۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

خارج

از وقتی از ایران برگشتم فقط تونستم ٣-٤ روز تو ماه کار قبل کنم, دو هفته و نیم تو این ماه, آخر ماه دیگه هم یک هفته کار دارم. ماه پیش رفتم اداره کار که خودمو ثبت نام کنم برای این که کمکم کنن بگردم یه کار تو رشته خودم پیدا کنم. دفعه دوم که رفتم یه وقت جدید بگیرم, آقاهه گفت فلان روز بیا, گفتم نمی تونم سرِ  کارم, یه دفعه عصبانی شد که خانوم شما که کار دارین پس چرا اومدن اینجا؟! برین هر وقت کار نداشتن بیاین! می گم آخه آقا این کار موقته, دو هفته است, من بعد از ٦ ماه, دو هفته کار کنم, یعنی شاغلم؟ می گه برین بعد از تموم شدن کارتون بیاین. اون دو هفته گذشت, هفته پیش زنگ زدم که وقت بگیرم ازشون, خانومه گفت یا فردا یا پنجشنبه, من بهش گفتم فردا خوبه بعد گفتم پنجشنبه بهتره, بعد یادم افتاد پنجشنبه وقت مشاور دارم گفتم باشه همون فردا می یام, یه دفعه خانومه شروع کرد به من بد و بیراه گفتن و سرم داد زدن که من وقت رو به خاطر شما به هم زدم و ال شد و بل شد و شما الان هیچ قرارداد کاری ای ندارین و هر وقت و روز و ساعتی که ما بهتون وقت می دیم باید بیاین و از این حرفا, واقعا داد می زد پای تلفن, من همینجوری گوشی تو دستم مونده بود, حرفشم که تموم شد گفت خداحافظ گوشی رو گذاشت, یعنی من اصلا حتا دیگه نتونستم یه کلمه حرف بزنم. یعنی این خانم فکر می کنه وقتی آدم کار ثابتی نداره, پس تمام روز بی کار و بی  عاره, از کسی نباید مراقبت کنه, خودش مریض نیست, بچه نداره, خرید نباید بکنه, وقت دکتر یا وقتِ اداری دیگه ای نداره و خلاصه آدم نیست و باید بلافاصله وقتی رو که بهش می دن قبول کنه. بعد از همچین تلفنی فکر می کنم, آخه من چرا باید مملکت خودمو ول کنم  بیام جایی زندگی کنم که به خاطر همچین چیزی بهم توهین بشه و مجبور باشم تحمل کنم چون برای ساختن زندگیم بهشون احتیاج دارم.    
به نظرم درصد نارضایتی از زندگی در خارج از کشور, بین ایرانی ها به شدت داره زیاد می شه, از یه طرف عده زیادی می خوان به هر قیمتی از مملکت خارج شن, از طرف دیگه با هر کی حرف می زنم, فرق نمی کنه کجای دنیا باشه, یه دلش این ور دنیاست یه دلش تو ایرانه, می گه ایران نمی تونم زندگی کنم اما اینجام سخته. بعضی‌ ها امید داران که به زودی برگردن, بعضی‌ ها منتظرن اقامتشونو بگیرن که بعدش دستشون برای رفت و آمد باز باشه, بعضی‌ ها می خوان یه کار و کاسبی ای تو ایران راه بندازن که بتونن برن و بیان. 
توی یه سری از کشورا که تنفر از خارجی هست, مثل اینجا, اوضاع بدتره. درضمن اینجا یه قانونی هم هست که اگر آدم تحصیلاتش و تجربه اش بیشتر از چیزی باشه که در یه شغلی مورد نیازه, بهش کار نمی دن. یعنی من برای فروشندهگی و کارایی شبیه این که رزومه می فرستم, جواب منفی می دن. البته من برای این جور کارها تقاضای کار پاره وقت می دم چون برای تمام کار وقت معمولا آدم باید مدرسه فروشنده گی رو گذرونده باشه.
اینجا فقط رشته های خاصی هستن که آدم به عنوان خارجی هم خوب می تونه توشون کار پیدا کنه. واقعا کلافه شدم. چند روزیه دیگه خیلی دنبال کار نمی گردم, خسته شدم. از همه جا جواب منفی اومده. روز به روز وضع کار بدتر می شه. می دونم توی کشور همسایه هم وضع  تنفر از خارجی همینه. با یه دوست قدیمی چت می کردم چند روز پیش, اونم می نالید.
نمی دونم آیا آدم به خاطر یه جو آزادی و امکانات, باید بی کاری و بی جایی و بی پولی و غربت و تنهایی و بی احترامی رو تحمل کنه؟  
این چند وقته دو تا کتاب فارسی که از ایران آوردم رو خوندم, یکیش نویسنده اش خانومه, یکیش آقا. خانومه جاهای مختلف دنیا زندگی کرده اما بیشتر از همه فرانسه, آقاهه رفته امریکا. آدم خیلی حسای مشترک و همزاد پنداری داره باهاشون, خیلی غربت و تنهایی و بدبختی شونو حس می کنه.
برای ما که خارج از ایرانیم تکنولوژی ارتباطی خیلی کاربرد داره, چون اینترنت آزاد و پر سرعت داریم. خیلی عجیبه یه کسی رو بیست و چهار پنج سال ندیده باشی, بعد همدیگرو توی اینترنت پیدا کنین, چت کنین, با هم حرف بزنین, همدیگرو با ویدئو ببینین. آدم تو دنیای این روزا, بخصوص این ور دنیا کلی آدم می شناسه و باهاشون در تماسه, اما اگر از تنهایی بمیره و دق کنه, یکی نیست بیاد باهاش چایی بخوره. 
شماها که از این همه کشورای مختلفِ دنیا وبلاگ منو می خونین (که واقعا باعث حیرت من می شه که از کجاها این وبلاگ رو می خونین) برام بنویسین با کشوری که توش هستین خوشبختین؟ احساس غربت و تعلق نداشتن به محیط رو نمی کنین؟ پیدا کردن کار راحته؟ دوست های خوب دارین؟

اینجا تابستون شده

دیروز هزار متر بالاتر از سطح دریاها, بالای کوه های سبز یه دریاچه بود, فیروزه ای. آبش مثل اشک چشم, تمام سنگای کفش پیدا بود. از پیاده روی برمی گشتیم, دلم نیومد خودمو به دست آبش نَسپُرم با لباس پریدم تو آب. قورباغه های کوچکتر از نصف بند انگشت اطرافش بالا پایین می پریده, رو سنگا آفتاب می گرفتن, از سنگای لیز سُر می خوردن و بعضی‌ هاشون به سمت جنگل می پریدن. من توی آب شنا می کردم و به صدای نفس خودم گوش می دادم. همه جا آروم بود, آدم های کمی توی آب بودن. تمام دشتِ پر از گل رو پابرهنه اومدیم پایین, واسه بار اول بود تو زندگیم همچین کاری می کردم.  
پریروز تو استخر کلی مادر با نوزاداشون توی سایه یا آفتاب خوابیده بودن, بچه یا تو بغلشون خوابیده بود, یا کنارشون, یا داشت ازشون می رفت بالا. صحنه قشنگی بود. کوچکترین نوزاد فکر کنم شاید یکی دو هفته اش بود, خیلی کوچیک بود.     
اینجا ٩٠ درصد خونه ها خنک کننده یا هیچ تهویه مطبوع ای نداره و هوا که گرم می شه, مردم به استخر ها و رودخونه ها و دریاچه ها هجوم می برن و سعی‌ می کنن بیشتر روزشونو کنار آب بگذرونن.

جمعه شب اولین بار بود که رفته بودم اپرا, یه کمی کلافه  شدم, خیلی خوب نبود, یه کمی هم خوابم گرفت, ٣ ساعت بود لامصب! 

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

پا

سوار قطار بودم، می رفتم ده. زمینو نگاه می کردم. یه خانومه اومد نشست رو صندلی ردیف بقلی. رنگ پوستش و صندلی که پاش بود، منو یاد تو انداخت. یه احساس کردم که پای توئه. دلم خواست زمان برگرده به عقب. این پی تو باشه که کنار من نشستی. داریم می ریم فوت کورتِ گلریز که دیگه وجود نداره، غذاهای خارجکی بخوریم. تو بیای دانشگاه، کنار من و همکلاسی هایی که دیگه نمی بینمشون، سر امتحان دینی بشینی، پشت برگه های برق، تقلب دینی بنویسی. دلم خواست باز بریم خرید، کیسه مونو پر کنیم، تخم مرغامون بشکنه، بخندیم. کولرمون تو گرمای تابستون بسوزه، از خنده بمیریم. دوباره نوبتی بریم توی تشت ملافه ها و لباسارو لگد کنیم، آویزون کنیم روی نرده های جلوی پنجره. دوباره من تو تاریکی برام زیر پتو تیتاب بخورم، از خش خشش تو بیدار شی فکر کنی باز سوسک اومده. شب بشه باز من نقشه بکشم، تو خوابت ببره، دست و پات بیوفته تو کیسه قابلمه ها، من روتو بپوشونم. ماه رمضون شه، تو روزه بگیری، من برات شعله زرد و شیربرنج بپزم. صبح زود که دیرم شده، تو واسم به سبک خودم لقمه بگیری. 
دلم خواست راحت بخندیم. راحت فکر کنیم، زندگی آسون شه. دختر جون هیچ جوری نمی تونم قبول کنم که این همه ساله دربندی. کی فکر می کرد تو یه روزی اسیر باشی؟ تویی که مثل پرنده آزاد بودی. کی فکر می کرد من اینجا باشم؟ دنیا چیز عجیبی یه، زندگی چیز غربی یه. یه وقتایی می خوام بیام بکشمت بیرون. یعنی می شه یه روزی دوباره همدیگرو ببینیم؟ همدیگرو بغل کنیم و تمام این نُه سال رو گریه کنیم.      

۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

حضور در لحظه

 پریروز یه جوجه تیقی رو توی باغ نوازش کردم، خجالتی بود هی می خواست خودش رو گوله کنه. دماغش خیلی ناز و بانمک بود، یه خوردم به پهلوش دست کشیدم که نرمالو بود، انگار قلقلکش اومد. هوا داشت تاریک می شد، نور خیلی بد بود، نشد ازش عکس بگیریم، باغ پرِ پشه بود، اگر نه دلم می خواست بیشتر پیشش می مندم ی خورده با هم اختلات می کردیم.
امروز برای بار آخر باغ رو آب دادم و با شلنگ کلی رنگین کمون درست کردم، اولین گیلاس های ترش درخت رو خوردم و از صدای پرنده ها و نسیم باغ لذت بردم. به این فکر کردم که تو این ٢٠ روز بیشتر از این می تونستم از باغ لذت ببرم، حالا که تموم شد، تازه حسش کردم. نمی دونم چرا گاهی پرزنت نیستم، اصلا در لحظه حضور ندارم، انگار حالیم نیست که داره بهم بد می گذره، یا خوش می گذره، وقتی که تموم می شه، یه دفعه یواش یواش حالیم می شه. انگار که تمام اون مدت رو گیج بودم. 

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

چرخ چرخ

منظره ای برای صبحانه 

فکر کردم امروز یه روز بهاریه! آره درست خوندین بهاری! می خواستم بیرون بشین صبحانه بخورم که حسابی یخ کردم.
اینجا باز چند روزی سیل و باد و بارون بود. دو روزه آفتاب شده اما خیلی گرم نیست که بشه بیرون زیاد نشست. امسال انگار تابستون نمی خواد بیاد. هفته پیش فقط یه روز تونستم برم استخر در حالی که خیلی هوس استخر روباز کرده بودم.
کم و بیش تمرین دوچرخه سواری می کنم بعد از سال ها اما باسنم بشدت درد می گیره و نمی تونم خیلی طولانی سوار بشم. اما همون چرخ چرخ خودش خیلی مزه می ده. بلاخره یه آرزوم که خرید رفتن با دوچرخه بود برآورده شد. زندگی گاهی خیلی عجیبه، کلی چیزهارو از آدم می گیره که یه آرزوی ساده رو برآورده کنه.

۱۳۹۲ خرداد ۳۱, جمعه

به حق کارای نکرده

"آری آری زندگی زیباست "*

آمدن، رفتن، دویدن،
کار نکردن، کار کردن،
آرمیدن،

چشم انداز سبز باغ را دیدن،
جرعه هایی از شِلنگ باغ بر سر ریختن،
لخت و اور در باغ دویدن،

یک نفس، بر بلبلان و مرغان مینا، گوش دادن،
نیمروز خستگی را در آفتاب ماندن،

گاه گاهیزیر سقف این سفالین بام های آفتابی،
قصه های غم را فراموش کردن،
غذا خوردن، 

کم به کم بر رادیو فردا گوش دادن،
عصر را در باغ ماندن،
نیش های پشه را بر پای داشتن 
خاراندن، 

چمن باغچه ها را کوتاه کردن، 
گُل ها را آب دادن ،

زیر سایه، به صدای باد گوش دادن
آرمیدن را آموختن.

عنوان و ریتم شعر از "آرش کمانگیر" سیاوش کسرایی 

۱۳۹۲ خرداد ۲۵, شنبه

باغ

من در آینه باغ 

توی باغ نشستم، ساعت حدود یک و نیم بعداز ظهره. پرنده ها از صبح دارن یه سره می خونن. هوا گرم و شرجیه. کمی سردرد دارم. برای خودم از تو فریزر یه بسته غذای آسیایی با سبزیجات برداشتم و ریختم تو قابلمه تا حاضر بشه. بعد سالاد درست کردم، از گلدونای تو باغ، ریحون سبز و بنفش کندم با جعفری کوهی، ریختم تو سالادم. سایبون اتوماتیک رو زدم و غذامو آوردم تو باغ خوردم. بوی گُلا خیلی غلیظه. یه زنبوره داره با اون گل شیپوری سفیده حسابی معاشقه می کنه. خیلی وقته داره حسابی نگاش می کنه و دورو برش می چرخه. 
الان داره دیگه خیلی گرم می شه، باید یواش یواش برم تو. خونه بزرگ و خنکه و آرامش عجیبی داره. ساعت پاندولی قدیمی حسابی تیک تاک می کنه. حس خیلی خوبیه وقتی آدم جاش بزرگه و دست و پاش بسته نیست و برای برداشتن و گذشتن هر چیزی نباید کلی فکر کنه. خیلی تو روحیه آدم تاثیر می ذاره. اصلا انگار وقت جور دیگه ای می گذره، تندتر یا بهتر، نمی دونم. امروز شوهرم سر کاره، اینجا تنهام. 
از اونجایی که تازه یه هفته ست گرم شده، هر چند که وسطش باز سیل اومد، شاید بی ربط نباشه که من دارم برنامه نوروزی فرداهنگ رو واسه خودم گوش می دم. 
با اینکه اینجا هیچ محدودیتی نداریم و اجازه داریم از همه چیز استفاده کنیم و به همه چیز دست بزنیم ولی خب بلاخره خونه خودمون نیست و کلی قانون و قوانین رو باید، فلان چراغ همیشه باید روشن بمونه، فلان جارو باید فلان جور تمیز کنیم، پنجره فلان جا باید همیشه بسته باشه، حمام هیشه باید اینجوری تمیز بشه، فلان آشغالو فلان روز شهرداری می یاد می بره و خلاصه کلی از این بایدها و نبایدها.
اومدم تو نشستم، از پنجره بزرگ اینجا گل های رز صورتی رو می بینم و صدای بلبلا رو با وجود بسته بودن پنجره می شنوم و شاید همه اینا یادآور خونه ای یه که توش متولد شدم و دو سال بیشتر توش زندگی نکردم. ساعت چوبی با تیک تاکش، خواب بعدازظهرهای کودکی تو رختخواب های سفید و خنکِ  خونه مادربزرگ رو به یادم می یاره.

از یه طرف خوشحالم که این فرصت رو داریم، از طرف دیگه، دلم می خواد زودتر جا و زندگی خودم رو داشته باشم. چون بلاخره اینجا هم موقته و هر روز هم باید برای رفت و آمد کلی پول بلیت قطار بدیم.    

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

فرشتهٔ بی‌ بال

گاهی آدم ها هر چقدر که خوب یا بد باشن، برای دیگران فرشته می شن. یعنی تو یه لحظه خاص کاری می کنن که تبدیلشون می کنه به یه فرشته برای یه آدمی که اون لحظه به نوعی به کمک داره احتیاج. ممکنه که این فرشته اگر روز قبل یا بد سر راه این آدم قرار می گرفت دیگه این نقش فرشته رو نداشت، ممکنه این فرشته اصلا آدم کاملی نباشه، اصلا ممکنه اطرافیانش همون روز و لحظه از دستش عصبانی باشن، اما اون می تونه توی همون روز و لحظه برای یه آدم کاملا غریبه یه فرشته تمام عیار باشه. این فرشته بودن اصلان چیز پیچیده ای نیست، می تونه یه دست کمک باشه برای بلند کردن یه  بسته سنگین، می تونه پرسیدن احوال کسی در یه لحظه خاص باشه، می تونه بخشیدن یه چیز گرون قیمت یا حتا بی ارزش باشه، هرچی که باشه برای اون شخصی که فرشته رو دریافت می کنه، خیلی قشنگه. آدم باید واقعن شانس داشته باشه که از این فرشته ها تو زندگیش زیاد باشن.
دیروز یه دونه از این فرشته ها اومد سراغم، یه خانم کاملا غریبه که برای بار اول بود می دیدمش، یه کاری رو همچین با جون و دل برام انجام داد که شاید ده تا آشنا برام اینجوری انجام نمی دادن. محبتش رفت محکم خورد وسط قلبم و باعث شد موقع تشکر ازش، اشک تو چشام حلقه بزنه و یه لحظه بغز گلومو بگیره. کاری که به قول اون هیچی نبود برای من انقدر دلچسب بود که محبت بی دریغ اون، اشک رو به چشمام آورد. شاید که به نظرش کاری برای من نکرده بود و فقط چند دقیقه ای وقتشو بیشتر نگرفت، اما اون برای من یه غریبه بود، من اصلا انتظار همچین کاری ازش نداشتم و اون برای من اون لحظه یه فرشته بود، خانومی که اسمش اسم یه گل بود.
بیاین گاهی برای یه غریبه فرشته باشیم.
  

۱۳۹۲ خرداد ۲۰, دوشنبه

انگار که نیستم

از جمعه هوا گرم شده و روزا اکثرا آفتابیه. امروز هر طرف می رم مادرارو با کالسکه می بینم. یه خانومی با کالسکه بچه از بغلم رد می شه، تا تهِ حلق بچه رو می بینم چون داره با تمام قدرت جیغ می کشه. اون یکی با کالسکه بچه سوار مترو می شه، بچه اش ٥-٦ ماهه ست. قلنبه و نازه. از جایی که من نشستم پاهای تپلشو می بینم که می کوبه به دسته کالسکه. وارد ساختمون دادگاه می شیم، اونجا هم یه مادر جوون با کالسکه بچه ش نشسته که موهاشو یه جوری سیخ سیخی بالای سرش جمع کرده و ممه هاش تا روی شکمش آویزون. من نگاهش می کنم و پیش خودم فکر می کنم یه خانوم جوون چطوری می تونه انقدر ممه داشته باشه؟!
ساختمون دادگستری خالی و خلوته. راهروها طولانی و پیچ در پیچ و درازن. راهرو کثیف و دراز و زردنبوِ. شبیه راهروهای زندان توی فیلما. ما راهروهای پیچ در پیچو تا انتها می ریم، صدای پاشنه های کفش شوهرم تو راهروهای خالی می پیچه، کفشای من صندله، صدا نداره، انگار که نیستم. هنوز دنبال پولمونیم، می گن دزده پولی نداره که بدهی هاشو بده، فعلا هم که تو زندان نشسته. بر می گردیم. 
پنجشنبه قراره برم بعد از ٧ ماه انتظار ویزامو بگیرم. فرم های کاری رو که پر کردم و ایمیل هایی رو که برای استخدام فرستادم، همه از جلوی چشمم می گذرن. کی می شه از یه جا جواب بگیرم؟ 
قراره از آخر هفته، ٢٠ روز بریم یکی از ده های اطراف، خونه یکی از آشناها زندگی کنیم، نیم ساعت با اینجا فاصله داره و خب اکثر روزا باید بریم و بیایم . بیست روز می خواد بره سفر و نمی خواد خونش خالی باشه، جای آروم و سرسبزیه، یه خونه بزرگه با یه باغ که خانم خونه سال ها با شوهرش با عشق توش زندگی کرده و حالا یک ساله که شوهرش از سرطان فوت کرده. یه بیست روزی جامون باز می شه و می تونیم دست و پامونو تکون بدیم و یه تنوعه برامن تا ببینیم تکلیفمون با خونه و پول و کار چی می شه.      

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

زن خوشبخت نبود

زن خوشبخت نبود. فقط روزهایی از کودکیش را به خاطر می آورد و فکر می کرد که آن روزها خوشبخت بوده اما نه آن روزها هم خوشبختِ خوشبخت نبوده، چون مادرش خانه را ترک کرده و با کس دیگری ازدواج کرده، پدرش هم زن دیگری گرفته و خب زن دیگر هم که دیگر مادرش نیست و اسمش زن باباست. زن برای خوشبخت نبودن خیلی دلایل متفاوتی داشت و باعث و بانی همه این بدبختی ها هرکسی می توانست باشد غیر از خودش. زن ازدواج کرد، بچه دار شد، باز هم خوشبخت نبود، زن بدبختی را همه جا با خودش می برد. زن به شدت مهرطلب بود. زن مهربان هم بود و به هم از جمله بچه هایش بشدت محبت های خاله خرسه ای می کرد، زن با محبتش آدم ها را خفه می کرد، به زندگیشان دخالت می کرد. زن بچه هایش را به خاطر بدبختی کتک می زد و سعی می کرد که از هر کدام به نحوی خوشبختی را بگیرد. زن اما هیچ وقت روی خودش کار نکرد، سعی نکرد خودش را تغییر دهد، سعی نکرد دیدش را تغییر دهد. 
زن به دخترش می گفت که گُه است، به هیچ دردی نمی خورد، موقعیت نشناس است، بی تربیت است، بدخط است، حراف است، لجباز است، بد است، بی دقت و هواس پرت است، زن اما هیچ وقت نگفت که چطور باش، زن نگفت که چطور خوب باش، چطور با ادب باش در حالی که مادرت بی ادب است، نگفت چطور لجباز نباش در حالی که مادرت لجباز است، روش حل مسئله یاد نداد، با عشق با یار حرف زدن یاد نداد. گفت با زندگی بساز اما نگفت چطور بساز که لِه نشوی، چطور بساز که نیازهای خودت نادیده گرفته نشوند، زن حتا نگفت چطور دعوا کن، چطور بباز، چطور برنده شو. 
دختر خوشبخت نبود هر چند که فکر می کرد می تواند خیلی متفاوت از مادرش باشد، دختر بدبختی را همه جا با خودش می برد، خیلی تلاش می کرد که به هر قیمتی بد نباشد، دختر برای زندگی و برای حریم خصوصی اش خیلی جنگیده بود، مورد خشونت قرار گرفته بود، گاهی خشن شده بود، اما بلد نبود خوب از خودش دفاع کند، حد و مرز ها را خوب نمی شناخت، زندگی مشترک بلد نبود، دختر بلد نبود دعوا کند، برنده و بازنده شود، دختر زیادی از حد انعطاف پذیر بود، دختر فقط بلد بود که بد نباشد، که گُه نباشد ولی خوشبخت نبود.        

۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

بلاخره برگشتم

بلاخره برگشتم. سفر خوبی داشتم، شاید یکی از بهترین سفرهام به ایران بود. کلی کار کردم، فعال و خلق بودم، دوست هام رو دیدم، کلی ازشون چیز یاد گرفتم. سعی کردم به دور و بری هام کمک کنم و براشون مفید باشم، کتابای خوب رو بهشون معرفی کردم، سعی کردم فرهنگ استفاده نکردن از کیسه نایلون و کمک به محیط زیست رو براشون جا بندازم و خلاصه از این کارای دل خوش کنک. مهمترین چیز برام همین ارتباطات ساده اجتمائی و احساس مثبت و خلاق بودن بود که اینجا نداشتم. کلی هم کار کردم و تونستم کمی پول با خودم بیارم.
شنبه برگشتم، فرودگاه پر از بوهای خوب و نو و خارجکی بود، باز رفتم به گذشته، به روز های خوبِ  مسافر بودن.
اومدم تو این سوز و سرما، مشکلات سر جاشه، بی کاری و بلاتکلیفی. ویزام قراره بعد از ٦ ماه انتظار، هفته آینده بلاخره آماده باشه اما باید برای گرفتنش کلی پول تو حسابم باشه که نیست، حالا افتادم در به در دنبال پول که یه جوری تا سه شنبه پول جمع کنم از این و اون که بتونم ویزام رو بگیرم و بگردم دنبال کار و بعد از پیدا شدن کار هم بیفتم دنبال خونه. خلاصه دست به یقه گی با زندگی اینجا ادامه داره.    

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog