۱۳۹۶ مهر ۱۲, چهارشنبه

۸ سالگی



این اولین بار است که تولد وبلاگم را فراموش می کنم. از بس که کم می نویسم. روزها خیلی خیلی زود می گذرند و نمی دانم چطور ۸ سال شد. نمی دانم چرا چیزهایی را اینجا ثبت کردم و چیزهای دیگر را نه اما همیشه خوشحال بودم از اینکه جایی دارم برای نوشتن آموخته ها، فکرها و دغدغه هام. 

۱۳۹۶ مهر ۶, پنجشنبه

تمرین

دو هفته است آمده ام. دوباره در این هوا نفس های عمیق بکشم. جنگل را با هر نفس، فرو بدهم و رودخانه را. دیر آمدم، نشد که به فصل شنا در رودخانه برسم. راه می روم و نگاه می کنم، گوش می دهم، فکر می کنم. روزها مثل بادی که هر روز اینجا می وزد، تند می گذرند. این دفعه نیامده ام که زود برگردم. حس درونی ام مدام این را به من گوشزد می کند. چشم می گردانم، دنبال دوست می گردم. بیشتر روزها را در کافه ها سر می کنم. می نشینم، کار می کنم و آدم ها را تماشا می کنم. می خواهم دوباره هنرمند بودن را تمرین کنم. ترسی در وجودم هست. ترسِ از شروع. می خوام هر کاری می کنم به درد بخورد. دنبال به درد خوردنم.
یک دفعه فهمیدم چقدر شبیه مادرم شده ام که به داشته های قدیمی اش تکیه می کند. به اینکه روزی فلان شغل یا فلان آموزشگاه را داشته، فلان ورزش را می کرده، فلان مهمونی را برگزار می کرده. داشته هایی که بیش از ۳۰ سال است دیگر وجود ندارند، دیگر اتفاق نیفتاده اند، دیگر تمرین نشده اند، فقط تعریف شده اند. من 
دارم کدام داشته هایم را فقط توی حرف تکرار می کنم؟ کدام داشته هام را دیگر ندارم؟
آیا من هنوز نویسنده ام، وقتی انقدر دیر به دیر می نویسم؟، وقتی آدم های زیادی نوشته های من را نمی خوانند. آیا هنوز نقاشم وقتی سال هاست از نقاشی های جدید رنگ روغن و پاستل، روی دیوار اثری نیست؟ 
بعضی روزها و بعضی ساعت ها بی حوصله ام. برای بیرون رفتن یا تلفن زدن، باید کلی با خودم مذاکره کنم. مثل امروز. حال ندارم، بی حوصله ام، حتی حال حرف زدن با اداره بیمه را ندارم و حال وقت گرفتن از دکتر مغز و اعصاب و دکتر دندانپزشک. همه چیز برایم زیر سوال رفته. چشم هایم پر از خواب است و سنگین. انگار نه انگار که دیشب خوابیده ام. توی اتاق راه می روم. نمی دانم چه می خواهم. چه حال عجیبی. به بیمه زنگ می زنم. از دکتر دندانپزشک وقت می گیرم. دکتر مغز و اعصاب گوشی اتاقش را بر نمی دارد. به وزارت هنر و فرهنگ زنگ می زنم، مدت زیادی پشت خط می مانم و به اتاق های مختلف وصل می شم. کسی که باید پاسخگو باشه، گوشی اتاقش را برنمی دارد.
حال و حوصله غذا پختن و غذا خوردن ندارم. چندین بار پشت سر هم می رم دستشویی، دستشویی در راهرو است و سرد. آشپزخانه و یخچال ندارم. فقط یک اجاق تک شعله ای برقی در خانه هست. هوا آفتابی است، اما سرد
. یک ساعت می خوابم. وقتی بیدار می شوم حالم بهتر است و آشفتگی فکری ام فروکش کرده. به دنبال کافه، از خانه می زنم بیرون. به صورت اتفاقی به کافه ای برمی خورم که در واقع یک کتابفروشی کوچک است که کتاب های راهنمای کاردستی می فروشد و کارگاه های کوچک هم برگزار می کند. وارد که می شوم، دو زن در حال آموختن نحوه صحافی دفتر هستند. می نشینم و وسایلم را روی میز می گذارم. موقع کار کردن کم و بیش به آن ها نگاه می کنم و از این که برای درست کردن چیزی به این سادگی این همه ذوق می کنند و حوصله به خرج می دهند، لذت می برم.

۱۳۹۶ شهریور ۵, یکشنبه

ملغمه

افسردگی پاورچین  پاورچین آمد و درست وسط اتاق، عین بختک افتاد روی من. همین شد که لحظاتی نتونستم نفس بکشم. ای بر پدر هرچی افسردگی یه! ش هم مدت زیادیه که افسردگیش دوباره عود کرده. دیروز می گفت با چند تا از دوستاش که حرف زده، اونا هم حال و هوای افسرده داشتن.
هر کی برای خودش یه گوشه ای گم و گوره. این ایران دیگه ایران اون قدیمی نیست. آدم هاش عوض شدن. شاید از جهاتی خیلی بافرهنگ تر و بهتر شده باشن اما اون دوستی های قدیمی دیگه لق شدن و استحکام قدیم رو ندارن. آدم ها خیلی سر به گریبان خودشونن. مگر عده ای مرفهین بی درد که توی دنیای خودشون زندگی می کنن.
اکثر کارها خیلی کند و یواش پیش می ره. مدتی یه با دوستان و همکارانی مواجه می شم که روابط عجیب و پیچیده دارن، زندگی های درهمی که نمی شه بهش گفت زندگی سالم. روابط ناسالم و طلاق عاطفی، بین زوج ها بی داد می کنه. آدم های مطلقه توی نسل من دارن زیاد می شن، عده ای هم بین رفتن و موندن گیر کردن.
وسط ملغمه آدم بزرگ ها، بچه هایی رو می بینم که مشکلات رفتاری و روانی متعددی دارن. 
ترافیکه، ماشین ها دود می کنن، آدم ها عصبانین و اعتماد بینشون کمرنگ شده.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه می بینم و تنهایی قاه قاه می خندم. فکر می کنم انگار کسی با من حرف می زند و احساس تنهایی نمی کنم. دوست هایم را کم می بینم. همه درگیر زندگی هستند. یکی حامله است، یکی شیر می دهد، یکی بچه به بقل. یکی دنبال کار می گردد، آن یکی دنبال خانه. شهر شلوغ است و پرترافیک. راه ها دورند و بی انتها.
هوا خیلی گرم شده. ۳۱ درجه برای نیمه اردیبهشت زیاد است. اما کوچه ها هنوز بوی بهار می دهند. شب ها توی کوچه های امیرآباد بوی یاس می آید. دارم گوجه سبز می خورم. جایت را خالی می کنم. نمی دانم تو آنجا گوجه سبز داری بخوری؟ یا اصلا برایت مهم هست که گوجه سبز بخوری؟
دو هفته ای است دوباره تصویرسازی می کنم. حسابی مشغولم، گاهی تا ۱۲ شب بیدارم. گرافیک تابلت را برمی دارم و می افتم به جان طراحی. مچ و انگشتان دست راستم درد می گیرند. مجبورم ساعت هایی مشغول کارهای دیگر شوم تا دستم استراحت کند. 
مدتی است خیلی کتاب می خوانم اما باز هم نمی رسم همه کتاب هایی را که می خواهم بخوانم.
یک کافه پیدا کرده ام در نزدیکی. شاید که به زودی پاتوقم شود. همین که سیگار نمی کشند و محیطش فرهنگی هنری است، خوب است.
میگرن مثل آب باریکه است، همیشه کم و بیش جریان دارد. از تیر و مرداد خیلی می ترسم. از گرمای تحمل ناپذیر، از حال استفراغ و سرگیجه های گرما.

۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

از وقتی آمده ام

از وقتی آمده ام، سه بار در ماشین لباسشویی لباس ریخته ام. هر با یک بازی ای از خودش درآورد و جان کند تا لباس ها را شست. امروز دوباره تعمییرکار آمد، دل و روده اش را درآورد و برد. گفت شاید درست شود.
بن سای ۱۰ تا برگ تازه داده و دو تا از برگ های قدیمی اش خشک شده، لاله به کل خشکیده و یکی از کاکتوس ها نیز. 
بعضی جاها خا نشسته. پرده اتاق خواب از دوده سیاه شده.
شنبه هوا آلوده بود، انگار که خاک رس در هوا پاشیده باشند، لایه ای اخرایی رنگ در هوا بود، جلوی ابرها و خورشید را گرفته بود. انگار که همه چیز را با فیلتری اخرایی می دیدی.
هوا خیلی گرم شده. پریروز مردم پوشال های کهنه کولرهایشان را دم سطل آشغال کوچه گذاشته بودند. هنوز اول بهار است اما بعضی شکوفه ها ریخته و بعضی درخت ها خیلی سبز شده اند. این اختلاف دما، دمار از روزگار سرم در آورده. میگرن دوباره امان نمی دهد. با او نمی جنگم. می گذارم بیاید، اندکی بماند و برود. همه حوله ها را تندتند به روشی جدید لوله کردم و چیدم در طبقه اول. طبقه پر از رنگ شد. همه لباس های زمستانی را جمع کردم. گذاشتم داخل کیف های آبی زیپ دار، بالای کمد. همه لباس تابستانی ها هنوز در کمد جا خوش نکرده اند. بعضی شان ویلانند وسط اتاق. صابون توت فرنگی را اما اول از همه گذاشتم توی کمد. حالا وقتی در کمد را باز می کنم، بوی خوب توت فرنگی مصنوعی می دهد.
نسترن های همسایه دیوار به دیوار، سر به داخل حیاط مادرم کرده اند. پرپشت و زرد رنگند. انگار که موهای فرفری زنی آفریقایی باشند که افشانشان کرده و برای دلبری آن ها را به دامان همسایه ریخته. نسترن های خشک شده اما از درخت ریخته اند کف حیاط و پارکینگ و کوچه.
امروز صبح، پیرمردی که دولا دولا و عصا زنان راه می رفت، به پیرزنی دست فروش، سکه ای صدقه داد.
گل فروش در سایه پیاده رو نشسته بود. گل های زنبقش خیلی زیبا بود و آن گل های شیپوری مانندش که گرانند و نمی دانم اسمشان چیست. ایستادم، نگاه کردم.
سوار اتوبوس شدم. یک زن سوار شد با بچه اش که لپ هایش قلنبه بودند یا شاید هم ورم کرده بودند. بچه مدرسه ای بود و با مادرش به بیمارستان می رفت. مشکل کلیه داشت. شاید برای همین ورم داشت. آن یکی بچه سه ساله بود. عمل قلب باز کرده بود. در شهرستان رگ قلبش را اشتباه بسته بودند، خون ریخته بود توی ریه اش. حالا آمده تهران که شنبه برود بیمارستان بخوابد، دوباره عمل قلب باز کند. 
پیرزنی درب و داغان برای تاکسی ای که سوارش بودم، دست تکان نگه داشت، کرایه اش را حساب کردم و پیاده شدم.
مردی با وانتش جلوی سوپر دوبله پارک کرد. به زور از لای در ماشین پیاده شد. برگه ای در دست داشت، لابد جنس آورده بود.
کتابفروشی مجله ای را که می خواستم نداشت.
ساعت ها رادیو دیو گوش کردم. کمد را بیرون ریختم. باتری ها را شارژ کردم. اتاق اما هنوز خیلی به هم ریخته است. یعنی چند روز دیگر باید جمع و جور کنم تا این خانه مرتب شود؟ 
اینترنت گاهی یواش است، فیلترشکن بعضی وقت ها به درستی کار نمیکند.
شب از نیمه گذشته است. به شاعرانگی فکر می کنم. رادیو دیو آدم را شاعر می کند. پلک هایم سنگین است. همه آهنگ هایی که امروز شنیده ام، در ذهنم قاطی شده اند، آهنگ رشتی با یونانی، روسی با آذری. نتی از هر کدام در گوشه ای از ذهنم، دارد می نوازد و طنینش در سرم می پیچد. می روم بخواب. شاید خواب ببینم که فردا همه چیز به سر جایش برگشته.

۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه

زندگی شبیه به قصه ها


آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی که در دست دارم گاز می زنم و چشمانم پر از اشک می شود. دوباره به نظرم می آید که بیشتر وقت ها زندگی مردمان اینجا شبیه به قصه هاست، شبیه به خیال و رویا. دوباره حس می کنم در شهری ساخته شده از لِگو قدم می زنم. شهری که آدم لگویی هایش رنگ صورت هایشان، موها و لباس هایشان باهم فرق دارد. آن ها در شهری که یک دهم شهر تهران جمعیت دارد، آرام و بی صدا در کنار هم زندگی می کنند. سوار دوچرخه می شوند، سبدهای خرید کوچک دارند و خوراکی هایشان تک تک درون سبدهای خرید چیده شده است. درست مثل میوه های لگویی که باید دانه دانه کنار هم بچینیشان. همه چیز منظم و مرتب است و در مورد آن از قبل فکر شده. فروشگاه ها بوهای خوب می دهند. بعضی از خوراکی ها و بسته بندی ها انقدر کوچکند که فکر می کنم در سرزمین لی لی پوتیان هستم. هنوز فروشگاه ها و شیرینی فروشی هایی هستند که شکلات ها و آب نبات های دست ساز می فروشند. 
گاهی در کوچه های شهر صدای سُم ضربه های اسب های کالسه هایی می آید که توریست ها را می چرخانند. کالسکه ها پشت همان چراغ قرمزی می استند که بقیه ماشین ها و اتوبوس ها می ایستند و این حس تضاد ایجاد می کند، تضاد بین سنت و مدرنیته. گاه گاهی صدای تراموایی که عبور می کند یا برای توریست های بی حواس زنگش را به صدا درمی آورد، می آید. اتوبوس ها اما صدا ندارند. صدای دور شدن مترو اما خیلی خوب است، من را یاد رفتن به جاهای خوب می اندازد. در میانه شهر رودی است. رودی آبی که دراز و بی انتهاست. در پارک ها سنجاب ها از درختی به درخت دیگر می پرند و باهم بازی می کنند، توکاها و دم جنبانک ها با هم اختلاط می کنند. موزه ها ساکت و آرام است و بوی کتاب، علم و دانش و آرامش می دهد. صدای پای آدم ها در موزه ها با احتیاط است. پول ها تمیز و نو هستند، سالن های اپرا زیبا و پرجلال و پر از جمعیت. زنان و مردان در کنار هم بر روی صحنه می خوانند یا می رقصند. بالرین ها توتوهایشان را هوا می کنند و پاهایشان را به رخ می کشند. و وقتی دامن های نرم می پوشند، روح آدم را با دامن ها و دست هایشان نوازش می کنند. مردهای بالرین مدام پاهای کشیده شان را نشان می دهند و آن ها را در هوا می پرانند. پیرها و جوان ها دست می زنند، هورا می کشند و براوو می گویند. پیرها لباس های رنگی می پوشند، به اپرا و باله و کنسرت می روند، دور دنیا می گردند، ورزش می کنند یا بعد از بازنشستگی به دانشگاه می روند و درس می خوانند. خانه جوان ها اکثرا کوچک است. خانه برایشان مفهوم پر اهمیتی نیست. جایی است برای خوابیدن. برایشان رفتن پر اهمیت تر از ماندن است.
ساختمان های قدیمی زیاد است. بعضی از خانه ها بیش از صد سال قدمت دارند. اما تعمییر شده، زیبا و تمیزند. شهر چهره قدیمی خودش را حفظ کرده. هنوز کشاورزی مسئله مهمی است و آدم هایی هستن که محصولات محلی را به محصولات راه های دور ترجیح می دهند. خانواده ها با بچه هایشان به روستاها سر می زنند و گاهی خودشان اجازه دارند سیب یا توت فرنگی بچینند.
گاهی فکر می کنم انگار نه انگار که مدرنیته از این شهر عبور کرده باشد، انگار که همین الان یک کتاب قصه قدیمی را باز کرده باشم و همه این آدم ها یک دفعه از توی کتاب پریده باشند بیرون.
منی که عاشق قصه ام، منی که عاشق فانتزی و تخلیم نمی توانم که از این شهر دل بکنم.

۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

اُاُاُ هُپ!

روزها تند می گذرن، نمی خوام که تموم بشن. دلم می خواد بیشتر اینجا باشم. توی هوای بدون دود نفس بکشم و بدون ترافیک توی شهر جابه جا بشم. دلم می خواد باد بیشتر توی موهام بپیچه و دامنم رو برقصونه. دلم می خواد بیشتر و بیشتر به سکوت موزه و کتابخونه گوش بدم.
این روزها به تنهایی فکر می کنم. سعی می کنم تنهایی های اینجا رو با ایران مقایسه کنم. سخته. هرچی فکر می کنم، می بینم اینجا تنها تر از ایرانم. اما نوع تنهاییش با تنهایی توی ایران فرق داره. گاهی قابل تحمل تره، گاهی راحت تره.
امروز تازه حدود ظهر رفتم طبقه پایین، از سوپرمارکت خرید کردم. نهار پختم. بعدش رفتم استخر. 
موقع شنا حواسم به معلم شنای بچه های ۱۰-۱۱ ساله بود. بچه ها موقع ورود یکی یکی باهاش دست دادن. بچه ها بدن های ورزیده ای داشتن. دختر ها و پسرهای حرف گوش کن و سر به راهی به نظر می اومدن. همه اول خودشون رو گرم کردن، بعد یکی بعد از دیگری مثل بچه مرغابی پریدن توی آب. معلم جدی بود. دستورهایی می داد، مثلا می گفت: ۱۰ تا طول کرال سینه، ۲۰ تا طول کرال پشت. بعد برای اینکه همه سر موقع حرکت کنن، می گف اُاُاُ هُپ. سر هر اُاُاُ هُپ یک نفر باید حرکت می کرد. صدای اُاُاُ هُپش توی فضا می پیچید و بچه ها باسرعت و دست و پا زنان پشت هم حرکت می کردند و دور می زدند و دوباره و دوباره شنا می کردند. وسط های راه، معلم خطاهایشان را با صدای بلند اعلام می کرد یا با انگشت و دست، حرکات درست را نشان می داد.
جدیت و نظم در آموزش و احترام به بچه ها در ضمن جدیت رو خیلی می پسندم.
بعد از شنا، کمی توی منطقه سرسبزِ پایین تر از استخر قدم زدم.
گاهی انقدر سرعت زندگیم بالاست که تعداد اُاُاُ هُپ هاش زیاد و فاصله هاش خیلی کم می شه. خیلی سرع باید از یه کار به یه کار دیگه برم و دوباره بعدی و بعدی...

۱۳۹۶ فروردین ۸, سه‌شنبه

آرامش، دور از خانه

این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری. 
گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و ترافیک خسته ام کرد. هوا که خنک شد، فقط ترافیک موند و آلودگی هوا که نمی شد حلش کرد. راه های دور، ترافیک های بی انتها. آشفتگی جامعه و بی نظمی ها زیاده و خیلی به چشمم می یاد. مردم انقدر به بی نظمی و آشفتگی عادت کردن که دیگه متوجه نمی شن که این آشفتگی چقدر تاثیر منفی روی کار و رفتارشون می گذاره.
یکی از مسائلی که حسابی اعصابم رو توی تهران که بودم، بهم ریخت، حادثه پلاسکو بود. یه نشونه وحشتناک از بی نظمی، آشفتگی، بی ارزش بودن جون انسان ها. اصلا ۲ روزِ کامل مغزم تعطیل بود.
بار آخر که اومدم اینجا، بعد از ۳ ماه موندن توی تهران بود. بعد از ۳ هفته دوباره برگشتم ایران، و دوباره حدود ۴ ماه و نیم ایران بودم. الان پنج روزه که دوباره به سرزمین آرامش برگشتم و قراره ۳ هفته بمونم. 
وقتی وارد فرودگاه اینجا می شم، بوهای خوب به مشامم می خوره و نظم و آرامش و سکوت، چشم و گوشم رو نوازش می کنه. 
به سختی و با ۱۰ جور فیلترشکن و مخفی کننده آی پی، موفق شدم از ایر بی اند بی اتاقی اجاره کنم. کاری که اینجا می تونستم در عرض ۱۰ دقیقه انجام بدم، توی تهران ۴، ۵ روز طول کشید.  
وقتی هماپیما نشست، متوجه شدم که اینترنت مبایلم کار نمی کنه. به اینترنت فرودگاه وصل شدم و برنامه حرکت قطارها رو نگاه کردم. به محض اینکه از پاس کنترل بیرون اومدم، چمدونم اومد بیرون. تا گرفتمش، بلیت قطار خریدیم و به سرعت باد به سمت قطار دویدم. توی یکی از ایستگاه های مرکزی پیاده شدم تا خرید کنم. ساعت از ۸ گذشته بود و بیشتر فروشگاه ها بسته بودند. این ساعت تنها سوپرمارکت های ایستگاه های مرکزی قطار باز هستند. کمی خوراکی خریدم و دوباره سوار شدم. یکی از سالادهای آماده ای رو که خریده بودم، توی قطار باز کردم و شروع کردم با قاشق چایخوری یکبار مصرفی که توی کیفم بود، خوردن. اتاقی که اجاره کرده بودم، حدود یکساعت از فرودگاه فاصله داشت. 
ایستگاه تراموا تقریبا جلوی خونه ای بود که قرار بود برم توش. دخترک هنوز خونه نبود. ۱۰ دقیقه طول کشید تا بیاد خونه و در رو برام باز کنه. خیلی خسته بودم. ساعت خوابم ۳ ساعت و نیم جابه جا شده بود اما پر از هیجان و انرژی بودم. 

دخترک خونه رو نشونم داد. خریدهارو توی یخچال گذاشتم. مقداری از وسایلم رو از توی چمدون درآوردم و توی اتاق پخش و پلا کردم. بقیه سالادهارو در حالی خوردم که داشتم از اینترنت پر سرعت و بدون فیلتر لذت می بردم و ویدوئویی رو نگاه می کردم.
کمی توی خونه گشتم، جای عجیبی بود. تمام دیوارها و درها سفیدِ سفید بود، زمین ها نوک مدادی. همه حوله ها طوسی یا طوسی با راه های سیاه و سفید. حتی پرده حمام که شفاف بود، طرحش مربع های  طوسی بود. شمع ها طوسی نوک مدادی، جاچاقویی و سینک و سطح رویی کابینت ها سیاه بود، کمدها اما همه کوچیک و سفید. مبل ها طوسی. دیوارها خالیِ خالی. اتاق من خالی و سفید و بی روح بود. دو تا تخت ساده و سبک رنگ چوب، مثل تخت های سفری، توش بود. ملحفه های این تخت ها تنها وسایل رنگی خونه بودن. یه میز کوچیک سفید توی اتاق بود. خونه پرده نداشت. فقط کرکره های طوسی داشت. در اتاق خواب خودشون که باز بود، دیدم تشکی روی زمینه و تخت ندارن. همه چی توی اتاق سیاه و طوسی بود، حتی ملحفه ها. سه شب توی این خونه تمیز و آروم و عجیب موندم. دوستی گفت که اتاقش خالیه و با قیمت مناسب می تونه به من اجاره بده. متاسفانه من فوری اتاق رو کنسل کردم و نقل مکان کردم. وقتی به اتاقش رسیدم، دیدم خیلی از وسایل رو نداره و ملحفه ها و پتو تمیز نیستن و اتاقش به طرز خفه کننده ای پره. اتاق رو کنسل کرده بودم و دیگه کاری نمی تونستم بکنم. مجبور بودم بمونم. اما برام یه درس شد که ندیده چیزی رو قبول نکنم. شب اول خیلی بد خوابیدم، اصلا دلم نمی اومد پتو بدون ملحفه به تنم بماله. خودم رو جمع کردم، جوری که زیر حوله ام که به جای ملحفه زیر پتو انداخته بودم، جا بشم. شب دوم کمی بهتر خوابیدم. امروز از دوستی یه ملحفه و روبالشت گرفتم و قراره امشب خیلی بهتر بخوابم. 
تا حالا به کارهای اداری ام رسیدم. دندونپزشکی رفتم، دو تا دندونم رو درست کردم و یکی رو به سختی کشیدم که خیلی اذیت شدم.
هفته دیگه قراره ۴ روز برم سفر. به کشوری که تا به حال نرفتم و ۳ ساعت از اینجا دوره. سعی می کنم سالی یک تا دو سرزمین جدید رو ببینم.
الان در آرامشم. از شیاتسو اومدم و دردهام سبک شدن. اینجا آرامش توی هوا و فضا شناوره.
من توی کافه مورد علاقه ام نشسته ام، نهار خوردم و از آفتاب بهاری لذت می برم.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog