نگرفتم. خسته ام و امیدوار به انجام کارهای خوب در آینده نزدیک.
توی تهران همه چیز درهمه. مردم پشت فرمون اتومبیل تلگرام و فیس بوک و اینستاگرام چک می کنن. راننده آژانس در حالی که گاز می ده و قیقاج می ره، به عکس های اینستاگرامش نگاه می ندازه. 
وقتی توی بالکن تالار وحدت نشستم، وسط کنسرت، صفحه های مبایلی رو می بینم که روشنن و صاحباشون که با کله رفتن توش. حتی یه نفر داره با تبلتش بازی می کنه.
وقتی می خوام از روی خط عابر پیاده رد بشم، ماشین ها سرعتشون رو بیشتر می کنن و بهم راه نمی دن. سوار تاکسی ام که می بینم یه خانم می خواد از خیابون رد بشه. یه پراید گاز می ده و می ره روی پای خانومی که کفش لژدار پوشیده. خانم جیغ می کشه و چند بار روی کاپوت می کوبه تا بالاخره دوزاری راننده می افته و عقب می ره. تاکسی که سوارشم راه می افته و نمی فهمم بالاخره سر خانمه چی می یاد.
دوشنبه سوار تاکسی ای شدم. بعد از چند دقیقه متوجه شدم آینه عقب نداره! چشمام از تعجب گرد شده بود. پریروز صبح سوار تاکسی شدم که برم سر یه کاری. توی اتوبان، توی خط سرعت، ماشینی زد روی ترمز. ماشین جلویی کوبید بهش و ما هم با پرایدی که سوارش بودیم کوبیدیم به ماشین دوم. هر دو تا ماشین، فاصله ایمن رو رعایت نکرده بودن و کاپوتشون تا وسط جمع شد. ما هم که وسط اتوبان پیاده شدیم و به دنبال تاکسی جدید رفتیم.

۱۳۹۵ شهریور ۹, سه‌شنبه

یعنی اینجا می مونم؟

روزها در وطن به سرعت برق و باد می گذرن. یک هفته طول کشید تا به هوا عادت کنم. روزهای اول به بخور و بخواب و بازدید از آپارتمان هایی برای اجاره گذشت. بی نظمی، گرما و به طبع اون میگرن، ترافیک و راه های دور چیزهایی هستن که این روزها کلافه ام می کنن. برنامه زندگیم به شدت به هم ریخته. نفهمیدم روزهای گرم مرداد چطور به شهریور ماه تبدیل شدن. 
اما چیزهای خوبی مثل دوستی، محبت، همدلی و همیاری اینجا هست که باعث می شه اون کلافگی ها قابل تحمل بشه.
چهار هفته است که آپارتمانی اجاره کردم و مشغول تجهیز اون هستم. از یکی دو روز دیگه اونجا مستفر می شم. فعلاً سعی دارم که تنها وسایل مهم رو تهیه کنم و بعداً که کارم روی غلتک افتاد، وسایل دیگه رو اگر هنوز ضروری بود اضافه کنم. هر وسیله بزرگ و مهمی که می خرم، کمی دست و دلم می لرزه و کلی سوال به ذهنم هجوم می یاره. به این فکر می کنم که آیا می مونم؟ نکنه این همه خرج کنم بعد کارم خوب پیش نره؟ می تونم اجاره خونه و خرجم رو دربیارم؟ نکنه این وسایل دست و بالم رو ببنده و کارم رو برای جا به جا شدن سخت کنه؟ آیا کار درستی کردم اومدم؟
کارهای خرده ریز زیاده، پرده ها و لوسترها نصب و دیوارها برای نصب وسایل مختلف سوراخ شدن. بالاخره اولین مبل زندگیم رو خریدم. مبل بزرگ و راحتی یه، تقریبا همونطوری که می خواستم و یکی دو روز دیگه می یارنش.
اومدم اینجا تا دوباره خیلی چیزهارو از صفر شروع کنم و چیزهایی رو هم روی تجربیات گذشته ام بسازم. 
چیدن دوباره وسایلی که ۸-۹ سال و بعضی حتی تا ۲۰ سال داخل جعبه بودن، توی خونه و قفسه ها، یه جور حس زندگی و دوباره تازه شدن بهم می ده. باز کردن بعضی جعبه باعث تجدید خاطرات روزهای خوب می شه. حتی نگاه کردن به تحقیق ها، پایان نامه و تلاش های گذشته، حس خوبِ توانا بودن بهم می ده.
فعلا خونه ام اینترنت نداره و مبایلم هم در حین جا به جایی ها شکست.
این روزها به شدت خسته ام. وقتم رو بین چیدن وسایل خونه و مذاکرات و جلسات با مراکز مختلف برای همکاری تقسیم می کنم.
برای محیط آشنای خونه ای که ۸ سال توش زندگی کردم، دل تنگم. بیشتر از همه دلم برای زبان تنگ شده، حرف زدن به زبان دومم و شنیدنش. 
نشستن توی آژانس برای رسیدن به مسیرهای دور، به شدت حالم رو بد و برای متروی آرام و حمل و نقل آسان اونجا دلتنگ می کنه.
تغییرات و پیشرفت تکنولوژی در تهران نسبت به ۸ سال پیش باور نکردنی یه اما خیلی چیزا هنوز بی نظم و برنامه است. احترام به مشتری، پاسخگویی و پیگیری، چیزهایی هست که هنوز کمرنگن. از این احوال خیلی ناامید می شم و حالم گرفته می شه.

۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه

جنگ تن به تن بین والد و کره خر درون

پاسی از نیمه شب گذشته. صدای زوزه باد می آید. امروز حوالی ساعت ۳ بعدازظهر هوای ۳۱ درجه به شدت ابری شد. در عرض چند دقیقه آسمان سیاه شد و رگبار شدید گرفت. حدود یک ساعت باران و رد و برق بود و دوباره آفتابی و شرجی شد. امروز حسابی انگیزه کار و فعالیت داشتم. توی کافه نشستم و تا عصر خوندم و نوشتم و کار کردم.
...............
باد و بوران ادامه داره. گویی که پاییز یه دفعه سقوط کرده باشد وسط تابستان. انگار نه انگار که دو سه‌ روز پیش ۳۱ درجه شرجی بود. اصلا همه چیز تقصیر همین شرجی است. تا گرم و شرجی می‌‌شود، ابر‌ها تاب نمی‌‌آورند. می‌‌بارند و سر و صدا راه می‌‌اندازند. همه جا را تیر و تر و سیاه می‌‌کنند. دیشب صدای زوزهٔ باد می‌‌آمد. گویی که می‌‌خواست پنجره را از جا بکند. صبح هوا شد ۱۳ درجه با ۷۸ درصد رطوبت و بادی که وزشش شدید و شدیدتر می‌‌شد. 
احساسات من خیلی به آب و های اینجا مشابهت دارد. وقتی گرم و آفتابی است، به یک باره شرجی و سنگین می شود و چند ساعتی بعد در باد و باران و سیل سر و ته می شود. با سیل می رود به رودخانه می پیوندد. جاری می شود، بخار می شود، ابر می شود و می رود بیخِ بیخ خورشید.
روز گذشته بیشتر وقت درگیر لپتاپم بودم که ویروس گرفته بود و سیستمش باید دوباره نصب می‌‌شد. تا به حال باور بر این بود که مک بوک دچار ویروس نمی‌‌شود. اما دنیا تغییر می‌‌کند، ویروس‌ها هم. 
لپ‌تاپ هنوز در کماست و من برایش ‌مرخصی ساعتی‌ رد کرده ام. مدت‌ها بود که می‌‌خواستم جایی‌ بنشینم و بدون لپتاپ و اینترنت بنویسم. امروز در کافه ''آبی آسمانی'' نشسته ام و روی کاغذ می‌‌نویسم. مدتی است که بیشتر می نویسم، شاید دوباره نیاز به اشتراک گذاشتن احساسات و افکارم با دیگران دارم.
چند روزی است که والد یا منتقد درونم بیش از همیشه برای همه چیز به دنبال دلیل است. به شدت ایده آل گرا شده. می‌‌خواهد همه چیز درست و به جا باشد. برای هر چیز به دنبال معنا است. دنبال محبوبیت و معروفیت است. دنبال نتیجه است. می‌‌خواهد نتیجه و حاصل همه کارهای گذشته را ببیند. مرا به باد انتقاد و بد و بیراه می‌‌گیرد. کمبودها را به رخم می‌‌کشد و توقع ‌های بی‌ شرمانه دارد. نمی دانم چرا گاهی اینطور به من حمله ور می شود. نمی گذارد هر غلطی خواستم بکنم. دنبال بهانه و دلیل است. می خواهد بداند پول هایم را کجا و چرا خرج می کنم. 
اما در مقابل این والد درون، یک کره خر درونِ یاغی هم دارم که از بدو تولد با من است. یاغی درونم عاشق آزادی و در لحظه بودن است. گاهی زورش می چربد و به منتقد درونم می گوید بزن به چاک! منتقد درون هم می زند به چاک جده و گم و گور می شود اما انقدر پر رو است که دوباره بر می گردد. 
من توانایی های زیادی دارم. سال هاست به دنبال این هستم که این توانایی ها بیشتر دیده شوند و تغییر بزرگی فرای زندگی خودم ایجاد کنند. دلم می خواهد حاصل این همه سال تلاش را ببینم و بالاخره آن اتفاقی که شاید از بیرون شبیه یک شبه معروف شدن باشد، بیفتد.
....................
امروز چهارشنبه است. لپتاپ همچنان در کماست. دیشب حس کسی را داشتم که پشت در اتاق عمل منتظر به هوش آمدن عزیزش باشد. هیچ وقت این حس را در واقعیت تجربه نکرده ام، فقط در فیلم ها دیده بودم. تقریبا هر دو ساعت یکبار بیدار می شدم و بهش سر می زدم. صبح ساعت ۸ که بیدار شدم. هنوز توی همان حال بود. مجبور شدم دوباره به بخش سرویس مک بوک ببرمش. دوروز هم از صبح ساعت ۱۱ تا ۷ شب در حال رفت و آمد به قسمت سرویس بودم. امروز کارم تا حدود ۴ بعدازظهر طول کشید. همچنان منتظرم حال لپتاپم خوب شود و به خانه برگردد.
خیلی به تکنولوژی وابسته نیستم اما ارتباط خاصی با اشیاء مهم زندگی ام برقرار می کنم. او جعبه فلزی است که بیشتر ارتباطاتم با دنیا در درونش نهفته است. خیلی چیزهای دوست داشتنی هم درونش ذخیره شده. جعبه ای است که وقتی درش بسته باشد، آرام و بی صدا و بی نورِ است و با باز شدن درش، دری به دنیاهای تازه گشوده می شود.
..............
امروز جمعه است. روزها زود می گذرند. آفتاب دوباره سر زده و روز را کمی گرم تر کرده.
از پنجره کافه ''آبی آسمانی'' که نزدیک خانه ام توی مارکت است، بیرون را نگاه می کنم. دکه روبرویی میوه و سبزیجات می فروشد. خوشرو است و با عابرین خوش و بش می کند. سایبان های دکه روبرو و بقیه دکه ها در باد می رقصند. دیروز که باد و طوفان بود و هوا سردتر بود، توی کافه جای سوزن انداختن نبود و هیچ میز خالی ای پیدا نمی شد. خانم حامله ای که تنهایی داشت صبحانه می خورد، میزش را با من شریک شد.
امروز اما خلوت است. گارسن ها ظرف و فنجان ها را به هم می کوبند و یکی شان که از همه مودب تر است، آب هویج می نوشد.
چیزهایی دارند در درونم ته نشین می شوند. شاید آرامش و پختگی باشد یا پیدا کردن راه های حل مسئله. باز دارم تغییر می کنم. مثل درختی که شاخه هایش را بیشتر به سمت نور دراز می کند و ریشه هایش را در زمین محکم تر.
به آهنگ ملایمی که پخش می شود گوش می دهم و چیزی آرام آرام از درونم به چشمانم فشار می آورد. چشمانم تر می شوند. 
آموخته هایم دارند خود به خود الک و طبقه بندی می شوند. اتفاق ها و تجربه های گذشته از ذهنم عبور می کنند. انگار که دارد در اولین ماه های ۳۶ سالگی، اتفاق های خوبی در درونم می افتد.
زنگ کلیسا ساعت ۱۲ را می نوازد. مهمانان کافه عوض می شوند و اَدِل دارد می خواند. 
..................
امروز یکشنبه است. رفتم لب رودخانه. بعد از اینکه مفصل توت فرنگی خوردم، تمام ناراحتی ها، غصه ها و ناکامی ها را روی کاغذ نوشتم. اسم آدم هایی را هم که در ۸ سال گذشته با من نامهربانی کرده بودند، زیرش نوشتم. کاغذ را گوله کردم و به آب انداختم. دلم نمی خواست این چیزها را اینجا جا بگذارم یا اینکه آن ها را با خودم سوار هواپیما کنم. همه را به آب جاری سپردم تا بروند و ناپدید شوند و دیگر نیایند و نباشند.
..................
امروز چهارشنبه است و غرغرهای والد درون به شدت کاهش پیدا کرده. 
پس فردا مسافرم.

۱۳۹۵ تیر ۲۹, سه‌شنبه

چطوری این نسل می خوان برای بچه هاشون دیکته بگن؟

چیزهایی در بعضی از هموطنان هست که آزارم می ده، مثلِ نامشخص بودن هدف و درخواستشون، جدی نگرفتن مسائل و فارسی حرف زدنِ غلط.
یه همشهری با نمک، پستی گذاشته توی صفحه نیازمندی های شهر (بدون نقطه و ویرگول) به صورت زیر:
''سلام دوستان من دنبال کارم اینجا تو این زمینه ها سررشته دارم نصب و تعمیرات انواع کولر گازی و نصب پارتیشن طراحی و ساخت کابینت و سقف کاذب پارکت طراحی فتوشاپ هم بلدم تعمیر یخچال و لباسشویی هم تا حدودی بلدم جوشکاری هم انجام می دم آگه کسی کار سراغ داره لطفاً پیام بده'' 
بلافاصله بعد از این پیغامش، رفته زیر یه پست که به تاریخ ۶ ماه پیش برای کار در یک رستوران بوده، پیغام داده: ''آدرس بده اومدم!''
اصلا به تاریخش نگاه نکرده. بعد ادمینِ صفحه براش نوشته، دوستان به تاریخ پست ها هم دقت کنید!
چون اصلا معلوم نیست این آقا می خواد چی کار کنه، آدم کلا دچار بحران هویت می شه!
یکی دیگه پست گذاشته: ''دوستان من دنباله یه خونه یک خوابه هستم.''
واقعا دستور زبان 
فارسی و فارسی حرف زدن ما داره به کجا می ره؟ اصول نامه نگاری که انگار داره کلا نابود می شه.
چند وقتی یه که به غیر از غلط های دستوری، غلط های دیکته ای و تشخیص ندادن فرق ه آخر و کسره هم خیلی زیاد شده. فرق نگداشتن بین ز و ذ هم که بیداد می کنه! اگر هم بهشون بگی، می گن این چیزا که مهم نیست، گیر می دی ها! یا می گن حالا دستم خورد اشتباه تایپ کردم! و همش داره دستشون به کلمه ها و حروف اشتباه می خوره! یعنی ما انقدر ملت سر شلوغ و مهمی هستیم که حتی موقعی که دنبال کار یا مسئله ای هستیم، وقت و حوصله نداریم حرف دهنمون رو مزه مزه کنیم یا یک بار از روی جمله مون بخونیم؟ با این کار برای خودمون و بقیه احترام قائل نمی شیم آیا؟ آیا حال نداریم دقت کنیم ببینیم اصلا دنبال چه هستیم؟

۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

و من همه این شکستن ها را پشت سر گذاشتم...

گاهی اوج درد، لحظه اتفاق نیست. بلکه بعد از آن است. اوج درد لحظه ای نبود که دندان توی دهانم خورد شد، بلکه لحظه ای بود که دندانپزشک دندان را کشیده بود و حس جای خالی دندان بود که درد می کرد، حس نبودنش بود که درد می کرد. جای خالی اش بود که قطره های اشک را توی چشمانم فشار می داد.
گاهی دست تنها بودن در شرایط سخت نیست که خیلی درد دارد، بلکه اوج درد لحظه ای است که دوستانم از دست تنهایی ام آگاهند، به آن گوش می دهند، سر تکان می دهند و از کنارم رد می شوند.
اوج درد زمانی نبود که قلبم شکست از اینکه خواهرم نمی خواست لباس هایم را در ماشین لباسشویی اش بشورم. بلکه زمانی بود که لباس های شسته شده را که از رخشورخانه عمومی آورده بودم، بوی شسته و تازه نمی دادند. آن لحظه بود که شکستم و زارزار گریه کردم.

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

آدمیان دورند

امروز یکشنبه است. ساعت ۱۲ ظهر. روی نقشه گوگل یک پارک جنگلی نزدیک خانه جدیدم پیدا کردم. کمی سبزیجات پخته از دیشب توی یخچال داشتم، کمی قارچ تفت دادم، یک تخمرغ پختم و همه را توی یک ظرف ریختم. یک شیشه آب برداشتم و کوله پشتی با لپ تاپ. از خانه زدم بیرون. سوار تراموا و ایستگاه آخر، جلوی پارک جنگلی پیاده شدم. دنبال یک نیمکت با میز بودم. کمی که رفتم، پیدایش کردم. زیر سایه درختی تنومند بود. مورچه ای روی میز قدم می زد. نشستم. صندل ها را درآوردم. نهار را در حالی که موسیقی آرام طبیعت گوش می دادم خوردم. اینجا آرام است. مردانی در دورترها فوتبال بازی می کنند و کودکانی در خاک می لولند. سایه طرحدار درخت و کلاهم دست و پاهایم را آراسته. کلاغی در دوردست غار می زند و صدایی مثل پرواز هواپیما به گوش می رسد. کفتری می خواند و پرنده ای هارهار می خندد. پروانه سفیدی در این نزدیکی می پرد. باد پوستم را نوازش می دهد و بوی گل ها را برایم می آورد.
یکماهی است که موفق شدم نیاز و وابستگی دیدارِ دیگران را در خودم کم کنم. اگر باشند که چه خوب، اگر نباشند هم، خودم خودم را بر می دارم می برم جایی، بدون غصه، به قصه ای سرگرم می کنم. می روم جاهای جدید کافه و صبحانه و نهار می خورم. قبلا هم می رفتم اما الان بیشتر و کم غصه تر می روم. می گذارم که این تنهایی جبری قصه دار شود به جای غصه دار. اما گاهی موفق نمی شوم. ردی از غصه می آید درست وسط قلبم می نشیند. دلم خیلی برای در آغوش گرفتن و در آغوش گرفته شدن تنگ شده. اینجا دوستی ها سرد است. خبری از له کردن هم از عشق نیست. بیش از همه به همصحبت نیاز دارم. 
می خواهم برنامه سفرم را یک هفته ای به تعویق بیاندازم. هنوز بلیت نخریده ام. هنوز کاغذها و یادداشت هایم را دسته بندی و دیجیتال می کنم و کمی دیگر کار دارد.
پیدا کردن راهی برای انجام همه فعالیت ها و نقشه هایم به بهترین صورت ممکن کار راحتی نیست. احساس بندبازی را دارم که هنوز حرفه ای نشده است و گاهی پاهایش حسابی روی طناب می لرزند.

۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه

اسباب کشی بی انتها

امروز چهارشنبه است. دیشب خیلی بد خوابیدم، بی خوابی زد به سرم. همچنان مشغول بستن جعبه ها هستم. انگار که کار تمومی نداره. فقط این توان بدنیمه که انگار داره تموم می شه. فکر می کردم که کل زندگیم تو ۴۰ تا جعبه جا می شه اما بر خلاف انتظارم، ۵۲ تا جعبه شده و من همچنان که وسایل رو می بندم، به این فکرم که کاشکی وسایل باقی مونده توی گوشه و کنار جعبه های موجود جا بشه و تعداد جعبه ها بیشتر از این نشه. به شدت از نظر جسمی خسته ام. کمردرد و گردن درد دارم. با خودم و افکارم درگیرم. آیا به همه این وسایل احتیاج دارم؟ آیا می شه کمترش کرد؟ از چی می تونم صرف نظر کنم؟ چطور می تونم سبک تر بشم؟ آیا تصمیمی که گرفتم اصلا درسته؟ اگر بخوام برگردم چی؟ آیا باید دوباره این همه وسایل رو جابه جا کنم؟
من یه خاصیت آهنربایی عجیبی دارم که آدم های روانپریش رو به خودم جذب می کنم. این همخونه ایم هم متاسفانه از همون دسته است. دیروز صبح این جوری شروع شد که بدون اینکه به من بگه اول اینترنت رو از برق کشید و جمع کرد، بعد اومد گفت آشپزی از الان به بعد توی خونه ممنوعه! بعدهم می خواست یخچال رو از برق بکشه که ۳ روز بمونه یخش آب بشه! تو گرما، بدون کولر. من هم زنگ زدم به حمایت از موجران و مستعجران. پرسیدم که اجازه داره این کارو انجام بده؟ گفتن نه. بلاخره راضی شد که امشب یخچال رو از برق بکشه و من باید وسایل توی یخچال رو تا صبح بذارم تو کیف پیکنیک با یخ!
این دو سه روزه با همخونه ایم دعوای شدیدی داشتیم. خداروشکر فردا آخرین روزی یه که تو این خونه ام. بعد از کلی داد و فریاد، از دیشب دیگه باهاش حرف نمی زنم. حرف هام رو روی کاغذ می نویسم، می گیرم جلوش تا بخونه. اگر نه باز دعوامون می شه. این جوری براش سخته، مجبور می شه حرف هاش رو خلاصه کنه.
پریشب کلیدش رو خونه دوستش جا گذاشته (دروغ یا راستش رو نمی دونم) و کلید من رو گرفت و حالا دیگه کلید رو بهم نمی ده. دیشب وقتی رسیدم خونه، مادرش در رو باز کرد. اون که رفت، یه سری کارتون و یه چهارپایه و یه تیکه کابینت رو گذاشتم پشت در آشپزخونه که اگر اومد، نتونه بیاد تو و تند تند یه کمی پاستا درست کردم و بردم تو اتاقم و کلی کارتن چیدم پشت در و نشستم غذام رو با خیال راحت خوردم. امروز صبح هم همون بساط رو برای نیمرو پیاده کردم. امشب قراره حدود ۸ شب بیاد خونه و من قبلش می خوام با همون بساط کارتن چینی، کته درست کنم و مایه لوبیاپلو رو که تو یخچال دارم رو زودی بریزم لاش و بزنم به چاک جده!
................
با این که قرار بود ماشین باربری ساعت ۱۱ صبح فردا بیاد، کاری براشون پیش اومد و خواستن زودتر بیان. چون صبح زود تعمیرات قرار بود توی ساختمون انجام بشه و می خواستن برق رو قطع کنن، مجبور شدم بگم که همین امشب بیان به جای فردا صبح. ماشین ساعت ۹ شب اومد و تا حدود ساعت ۱۰,۵ داشتن وسایل رو با آسانسور خیلی کوچیک ساختمون می بردن پایین. همخونه ایم که دیگه هیچ وسیله ای توی این خونه نداشت و کاری هم نداشت که انجام بده، مونده بود خونه برای اینکه زاغ سیاه من رو چوب بزنه و ببینه کارهام کی تموم می شه. از ساعت ۶ بعد از ظهر نشسته بود نشسته بود تو تاریکی از پنجره بیرون رو نگاه می کرد تا ۱۰,۵ شب و گاه گاهی اون وسط ها از آشپزخونه می اومد بیرون و یه نگاه می کرد و باز می رفت تو تاریکی می نشست. ساعت ۱۰,۵ که کارگر ها رفتن. همخونه ایم هم رفت. قبل از رفتنش یخچال رو از برق کشید! 
من دوباره یخچال رو زدم به برق و ساعت ۱۱,۵ شب بلاخره تونستم لوبیاپلو رو بخورم.
چون باربری ۱۲ ساعت زودتر اومده بوده، من کارم تموم نشد و به اندازه ۵-۶ تا جعبه
، وسیله اضافه اومد. انقدر کمردرد داشتم که خوابیدم.
................
با توجه به اینکه قرار بود ساعت ۷,۵ صبح برق قطع بشه، من ۴ ساعت بیشتر نخوابیدم. از ساعت ۵ شروع کردم باقیمونده وسایل رو جمع کردن. اما از اونجایی که دیگه جعبه ای باقی نمونده بود، مجبور شدم همه رو تو ساک و کیسه بریزم که این حمل و نقلش رو سخت می کرد.
شانس ما برق آسانسور قطع نشد. ساعت ۹ یه آشنایی با ماشینش اومد. وسایل رو بار زدیم و آوردیم خونه دوستم که از اونجا ببرم به اتاقی که تازه گرفتم.
از اونجایی که دیگه توان جا به جایی نداشتم. بعد از جادادن وسایل، نشستم پای لپتاب دنبال یه اتاق دیگه بگردم. اون اتاقی که گرفته بودم، طبقه دوم بود بدون آسانسور و من دیدم اگر یک بر دیگه بخوام این وسایل رو به دوش بکشم, به قول قدیمی ها از بین می رم.   
خلاصه چند تایی اتاق پیدا کردم و به همشون پیغام دادم و رفتم خوابیدم.
ساعت ۵ بعد از ظهر تونستم ناهار بخورم و جواب اتاق ها رو برسی کنم. 
خونه دوستم یه خونه مشترکه و با دو تا پسر ۲۵ ساله همخونه است. آشپزخونه به شدت کثیف و نوچ و بهم ریخته ست. تشخیص دادن این که چی مال کیه، خیلی کار راحتی نیست. کشوی قاشق چنگال ها رو که بیرون می کشم، بی اختیار می خندم. همچین صحنه ای تاحالا ندیده بودم. یه کشوی عمیق بدون هیچ تقسیم بندی ای تا تمام قاشق چنگال ها توش گل هم گره خوردن. در اتاق پسرها که باز می شه، صحنه ای شبیه عکس های خرابی ها و بمب گذاری های جنگ جهانی دوم رو می بینم. به شدت بوی لباس چرک می یاد. انقدر که سخت می تونم دماغم رو نگیرم. 
هر دو ولی بامزه و خوشرو هستن و موهای فرفری طلایی دارن. یکی شون از دوست دخترش بچه تازه متولد شده ای داره. دوست دختره با بچه اش طبقه پایین زندگی می کنن!
................
بلاخره روز بعد با پرداخت ۵۰ یورو ضرر، تونستم یه اتاق تو طبقه همکف تو یه خونه مشترک از یکشنبه به مدت ۳ هفته کرایه کنم.  
امروز هوا به شدت شرجی بود. نفس کشیدن تو هوای شرجی سخت می شه برام. به غیر از جمع و جور کردن، دو سه تا کار خیلی مهم داشتم که باید بیرون انجام می دادم. عصری قبل از برگشتنم هوا خنک شد و شب سیل از آسمون می اومد.
................
امروز یکشنبه است. هوا هنوز خنکه. ۱۵ درجه است. عصری باید دوباره اسباب هارو با ماشین دوستم ببریم به اتاق جدیدم. اونجا می تونم با آرامش طی چند روزه آینده جعبه ها رو ببندم و به باربری بفرستم و خودم بعد از ۲ هفته با ۲ تا چمدون سوار هواپیما بشم و برم ایران.  
مادرم برام یه خونه نزدیک خودش پیدا کرده بود که همون اول آب فاضلاب زد بالا و کل خونه رو آب برداشت. حالا خونه رو پس دادن و دوباره دارن دنبال جا می گردن. امیدوارم تا ۲-۳ هفته دیگه جا پیدا بشه که من با وسایلم برم توش.

۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه

خانه تکانی

یکشنبه است. آرام و ابری. هوا قرار باران دارد. شاید هم چند قطره ای ریخته باشد. سر و چشمانم سنگین است. احساس رخوت می کنم. امروز و دیروز ساعت حدود هفت و نیم صبح با سر و صدای همخانه ای بی ملاحظه از خواب پریدم و بدخواب شدم.
چند هفته ای است که به خانه تکانی قبل از سفر مشغولم. برای من خانه تکانی تنها به عید و سال نو محدود نمی شود. من هر وقت که می خواهم تغییر کنم، خانه تکانی می کنم. خانه تکانی برای من شامل تکاندن همه چیز از غبار و نیز دور ریختن و بخشیدن است. وسایل، لباس ها، افکار، دوستی ها، فایل ها، اطلاعات و داده ها، کتاب ها، دیده ها و شنیده ها و آموخته ها. تعمیر هر آنچه که خراب یا صدمه دیده است. این خانه تکانی ها بخش بزرگی است از روند سبک شدن. همان سبکی که چندی است به سراغم آمده.
توی این خانه تکانی، خیاطی هم کردم. یکی از چیزهایی که دوختم کیسه یا خانه ای بود برای عروسک های خیمه شب بازی. هر دو مدت ها بود که در کیسه ای پلاستیکی نشسته بودند و بیرون را نگاه می کردند. کیسه به مرور زمان خاک می گرفت و تیره می شد و زیبا نبود. به جفتشان قول داده بودم برایشان خانه ای بدوزم که از درون آن بتوانند بیرون را نگاه کنند. برای پسرک توری سبزرنگ برداشتم، دوختم و تمامش کردم. پسرک را درون خانه اش گذاشتم. در خانه اش را با پاپیونی بستم. بغلش کردم. نوازشش کردم. ازش پرسیدم که خانه جدیدش را دوست دارد؟ و چشمانم پر از اشک شد. بعد از او نوبت دخترک مو سیاه شد. خانه اش صورتی شد. هر دو آرام نشستند داخل خانه شان و خوشحال به بیرون نگاه کردند. و من آن شب راحت خوابیدم.
امروز دوشنبه است. از شب پیش باران می آید. همچنان خانه را می تکانم و بسته ها را می بندم و به روزهای خوب آینده چشم دوخته ام.

۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

تَرک

مدت هاست تو تَرک و تقوییتم. تَرکِ میگرن، تَرکِ عادت های غذایی، ترکِ تنبلی تو ورزش کردن، ترکِ به نکات منفی فکر کردن، ترکِ بعضی آدم ها و بعضی وابستگی ها.
تقویت عادت های خوب مثل کتاب خوندن
، توجه و اهمیت به احساسات و نیازهام و پرده کردن اشتباهات و مشکلاتم. 
فکر می کنم موفق شدم، دارم همه رو ترک می کنم. 
چون این روزها اعتماد و عزت نفس بیشتری دارم.

۱۳۹۵ خرداد ۲۶, چهارشنبه

سبکی

از سه هفته پیش که آخرین پست را نوشتم تا به امروز که باز مهمان قهوه خانه بالای کتابخانه ام، روزهای شلوغی را گذراندم. هر روز در حال فعالیت بودم. از کارم استفاء دادم. تصمیم های مهمی را باید می گرفتم. احساس های متضادی را تجربه کردم. شادی و غم، وابستگی و استقلال، عصبانیت و آرامش، خستگی و گیجی و سرحالی. 
اما برایند همه احساسات این سه هفته این است که یک جورهایی دارم سبک می شم، می روم بالا. غُبار سنگینی از خستگی، گیجی و سرگردانی سال ها بود جایی در درونم قایم شده بود. هر وقت که عشقش می کشید، می آمد و تمام وجودم را فرامی گرفت. نمی گذاشت نیروهای قوی درونم کارشان را بکنند. خسته ام می کرد. انرژی ام را می گرفت. زمینم می زد و ضربه فنی ام می کرد.
بعد از جدایی خیال کردم که باخته ام. رویاهایم سیاه و خط خطی شده اند. اما از طوفان، افسردگی و طغیان و از دریاها که گذشتم، فهمیدم که همه اتفاقات ۸ سال گذشته لازم بوده تا بالاخره این من باشم که غبار و مه درونم را ضربه فنی می کنم، دودش می کنم و به آسمان می فرستمش.
این روزها در حال بسته بندی زندگی ۸ سال گذشته ام. ۸ سال را می گذارم در جعبه، زوایدش را می زنم و جمع و جور و قابل حملش می کنم. همین خودش باعث نوعی سبکی می شود. وقتی که ۸ سال توی ۴۰ تا جعبه جا می شود. زندگی‌ من با بسته بندی، جعبه و جابه جایی جوری محکم گره خوده که جدا کردنشان از هم ممکن نیست. شاید هم به همین دلیل روحم عشیره ای است که سفر را خیلی دوست دارد. می روم سفر دور و دراز. تنها ۳۷ روز باقی است.
برای این سفر، روحم را هم سبک کردم. هر روز آموختم، گوشه های تیزم را صاف کردم،روحم را تراش دادم، کینه ها و افکار منفی را دور انداختم، اختلافات را حل کردم و راه حل هایی پیدا کردم. غبار سنگین کم شد. 
تمام روزهای باقیمانده را در راه این سبکی مادی و روحی گام برمی دارم و با کوله باری سبک اما پر به خانه برگردم.

۱۳۹۵ خرداد ۵, چهارشنبه

همه خنده هام رو می ریزم توی یه گونی

توی کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه نشستم. افکارم و کارهام رو می نویسم. هوا آفتابی یه. تمام تلاشی که این چند وقت اخیر برای تغییر خودم و تغییر بعضی رفتارها و معاشرتم با دیگران کردم داره به ثمر می شینه. حالم روز به روز داره با خودم و اطرافم بهتر می شه و تغییراتی رو در اطرافم و در رفتار افراد مقابلم احساس می کنم. روز به روز بیشتر دست و پای بعضی عادت هام رو جمع می کنم و تابوهام رو می شکنم. گاهی هم این شکستن ها با درد و گریه همراهه اما بعدش انگار یه قدم به قله نزدیکتر می شم، بر می گردم پایین رو نگاه می کنم و می بینم چقد بالا اومدم. همه شکستن ها مال دنیاست و با از بین رفتنش یا تغییرش زمین به آسمون نمی یاد.
چند روزه انگار عشق تو وجودم جاری یه، انگار تو چشمام پر از عشقه، از توی رگ هام عشق می زنه بیرون. سعی می کنم با درک و فهم و زیبایی بقیه رو نگاه کنم. راحت تر می شم، سبک مثل باد. 
در حال جمع و جور کردن وسایلم و بستن کارتن ها هستم برای برگشتن به ایران. در عین حال مشغول تحقیق و مطالعه برای نوشتن کتاب و ترجمه و تدریس. در ضمن همه این ها هر روز از بودنم توی این شهر زیبای دوست داشتنی لذت می برم. مثل توریست ها این ور اون ور می رم و تصمیم دارم کلی موزه و جاهای خوب رو که ندیدم، برم ببینم. می خوام با شهر عشق کنم و با عشق ترکش کنم چون نمی دونم دوباره کی می بینمش.
شهری رو که ۸ سال پذیرای من بوده. بهم کلی چیزای خوب یاد داده. خوشحال و متشکرم از همه چیزایی که یاد گرفتم. از زبانی که یاد گرفتم و الان مثل زبان مادریم برام خوب و مهربون و دوست داشتنی یه. به خاطر هر شبی که توی این شهر بهم خوش گذشت ممنونم. همه خنده هام رو می ریزم توی یه گونی و می برم تهران. هر روز یکی شو از تو گونی درمی یارم و ول می کنم تو هوا...

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۸, شنبه

آخرِ سفر

سفرم روزهای آخر فروردین ماه شروع شد. در یک روز سرد و تنها.
در این سفر فشرده پنج بار با هواپیما و یک بار با کشتی غول پیکر سریع السیر از شهری به شهری و از کشوری به کشور دیگه جابه جا شدم. یکی از آرزوهای بزرگم رو برآورده کردم. کلی تجربیات متفاوت کسب کردم، تصمیمات خوبی گرفتم، اشتباهاتی کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، یکی از دندون های آسیابم از واست شکست و بعد از سفر مجبور شدم بکشمش. دوست داشتنیترین شلوارم از وسط جر خورد. مکان های بی نظیر و با عظمتی رو دیدم. به شدت دریازده شدم و مرگ رو جلوی چشمام دیدم. کلی عکاسی کردم. دیدگاه های تازه تری پیدا کردم. دوستی ام با دوست ۲۰ ساله ام مستحکم تر شد و تولدم رو کنار دریای کرت جشن گرفتم.  
سفرم امروز در حالی به پایان رسید که، آفتاب، زندگی و عشق توی تنم جاری یه. پر از امید و آرزو و انرژی ام و به روزهای خوب در پیش رو فکر می کنم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

خودِ خودِ خوشبختی

امروز خودِ خودِ خوشبختی بود. وقتی که یک روز قبل از تولدم توی کوچه پس کوچه های جزیره ای در یونان راه می رفتم. ۹ ساعت پیاده روی در میان کوچه ها و خانه های سفیدی که گه گاه پنجره و سقفی آبی داشتند. پیاده روی بی انتها روی جاده ای مارپیچ روی تپه ای بلند. تا چشم کار می کرد سفیدی بود. آبی بود. آب بود. ابر بود، باد بود و خورشید. باد شدید بود. خوشبختی توی رگ هام بود، توی خون و سلول هام.
و افسردگی دور بود، مثل یک خاطره فراموش شده.

۱۳۹۵ فروردین ۲۵, چهارشنبه

چاه سوم، سفر

بالاخره یه چاه دیگه پیدا کردم که پول هامو بریزم توش. دارم می رم سفر. سه شهر از دو کشور دیگه. هیجان دارم و خوشحالم.

۱۳۹۵ فروردین ۱۳, جمعه

خط خطی روی دیوارِ افسردگی

روزها تند تند می گذرن و من صبح ها که از خواب بیدار می شم، روی دیوارهای افسردگی و تنهایی چوب خط می کشم. کاغذهای پخش و پلا دارن روز به روز کمتر می شن و بخشی از اطلاعاتشون به مخ بنده و بخش اعظمش روی ابرهای اینترنتی منتقل می شه. لباس هایی هم هستن که گه گاه به سبد خیریه اضافه می شن. 
بعضی عصرها و بعضی روزها رو توی کافه ها می گذرونم که تنها نباشم. آدم ها حرف می زنن و همهمه می کنن، کافه چی ها آهنگ های معمولشون رو پخش می کنن و کاسه بشقاب و فنجون هارو به هم می کوبن. اینجوری آدم مطمئن می شه که تنها نیست.
شب ها قبل از خواب حتما کتاب می خونم و قبلش یکی از برنامه های ایرانی رو روی اینترنت می بینم. اینطوری انگار کسی هست که حرف بزنه باهام.
این روزها به غیر از انتقال پول هام به کافه ها، اون هارو بین روانشناس و ماساژور هم تقسیم می کنم و دارم به این فکر می کنم که یه نفر سومی هم باید به زودی برای کمک پیداش بشه که پول ها به اون هم برسه. این پخش و پلا کنی پول در حالی یه که به زور کتک و مشت و لگد می رم سر کار. یعنی هر روز خودم رو کلی گول می زنم و راه می ندازم و فرداش باز نمی خوام برم. فعلا ۴ روز در هفته دارم می رم تا هر روز چند تا آدم ببینم و با بچه ها در ارتباط باشم، اگر نه محیط کارم رو اصلا دوست ندارم و منتظر اولین فرصتم تا بیام بیرون.
این عید و بهار باعث شد یه کم هوای تازه بیاد تو زندگیم.
چوب خط هایی که روزها روی دیوارهای افسردگی می کشم، دارن روز به روز کم رنگ تر می شن. بعضی روزها اما یک دفعه عمیق و پررنگ می شن.
راه روبروم توی مه رفته. انتهاش معلوم نیست. دلم می خواد ته راه آفتاب باشه و روشنایی.

۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

سال نو

دو سه روزه که روزا آفتابی ین. روزای آفتابی حالم خیلی بهتره. این روزا کله ام پره. پر از مطالب کلاس ها و دوره های مختلف، کار و مشکلات. درگیری های روزهای اخیر، وسایل و مطالبی که مدت هاست ویلون و نامنظم و دسته بندی نشده هستن. دارم آروم آروم به همه چیز سر و سامون می دم. طول می کشه ولی خوب پیش می ره.
وقتی می رم توی آب شنا می کنم، همه این چیزا عین فیلم از توی مغزم رد می شه. همه آموخته ها، فشارها و مشکلات این ۸ سال مهاجرت.
این روزها احساسات مختلفی رو تجربه می کنم. در حال پذیرش شرایط موجودم. هر کاری که از دستم براومده کردم و این خودش باعث می شه که با آرامش بیشتری شرایط رو بپذیرم.
یکی از احساساتی که اینجا زیاد تجربه اش کردم، شادی آمیخته به غم بوده. یه ملغمه از هردو. از همون اولی که وارد این مملکت شدم، خیلی شده که خوشحال بودم ولی غمگین و غصه دار. یعنی چیزی رو تجربه می کنم و خوشحالم که دارم تجربه اش می کنم ولی ناراحتم که چرا تا به حال تجربه اش نکردم یا چرا بقیه دوستام این موقعیت رو ندارن که تجربه اش کنن. یا اینکه فکر می کنم چقدر خوب که همچین چیزی رو می بینم یا تجربه می کنم، اما چرا انقدر دیر؟ یا چرا انقدر باید این تجربه رو گرون می خریدم؟
دو روزه تازه دارم حس می کنم که واقعا عیده و بهار داره می یاد. دیروز هفت سین چیدم و خرید عید کردم و عید رو به خونه ام راه دادم. امروز صبح ساعت ۴/۵ بیدار شدم و سال تحویل رو از روی لپتاپ آنلاین تماشا کردم.

۱۳۹۴ بهمن ۳۰, جمعه

مدت هاست که ننوشتم

۲۴ روز می شه که از ایران برگشتم. خسته و سرگردون و افسرده. به قول معروف یک مَن رفتم، صد مَن برگشتم. امروز یه روز سرد و بارونی یه. از روزی که برگشتم، بارها سعی کردم یه پست توی وبلاگ بگذارم و موفق نشدم. نوشتن این متن رو همون روزهای اول شروع کردم.
اولین روز کاری ام توی کارگاه چوب بود با بچه های ۶ تا ۱۰ سال. کارگاه توی سالن ورزش یه مدرسه با سیستم آموزش جایگزین برگزار می شه. سالن به اندازه کافی بزرگه و بچه ها می توان بین کارشون، کمی هم بالا پایین بپرن. همه خیلی زود باهم جور شدن. ۵ نفر برای کل هفته ثبت نام کرده بودن و روزای دیگه بهشون یکی دو نفر اضافه و کم می شدن. 
روز اول دختر ۶ ساله می خواست یه ماشین با سه تا چرخ درست کنه. دختر ۱۰ ساله بعد از اینکه کار خودش رو تموم کرد، حین اینکه منتظر بود نجار براش یه تخته چوب بزرگ رو برای برش بیاره، شروع کرد به دخترک ۶ ساله کمک کردن. برادرش هم اومد و همه برای ساختن ماشین سه چرخ فکرهاشون رو روی هم گذاشتن. چرخ ها چطور باید بچرخن، چطور باید به هم وصل بشن. چرخ سوم چطور باید به جلوی ماشین وصل بشه.
بچه های اروپایی به نظرم نسبت به سنشون خیلی توانا می یان. شاید هم هر بار که از ایران برمی گردم این احساس توم قوی می شه.
بین بچه ها یه دختر بچه ۷ ساله هست که توجه ام رو خیلی به خودش جالب می کنه. زبل و زبر و زرنگه. موهای بلند و لختش تا سر شونه هاش می رسه. یکی بعد از دیگری تخته های چوب رو با گیره به میز می بنده و با یه اره بزرگ اره می کنه و می ره سراغ چوب بعدی.  
اینجا هوا به شدت بلاتکلیفه. یه روز سرد و یه روز گرم و آفتابی، یه روز هم مثل امروز مه گرفته. 
روز ولنتاین، برای من یه روز تنهاتر و غمگین تر از روزهای دیگه بود. ساعت ها طول کشید تا خودم رو راضی کردم از در خونه برم بیرون. اول می خواستم مثل هفته قبلش برم پیاده روی اما هوا انقدر مه گرفته و تاریک بود که حوصله ام نیومد. از خونه پیاده راه افتادم و ۵ تا ایستگاه اتوبوس رو پیاده رفتم تا رسیدم به یه کافه. توی کافه نشستم و نم نم بارون رو تماشا کردم و شروع کردم به نوشتن وبلاگ، بلکه این متن رو به اتمام برسونم.
روز قبلش رفتم استخر و بعدش از زور تنهایی نشستم ۱۲ قسمت سریال شهرزاد رو تو اینترنت پشت هم دیدم تا ۲/۵ صبح. و وسطش گاهی تند تند می زدم بره جلو. 
از روزی که برگشتم، میگرن و خواب دو دوستی هستن که منو تنها نمی ذارن.
از روزی که قرار بود کارم رو برای هفته ای ۴ روز توی یه مهدکودک شروع کنم، میگرن شدید و پایان ناپذیری به سراغم اومد. هفته اول رو که نرفتم، هفته دوم هم دو روز رفتم. مدام درد داشتم و شب و روزم رو به سختی می گذروندم.
حال روحی م خرابه و گاهی بهتر می شه. برای ادامه راه نیاز به کمک حرفه ای دارم. اورژانسی و موقت دو جلسه رفتم پیش یه نفر و یه وقت از یه مشاور دیگه برای هفته بعد گرفتم. 
تنها دوستم که در حال حاضر باهاش در رفت و آمد بودم هم افسردگی گرفته و دو روزه بیمارستان خوابیده. به برگشتن فکر می کنم. برگشتن به ایران می تونه یکی از انتخاب هام باشه.

۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

گذر زمان در وطن

پدر مادرها پیر و لاغر شدند. دست هاشون باریک و پر چروک. موی مادرها سپید. موی پدرها خلوت. غبغب ها آویزان. چشم ها کمسو. گوش ها کم شنوا. بعضی فراموشکار. بعضی گیج. غصه دار می شود آدم با این گذر زمان. انگار که در غیبت ما غربتیان، مرگ از این نزدیکی رد شده باشد و رد پای خودش را روی این موها و چروک ها جا گذاشته باشد.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog