۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه

زندگی بی کیفیت

هم خونه ایم یه زن ۴۱ ساله است. هیکلش درشت و یوقوره و موهای نامنظم و شونه نکرده اش، کمی فر داره. شور زندگی توش نیست. حرکاتش ظرافتی نداره و شلخته است. رگه هایی از افسردگی از توی وجودش رد شده. به نظر می‌یاد حال نداره از زندگی چیزی بخواد. خیلی راحت تسلیم زندگی می‌شه. یه دسته موی سیاهِ وز کرده زیر بغل‌هاش دراومده. بیشتر وقتا غذاهای آشغال می‌خوره و دهنش بو می‌ده. غذاهایی که می‌پزه، در حد هم‌زدنِ پنچ شش دقیقه‌ایِ یه محتویاتِ آماده ست. ظرف‌هاش رو گاهی تا سه چهار روز نمی شوره. 
گاهی با خودش آواز می خونه، خارج و بدصدا. بیشتر شبیه به یه ناله ست. گاهی سوت می‌زنه. گاهی هم صداهایی مثل جیر جیر، ناله و نچ نچ از خودش در می‌یاره. گاهی لباس‌های از ریخت افتاده و لک دار می‌پوشه. خیلی پیچیده فکر و عمل می‌کنه و گاهی اصلا از مغزش استفاده نمی‌کنه. ترسو و نامطمئنه. چند بار در هفته تمرین‌های مدیتیشن انجام می‌ده. شنونده خوبه. به خوبی‌های آدم‌ها خیلی خوب توجه می‌کنه.
نحوه‌ی استفاده‌اش از اشیاء و وسایل خونه یه حس بدبختی‌ای به آدم می ده. زیبایی‌شناسی براش یه کلمه‌ی نامفهومِ دوره. تلاشی برای زیباتر شدن اطرافش نمی‌کنه.
قوطی‌های پلاستیکی یکبار مصرف مارگارین رو توی کمد روی هم می‌چینه، 
غذاهاش رو توی اونها می‌ریزه و می‌ذاره توی یخچال. کالباس‌هارو لوله می‌کنه تا به زور توی اون ظرف‌ها جا بشن. گاهی برچسب‌هایی رو با خط بد روشون می‌چسبونه تا محتویاتشون معلوم بشه. 
بی‌کیفیت بودن زندگیش یه جوری آزاردهنده است. تا حالا انقدر از نزدیک زندگی به این بی‌کیفیتی ندیده بودم. 

روزها در ایران

اومدم ایران. امشب شب کریسمسه. روزها دارن تند تند می گذرن. هوا خیلی آلوده ست. آسمون یه رنگ عجیبه. خورشید یه حال دیگه ای داره. خیلی زود پریدم وسط زندگی اینجا. انگار نه انگار که یکسال نبودم. تاحالا ۴ تا از دوستام رو دیدم. کارهای اداری انجام دادم. به یه دفتر دولتی مراجعه کردم. در حال تعمیرات بودن. کل پله ها رو کنده بودن! به جای پله ها مصالح بود تا طبقه اول. خیلی خطرناک بود. نرده یا جای دستی نبود. چقدرجونِ آدم ها بی ارزشه اینجا. 
اینترنتِ پر سرعت یواشه. همه چیز فیلتره. آدم ها سریال های ترکی میبینن. تلویزیون خیلی روشنه.
امشب یه کنسرت کودکانه رفتم. بلیت ها گرون شده. برای رفتن به کنسرت سوار تاکسی شدم. نشستم جلو. چراغ قرمز طولانی بود. راننده یه سی دی نوحه گذشته بود. برام عجیبه که دوران عزاداری نباشه و یه نفر داوطلبانه نوحه بذاره گوش بده. بعد سوار اتوبوس بی آر تی شدم. هزار تومان دادم. ده دقیقه ایستادم تا اومد. خیلی پر بود. جایی اسم ایستگاه هارو ننوشته بود. نمی دونستم چند تا ایستگاه تا آزادی مونده. بیرون رو نمی دیدم. مردم هول می دادن. انسانیت زیر سوال می رفت. زنها خودشون رو به هم می مالیدن. خیلی  به هم نزدیکتر از فاصله آرامش بودن. همه تو دهن هم بودم. صدای موسیقی دلگیری از گوشی یکی به گوش می رسید. بچه ای اون وسط بود و نمی تونست نفس بکش. بعضی غر می زدن، بعضی ها مرتب می گفتن خانم برو جلو. اما حتا یک سانتیمتر هم جا نبود. یکی داد می زد خانم هول نده. از خانومی پرسیدم: خانم شما ایستگاه هارو بلدین؟ می شه بگین کجا باید پیاده بشم؟ اسم ایستگاه هارو نمی بینم. به سختی تونستم از بین جمعیت پیاده بشم. این وضع یک جور توهین به شخصیت آدم ها بود.    
این دفعه دارم همه چیز رو برسی می کنم. خیلی متفکرم. می خوام ببینم می تونم بازم اینجا زندگی کنم؟! 

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

آرامش پس از طوفان

این چند روزه باز تقویمم پر بود. پر از کار و قرار و مدار. ۶ روز دیگه می رم ایران. می خواستم قبل از این سفر، پرونده بعضی کارها و مسائل رو ببندم. دلم می خواست سال رو بدون کدورت تموم کنم. برای مساله ای عاطفی، مدام دو صدا درونم با هم جنگ می کردن. یکی می گفت برو جلو ادامه بده، تلاش کن و شکست نخور. اون یکی می گفت ول کن، وا بده، رها کن و صبر کن تا شرایط آروم بشه. یکی می گفت فقط به حس درونی خودت اعتماد کن و جلو برو. اون یکی می گفت مشورت کن، مشاور برو، وکیل بگیر، از بقیه کمک بگیر. دیگه داشتم بین این دو صدا کش می اومدم و تحملم داشت تاق می شد. سه تا خواب دیدم که خبر از عمق وجودم و خسته قلبم می دادن. به مراکز مشاور خانواده مراجعه کردم، و به بعضی تلفن زدم، حتا به یه وکیل سر زدم، به دوستام غر زدم، چند بار گریه کردم. اما اکثرا جواب ها چیزی بود که قلبم نمی خواست بپذیره. امروز بالاخره به آرامشی که می خواستم رسیدم. عصر با کسی قرار گذشته بودم که مدت ها بود برای قرار گذاشتن باهاش داشتم فکر می کردم. از طریق اون فهمیدم که دیگه هر کاری قبل از سال نو میلادی می تونستم انجام بدم، انجام دادم و باید ۶ هفته صبر کنم تا برگردم و راه حلی رو در آرامش انتخاب کنم. 
آزمایش خون داشتم چون دکتر فکر می کنه دارم مرز قند می گیرم. بعد از اون رفتم بعد از سال ها واکسن زدم. چون من آبله مرغون نگرفتم و از سال جدید دوباره تو مهد کودک کار می کنم و مجبور بودم این واکسن رو بزنم. توی این ماه میگرنم آروم شده اما امروز دوباره میگرن گرفتم. 
بعد از واکسن خودم رو نهار بردم بیرون. این مامان هایی که به بچه هاشون بعد از زدن واکسن جایزه می دن. اونجا خانومی پیری رو دیدم که از سر کار می شناسم و سالی یک دفعه تو جشن کریسمس می بینمش. امسال هم یک بار تو جشن کریسمس دیدمش ولی بعد از اون این بار دومی بود که اتفاقی می دیدمش. به این فکر کردم که هیچ چیز اتفاقی نیست و حتما دلیلی داره که سه بار پشت هم دارم می بینمش. باهاش حرف زدم و اتفاقی حرفمون به اینجا رسید که روانشناس و مشاور اجتماعی یه. بهش گفتم که مشکلی دارم که توش گره خوردم . فوری گفت من یه ساعت رو بهت هدیه می کنم و قرار شد که فردا برم پیشش.  
این دو نفری که امروز دیدم، هر دوشون مثل هدیه کریسمس بودن برام و باعث شدن کلی انرژی مثبت بگیرم.

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

به بهانه روز خشونت علیه زنان

قبل از این که مهاجرت کنم خشونت برام تنها کتک و مشت و لگد بود و جای انگشتان ضارب روی بدنم که قرمز رنگ می شد و دردناک بود. اصلا روحم هم خبر نداشت که روزهای زیادی از زندگیم رو تحت خشونت روانی گذروندم. خشونتی که تمام روزگارم رو تحت تاثیر قرار داد.
از وقتی حدودا ۱۲ ساله بودم، تلاش برای تغییر رو به صورت خودآگاه شروع کردم. تمرین مداوم برای انتخاب راه درست، انتخاب راه های ارتباطی درست، مدیریت رفتار و احساسات. اما شاید خیلی جاها موفقت کمی داشتم چون ریشه مسائل رو پیدا نمی کردم. نمی دونستم اشکال از کجاست و چه چیزی غلطه. فقط می دونستم اشکالی هست و این قدم بسیار بزرگی بود اما برای حل مشکل کافی نبود. دور و اطرافم پر بود از بزرگ تر هایی که مدام بهم می گفتن که چطور نباشم. کمتر کسی بهم چطور بودن رو نشون می داد.
فحش، بد و بی راه، تهدید، تحقیر، تشر
، متلک، مقایسه، فریاد، جریمه، ترور و جنگ روانی، زورگویی، انتقالِ عذاب وجدان، کنترل و محدودیت. همه داشت به اسم تربیت و با زور بهم تحمیل می شد. من به نوعی سرکش بودم و حاضر به قبول این همه فشار نبودم اما فرار از زیر بار همه این خشونت ها کار آسونی نبود.
وقتی اومدم اینجا، یاد گرفتم که به چه چیزهایی خشونت گفته می شه. ۷ سال و نیمه دارم تلاش می کنم، آثار اون خشونت ها رو از وجودم بیرون کنم. تا حدی هم موفق بودم. اما آثار خیلی از اون ها به عزت نفس و به بدنم چنان محکم چسبیده که جدا کردنش به این راحتی ها امکان پذیر نیست. چیزی که تازه فهمیدم اینه که عزت نفس و اعتماد به نفس باهم خیلی متفاوته. خیلی از مشکلاتی که توی این یکی دو سال اخیر گریبانگیرم بوده، به علت عزت نفس پایین بوده و من نمی دونستم. چون من اعتماد به نفس خوبی دارم، حتا فکرش رو هم نمی کردم که عزت نفس پایینی دارم و خیلی از بلاهایی که داره سرم می یاد به دلیل عزت نفس پایینمه.
تمام اون خشونت های روزمره
، عزت نفسم رو پایین آوردن و من انقدر دیر فهمیدم که ریشه خیلی از مشکلاتم توی این مسأله ست.    
یکی از آثار اون خشونت ها دردهای مداوم و پایان ناپذیر میگرن و گرفتگی شدید و مداوم عضلات گردن و شونه ست. عضلاتی که موقع ترس منقبض می شن. یکی دیگه از آثار اون خشونت ها الگوبرداری غلطه. رفتارهایی که ۲۷ سال تجربه شون کردم، باعث شدن تا به نوعی به صورت ناخودآگاه جذب آدم های مهرطلب، قربانی، ابیوسیو و کنترل گرا بشم و دوباره و دوباره آزار ببینم، صدمه بخورم و به راحتی نتونم از چرخه خشونت خارج بشم.
خشونت چیزی یه که روزگار آدم هارو سیاه و نسل های آینده رو نابود می کنه.
برای مطالعه بیشتر در مورد خشونت خانوادگی و آدم های ابیوسیو، به مطلبی که شادی نوشته مراجعه کنین:

http://pelak5.org/node/185

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

برداشتن مشکلات از سر راه

از چند روز قبل از که بیام این خونه، یک چیز ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. نداشتن ماشین لباس شویی.
دوشنبه عصر یه سبد لباس رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه خواهرم. تا هم بعد از دو ماه و نیم دیدارمون تازه بشه، هم تو اون ۲ ساعت که باهمیم، لباس هایی که ۳ هفته جمع شده بودن شسته بشن. 
وقتی با یه ساک لباس های شسته شده خیس برگشتم خونه، کلی خوشحال بودم از این که بلاخره یه مشکل رو از سر راهم برداشتم. این روزها، برداشتن مشکل از سر راه، جزو جدانشدنی زندگی مه. 
سه شنبه صبح رفتم استخر. اولش قیامت بود. چهار تا کلاس دبستان رو همزمان آورده بودن شنا. یه مشت بچه عین مور و ملخ ریختن تو آب. من هر بار که سرم رو می کردم زیر آب، یه مشت دست و پای درهم و بلاتکلیف می دیدم و موقع کرال رفتن، زیر آب می خندیدم. یه عده شون هم عین گلوله های بی شکل برفی، دونه دونه از بالای سکوی پرش توی آب می افتادن و یک عالمه حباب درست می کردن. بعد از استخر رفتم مجتمع ورزشی پشت ساختمون استخر تا بلاخره دوباره اسمم رو برای ورزش بنویسم. گفت دو جلسه می تونی آزمایشی بیای. منم کارت گرفتم و اومدم خونه. نیم ساعت خوابیدم، بعد یک ساعت و نیم رفتم ورزش. بعدش میگرن داشتم. 
دیروز و امروز از صبح سر کار بودم. امروز عصر یه دفعه به سرم زد برم سینما. در عرض ۵ دقیقه تصمیم گرفتم. در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم و تا دم سینما که سر خیابونه دویدم. وقتی رسیدم، فیلم استیو جابز دو دقیقه بود که شروع شده بود. 
چند روز بود می خواستم شیربرنج درست کنم، نمی رسیدم. الان که ساعت از ۱۱ شب گذشته، شیربرنجم داره قل قل می کنه. 
فردا تمام وقت سر کارم. بعدش اگر جونی برام بمونه، می رم به یه مراسم کتاب خونی فارسی. 
هفته دیگه باز دو روز تو مهدکودکم. هنوز فرصتی برای دیدن بازارهای کریسمسی پیدا نکردم ولی چهارشنبه می رم که آخرین باله این فصل رو تو سالن اپرای شهر نگاه کنم. از وقتی از مادرید برگشتم، دلم می خواد از همه چیز بیشتر لذت ببرم. از هرچی دارم و از فرصت هام استفاده بیشتری کنم. همه لباس های نپوشیده رو بپوشم و از چیزهایی که برای روز مبادا نگه داشتم، استفاده کنم. یه حال عجیبی یه. مثل آدم هایی که می دونن زیاد زنده نیستن و می خوان هر کاری تا حالا نکردن بکنن. می خوام سعی کنم این حس رو مدت طولانی ای نگه دارم.      

۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

روزهای پرکار

۲۰ روزه که ننوشتم. باز اومدم تو کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه شهر. نشتم و می نویسم. هرچی زمان می گذره، کافه شلوغ تر و پر سر و صدا تر می شه.
سفر خیلی خوبی داشتم. 
مادریدِ پر سر و صدا و پر هیاهو، شهر رویاهام نبود. فهمیدم جایی که من دنبالشم، جنوب اسپانیاست. و اونجاست که باید به لیست آرزوهام اضافه اش کنم. 
باز آخر پاییز شد. هوا زود تاریک می شه. ساعت ۴,۵ بعدازظهره، مثل ۱۰ شب سیاهه. برخلاف سال های گذشته هنوز هوا بالای صفره و خبری از سوز و برف نیست. این مدت کارم خیلی زیاد بود. از کارهام راضی ام. ۴ روز پشت هم از صبح تا ۱۱,۵ شب سر کار بودم. یک روز و نیم آمادگی برای کار توی نمایشگاه تحصیلات و مشاغل که برای نوجوون ها برگذار می شه و بقیه وقت مشغول مدل سازی ویترین ها بودم. ۴ روز آخر هفته آینده تمام وقت تو نمایشگاهم. 
دیروز و امروز با بچه های ۳ تا ۶ سال مهد کودک کار می کردم و دیروز عصر مترجم یه خانواده افغانستانی بودم پیش یه وکیل. و خلاصه از سفر که برگشتم از یه کار به کار دیگه می دویدم.  
بیشتر کارتن های اسباب کشی هنوز وسط اتاقه و هیچ امیدی ندارم که به زودی به سر و سامون برسه. دو شبه خواب های درهم برهم می بینم. فکر می کنم به خاطر این همه کارتن و وسیله تو اتاقه.
خونه جدید ماشین لباس شویی نداره و این خیلی 
مسئله پیچیده ای یه در حال حاضر. اصلا دلم نمی خواد توی این ماشین لباس شویی های عمومی لباس هام رو بشورم و این مسئله ای یه که هر چند روز یه بار بهش فکر می کنم.
برنامه بعدی ام سفر به ترکیه و ایرانه که تا حالا دو دفعه عقب افتاده و هنوز تاریخ دقیق
سفرم و مدت موندنم معلوم نیست.
تو یکی دو هفته آینده منتظر جوابی از اداره مهاجرت برای تغییر نوع ویزام هستم و هفته آینده یه مصاحبه شغلی دارم.
روزهام پر و شلوغن و روز به روز کارهایی مثل 
تکه‌های پازل بهشون اضافه می‌‌شه و گسترش پیدا می‌‌کنه.    
شهر روز به روز بیشتر حال و هوای کریسمس به خودش می گیره. 

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

دوباره دیالوگ های ایرانی

لینک متنی رو که توی یه مجله اینترنتی به عنوان نقد کتاب نوشتم، برای دوستی فرستادم. اولین جمله ای که برام نوشت: وای! خب تو اینارو نوشتی که کتابش رو دستش باد می کنه!
من: مگه به حرفِ منه؟ طرف ۷ ساله داره این کتابو می فروشه! این همه مردم هر روز نقد می نویسن در مورد فیلم ها و کتاب ها، مگه همه باد می کنه؟!
دوستم: ولی نقدت خیلی خوندنی بود!


دوستی تو تلگرام می نویسه: دوستم خیلی وقته ندیدمت، یه عکس از خودت بده ببینمت.
من هم فورا عکسی فرستادم.
دوست: چه شالت قشنگه.
من:!!!!!!!

جلوی گیت

امروز هوا آفتابیه و ۷ درجه بالای صفر. در حالی که دماسنج اول صبح صفر درجه رو نشون می داد. در حال برآورده کردن یکی از آرزوهام هستم. سفر به اسپانیا. جلوی گیت نشستم و نیم ساعت دیگه پرواز می کنم. تا وقتی اونجا پیاده نشم و تو کوچه پسکوچه ها راه نرم، باورم نمی کنم. می رم یه دوست دوران دانشجویی رو بعد از ۶ سال ببینم. اون وقتی که این آرزو رو کردم، به این فکر نکرده بودم که به کدوم شهر می خوام سفر کنم. 
روزهای گذشته روزهای سخت و شلوغی بودن. سه شنبه اسباب کشی کردم. تصمیم به اسباب کشی رو خیلی سریع و راحت گرفتم. خونه دوستی یک اتاق خالی بود و من که کمی وسایلم رو دور ریخته بودم، جوگیر شدم و فکر کردم که دو اتاقی رو که در خونه ای بی نظم و شلوغ با آدم هایی با رفتارهای نامناسب داشتم به یک اتاق تبدیل کنم. این رو بگم که اینجا هم از مبل راحت فعلا خبری نیست و اسباب دو اتاق چنان یک اتاق رو پر کرده که به سختی جای عبور هست. اما آرامش چیزی یه که توی خونه و اتاق جدید بیشتر حکمفرماست. 
اسباب کشی با همه دردسرهاش تموم شد و من ۴ روز پشت سر هم میگرن داشتم و امروز هم کامی سردرد دارم.
طراحی ویترین هارو هم باید تموم می کردم و تحویل می دادم. ۳ روز اینترنت نداشتم و کارهام به سختی انجام می شد.
الان یه هفته هیجان انگیز پیش رومه که بر
اش کلی برنامه دارم.

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

حال و هوای کریسمس

یک دفعه هوا خیلی سرد شد. هنوز به وسط سپتامبر نرسیده، رسید به صفر.
وقتی که هوا سرد می شه، وقتی که درجه هوا به صفر نزدیک می شه و از روی صفر سُر می خوره و پایین می ره و وقتی که دماغم به شدت یخ می زنه، دلم غنج می زنه برای حال و هوای کریسمس. برای چراغونی های مجلل. برای بوی کیک های دارچین و میخک دار، شیرینی های زنجبیلی با شکل های مختلف، بوی سیبزمینی داغ با پوست. بازارهای کریسمسی کوچولو و 
نُقلی. برای صدای جعبه موسیقی که توی کوچه ها می پیچه و برای سرزندگی آدم ها تو اوج سرما و یخبندون و برای عوض شدن ویترین مغازه ها. کریسمس که می یاد، انگار یه صفحه از یه کتاب جادویی باز می شه، صفحه ای که جدیده و پر از اتفاقاتِ خوبِ خوشرنگه.

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

هیچ چیز اتفاقی نیست

شنبه دو هفته پیش خودم رو نهار دعوت کردم بیرون. من اهل این ساندویچ های پر و پیمون که همه چیز داره از همه ورش میزنه بیرون نیستم اما اون روز یکی از همین ها سفارش دادم. یکی دو ساعتی نشستم و برنامه هایی برای سه سفر در آینده نزدیک ریختم. بعد خودم رو برداشتم بردم استخر. ساعت ۴ بعدازظهر بود و استخرِ ورزشی خلوت بود. باز زیر آب متن نوشتم (همین متن قبلی رو همونجا زیر آب نوشتم) و فیلم مستند ساختم تو کله ام.
سه چهار روزی کوفتگی و خستگی مفرط داشتم. سه شنبه هفته پیش باید کاری رو انجام می دادم که ماه ها منتظرش بودم. وقتی که اون کار تموم شد، به شدت از نظر روحی به هم ریختم. انقدر حالم خراب بود که احساس می کردم از درون دارم منفجر می شم. شب نمی تونستم بخوابم. چهارشنبه اش حالت سکته بهم دست داده بود. می خواستم گریه کنم اما اشک هام نمی اومد. بعد از چند ساعت بلاخره نشستم وسط خیابون و زار زدم. بعد از این که یه دل سیر گریه کردم، رفتم استخر. یک ساعت شنا کردم. حالم خیلی بهتر شد.
جمعه باز رفتم همون رستوران. ۴-۵ ساعت نشستم. باز هم برنامه ریزی کردم و به کارهام رسیدم. ۶-۷ ماهی بود که می خواستم به یه آشنا زنگ بزنم اما هی این دست اون دست می کردم. به یه دلایلی نمی دونستم اگر زنگ بزنم ممکنه با چه عکس العملی مواجه بشم. بالاخره بعد از چند لحظه فکر کردن، شماره اش رو گرفتم.
می تونم بگم زنگ زدن به این خانم یکی از بهترین کارهایی بود که توی یکی دو سال گذشته انجام دادم. خیلی خوشحال شد و قرار شد روز بعد همدیگه رو ببینیم. روز بعد بیشتر روز رو با هم سپری کردیم. پروژه ای دستش بود برای طراحی ویترین یه مغازه از یه مارک خیلی گرون و معروف. پیشنهاد همکاری داد. سه روز بعد باز همدیگه رو دیدیم و من طرح ها رو زدم. طرح ها قبول شدن و رفتن مرحله بعد. امروز هم بیشتر روز رو باهم بودیم. توی این هفته کلی عشق و آرامش و توجه ازش گرفتم. امروز بعد از این که کارهارو انجام دادم و کلی هم حین کار با هم حرف زدیم، روی مبلش دراز کشیدم و چند لحظه ای در آرامش تمام خوابم برد. عصر بعد از اینکه پسرش رو از مهدکودک برداشتیم رفتیم قهوه خوردیم و حرف زدیم. شب دوباره یک ساعت و نیم تلفنی حرف زدیم و دو تایی به هم کلی کمک کردیم این چند روزه. انگار همه دنیا دست به دست هم داده بود که من دقیقا موقعی به این آدم زنگ بزنم که هر دو کلی به هم نیاز داشتیم. انگار این همه وقت هر دو تامون صبر کرده بودیم تا اون روز و اون ساعت برسه و من شماره اش رو بگیرم و ارتباطمون برقرار بشه.
امشب خیلی حس خوبی دارم. یه حس آرامش خوب. خوشحالم که به قلبم گوش کردم و الان یه دوست خوب دارم. قلبم مدت های زیادی بود که می گفت باید با این آدم تماس بگیرم و بهترین موقع رو هم برای تماس گرفتن باهاش بهم نشون داد.

۱۳۹۴ مهر ۵, یکشنبه

۷ سال و نیم به دنبال مبلی راحت

شاید به نظر چیز غریبی بیاید وقتی بگویم که ۷ سال و اندی ست که در این مملکت به دنبال مبل راحتی هستم که رویش بشینم و نفس راحتی بکشم یا خستگی ای درکنم. اول که پایم به این مملکت رسید چند روزی منزل خواهر جان بودم. آنجا مبل راحتی بود که می شد وقتی جایی برای من بود رویش بشینم و کمی ولو شوم و مزه راحتی خانه را بچشم.
از آنجا به منزلی بی مبل نقل مکان کردم که موقتی بود و سرد. شاید ۱۰ شبی بیشتر آنجا نخوابیدم. خانه یک بخاری ارج مانند داشت که در آبان ماه سرد کمی گرما به منزل می داد. توالت منزل توی راهروی ساختمان بود و با همسایه های آن طبقه مشترک. بنده نصف شب ها برای این که ماتهتم یخ نکند مجبور بودم که دنده عقب بگیرم و داخل وان حمامی که کنار آشپزخانه تعبیه شده بود بشاشم. نه تنها مبلی آنجا نبود، بلکه توالتی هم نبود.
بعد از آن به منزل دوستی عزیمت کردم و سعی کردم از مزایای خانه مشارکتی استفاده کنم. این دوست بعد از ورود من مبلی خرید و بنده بسی دل خوش نمودم که به به! بالاخره مبلی دست و پا شد و به زودی طعم ولو شدن روی مبل را می چشم. از قضا این دوست خسیس بود و خوش نداشت من روی مبلش بنشینم. می گفت این جا بشین و آنجا ننشین. پاهایت را روی مبل نگذار و چنین و چنان نکن. من هم عطای مبل را به لقایش بخشیدم و به اتاق زیر شیروانی با صندلی چوبی پناه بردم. مبل را برای این دوست گذاشتم که هیکل گنده و بی قواره اش را روی آن بیاندازد تا جایی که بعد از مدت کوتاهی یک سمت آن کامل فرو برود.
دیدار خواهر جان در این فاصله به یک بار در ماه یا یک بار در دو ماه کاهش پیدا کرده بود. بنابراین امکان بهره از مزایای مبل راحتی چندان فراهم نبود.
حدود سه سال گذشت تا اینکه به خابگاه دانشجویی نقل مکان کردم. آنجا اتاقی داشتم به بزرگی ۸ متر مربع و همینقدر که تختخواب و میز تحریری در آن جا می شد، جای شکرش باقی بود.
۴ ماه و نیمی که گذشت به خانه مشارکتی دیگری نقل مکان کردم. آنجا اتاق بزرگ تری داشتم اما باز هم خبری از مبل نبود. از آنجا که خانم صاحب خانه که خودش تنها هفته ای یکبار در آن منزل زندگی می کرد, سعی داشت نقش مادرِ فولاد زرهِ دیو را بازی کند، بعد از ۴ ماه و نیم پا به فرار گذاشتم.
خانه یک دوست را اجاره کردم که قرار بود یک سال را در خارج از کشور درس بخواند و خانه اش خالی بود. آنجا از دو اتاق تشکیل شده بود. در یک اتاق که دیوارهایش آبی رنگ بود، مبل بزرگ آبی رنگی بود بسیار سفت و ناراحت. اتاق به شدت سرد بود. زیرش فضای باز پارکینگ بود به سختی گرم می شد. مبل ناراحت بود و شاید ۳-۴ باری بیشتر در طول یک سال روی آن ننشستم.
بعد از آن برای آغاز زندگی مشترک تصمیم داشتیم با همسر به خانه ای نقل مکان کنیم که مبل داشت. صاحب خانه دزد از آب درآمد. پول ما را خورد و ما را بی خانه و بی مبل گذاشت.
از آنجا که ما بی خانه مانده بودیم به خانه ای نقل مکان کردیم که بیشتر محل کار همسر بود. کوچک بود و پر از وسیله و مبل نداشت. گاهی سعی می کردم با گذاشتن چند کوسن
، مبلی فرضی درست کنم که بی فایده بود چون مبل فرضی جاخالی می داد و کله مان همیشه بلاتکلیف بود و به کمد یا پایه میز و صندلی اصابت می کرد.
زندگی بالا و پایین و چاله چوله زیاد داشت. جدا شدیم و من به طور موقت به منزل دوستی نقل مکان کردم. یک ماه و نیمی در آن 
منزلِ بی مبل بودم و در آن مدت پی خانه می گشتم. منزل دوست تختی برای مهمان نداشت. شب های فروردین ماه که اینجا هنوز بسیار سرد است، با لباس گرم روی تشکی نزدیک بخاری ارج مانندی می خوابیدم. چون بخاری گازی بود و فضا خیلی کوچک، نمی شد طولانی مدت روشنش گذاشت. نفس کم می آمد و هوا خفه می شد. شب ها در حالی که دماغم به شدت یخ می زد، به داشتن تختخوابی در خانه ای گرم و نرم فکر می کردم و بنابر این وقتی برای فکر به مبل راحتی نبود. 
از آنجا به خانه ای مشارکتی نقل مکان کردم. اینجا هم دو تا اتاق کوچک دارم که رویهم رفته حدود ۲۵ مترمربع است و باز خبری از مبل نیست.
از خودم می پرسم آیا تا زمانی که قانون و ویزا اجازه بدهد در این مملکت بمانم، اصلا به چیزی به اسم مبل راحت دست پیدا می کنم؟
 نمی دانم چون مادرم روح سرگردان و ناآرامی است، من هم به تبع او انقدر در به درم و به مفهوم خانه و آرامش دسترسی پیدا نمی کنم یا این که این همه، هنرِ خودم به تنهایی ست؟
امروز که خیلی خوب فکر کردم، یادم آمد منزل مادر جان هم مبل هایش خیلی راحت نبود و من بیشتر وقتم را در اتاقم می گذراندم و برای ولو شدن از تخت خواب استفاده می کردم.

۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

یعنی تقصیر خودم بود؟

مثل این که از ۲۰ فروردین که وبلاگم رو به این آدرس جدی منتقل کردم، گذاشتن پیغامش غیر فعال شده بود. پس شاید عجیب نبود که کسی پیغامی نمی گذاشت برام!

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

کار بی کار

دو ماه پدرم دراومد. کار فشرده و طاقت فرسا، فشار و استرس زیاد روزانه، محیط کاری خیلی بد، همکارهای پست فطرت و عوضی. 
امروز همه چیز تموم شد. به تنها چیزی که دلم خوش بود دو تا همکار خوب و مهربون بودن تو بخش خودم و یه همکار تو بخش روبرویی که گاه گاهی ساعت ناهار می دیدمش و یه بگو بخند چند دقیقه ای و کوتاه با هم داشتیم. دنیای من توی اون شرکت تقریبا بزرگ، به همین کوچکی بود. همین دو سه تا آدم باعث می شدن که دلم رو خوش کنم به کار و شرایط بد رو تحمل کنم. به خودم دلخوشی می دادم که برای تعویز نوع ویزام نگه داشتن این کار خیلی مهمه و فقط باید تا آخر سال میلادی تحمل کنم. اما امروز همه چیز تموم شد و خلاص. یه دوست خوب و مهربون پیدا کردم که نگهش می دارم. اما از زیر فشار یه محیط بد، پر از جاسوسی و بدگویی و زیراب زنی و غیبت و استرس بی رویه بیرون اومدم.  

۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

شهبانو

یکی از عجیبترین اتفاقاتی که برام افتاده اینه که دیشب خواب شهبانو رو دیدم! جالب اینه که خیلی هم صورتش رو بیاد ندارم اما به طرز عجیبی مطمئنم که شهبانو بود. چقدر هم من رو تشویق کرد. به بقیه هم من رو نشون می داد و از کارم تعریف می کرد. انگار نزدیک اتمام یا تحویل یه پروژه هنری بود. آخرین جمله ای که بهم گفت این بود: "الان دیگه وقت شما با کرنومتر محاسبه می شه." چقدر کلمه های مثبت، لبخند و حس خوب ازش دریافت کردم.
دلم می خواست باز بخوابم و بقیه خواب رو ببینم. دلم می خواد بدونم برای چه کاری تشویق می شدم.   

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

تولد


دیروز تولد وبلاگم بود. ۶ ساله که دارم می نویسم. زمان زود گذشت. از همه چیز نوشتم، از روزهای خوب و بد، از غم و شادی. خواننده های وبلاگم دارن روز به روز بیشتر می شن و تقریبا هر ماه کشورهای جدیدی هم بهشون اضافه می شن. این خوشحالم می کنه. فقط یک ساله که دیگه کسی پیغامی نمی ذاره برام زیر پست ها. همین باعث می شه فکر کنم خیلی مجازی و دور هستن.می دونم امسال هم روزهای خوبی در راهن که زندگی جدیدی رو برام شکل می دن. شاید حتا بهتر از پارسال. هنوز خیلی چیزا تو زندگیم مجهوله. نه آینده های خیلی دور، که آینده های خیلی نزدیک هم مجهولن.

۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

تغییر نام

متاسفانه امروز به صورت اتفاقی تو اینترنت به یکی دو تا وبلاگی برخوردم که اسمشون رو به دختر مریخی تغییر دادن. به همین دلیل یه تغییر کوچیک تو اسم وبلاگم می دم.  

۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

خوشبختی ساده

اصولا من خیلی راحت خوشبخت می شم. وقتی لاک مورد علاقه ام رو می زنم. یکی در میون. دو رنگی که بی نهایت حس خوبی بهم می دن. انگار خوشبختی خالثن که روی ناخن هام نشستن. انگار خود پرنده خوشبختی اومده و روی تک تک ناخن هام نشسته. و درست وسط قلبم.
پارچه ها و رنگ هاشون هم منو خیلی خوشبخت می کنن. وقتی پیرهنی از پارچه نرم و لطیف می پوشم. یا وقتی که پارچه لباسم طرح مورد علاقه ام رو داره. هر بار که بهش دست می کشم، هر بار که می پوشمش خوشبخت می شم. لباس های تک رنگی که رنگ های مورد علاقه ام رو دارن هم همین حس رو بهم می دن. هر بار که یه لباس فیروزه ای رنگ می پوشم
، تنم خوشبختِ  خوشبخت می شه.
وقتی با رنگ روغن نقاشی می کردم، دلم می خواست رنگ های مورد علاقه ام رو بردارم و به بدنم و لباسام و سر و کله ام بمالم. چون رنگ ها به شدت بهم حس خوشبختی می دادن. تا الان به خوشبخت شدن با دیدن رنگ ها بسنده کردم و هیچ وقت رنگ هارو به خودم نمالیدم. شاید یه روز این کارو بکنم و به عنوان یه اثر هنری ثبتش کنم.
هر بار که کفش بله می پوشم. هر بار که جوراب نو می پوشم.
هر بار که توی آب شنا می کنم، توی آب خوشبخت می شم، فلسفه بافی می کنم، فیلم مستند می سازم، خاطره مرور می کنم و خیلی کارهای دیگه.
هر بار که توی هواپیما می شینم، با تک تک ابرهای پنبه خوشبخت می شام و دلم می خواد یه بار از بینشون عبور کنم و بهشون دست بزنم. یا دستم رو مثل روحی از بینشون عبور بدم.

خواب می دیدم

شب خواب پناهنده ها رو دیدم. پناهنده های در به در، بی جا، بی کفش، بچه به بقل.  

لای در موندم

زندگی گاهی بدجنسی های پنهان داره. بدجنسی هایی که در لحظه بدجنسی محسوب می شن اما بعدا آدم به این پی می بره که نه تنها بدجنسی نبودن، بلکه خیلی هم خوش جنسی بودن. 
اما وقتی آدم در مرحله ای از زندگی تو کوچه بن بست گیر می کنه، لای در یا بین دو دیوار منگنه می شه، از اون زمان هایی یه که سخت می شه همه چیز رو به حساب خوبی و خوش بینی گذاشت. 
لحضاتی هست که انگار همه اتفاق ها منتظر بودن آدم رو یه گوشه گیر بندازن و طوری روی سر آدم خراب بشن که شور و حال و توانایی ای در آدم باقی نمونه. 
روزهایی هست که فکر این که چرا مرتکب اشتباه شدیم، مثل یه مته مغزمون رو سوراخ می کنه. روزهایی که به نظر خاکستری و بی روح می یان. انگار آدم ها می خوان به نوعی بهمون حالی کنن که به درد نمی خوریم، خوب نیستیم یا کارمون رو خوب انجام نمی دیم. 
تو این لحظه فکر می کنیم چند درصد از آدما تو شغلی کار می کنن که دوست ندارن؟ چند درصد از آدما تو شغل یا جایی هستن که نباید باشن؟ نمی شه یه شب بخوابیم، توی خواب زلزله بیاد، آدمارو پرت کنه سر جای درستشون؟       

روزی

روز اول مدرسه، هوا سر بود. باد می اومد. ایستگاه های قطار و مترو قیامت بود. مردی از روی مبایلش قرآن رو زیر لب می خوند و تند تند ورق می زنه.
توی پارک پیرزنی با همسرش نشسته بود. صورت پیرزن حسابی چروکیده بود. چونه ای بالا اومده داشت. همین طور که یه چشمش به نوه اش بود که داشت بازی می کرد
، با انگشتش روی تلفن هوشمندش می کشید. به نظر می اومد داره عکس هایی رو تماشا می کنه.

۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

سردرد

سردرد با من سوار هواپیما شد. با من از پله ها پیاده شد. سوار قطار شد. توی شهر همراهم بود و وقتی سوار بر قطار بین شهری از شهری به شهر دیگه می رفتم. 
سردرد همراهم بود وقتی کتاب های زیبای فرانسوی رو ورق می زدم. و وقتی به قیمت های سرسام آور پشت ویترین ها نگاه می کردم.
همراهم بود وقتی توی اتاق زیرِ شیروانی، زیرِ پنجره خواب بودم و خواب های درهم برهم می دیدم.
توی سرم موج می زد، وقتی توی موزه بین نقاشی های رنگی خط خطی شده روی بوم و مقوا راه می رفتم.
وقتی به گذشته و آینده فکر می کردم.
سردرد داره با من بر می گرده. سوار قطار شده. پیاده شده و می خواد که از پله های هواپیما بالا بره. 

۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

پول

ساعت ۱۲ از ماشین میشل پیاده شدم. داشتن می رفتن مهمونی خانوادگی تو شهر کناری. 
پله های برقی رو به سمت قسمت قدیمی شهر رفتم پایین. هنوز راه نیفتاده گرسنه ام بود. دست کردم تو کیفم کیف پولم رو در بیارم که دیدم نیست. یک دفعه یخ کردم. یادم افتاد تو جیب کیف کمریم جا مونده. تو یه کشور قریب وسط یه شهر قریب بودم بدون پول، کارت بانکی‌ و کارت شناسایی. فوری زنگ زدم به میشل که شاید بتونه دور بزنه برگرده. ولی‌ چون پشت فرمون بود تلفنش رو جواب نداد. براش اس‌ام‌اس زدم. سعی‌ کردم دست و پام رو جمع کنم و یه راه حل خلاقانه پیدا کنم. توی کیفم رو گشتم، ۵ تا سکه ۱ یورویی داشتم. حتا گدایی و پیدا کردن سکه توی چشمه آب از ذهنم گذشت. خنده ام گرفته بود از این فکرها. کلید خونه میشل اینا تو کیفم بود اما حتا پولم برای برگشتن به خونه کافی نبود. خیلی تجربه عجیبی بود. هیچ راهی جلوی پام نبود.
به سمت مرکز قدیمی و زیبای بِرن راه افتادم. گرسنه ام بود و حتا با پولی که داشتم نمی تونستم یه ساندویچ بخرم. سعی کردم از زیبایی شهر لذت ببرم و خودم رو به دست سرنوشت بسپرم. کمی که رفتم میشل زنگ زدم و گفت یک ربع بعد برمی گرد همونجایی که من رو پیاده کرده. راهی که اومده بودم رو برگشتم و منتظر شدم. میشل اومد و ۱۰۰ فرانک بهم داد و رفت. منم خیلی خوشحال اولین کاری که کردم رفتم ساب‌وِی ارزونترین ساندویچش رو خریدم و در حالی که گاز می زدم به سمت خیابون اصلی ای که به سمت کوه ها بالا می رفتن راه افتادم. گاهی وارد کوچه پسکوچه های زیبا و دیدنی می شدم اما چون نقشه نداشتم، از ترس گم کردن جهت، دوباره به خیابون اصلی برمی گشتم. ساعت از ۳ گذشته بود که توی باغ رزها، گرون ترین قهوه زندگیم رو خوردم و به سمت موزه کِله راه افتادم. بعد از دیدن موزه حدود ۶,۵ بعدازظهر بود که خودم رو توی اتوبوس گرون قیمتی انداختم که من خسته رو به سمت خونه می برد.

دارم می رم سر کار

ساعت ۸ صبحه. دارم می رم سر کار. ۵-۶ دقیقه ای تا ایستگاه قطار شهری پیاده راهه. تند تند قدم برمی دارم. به شدت شونه هام درد می کنه. آدم های زیادی با بوی سیگار از کنارم رد می شن. به ایستگاه که می رسم، پله های برقی رو می رم پایین، یادم می افته که قرص های میگرنم رو جا گذاشتم. پله برقی رو می رم بالا. فکر می کنم برم دکتر بدم بنویسه. جهت مطب دکتر خلاف جهت کارمه. با پله برقی سکوی روبرو می رم پایین. به ساعت نگاه می کنم. دکتر هنوز نیومده. اگر واستم تا بیاد و نسخه رو بنویسه، برم داروخانه بگیرم، بعد برم سر کار دیر می شه. دوباره پله ها رو می رم بالا و می رم سمت خونه. قرص هام رو برمی دارم و به سردرد لعنت می فرستم. به سردردی که تمومی نداره و همه جا دنبالم می یاد.    
مغزم خسته است. پره از اطلاعات آدم ها، پر از عدد و رقم، شماره شناسنامه، کارت ملی، پاسپورت و ویزا.

۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

قصه آدم ها

روزها سر کار می شینم، بی سردرد یا با سردرد. آدم ها می یان و می رن. مثل آب روون. هر کدوم نقش و طرحی تو ذهن یا قلبم به جا می ذارن. انگار هر کدوم یه کتابن.
انگار یک دفعه پرتاب شدم وسطِ این کار. وسطِ همه آدم هایی که توش می یان و می رن. وسطِ یک عالمه اسم و مدرک و شماره.
روزها تند تند می گذرن و من برگ های تقویم کوچیک و قشنگ روی میزم رو که از شهر کتاب خریدم، تند تند می 
کَنَم.
هر روز آدم های متفاوت تری رو می بینم. مغزم پر می شه از آدم ها و قصه هاشون. داستان ها مثل عکس هایی که روی هم افتاده باشن، گاهی روی هم می افتن یا لب به لب می شن.
قصه مردی که ۴۰ سال پیش تو یه شهر گرم و جنوبی عاشق دختر همسایه شد، باهاش ازدواج کرد و بردش تو همون خونه دیوار به دیوار و تا روزی که ایران رو ترک کردن، با هم تو اون خونه بودن.

قصه پیرمرد مهربون مریضی که یه عمر از هموطن های مسلمونش بی احترامی شنیده. وقتی تعریف می کنه گریه اش می گیره. کمرش رو دوبار عمل کرده و باید برای آب درمانی به استخر بره اما نمی تونه چون آدم ها بهش می گن تو مسلمون نیستی آب رو نجس می کنی. حرف هاش که تموم می شه، دستش رو می گیرم و تا دم در می برمش. دستش مثل دستِ یه پدربزرگ مهربون و بزرگه. 
قصه برادری که توی ۲۰ سالگی تصادف کرد و مرد.
قصه زنی که تنها ۶ کلاس سواد داره. عروسک نوزادی رو از توی کوله پشتیش درمی یاره. می گه نوه مه. هر شب حمومش می کنم، خشکش می کنم.   
قصه مادام که بیش از ۵۰ سال داره. هیچ وقت مدرسه نرفته. وقتی ۲۰ ساله بوده، یک سال سواد آموزی رفته. ساده و ترسوِ. همینطور که به سوال ها جواب می ده، نگاه ترسون و نگرانش رو این طرف و اون طرف می دوونه. لاک های ناخن هاش رو تندتند می کَنه. فرم هاش رو دختر همسایه، بی دقت پر کرده و کم و بیش چیزهایی رو جا انداخته. 
قصه مرد تپلی جنوبی با لهجه عربی ش. یا مرد هم قبیله اش با موهای فلفل نمکی ش. 
قصه مرد الکلی که زنش مرده.۵۰ ساله ست و ۲۰ ساله کار نکرده. فقط پول داشته. پولش رو داده براش کار کردن. شاید شغلش پدرپولداری بوده. 
قصه هایی از زندگی کردن آدم های سرزمینم تو سرزمین های مجاور. 
قصه آزارهایی که به خاطر دینشون تو سرزمین خودشون دیدن.
صدها قصه ای که بعضی هاشون رو برای اولین بار می شنوم. تا زمانی که توی مملکتم بودم، از خیلی از این قصه ها بی خبر بودم. 
اسم های متفاوت آدم ها هم گاهی شروع یه قصه ان برام. اسم هایی مثل دسته گُل، ننه جان، شن و ریگ، گُل چنار، صدا یا فامیلی مثل کمر زری. پشتشون انگار یه دنیا رمز و رازه.
بعضی از پیرها مهربون و دلسوزن، تشکر می کنن و قربون صدقه می رن، دعا می کنن. بعضی گیج و هواس پرتن. بعضی با همه کم سوادیشون با دقت و هوشیار و بااستعداد. 
حدود ۳ ماه و نیم دیگه سال نو می شه. چشم به راه تغییرهای مثبتم تو زندگیم. پس فردا می رم سفر ۴ روزه. می رم خودم رو بندازم تو دامن طبیعت.

۱۳۹۴ شهریور ۳, سه‌شنبه

سرسام

چند شبی خیلی‌ بد می‌‌خوابیدم. همسایه طبقه بالا، چند وقته کولری نصب کرده که لوله اش از بالای پنجره اتاقم رد می شه. خیلی صداش بلنده. حدود ۳ هفته ای تمام شبانه روز بدون وقفه روشن بود. روزها که خونه نیستم، اما شب ها صداش آزارم می داد. دو شب از شدت صدا نتونستم خوب بخوابم. بیشتر وقت رو بیدار بودم و شب دوم میگرن بیچاره ام کرد.
یه 
شب می خواستم رختخوابم رو بندازم روی میز نهارخوری ۸ نفره توی آشپخونه. خودم هم کلی از این ایده ام کیف کردم و خندیدم. اما دیدم اونجا پرده نداره و خیلی مشرفه و ناجوره. آخر سر دو شب رختخواب می نداختم و تو راهرو می خوابیدم. چند باری رفتم در همسایه رو زدم و پیداش نکردم. یک بار هم یادداشت به درش چسبوندم که افاقه نکرد. خلاصه یه ۳-۴ روزی در تلاش بودم تا گناهکار رو دستگیر کنم. آخر هم گیرش آوردم. یه پسر جوون ۱۹-۲۰ ساله. راضیش کردم اون شب کولر رو خاموش کنه. گفت از فردا شب بارون می یاد و بعد هم دو هفته می ره مسافرت. همینطور هم شد. چند روزی بارون اومد. هوا خنک شد. باد و بارون و توفان شد. و دوباره آرامش برقرار شد.  
اما از سفر که برگشت، هوا دوباره گرم شد و همون آش بود و همون کاسه. 

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

مهاجرت بدون انگیزه

دومین هفته کاری ام فردا تموم می‌‌شه. این دو هفته خیلی‌ زود گذشت. کلی‌ چیز یاد گرفتم. بعد از سال‌ها دوباره با ویندوز کار کردم و برای اولین بار با سیستم‌های تو در توی دیتا بیس. 
شغلم برام جالبه، هر روز حداقل با ۲ تا ۴ نفر آشنا می‌‌شم که هر کدوم داستان خودشون رو دارن. پیر و جوون، بچه و بزرگ، خوشحال و ناراحت، بیمار و سالم.
با چیز‌هایی‌ آشنا می‌‌شم که تا وقتی‌ تو ایران بودم، حتا یک بار هم به گوشم نخورده بود.
پریروز آقایی اومد که اسم مادرش دسته گُل بود. اسم عجیب ولی لطیفی یه به نظرم. تاحالا نشنیده بودم.  
هنوز برام عجیبه که هر اولِ هفته ۴۰-۵۰ تا پناهنده اقلیت مذهبی‌ که تنها ۲-۳ روزه ایران رو ترک کردن، برای ثبت نام می‌‌یان. پناهنده‌هایی‌ که اکثرا حالشون خوبه و سالمن. با هزینه خودشون و به صورت قانونی از کشور خارج شدن. هزینه ۵-۶ ماه زندگی‌ تو اروپا رو دارن. بعد از گرفتن جواب مثبت، اروپا رو ترک می‌‌کنن. بعضی‌ روزا فکر می‌‌کنم نکنه ایران داره آروم آروم خالی‌ می‌‌شه!
چیزی که تو عده ای از جوون‌ها حالم رو بد می‌‌کنه، بی‌ انگیزه گی شونه. خیلی از جوون ها همراه خانواده هستن.
دیروز دختری اومد ۲۳ ساله
، کار خاصی تو زندگیش نکرده بود.
خوندن و نوشتن انگلیسی بلد نبود. حتا نمی تونست اسمش رو با حروف انگلیسی درست بنویسه. آدرس خونشون رو بدون پلاک نوشته بود، یادش نبود شماره موبایلش رو از حدود یک سال پیش داره یا ۱۰ سال پیش و چیزهای ساده ای شبیه این. هیچ بیماری روحی یا جسمی مشخصی نداشت. به خودش حسابی رسیده و خنده رو بود. چیزی که از حرف هاش و فرم هاش بیرون می زد، بی انگیزه گی بود. انگار اصلا نمی دونست چرا ایران بوده، چرا اومده بیرون، چکار می خواد بکنه.
امروز دختری بود ۲۲ ساله. با تحصیلات فوق دیپلم. می گفت ۲-۳ سالی کلاس زبان رفته اما حتا جایی که توی فرم نوشته بود نام و نام خانوادگی، رو پرسید که آیا باید اسمش رو اونجا بنویسه؟ دو تا آدرس ایمیل داشت به اسم تو دل برو و تیتیش مامانی‌! اون هم خنده رو و سالم بود. اما انگار حال نداشت فکر کنه برای چی داره می ره مهاجرت می کنه.
هر دو هیچ وقت شاغل نبودن ولی گه گاهی کاشت ناخن برای دوست و آشنا انجام می دادن.
با خودم فکر کردم که این ها بدون انگیزه
، بدون آمادگی، بدون حتا دونستن این که برای مهاجرت و ارتباط برقرار کردن نیاز به دونستن زبان هست، به آدرس ایمیل درست حسابی و مهارت های کاری دارن، کجا می خوان برن؟ چرا می خوان برن؟ چکار می خوان بکنن؟ چی در انتظارشونه؟ چه انتظاری دارن؟ ما که انگیزه داشتیم و با آمادگی اومدیم، این همه سال طول کشید تا جا بیفتیم. اینا یک یا چند سال گذشته رو با علم به این که دارن ایران رو ترک می کنن گذروندن. شاغل نبودن و بعد از اتمام تحصیلات بیشتر وقتشون رو تو خونه گذروندن. انقدر وقت نداشتن که فکر کنن چرا می خوان برن؟ اسمشون رو چطور به انگلیسی بنویسن، چند جمله کلیدی یاد بگیرن، یه آدرس ایمیل درست کنن، پلاک خونه ای که توش زندگی می کنن رو یاد بگیرن.
تو مسیر خونه، همینطور که توی این فکرها بودم، از روی آخرین خطِ عابر پیاده که رد شدم. عده‌ای مردِ بی‌ مو و کم مو از روبرو اومدن و از کنارم گذشتن. من پیچیدم تو کوچه و از کوچه بی‌ روحِ کم سایه، خودم رو رسوندم به خونه.

۱۳۹۴ مرداد ۱۷, شنبه

مایو

اولین باری که مایو خریدم، ۱۸ سالم بود. قبل از اون همیشه خواهرم قشنگترین مایوهارو از اروپا می فرستاد. تی شرت و شلوار جین و پولیور و گاهی پیراهن رو هم خواهر و برادرم می فرستادن. پالتو و کاپشن و پیراهن های مهمونی رو مادرم می دوخت. به غیر از خریدن مقنعه و مانتو شلوار مدرسه، کفش از سپهسالار و کیف مدرسه از منوچهری و اسباب بازی، نوار قصه و کتاب، برای خرید دیگه ای به مغازه نمی رفتم. حتا تو دوره ای که پاساژ صفوییه، سرخه و بعدها گلستان توی بورس بود، من فقط اسمشون رو شنیده بودم و هیچ وقت توشون نبودم و ازشون خرید نکرده بودم.
اولین سفر بدون خانواده
، اولین و آخرین سفرم به کیش بود. با پسر و دختر عموم و تعدادی از دوستاشون بودم. زن عموم هم بود اما خیلی تو ماجرا نقشی نداشت. اون موقع مد شده بود عده ای رو تو فصل گرما (مرداد ماه) ببرن کیش، هتل آپارتمان مجانی در اختیارشون بگذارن و در عوض کارت خریدشون رو ازشون بگیرن. سفرمون ۲-۳ روزه بود. تنها چیزی که از کیش دیدم مراکز خریدش بود.
خیلی از مستقل سفر کردن هیجان زده بودم و احساس خوشی آزادی داشتم. اونجا بود که شاید برای اولین بار طعم تلخ تنها موندن توی جمع موند زیر دندونم. دختر عموم با دوست جون جونیش و مادرش رفت. پسر عموم با دوستش و برادرش و سه تا خواهر هم بودن که با هم رفتن. هیچ کس به من پیشنهاد نداد که بهشون ملحق بشم و من موندم تنها. اولش دلم گرفت اما از اونجایی که زود جا نمی زنم، خودم راه افتادم و رفتم خرید. تو فروشگاه آدیداس حراج بود و می شد دو جفت کفش رو با قیمت یه کفش خرید. کفش آدیداسی رو پسندیدم به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان که هنوز دارمش و هر وقت می رم ایران می پوشمش. از خانم فروشنده خواهش کردم که به جای کفش دوم که همقیمت یه مایو بود
، مایو بردارم. اون هم قبول کرد. رفتم توی اتاق پرو و مایو سیاه با آرم سفید آدیداس رو تنم کردم. به نظرم شیک اومد اما هیچ وقت رنگ سیاه رو دوست نداشتم. یادمه که چون مایو همین یه مدل بود، همون رو برداشتم و حدود ۹ سال پوشیدمش. اما هیچ وقت عاشقش نبودم. 
توی یه مرکز خرید دیگه که مارک لوازم آرایش جید داشت، لاک پاک کنی خریدم که بوی خیلی خوبی داشت. توی قوطی اش ابری بود که می شد ناخن های لاکی رو کرد توش و مالید بهش تا پاک بشن. اون رو با همه گرونیش خریدم، چون خیلی خاص بود و سال ها داشتمش و حیفم می اومد ازش زیاد استفاده کنم. الان از اون لاک پاک کن ها توی خیلی از فروشگاه ها هست. یه مدلش هست که بوی همون رو می ده. اون بو هنوز هم برای من بوی خوشبختی و آزادی و پولداری یه.
هیچ کس رو تو مراکز خرید تنها ندیدم. دوست داشتم کسی در کنارم بود و نظر می داد. برای اولین بار بود که چیز مهمی رو که گرون و مارکدار هم بود تنها می خریدم. یادمه وقتی برگشتم غروب بود، آسمون صورتی و بنفش بود. خیلی حس تنهایی می کردم. توی کوچه آپارتمانمون که رسیدم
، زدم زیر گریه و با صدای بلند زار می زدم. صدای اون گریه هنوز تو گوشمه.
بعد از این که اون مایو خراب شد، خواهرم دو تا مایو که مال خودش بود رو بهم داد که یکی بعد از چند سال خراب شد و اونی که ۷ سال پیش بهم داد در حال پوسیدن بود که چند روز پیش تصمیم گرفتم برای دومین بار برم مایو بخرم که یاد این خاطره افتادم. این دفعه هم بعد از گذشت ۱۷ سال، باز تنها بودم اما این بار دیگه ناراحت نبودم. رفتم تو یه فروشگاه که فقط وسایل اختصاصی شنا داره. کلی گشتم و خانم فروشنده هم کلی راهنمایی و کمک کرد تا مایویی که اندازه ام باشه پیدا کنم. برش مارک های مختلف فرق داشت، یکی ۳۶ ش برام بزرگ بود، اون یکی ۳۸ ش برام تنگ بود. این بار دیگه از اول می دونستم که دیگه هیچ وقت مایو سیاه نمی خوام. یه مایوی پر از رنگ، خودش من رو پیدا کرد و من خریدمش و الان خوشحالم.

۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

اداره بازی

بچه که بودم, گاهی عصرها چند دقیقه ای می رفتم اداره بابام. بابام حسابدار بود. خیلی دوست داشتم که دفتر کارش پر از لوازم تحریر و ماشین حساب بود. یه ماشین حساب داشت که توش کاغذ لوله شده (فیش) می رفت و هرچی رو باهاش حساب می کردی، روی کاغذ ثبت می شد. من خیلی اون ماشین حساب رو دوست داشتم. می رفتم کلی عدد و رقم روی ماشین حساب می زدم که با جوهر آبی روی کاغذ لوله ای سفید و کوچک ثبت بشه. گاهی چند تایی کپی می گرفتم، چند تایی کاغذ منگنه می کردم یا تلفن های داخلی رو وصل می کردم.
گاهی هم با دوستام اداره بازی می کردم. مهر زدن کاغذا، دسته کردن مدارک، منگنه و سوراخ کردن. فرستادن مشتری ها به بخش بعدی. 
امروز، روز اول کاریم، عجیب من رو به یاد اون دوران انداخت. انگار تازه بزرگ شده بودم. برای اولین بار. انگار رفته بودم تو جلد بابام. هیچ وقت کاری به این شدت اداری و جدی نداشتم. میز سرد و بی روح و تقریبا خالی با یه کامپیوتر. کشوهای قفل دار. کلی کلید و رمز و قفل. کار کردن با همکارهای آمریکایی و ایرانی. مصاحبه با پناهنده ها. این همه ارباب رجوی جدی تو طول هر هفته. وارد کردن اطلاعات توی دیتابیس. سر و کله زدن با آدم ها. گشتن بین پرونده ها و شماره ها. انجام همه کارها از روی برنامه از پیش تعیین شده. ساعت ورود و خروج ...
همون کارهایی که تو دنیای ما بچه ها فقط به دنیای سرد و دست نیافتنی بزرگ ترها تعلق داشت.

۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

شلپ شولوپ

جمعه, آخرین روز ماه جولای, حدود ساعت ۴ بعدازظهر, خودم رو برداشتم و بردم استخر. یه دلم می گفت بمونم خونه و بی کار و بی عار یه گوشه بیفتم. اما اون یکی دلم به شدت می خواست بره استخر. به خصوص که گرفتگی شدید عضلات گردن و شونه هم داشتم. 
هوا حدود ۲۵ درجه بود و کمی تا قسمتی ابری. این ابری بودن و بادی که می وزید باعث می شد هوا خنک باشه.
استخر خیلی خلوت بود. حتا هیچ جیغ بنفشی از استخر بچه ها به گوش نمی رسید. یه آرامش عجیبی حکمفرما بود که من رو به شدت یاد روزهای آخر شهریور می نداخت. روزهایی که می دونستم استخر به زودی تعطیل می شه و مدرسه ها به زودی باز می شن. اون روزها همینطور خلوت و خنک بود. آب سرد بود و توی سایه نمی شد با موهای خیس طولانی مدت نشست. 
پنجشنبه روز فشرده ای بود. صبح اول وقت رفتم دکتر. بعدش با یه همکار مهربون قرار داشتم. سه ساعت نشستیم تو محوطه باز یه کافه راجع به یه سری مسائل پیچیده گپ زدیم. نهار رو همونجا تنها خوردم.
سه ساعت بعدی رو تو دفتر مشاور خانواده گذروندم. بعد از اون هم بعد از مدت ها رفتم سینما. وقتی رسیدم خونه با دیدن دو قسمت از خندوانه شبم رو به انتها رسوندم. 
امروز با اینکه خیلی حس تنهایی می کردم و دلم نمی خواست تنهایی برم جایی، باز خودم رو برداشتم بردم لب رودخونه. باد شدیدتر از دیروز بود. رودخونه موج زیادی داشت و آب پر از خزه های بلند بود. بیست دقیقه شنا کردم. توی موج ها دست و پا زدم و دو قلپ آب خوردم. خزه ها هی می پیچید تو دست و پام و نگرانم می کرد که اون وسط گیر کنم.
جمع و جورهای اتاق کارم دیگه داره تموم می شه. کلی کاغذهای ویلون داشتم که یک سالی توی جعبه منتظر سر و سامون گرفتن و مرتب شدن بودن. یه سطل پر کاغذ و مجله ریختم دور و یه کیسه کوچیک لباس و وسیله دادم به خیریه.
دیگه آتلیه نرفتم و نقاشیم فعلا ناتمام مونده. شاید فردا برم و تمومش کنم.
فکر می کنم کار ثابتم که شروع بشه، یه نظم جدیدی می یاد تو زندگیم.
امروز صبح کمی تو اینترنت دنبال کلاس باله گشتم چون می خواستم از اولین هفته کاریم، هفته ای یک روز برم ورزش اما دیدم تا اول سپتامبر همه کلاس های رقص تعطیله و فقط تک و توک کارگاه هست.  
الان ساعت حدود ۱۰ شبه، لباس هام رو از تو ماشین در آوردم، ماشین ظرف شویی هم انگار تموم شده. دارم می رم تو رختخواب دو تا خندوانه ببینم... 

۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

نیازِ قلنبه

سه روزه که هوا خنک شده. این سه روز آرامش خیلی خوبی داشتم. از صبح می رفتم آتلیه. یه قهوه درست می کردم و شروع می کردم به کار کردن. بعد از ۷-۸ سال دوباره رفتم سراغ بوم و این بار رو آوردم به هنر مفهومی. یه نیازِ مبرم بود. یه نیازِ خفته که یه هویی قلنبه زد بیرون. 
پنجشنبه شب وسایلم رو آماده کردم, صبح جمعه بیدار شدم و با کلی وسیله زدم بیرون و رفتم آتلیه و تا ۸ شب کار کردم. شنبه هم همینطور. امروز بعد از باد و طوفان, دوباره آفتاب شد. زودتر برگشتم خونه و وسایل شنام رو برداشتم. با مترو رفتم نزدیکترین ایستگاهِ لب رودخونه و پریدم توی آب یخ. دلم می خواست جایی برم که تا چشم کار می کنه آب باشه و سبزه. دلم می خواست طبیعت رو با چشمام ببینم و با پوستم حس کنم. 
وقتی از روی صخره های خزه بسته توی آب سرد پریدم, یاد سال اولی افتادم که از ایران اومده بودم. چندشم می شد توی آب رودخونه برم. چقدر آروم آروم و ذره ذره عادت کردم. حتا به این فکر کردم که تا هفته پیش می ترسیدم تنها و بدون همراه برام توی دریاچه و رودخونه شنا کنم چون غریق نجاتی نیست اونجا نیست. نمی دونم چطور به خیلی چیزها عادت کردم. به خیلی چیزهایی که یه زمانی تصورش هم حتا برام مشکل بود. 
هنوز اما یواش و دلگیرم.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog