۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

هر دم از این باغ بری می رسد

ساعت ٦ بعد از ظهره، خستم و همه بدنم درد می کنه. خورشت قیمه داره سر گاز قل قل می کنه و من تازه تونستم یه دقیقه بشینم. خونه تقریبا خالیه و تو هر اتاقی هنوز چند تایی کارتون هست. باورم نمی شه که یک سال گذشت، پارسال که اومدم تو این خونه، اصلا هیچ تصوری نداشتم که یک سال بعدش قراره زندگیم چه شکلی باشه. چند روزه می خوام بنویسم که هفته پیش مزخرف ترین هفته زندگیم بود اما نمی رسم. بلاخره رویدادهای مزخرف زندگی هم گاهی باید ثبت بشن.
دوشنبه از سر کار بیرونم کردن، دومین روزی بود که می رفتم سر کار، یه شرکت کوچیک معماری و گرافیک بود مال یه زن و شوهر با دوسه تا کارمند. روزی که رفتم مصاحبه از کارای من خیلی خوششون اومد. خانومه گفت که من اولین نفری بودم که بلافاصله بعد از این که آگهی دادن ایمیل زدم. گفت از هفته دیگه بیا سر کار و باهم قرارداد می بندیم، اما روز اولی که رفتم ولی یه دفعه گفت حالا یه هفته کار کن ببینیم چطور می شه. فهمیدم که حتما یه چیزی شده که نظرش عوض شده.
روز اول خیلی خوب پیش رفت و خیلی سریع و خوب همه کارهارو انجام دادم. روز دوم هم همه کارهارو انجام دادم، اما خانومه اصلا اعصاب نداشت، با همه بداخلاقی می کرد. یکی دو تا چیز بهم گفت که خیلی سریع براش انجام دادم اما خیلی خوشش نیومد، حتا چیزی رو که دفعه قبل طراحی کرده بودم و گفته بود خوبه رو گفت خوشم نمی یاد. هی بهانه گرفت. منم اتفاقا در بین کارهام دیدم که با این که به من گفته بود که بقیه رو رد می کنه، این کارو نکرده و در این بین که به من گفته بیا، از کارهای یه نفر دیگه خوشش اومده و به شوهرش هم نوشته، این تاحالا از همه بهتر بوده. دلیل بهانه گرفتنش رو پیدا کردم. به جای این که مستقیم به من بگه ببین ما یه نفر دیگرو پیدا کردیم که از کارهای اون بیشتر خوشمون اومده، شروع کرده بود بداخلاقی و بهانه گرفتن با من. ساعت حدود ٤ و نیم بود که یه دفعه وسط کارم گفت یه فاکتور بنویس از ساعتای کارت بده به منشی، ما کارمون به درد تو نمی خوره. من همینجوری موندم! اصلا برام جالب نبود جلوی بقیه اونم با این لحن و به این زودی بیرونم کنن، اولین بار بود که این اتفاق تو زندگیم می یفتاد و چندین بار هم بهش فکر کرده بودم که اگر بخوام اینجا کار کنم، ممکنه این اتفاق چند با برام بیفته تا به محیط آشنا بشم ولی خوب دفعه اولش که خیلی بد بود. یه دفعه دیدم دارم منفجر می شم، منتظر بودم زودتر پولمو بدن که از در برم بیرون. پامو گذاشتم بیرون شورع کردم به زار زدن و تا چند روز بعدش حالم گرفته بود که اتفاق دوم افتاد.  

اون یارو که خونه رو به ما اجاره داده، پول مارو خورد و زد به چاک! مرتیکه خونه رو همزمان به ١٠ نفر دیگه هم اجاره داده. حالا یه هفته ست پلیس دنبالشه. پولمون که رفت. حالا خونه که نداریم هیچ، پول پیشی نداریم که یه خونه دیگه اجاره کنیم. من از اولی که این خونه رو دیدیم، همش فکر می کردم که یه چیزی این وسط درست نیست. هر دفعه می خواستم خودمو تو اون خونه تصور کنم، تصویر تو ذهنم تشکیل نمی شد. اما خب دلمو خیلی خوش کرده بودم که بالاخره خونمون بزرگه و جا داریم و این اتاقو اینجوری کنیم و اون اتاقو اونجوری و بلاخره اتاق کار دارم و چه مبلمانی لازم داریم و از این حرفا. به اون ٩ نفر دیگه هم فکر می کنم که اونام لابد واسه خودشون همین فکرارو کرده بودن. ما مجبور بودیم بلاخره خونه رو تحویل بدیم و اثاث رو ببریم بیرون و من مجبور شدم کل جعبه هارو دوباره باز کنم و لیست وسایل رو بگیرم و جعبه هارو شماره بزنم تا بتونیم همه رو تو انبار بذاریم چون اصلا معلوم نیست که وسایل چقدر باید تو انبار بمونن. شوهرم یه آپارتمان داره که محل کارشه ولی تو یه اتاقش می شه خوابید. جامون خیلی تنگه، خیلی. یه سری از اثاث رو گذاشتیم اینجا وسط اتاق، بقیشو تو انباری، یه خوردشو تو انباری همسایه پایینی، یه خوردشو تو انباری همسایه بالایی! خلاصه اینکه فعلا دربدر شدیم و خسته و له هستیم و دیگه خبری نیست!      

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

برف


انقدر گفتم کاشکی برف بیاد که اینجا هم بلاخره یه نیم متری برف امد :) 
تو این چند سالی که اینجام، این اولین باریه که این همه برف اومده.

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

پ. ن

بهت نگفتم نوشتن جای حرف زدن و دیدن و چت کردن رو نمی گیره؟ گفتم نوشتن سخته. دیشب خیلی گریه کردم، وقتی رفتم بخوابم، اشکام همینجوری گوله گوله می یومد. بس که دیروز با هیچ کس حرف نزده بودم. دیروز صبح رفتم دندون پزشکی، دو تا کلمه با منشی و دکتر حرف زدم و اومدم خونه. رو زمین برف بود، تو چکمه هام آب می ره، پاهام خیس شد تو راه خونه. رفتم سوپر خریدامو گذاشتم دم صندوق، گفتم سلام، پول دادم، گفتم خدافظ، همین! هیچ بنی بشری رو ندیدم، با هیچ بنی بشری هم حرف نزدم، دلم گرفته بود، شب دیگه نزدیک بود منفجر شم. شهرام اومد خونه خسته بود، قبل از خواب اومدم بگم ی کامی باهم حرف بزن که اشک امونم نداد. یک ساعتی گریه کردم، انقدر که سردرد گرفتم. می خواستم یه دوست نزدیکم پیشم باشه باهاش حرف بزنم، همینطوری از روزمرگی هام تعریف کنم، شوهرم که از همه چی خبره داره، چیزی نداشتم اون موقع براش بگم، کاش تو بودی.
امروز یه کار پیدا کردم بلاخره، از دوشنبه می رم سر کار. یه چکمه نو خریدم که آب توش نره. تولد دخترت مبارک، خوش بگذره به همتون.
     

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

سلام دختر جان

ما که نمی تونیم مرتب تلفنی صحبت کنیم، قرار شد برات حرفامو بنویسم، کاشکی تو هم برام حرفاتو بنویسی، الان سه روزه که می خوام برات ایمیل بزنم وقت نمی کنم. وقتی آدم بی دوست باشه تو غربت دلش می خواد کسی باشه که ببینتش یا صداشو بشنوه، تو هم که بی دوستی تو دیارت. آدم تا یه دوست جدید پیدا کنه و باهاش جور بشه، تازه همزبونم نباشه، کلی حرف واسه زدن تو حلقومش گیر می کنه. شاید خیلی ساده نباشه نوشتن، وقتی که آدما به دید و بازدید و تلفن زدن عادت کردن. الان نصفه شبه، یا همون دم صبح دوشنبه ست، بی خوابی زده به سرم، امروز به شدت سردرد داشتم. بعضی روزایی که میگرن شدید دارم، یا شب خوابم نمی بره، یا بد می خوابم، فکر کنم اثر قرصاست. اول شروع کردم برات ایمیل زدن، بعد فکر کردم کپیش کنم بذارم اینجا که بیای یه سری به وبلاگم بزنی، خیلی وقته نخوندیش.
امروز هوا خیلی سرد بود، از این هوا سردا که پنجره رو باز می کنی، انگار در فریزرو باز کردی. کمی هم برف اومد. اینجا بیشتر وقتا برفش الکیه، بیشتر سرد بی خودیه. البته شهرستانای دیگه بیشتر برف می یاد. خوبه مثل تهران یه کپه برف بیاد، همه جا بشینه خیابونا سفید شه. اینجا همین یه چند تا دونه برف هم که از آسمون می افته، همه کوچه ها و خیابونارو نمک و شن می پاشن، یه گل و شُلِ بی ریختِ افتضاحی می شه که بیا و ببین. آدم دلش واسه اون کوچه های پر برف تهران که باعث می شه مدرسه ها تعطیل بشن و اتوبوسا و ماشینا همه جا نگه دارن تنگ می شه. دلم می خواد آدم برفی درست کنم. می دونی چیه هر جای کوه های آلپ که زندگی کنی، هواش همینقدر گند و بده و زمستوناش طولانی، فرقم نمی کنه که تو کدوم کشور باشی. تو کوهها بیشتر برف می یاد، تو شهر بیشتر سرده. شهر ما هم که به باداش معروفه، از بیخ و بن ریشه آدمو می کنه. دریغ از چند دقیقه دیدن خورشید تو آسمون خاکستری، روزای زمستون دارن سپری می شن و انگار تمومی ندارن. منم که درگیرم با بلاتکلیفی یا خوددرگیرییام. 
راستی جات خالی امروز شعله زرد پختم بعداز مدتها، ظهرم خوراک لوبیا داشتیم. وای نمی دونی الان دیدم یه صدایی مثل برف پارو کردن داره می یاد، بلند شدم پنجره رو باز کردم، دیدم کلی برف نشسته بیرون، دو تا الافم دارن ٥ صبح پاررو می کنن که راهشون باز بشه. البته کلی هم که می گم شاید دو تا بند انگشت باشه. اما اینا کُلی‌ین، تحمل ندران، فوری برفارو پارو می کنن. تا دو ساعت دیگه که همه مردم بیدار شان و بیان بیرون و ماشینا راه بیوفتن، کل برف آب شده و خیابونا پر گل و شُل و شن و نمکه. 
برام یه کمی از خودت بنویس، از حال و هوات، از زندگیت. منم زودی جوابتو می دم که از حال و روز هم خبر داشته باشیم، اینجوری شاید این همه حرف سرِ دلمون نمونه. نوشتن خوبه، حرف زدن خوبه، دوست داشتن خوبه، تو دوست خوبی هستی بامرام.  

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

آرزوهای دست نیافتنی

دیروز یه کمی برف اومد، دلم می خواست به یکی زنگ بزنم بگم حالا که یه عالمه برف اومده و مدرسه هامون تعطیله، بیا بریم برف بازی. چقدر دلم خواست که اینطور بود. یه لحظه دلم خواست یه عالمه برف اومده باشه و بچه باشم و با بچه ها برم برف بازی.
امروزم از جلو گلفروشی رد می شدم، یاد اون روزایی افتادم که روز مادر بود و من از مدرسه برمی گشتم و می رفتم با پول تو جیبیم برای مادرم گل می خریدم. دلم می خواست امروز روز مادر بود.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

کاشکی زود بگذره

نمی دونم این یک ماه رو چطور سپری کنم. روزا سرد و تاریکه، کاشکی برف بیاد. قرارداد خونه رو هنوز نبستیم و باید تا هفته دیگه صبر کنم تا دلم قرص بشه، کارت ویزامو هنوز نگرفتم. دلم می خواد تکلیف این چیزا زودتر روشن بشه، زودتر بریم تو اون خونه ببینیم چیا لازم داریم که باید بخریم، اونم خودش کلی وقت می گیره.دارم یواش یواش اسباب می بندم. یعنی از الان تا آخر فوریه تمام وقتم بابت همین چیزا می ره. 

۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه

تو روح باعث و بانیش ...

خبر جدید اینکه روز آخر سال رفتم بانک، کارتم کار نکرد. امروز رفتم خانومه می گه اصلا نمی شه از حسابت پول برداشت! زنگ زده مرکز و کلی با یارو حرف زده و خندیده، می گم خوب نتیجه، می گه حسابت بستست! می گم چرا؟! می گه نمی دونم، خودت زنگ بزن به این آقا، بهت می گه! یعنی نمی خواست بهم بگه. با کلی دلهره و نگرانی زنگ زدم مرکز، می گه بانک ما از ٢٨ دسامبر حساب تمام ایرانی هارو به خاطر پولشویی بسته! می گم آخه آقا من یه آدم معمولیم که با این پول کم، زندگی معمولیم هم پیش نمی‌‌ره، پولم کجا بود که بشورمش! این حرف مال کسی که هزاران یورو تو حسابش پول داره. گفت من که کاری نمی تونم بکنم، دستور اومده که حساب همه ایرانی هارو ببندین! برین یه بانک دیگه حساب باز کنین حالا یه کار جدیدم به کارام اضافه شد. راست می گه خب اون که کارمنده ولی تو روح باعث و بانیش ...         
در ضمن بعد از نوشتن این متن زنگ زدم ببینم کارت ویزای یک ساله جدیدم بعد از دو ماه حاضر شده یا نه، خانومه می گه آخر ماه زنگ بزنین! همینطوری گوشی تو دستم موند، یعنی الان که ازدواج کردم ٣ ماه لازم دارن که مدارک منو برسی کنن در حالی که تا حالا که ویزای یک ساله می گرفتم، هر دفعه فقط ٣ هفته طول می کشید. الان دوباره یک ماه دیگه اجازه کارم رو هواست.
آخه چقدر زندگی تو این مملکت پیچیده ست خدا!  

۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

آخرین روز سال

دیروز یه خونه خیلی خوب و بزرگ دیدیم، اولین خونه ای بود که رفتیم دیدیم، بقیه خونه هارو به رسم اینجا، همرو تو اینترنت دیده بودیم و از همون توضیحات و عکساش فهمیده بودیم که به دردمون نمی خوره، اونایی که اندازش خوب بود قیمتش گرون بود، اونایی که به پولمون می خورد خیلی خیلی کوچیک بود. من از جای کوچیک خیلی خسته شدم و همش دعا می کردم که یه جوری یه جایی گیرمون بیاد که خیلی سوراخ موشی نباشه. اکثر روزا ساعت ها می نشستم تو اینترنت دنبال کار و خونه می گشتم. چند تایی هم پیدا کردم که خوب بود ولی تا زنگ زدیم، اجاره رفته بود. این خونه رو خیلی اتفاقی ٢٨ ام پیدا کردم و دیدم اتفاقا همون روز آگهی شده. فوری زنگ زدیم با این امید که اجاره نرفته باشه، چون جاهایی که قیمتشون خوبه، خیلی فوری اجاره می رن. آگهیش عکس نداشت برای همین با کمی تا قسمتی ناامیدی رفتیم دیدیم چون اصلا نمی دونستیم چی انتظارمون رو می کشه، ده دقیقه هم دیر رسیدیم.
کسی که توش نشسته بود یه پسر ترک ٢٥ ساله ست با زن و دو تا بچه، تحصیلات دانشگاهی نداره و دوره گارسونی دیده و الان گارسون یه هتله ٥ ستارست، می گفت که اینجا به دنیا اومده اما اصلا مثل کسی که اینجا به دنیا اومده باشه، نتیو صحبت نمی کرد. می گفت پدر مادرش مال سیواس هستن (تو ترکیه ست و نزدیک به ٣٠٠ هزار نفر جمیت داره). خونه مال یکی از آشناهاشه و ٦ ماهه که توش نشسته و الان یه خونه بالای ١٠٠ متر مربع پیدا کرده و می خواد بره اونجا. می گفت که همه مبلمان رو تو خونه می ذاره چون برای خونه جدیدش همه چیرو نو خریده. من مونده بودم که یه پسر ٢٥ ساله بدون تحصیلات دانشگاهی انقدر درامد خوبی داره که حتا تلویزین به این گندگی رو می ذاره بمونه چون یه بزرگ ترشو خریده و من با دو تا رشته تحصیلی به اتمام رسونده تا حالا که اجازه کار تمام وقت نداشتم، الانم که دارم کار پیدا نمی کنم، حتا کاری که یکمی بهش علاقه داشته باشم و ربطی هم به رشتم نداشته باشه. گفت چند نفری اومدن خونه رو دیدن و چون صاحب خونه تو یه شهر دیگست، خودش یه نفرو برای اجاره پیدا می کنه و بعد صاحب خونه می یاد واسه قرارداد، من فوری گفتم که خونه رو می خوام، آخه با این پولی که ما داریم امکانش نزدیک به صفره که همچین خونه ای پیدا کنیم که تازه مبلمان هم توش باشه و احتیاج نباشه همه چیز رو بخریم. پسره گفت باید فکراشو بکنه که از کسایی که اومدن خونه رو دیدن، کی بهتره. چون چند تا آشنای دیگه هم تو ساختمون زندگی می کنن و دلش می خواد که آدمای خوبی تو این ساختمون بیان. گفت اگر خواست به ما بده تا آخر شب بهمون زنگ می زنه.
 دیشب زنگ نزد، من خیلی غصه خوردم، فکر کردم، وجود این خونه چقدر می تونست تو روحیم و شرایط اقتصادی زندگیمون تاثیر بذاره، چون حتا ٥٠ یورو زیر سقف بودجه مونه، چقدر می تونست از این فشار تو جای کوچیک زندگی کردن نجاتم بدم. به زندگی و دنیا کمی فحش دادم که چرا یه بارم من از این شانس ها نمی یارم که یه خونه با قیمت مناسب گیرم بیاد. به دنیا فحش دادم که چرا یه آدمی که سنش از من کمتره و درامدش از من بیشتره و از یه شهر یه وجبی می یاد باید بتونه واسه زندگی من تصمیم بگیره و بگه که من اجازه دارم این خونه رو داشته باشم یا نه. منم دلم می خواد بلاخره وضع زندگیم کمی بهتر بشه و احتیاج به کمک دارم. از جواب منفی گرفتن خیلی خسته شدم، از کار از خونه، زندگی اجتماعی ایم خیلی ناقص، زندگیم تنگ و کوچیک و محدود به چهار دیواری خونه شده و همه اینا دلایلی هستن که افسرده و خسته باشم و حتا موضوعی برای نوشتن نداشته باشم. 
تمام شب خواب خونه و اسباب کشی دیدم و با تمام وجودم از کائنات خواستم که این خونه رو داشته باشم. یه امید خیلی کوچیکی داشتم که تا امروز ظهر زنگ بزنه، ظهر دیگه امیدمو از دست دادم اما بعدازظهر اس ام اس زد که من شمارو انتخاب کردم، انقدر خوشحال شدیم که خدا می دونه. امروز یه پیش قرارداد دستی نوشتیم و نصف پول رو دادیم و قرار شده که هفته دیگه با صاحب خونه قرارداد رو بنویسیم، تا هفته دیگه هنوز دلم ١٠٠ بار بالا پایین می ره که همه چیز خوب پیش بره و امیدوارم که قرداد رو بدون مشکل بنویسیم. اگر واقعا بشه، این آخرین روز سال، بهترین آخرین روز سال زندگیم می شه.    

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

نمی رسم بنویسم

مدت هاست که می خوام بنویسم، اما نمی رسم یا شایدم خستگی کارای دیگه نمی گذاره که بنویسم، گاهی نوشتن حال و حوصله می خواد، گاهی هم واقعا حال آدمو خوب می کنه.
سه هفته ایران بودیم، دید و بازدید و خرید و بارکشی و ترافیک. خیلی سفر پر از احساسی بود، یه مهمونی کوچولو گرفتیم، همه دوستای خوبم اومدن چقدر محبت کردن، چقدر کادو دادن، چقدر عشق و دوستی بود تو این سفر. اما خیلی هم خسته شدم. تجربه جدیدی بود بار اول متاهل سفر کردن. اصلا یه جور دیگه بود، انگار کمی دست و پام بسته بود. ترجمهٔ تمام وقتِ همه چیز برای شوهرم خیلی خستم می کرد، توضیح مداوم که این چیه و اون چیه و چرا هر چیزی اینجوریه و اونجوریه. شبا گاهی فک و گلوم درد می کرد. نمی تونستم به اندازه ای که می خوام به دوستام برسم یا به کارای خودم برسم یا حتا یه کتاب بخرم. حتا نتونستم به همه اونایی که می خواستم زنگ بزنم و لااقل صداشونو بشنوم. خیلی خیلی خسته شدیم، اما در مجموع سفر خوبی بود. الان سه هفته ست که برگشتیم و حسابی دارم دنبال خونه و کار می گردم.            

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

بابانوئل وجود داره

دیروز روز خیلی شلوغی بود، ساءت ٩:٣٠ شب توی مترو نشسته بودم و داشتم خسته از کلاس رقص برمی گشتم. چشمم افتاد به ساک مقوایی ای که دست یه خانم جوون روبروی من تو ردیف بقلی بود، از این نقاشی های همیشگی کریسمس روش بود، یه بابانوئل مهربون با صورت خندون با یه عالمه هدیه دوروبرش. همینطوری که چشممو به اون عکسه دوخته بودم، کسی که جلوی من نشسته بود پیاده شد و یه آقایی جاش نشست، یه دفعه چشمم افتاد به آقاهه دیدم ای وای، این که همین آقاهه ست که رو ساک مقوایی یه! دوباره به ساک مقوایی نگاه کردم، دوباره به آقاهه نگاه کردم و خندیدم، اونم چشمش تو چشمم افتاد و خندید، این اتفاق چند بار افتاد. آقاهه یه پیرمرد مهربون و دوست داشتنی بود، با یه صورت آروم و رها، جثه بزرگی داشت و شکمش کمی گنده بود. ریش و سیبیلش مثل برف سفید بود و یه کلاه بامزه که گوشاشو پوشونده بود رو سرش بود. تمام شرایط یه بابانوئل واقعی رو داشت، فقط لباس قرمز تنش نبود. من تاحالا هیچ وقت یه بابانوئل واقعی ندیدم، اما عکسی بابانوئل همیشه مهربونه. واسه من خیلی لحظه جالبی بود انگار که یه دفعه یه کتاب قصه رو باز کنم و یه دفعه بابانوئل قصه از تو کتاب بپره بیرون و بشینه جلوم. من و بابانوئل قصه هی به هم نگاه کردیم و هی لبخند زدیم، من نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم، یه مهری تو وجودش بود. بعد از ٢-٣ تا ایستگاه پیاده شدم، باهاش خداحافظی کردم، اونم لبخند زد و خداحافظی کرد ولی من هنوزم دلم می خواست نگاش کنم. سوار قطار روبرو شدم و از پنجره نگاش کردم، اونم منو نگاه کرد و برام دست تکون داد. هر دو انقدر برای هم دست تکون دادیم تا قطارها حرکت کردن. من این بابانوئل بی لباس قرمز رو به فال نیک گرفتم چون لبخند زیباشو به من هدیه داد و یه مشت مهربونی رو تو قلبم ریخت. کاش آدم بزرگا قبول کنن بابانوئل وجود داره و بلاخره برای همه هدیه می یاره، به خصوص اونایی که در قلبشونو باز کرده باش.                   

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

عروس

ازدواج، اینجا تو تنهایی حال و هوای عجیب خودش رو داشت. چهارشنبه با یه دختر ایرانی که می شناسمش و قرتی و خوش سلیقه ست، رفتم چند تا لباس سفید دیدم که اینجا بیشتر به عنوان لباس شب و بال می پوشن تا لباس عروس چون دامناش سادن و خیلی پفی نیستن و دنباله هم ندارن. خانومه گفت برای پوشیدن لباس عروس باید از قبل وقت بگیریم. البته با این لباس هم اگر آدم تور بزنه به سرش همون لباس عروس می شه. قبلش تصمیم نداشتم لباس عروس بپوشم، می خواستم همینطوری یه لباس کرم یا سفید از توی لباسام انتخاب کنم و بپوشم، گفتم خبری نیست که، می ریم شهرداری عقد می کنیم، می یایم بیرون، کسی هم که به غیر از شاهدامون نمی یاد، خب چه کاریه شلوغش کنیم. بعدا می ریم ایران عروسی می گیریم. اما بعدش یه دفعه به دلم نبود که شلوار بپوشم، قرار شد یکی دو تا هم مهمون دعوت کنیم، هی قضیه برام جدی تر شد، گفتم یه لباسی، پیرهنی چیزی پیدا کنم که چیزی پیدا نکردم. خلاصه این که پنجشنبه شد و ما هنوز نه حلقه داشتیم، نه من لباس داشتم. پنجشنبه صبح رفتیم و تو ٢٠ دقیقه دو تا حلقه ساده نقره سفارش دادیم که گفت عصری بیاین بگیرین، عصری هم رفتیم اون دو تا لباسی رو که من روز قبلش خوشم اومده بود دیدیم و تو نیم ساعت پروو کردم و اونی که ناز تر بودو خریدیم. جمه تعطیل بود، نشستم تنهایی پایین لباسو کوک زدم و کوتاه کردم، شب موقع خب خیلی دوتامون هیجان داشتیم، من بهش گفتم می ترسم، صبح شنبه از هیجان ٤ صبح بیدار شدم و خوابم نبرد. نشستم دست و پامو مومک انداختم. هوا بارونی بود، ٩:٣٠ رفتم آرایشگاه، موهامو سشوار کشید، دختره ابروهامو برداشت، همش حدود یه ساعت و نیم طول کشید، برمی گشتم خیلی بارون می یومد، با اینکه چتر داشتم موهام خراب شد. یه جور عجیبی بود عروس تنهایی با مترو بره خونه، بعد بدو بدو یه چیزی خوردم و شوهرم اومد و دو تایی باز زدیم بیرون، من با یه کیسه پر که وسایل و لباسام بود سوار مترو شدم و رفتم خونه خواهرم که لباسمو بپوشم، شوهرم هم با مترو رفت راه آهن دنبال خواهرش. من لباسمو پوشیدم، اونم با خواهرش اومد خونه خواهرم، کلی استرس داشتم و هیجان زده بودم. 
لحظه عقدم لحظه قشنگی بود، اصلا احساس تنهایی نکردم، پشتم گرم بود، دلم پر عشق. موقعی که انگشترو دستم کرد گریه کردم. لحظه قشنگی بود. خیلی همه چی یه دفعه ای بود، هنوزم باورم نمی شه ازدواج کردم.             

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog