۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

سمج

چند روزه درگیر نوشتنِ یه طرحِ کلی‌ و برنامه هستم برای یه مسابقه هنری و خیلی‌ امیدوارم که مسابقه رو ببرم. مشکل اینجاست که ما تو ایران به خصوص تو‌ رشته‌های هنری، کانسپت و برنامه نوشتن رو یاد نمی‌‌گیریم و خب الان کانسپت نوشتن به یه زبان دیگه، پیچیده تر هم هست.
پوشه مربوط به مراجعه به سازمان‌های مختلف برای کمک به کاریابی و مراجعه به اداره کار، مراجعه برای کمک‌های اجتماعی، هر روز داره چاق و چاق تر می‌‌شه.
دیروز جواب اومد که از این ماه تا ۴ ماه آینده رو ماهیانه بهم کمک هزینه می‌‌دن تا کار پیدا کنم. به همه جاهایی‌ که به نحوی می‌‌تونستن برای پیدا کردن کار بهم کمک کنن مراجعه کردم. بعضی‌‌ها وعده و وعید دادن، به اجرا که رسید کمکی‌ نکردن. مثلا اداره کار گفت کلاس‌هایی‌ هست که پشتیبانی‌ می‌‌کنن و هزینه ش رو می‌‌دن، اما کلاس هارو که پیدا کردم و خواستم برم، بهانه آوردن و نه گفتن. یا موسسه وابسته به اداره کار که مختص هنرمندهاست گفت کلاس‌های مارو می‌‌تونین بدون پرداخت هزینه شرکت کنین اما وقتی‌ خواستم شرکت کنم گفت پُره. در حالی‌ که من در مورد یکی‌ از کلاس‌ها با معلمش صحبت کرده بودم و می‌‌دونستم که نصف کلاس خالیه. چیزی که تو همه این جاها مهمه، سمج و پیگیر بودنه. هنوز امیدم رو از دست ندادم. سه تا قرار دیگه دارم که هر کدومشون شاید یه جوری بهم کمک کنه.
اسممو نوشتم هفته‌ای دو دفعه کلاسای ورزش دانشگاه، از همه جا قیمتش مناسب تره.
چهارشنبه شب مراقبِ بچه بودم، مادرش از ساعت ۵ عصر آوردش، خالش ساعت حدودای ۱۱ شب اومد دنبالش. بامزه بود بچه داشتن، همسرم هم اومد خونه یه کمی‌ باهاش بازی کرد و سه تایی‌ با هم شام خوردیم.

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

فرهنگ درگیرها

از کلاسی که می‌‌رم راضیم و کلی‌ چیز یاد گرفتم. چند روز گذشته کلاس‌ها فشرده بود، اما کلاس بعدی باز ۴ هفته دیگه ‌ست.
همه زیر ۳۰ سال هستن و اکثراً ازدواج کردن (توی فرهنگ‌های شرقی‌ هنوز هم اکثراً سنّ ازدواج پایینه)، من از همه بزرگترم، اکثریت با تُرک هاست، فقط من ایرانیم، دو تا دختر هندین که یکیشون یه پسر ۲ سال و نیمه داره و اون یکی‌ طلاق گرفته، یه دختر کرد تُرک و یه دختر ۱۹ ساله جیغ جیغو که می‌‌گه رَپِره، دو رگه ‌ست از چیلی و یه جای دیگه. وقتی‌ تو یه همچین جمعی‌ هستم می‌‌بینم که چقدر فرهنگ هامون شبیه، به خصوص توی درد دل کردن، غُر زدن، وسط حرف هم پریدن، شلوغ کردن، از موضوع اصلی‌ منحرف شدن و تعصب داشتن
همون روز دوم کلاس، یکی‌ از مربیا که خودش هم ترکه برگشت گفت تو فرهنگ ما و فرهنگ‌های شبیه ما خشونت هست، خشونتی که لزوما هم فیزیکی‌ نیست و چند تا مثال زد. دختر کردِ تُرک حسابی‌ عصبانی‌ شد و برگشت گفت فرهنگ اصلا با این چیز‌ها کار نداره، اینی که تو می‌‌گی‌‌ فرهنگ نیست، رفتاره. فرهنگ فقط چیزای قشنگ مثل کتاب خوندن و تئاتر رفتن و رقصیدن و ایناست، تو با تعریفت فرهنگ رو خراب می‌‌کنی‌! همچین با تعصب و عصبانیت حرف می‌‌زد که آدم فکر می‌‌کرد می‌‌خواد خانومه رو خفه کنه!
چیز دیگه‌ای که توجهم رو جلب کرده، این فرهنگ درگیری یا خوددرگیری با فرهنگه که توی فرهنگ‌های شرقی‌ مشترکه. چیز‌هایی‌ که محکم توی کله مون کردن و حالا خودمون هم که بخوایم به سختی می‌‌تونیم از توی وجودمون بکشیمش بیرون. 
دختر هندی نگرانه، کلافه ‌ست، درگیر اسباب کشی‌یه اما باید موهای بچه ش رو کوتاه کنه، پسر بچه ۲ سال و نیمش شده، تاحالا یک بارم موهاش رو کوتاه نکردن، می‌‌گه‌ عین دخترا شده، باید ببرمش معبد موهاشو از ته بتراشم، این موها پاک نیست، موهای لحظه تولده، دوستش می‌‌گه‌ بچه از آدمای کچل می‌‌ترسه. خودش می‌‌گه بچه حتما وحشت می‌‌کنه وقتی‌ خودشو تو‌ آینه ببینه. من تو دلم می‌‌گم حیونی بچه. می‌‌گه باید عکس و فیلم بگیرم برای خانواده ام، خیلی‌ مهمه! نفس عمیق می‌‌کشه، آه می‌‌کشه، نمی‌‌دونه چطوری می‌‌رسه این همه کارو انجام بده، کار و اسباب‌کشی، آشپزخونه اش هنوز حاضر نیست و بنابر این تا ۲-۳ روزی غذا هم نمی‌‌تونه درست کنه (اینجا اکثر خونه هارو که اجاره می‌‌کنی‌، آشپزخونش مبلمان نداره، باید خودت کابینت و گاز و ظرفشویی و اینا بخری بذاری). 
باید نفری ۷۰۰ یورو بلیت هواپیما بگیره، تنهایی‌ با بچه پرواز کنه به یه کشور دیگه، از آنجا به هند، بعدم چند ساعت ماشین سوار شه تا برسه به شهرشون. این همه ساعت تنها با بچه نگرانش می‌‌کنه، می‌‌گه یه دقیقه هم حتا نمی‌‌تونم برم دستشویی، بچه رو به کی‌ بسپرم؟! تو‌ شهرشون ۱۵۰ نفر مهمون می‌‌یان که بچه کچل رو ببینن و کچلیش رو جشن بگیرن. فکر می‌‌کنم بی‌چاره بچه، بی‌چاره دختر، چقدر فشار روشه. تو دلم به این فکر می‌‌کنم حقیقت اینه که اون موهای بدو تولد فقط نوک موهای این بچه ‌ست الان، خب اگه پاک نیست، نوکش رو بزن بره! یه قیچی می‌‌خواد دیگه، این همه نگرانی و هزینه و سرو صدا نداره! بعد باز تو دلم می‌‌گم خب سنته، رسمه، چیکار کنه، کردن تو مغزش، باز به این فکر می‌‌کنم که ما تو‌ این دنیای مدرن چقدر به سنت ‌ها و رسم‌های دست و پاگیر احتیاج داریم؟ چقدر این چیز‌ها مارو عقب نگه می‌‌داره؟ آیا بقیه کشور‌هایی‌ که این رسم و رسوم رو ندارن، از ما جلوتر نیستن؟ 
تو همین فکرام که دختر تُرک از اون ور می‌‌گه ما ختنه سرون داریم، من تو‌ دلم سرم رو تکون می‌‌دم!

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

بی‌ خوابی‌

تا الان که حدود ۴ صبحه و بی‌ خوابی‌ و سردرد زده به سرم، هنوز به هیچ نتیجه خاصی‌ از دوندگی‌هایی‌ که کردم نرسیدم. فقط یه دوره پیدا کردم که حالت مددکاری اجتمایی‌ داره و درسته که در حیطه کاریم نیست اما به عطش کمک کردن به دیگرانم شاید پاسخ بده.
ارزش دوره بالای ۳۰۰۰ یورو هست ولی‌ ما نباید هزینه‌ای پرداخت کنیم. ۹ نفر هستیم سر کلاس و کلاس‌ها ماهی‌ ۳-۴ روز تشکیل می‌‌شن. دو روز از کلاس رو فعلا رفتم که نتیجه ش این بود که حسابی‌ سرما خوردم، چون همون روز اول دو طرفم دو نفر نشسته بودن که سرما خورده بودن و یکیشون به شدت سرفه می‌‌کرد. من که اومدم خونه، لحظه به لحظه حالم بدتر شد، مدت‌ها بود اینجوری سرما نخرده بودم. خوبی این کلاسا اینه که تو‌ موسسه‌ای تشکیل می‌‌شه که کمک‌های مختلی رو به زن‌ها ارائه می‌‌دن و همین باعث می‌‌شه که از مسائل مختلف اطلاع پیدا کنم یا کمک بگیرم که این خودش خیلی‌ خوبه.
یکی‌ از کارهایی‌ که جلسه دوم باید انجام می‌‌دادیم، نامه نوشتن به خودمون بود که چرا توی این دوره شرکت کردیم و نیم ساعت هم وقت داشتیم. من اولش گفتم برو بابا دو خط هم نمی‌‌شه. اما وقتی‌ شروع کردم به نوشتن، انقدر احساس خوبی‌ بهم داد به خودم نامه نوشتن که یک صفحه و نیم نوشتم، از این در و اون در، کلی‌ هم گریه کردم. یه حال خوبی بود، انگار بعد از مدتها یکی‌ از آدم بپرسه حالت چطوره.
توی یک ماه اخیر پیش اومد که بعد از یک سال ۳-۴ بار برم ببی سیتری. بچه رو دوست دارم، پسر نازیه، سه‌ سالشه، بهش علاقه پیدا کردم. پنجشنبه آوردمش چند ساعت پیش خودم، حس خوبی بود تو‌ خونه بچه داشتن. بعد هم که برگردوندمش خونه مادربزرگش، شامش رو دادم، براش شعر خوندم، تو بغلم خوابید.
گاهی امیدوارم، گاهی نیستم، گاهی توان دارم، گاهی ندارم. الان نمی‌‌دونم در کدوم حالم، فقط می‌‌دونم حسابی‌ سرما خوردم و سرم و چشمام درد می‌‌کنه. می‌‌رم دوباره بخوابم.
درضمن سرمای هوا به ۵-۶ درجه رسیده، یعنی‌ صبح‌ها و آخر شب ها، رسما زمستونه دیگه.

۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه

جامعه بیمار

دیشب قبل از خواب فیلمی از عبدلرضا کاهانی دیدم. انتخواب خوبی برای قبل از خواب نبود. با توجه به اینکه قبلا هم یه فیلم ازش دیده بودم, باید حدس می زدم که فیلمش باید چه جوری باشه. فیلم هاش یه جور خاصین, انگار مشکلات اجتمائی رو می کنن توی تخم چشم آدم, ناراحتی و غم می یاد به دل آدم. به آدم یاد آوری می کنن که ما ملت دروغ گو, شکاک, متلک گو و دودره بازی هستیم, رفتار با آدم بیمار یا معلول رو بلد نیستیم, ما همدیگرو تحقیر می کنیم, توسری زن هستیم, همدردی بلد نیستیم, ملتی هستیم که راجع به مسائل مالی صاف و پوسکنده حرف نمی زنیم. حرف های بی پایه و اساس رو بدون تحقیق درموردشون باور می کنیم. حالا نه این که همه صد در صد اینجوری باشیم, اما توی جامعه حتما کسانی رو تو دوست و آشنا و فامیل و در و همسایه داریم که این خصوصیات رو دارن. این خصوصیات یه جوری به ته جامعه چسبیدن. یعنی شاید اگر بگردیم, ته خودمون هم رگه ای از این رفتار پیدا کنیم. من مددکار یا کارشناس اجتمائی نیستم اما فکر می کنم ما جامعه بیماری داریم. مثلا همین دروغی که خیلی هامون به عنوان دروغ مصلحتی می گیم که حتی بعضی وقت ها می تونه یه زندگی رو به هم بریزه. همونطوری که شاهین نجفی می گه ما ملتی هستیم که باید تو خودمون انقلاب کنیم, باید از خودمون شروع کنیم. من کاری به حرفا و کارای دیگش ندارم, اینکه حالا چه کسی موسیقی این آدم رو دوست داره یا نداره, اینکه ساختارشکنیش مرز داره یا نداره, اما حرفای بدی نمی زنه. کامبیز حسینی هم کلا حرف حساب زیاد می زنه. اینجا یه مصاحبه ش هست. از دقیقه ٨ به باد حرفای جالبی می زنه.
درضمن این رو هم بگم که ما ملتی هستیم که یاد نگرفتیم نظرمونو چطور بیان کنیم. این دیگه مدتیه واقعا عین سیخ داره تقریبا هر روز می ره تو چشم خودم! خیلی از آدم ها کامنت که می ذارن, فحش و بد و بیراه می نویسن, یا با لحن بد و بی ادبی می نویسن, انتقاد نمی کنن, یه چیزی می گن که یه چیزی گفته باشن, دلیل و مدرک رو نمی کنن. فرق نمی کنه توی وبلاگ, فیس بوک, soundcloud, یوتوب, هر جا.    

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

تولد


امروز تولد وبلاگمه, باورم نمی شه ٤ ساله که دارم می نویسم. خیلی زود گذشت. از همه چیز نوشتم, از روزهای خوب و بد, از شادی و غم و هنوز روزهایی در راهن که شاید پیام آور شادی باشن. 

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

از این در به اون در

امروز انگار روز کارهای اداری بود. از کله سحر تا ساعت ٤ بعدازظهر دنبال کارای اداری بودم و کلی کارهای مثبت انجام دادم. گاهی فکر می کنم که بیکاری هم خودش کلی کاره اینجا! کاغذبازی خیلی زیاده, از یه جهت هایی مثل ایران, از یه جهت هایی هم بدتر. گاهی ایمیل زدن به ادارات و سازمان های مختلف یا فرم پر کردن و فرستادن براشون, ساعت ها طول می کشه, چیزی که ما تو ایران اصلا باهاش مواجه نبودیم. یعنی حداقل من هیچ وقت یادم نمی یاد برای یه درخواست, ساعت ها نشسته باشم یه نامه نوشته باشم. تا زمانی که من ایران بودم هم که تعداد کارهایی که اینترنتی انجام می شد انگشت شمار بود, بنابراین ایمیل زدن برای تقاضای کار و چیزهای توی این مایه رو اینجا یاد گرفتم و هیچ وقت فکر نمی کردم گاهی می تونه انقدر پیچیده باشه که یک ساعت یا بیشتر وقت بگیره. 
برای انجام یک سری از کارها باید چندین و چند صفحه فرم پر کنی و کلی هم مدارک همراهش کنی, گاهی اصلا به این فکر می کنی که همه این مدارکی که باید تحویل بدی واقعا هیچ ربط مستقیمی به موضوع نداره, اما خب چاره ای نیست و باید روال کار رو طی کرد.
یه فرم چند صفحه ای بود برای درخواست کمک های اجتمائی که سه ماه پیش توی اداره کار بهم داده بودن, من قسمت خودم رو پر کرده بودم, قسمتی که همسرم باید پر می کرد همینطور خالی مونده بود, بس که پیچیده بود براش, باید کلی از مدارکش رو زیر و رو می کرد تا مطالب مورد نظر رو بتونه جواب بده و وقت نمی کرد. امروز بلاخره فرم رو بردم تحویل دادم, کلی آدم اونجا بودن اما خیلی زود نوبتم شد. بهم گفتن که جواب خیلی طول می کشه تا بیاد اما نمی تونن بگن چقدر طول می کشه. مسلما معلوم هم نیست که جواب مثبت باشه و بهمون کمکی تعلق بگیره.  
قدم بعدی یه فرم دیگه بود که اون رو هم از اداره کار گرفته و پر کرده بودم و باید می بردم به یه موسسه ای که برای پیدا کردن کار به هنرمندا کمک می کنن. این موسسه معتقده که کار پیدا کردن به عنوان هنرمند گاهی می تونه خیلی سخت باشه, چون بازار کار هنر بالا پایین داره و گاهی خیلی خوب و گاهی بد پیش می ره و هنرمند گاهی آمادگی کافی برای این موقعیت ها رو نداره و در دوران تحصیلش هم چیز زیادی در مورد عرضه و تقاضا در بازار کار یاد نمی گیره و خلاصه از این حرفا و معتقده که می تونه با مشاوره و راهنمایی کمک کنه که هنرمندا بتونن کار پیدا کنن و هنرشون رو خوب عرضه کنن. اونا هم قرار شد که هفته آینده زنگ بزنن. به هر صورت شاید که استفاده از این خدمات وقت گیر و مستلزم کاغذ بازی باشه, اما این خدمات مجانین و از هر کدوم از این جاها آدم یه چیزی جدید یاد می گیره. 
در ادامه این بدو بدو در بعداز ظهر یه سری هم زدم به یه راهنمایی سیار زنان. بعدش هم رفتیم دوباره یه کارتون لباس نمناک از انباری آوردیم برای شستن که خودش یه پروسه دو سه روزه ست.
هفته پیش رفته بودم یه موسسه ای که راهنمایی ها و کمک هزینه هایی داره برای کسانی که می خوان شرکت های کوچیک بزنن, یعنی تنها یا دو سه نفری کار کنن که خیلی شامل حال من نمی شد, چون باید یه سری هزینه های ماهیانه ثابت بدم که خب الان نمی تونم.   
در ضمن امروز یه سری هم ایمیل نگاری کردم برای گذروندن یه دوره آموزشی که بهم مدرک می دن و باهاش می تونم توی آموزشگاه ها درس بدم. اما دو هفته دیگه باید برم اداره کار که هزینه اش رو برسی کنن و ببینن که بهم کمک هزینه می دن یا نه. خلاصه هر اتفاق خوب کاری ای بخواد بیفته باید از یکی دو هفته دیگه منتظرش بود.

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

بچه های متفاوت

این یک هفته با بچه ها زود گذشت. یکی دو روز اول یه جوری شل و ول و سرد بودم. نمی دونم چرا گاهی اینطوری می شم. یهو توی یه روز یا یه لحظه یا حتا یه مدت, شل و ول و سرد می شم نسبت به یه چیزهایی و یه دنیا با تصوری که از خودم دارم فاصله می گیرم. مثلا با وجودی که بچه ها رو دوست دارم نسبت بهشون بی حال و حوصله یا بی تفاوت می شم. 
این یه هفته خیلی به این بچه ها عادت کردم, وسطای هفته اون بی حال و حوصلگیم شکست, انگار که واسه همیشه رفت کنار. یه جوری عمیق تر شد رفتارم با این بچه ها, خیلی رابطه نزدیکی باهاشون برقرار کردم, آخر هفته دلم می خواست که باز روزها و هفته ها باهاشون باشم, دلم می خواست بدونم هر کدومشون چه راهی رو می رن؟ چیکاره می شن؟ شخصیتشون چطور شکل می گیره, خصوصیت های بارزشون چه تغییری می کنه. بچه های این گروه از ملیت های متفاوتی بودن و بعضی‌ هاشون شخصیت خیلی خاصی داشتن. ٥-٦ تا بچه زیر ٦ سال بودن که بیشتر وقتشون رو توی فضای جداگانه می گذروندن و تعداد بچه های بالای ٦ سال بین ٨ تا ١٠ نفر توی هفته تغیر می کرد و اکثرا هم دو تا دو تا خواهر برادر بودن. سه تا خواهر برادر بودن که بین خودشون با هم عربی حرف می زدن, بعدا فهمیدم عراقین, کوچیکترینشون یه پسر ناز سه ساله بود با موهای فلفل نمکی, مامانشون خیلی جوون بود, شاید هم سن و سال من. خوش قد و بالا بود. قیافش با روسری ای که سرش کرده بود می تونست ایرانی باشه. پسر دوم خیلی شیطون بود و علاقه شدیدی به هم ریختن همه چیز داشت, روزای اول اَمونمون برید بس که گفتیم, بکن نکن, بشین پاشو اما در عین حال یه جور با مزه ای بود, هی دوست داشت قِر بده, یه دفعه از سر جاش پا می شد, یه قِر حسابی می داد, می نشست, یا یه دفعه وسط بازی یا وسط حرف ما پا می شد در می رفت, وقتی می اومد, یه قِر می داد بعد می شست سر جاش. خیلی به توجه احتیاج داشت و دو روز آخر دیگه خیلی با ما جور شده بود و اذیت نمی کرد. ما هم قلقش دستمون اومده بود. برادر کوچولوه همش دلش می خواست بیاد با بچه های بزرگ تر بازی کنه که پیش خواهر برادرش باشه, خیلی هم زبون با مزه ای داشت و با همون نصفه حرف زدنش همه چیزایی رو که می خواست به ما حالی می کرد. انقدر دوست داشتنی بود که چند دفعه گرفتم حسابی ماچش کردم. 
یه خواهر برادر دیگه بودن که بازم اسماشون تو مایه های عربی بود, دختره اسمش الیف بود و هی می اومد منو بغل می کرد و دستاشو دورم حلقه می کرد, منم نازش می کردم و خیلی با هم ارتباط بدون کلام داشتیم. 
دو تا برادر بودن که نمیدونم مال کجا بودن اما دو رگه بودن, پوست سبزه و تیره ای داشتن, کوچیکه اسمش میشائیل بود, پسر بانمکی بود و زبانِ بدنش خیلی جالب بود, خیلی ادا و اطفارهای خاصی با سرو صورت و بدنش در می آورد که خیلی با مزه و خاصِ  خودش بود و باعث می شد من کلی بخندم. وقتی چیزی رو نمی فهمید یا تعجب می کرد, به حدی قیافه های جالبی بخودش می گرفت و اعضای صورتش رو کج و کوله می کرد که دلم می خواست یه دوربین فیلمبرداری داشتم ازش فیلم می گرفتم. 
توی گروه بچه های زیر ٦ سال, پسری بود بی نهایت بیش فعال که بیشتر وقت ها یه نفر باید جداگانه ازش مراقبت می کرد. این پسر ٣-٤ ساله هر روز صبح که می اومد, چنان سلام بلند بالایی می کرد و ما رو چنان تحویلی می گرفت که آدم شرمنده می شد. وقتی می اومد, می گفت سلام خاله های من و یکی یکی به سمت هر کدوم از ما می دوید و مارو بغل می کرد. آدم واقعا روش نمی شد تحویلش نگیره. 
آخرین روز هفته که از بچه ها جدا شدم, ذهنم خیلی مشغولشون بود به خصوص به تفاوت هاشون, به این که همشون رو می شه دوست داشت, مهم نیست که از کجا اومدن. به این فکر کردم که من یه بچه عراقی رو حسابی بغل کردم و ماچش کردم و باهاش بازی کردم, به جنگ فکر کردم, چطور می شه آخه که مردم با هم می جنگن؟ مگه به کشته شدن بچه های بی گناه فکر نمی کنن؟
الان توی خونه نشستم و به هفته گذشته که زود گذشت و خیلی فشرده بود فکر می کنم, به دور و برم نگاه می کنم به اتاق که در حال انفجاره و کلی کار هست که باید انجام بدم و کلی جمع و جور باید بکنم. یه سری از لباس های بوگندو رو دو بار شستم اما هنوز بوی انباری می دن و خیسن , سری دوم رو باید فردا که جا باز شد بشورم. هوا سرده, لباسا در خشک می شن.         

۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

حال و آینده

سه هفته ای می شه که سرد شده, روزای اول که سرد شد, حال و هوای اواسط شهریور رو داشت, الان مثل اواسط مهره, بوی مدرسه می یاد. گرمترین موقع روز ١٨-١٧ درجه است و بیشتر وقت ابریه و بارون می یاد. چند روزی بود که می خواستم برم انباری تا بارونی و چند تا لباس گرم برای خودم از توی جعبه هام بیارم. یک ماه پیش که رفته بودیم انباری, دیدیم تمام پارچه ها و ملافه هام نم کشیده و مجبور شدیم الارقم بی جایی, جعبه پارچه هارو بیاریم بالا و الان یک ماهه که تو خونه تو راهرو, سر راه توالت واستاده. امروز که رفتیم انباری, پدرِ کَت و کول و کمرمون دراومد و مجبور شدیم دو سه تا از جعبه ها و قفسه چوبی رو منتقل کنیم بالا و بذاریم وسط خونه. 
شاید من دیگه دقیق به این اشاره نکردم که ما هنوز تو همین آپارتمان کوچیک و تنگ موقتی هستیم و من مسلما باید وسایل مورد نظرم رو از توی سه تا انباری بیرون می کشیدم. این انباری ها مثل یه سرداب می مونن که دیوارها, سقف و زمینش آجره و خیلی مرطوبه و فضاهای انباری به صورت قفس ساخته شده و می شه توش رو دید. کمی شبیهه زندان های ترسناک فیلم ها. 
موقع باز کردن کارتون ها دیدم که تمام لباس ها, کاغذها و کتاب ها و کیف هام نم کشیدن. کتابام قوس برداشتن, کلاه تابستونیم خراب شده. قفسه چوبیم روش کمی کپک نشسته. خلاصه کلی حالم گرفته شد. 
گاهی خسته می شم از این وضع, از بی جایی, از اینکه مجبورم توی و کنار آشپزخونه حموم کنم, از جا به جا کردن هر روزه وسایل.
الان بیشتر از یک هفته ست که شبا خوب نمی خوابم, نگرانم, نگران آینده. دیروز و امروز سر کار بودم, تا جمعه سر کارم روزا, باز با بچه ها کار می کنم. جمعه تموم می شه تا ببینم ماه بعد یا ماه بعدیش باز کاری هست یا نه.
الان از اون موقع هاست که دلم می خواد واقعا یه کیسه سکه طلا از آسمون بیفته تو دامنم, مثل قصه ها. 
اولین کاری که هفته آینده می خوام انجام بدم, مراجعه به مرکز کمک های اجتمائی یه.

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

مهاجر بودن

امروز دوباره رفتم دفتر کمک به مهاجران زن. با یه خانم تُرک مهربون قرار داشتم. خانومی که با لحن خاصی زبون اینجا رو صحبت می کنه, انگار که کلمات اختراعی خودش رو داشته باشه. یک بار دیگه هم همدیگر رو دیده بودیم و با همه صحبت کرده بودیم, راجع به کار پیدا نکردن من, علارغم رزومه خوبی که دارم. امروز هم دوباره با چشم های ناراحت از من پرسید, آخه چرا شما کار پیدا نمی کنین؟! با این هم کارهای خوبی که انجام دادین و رزومه خوبی که دارین و تحصیلاتی که دارین, فکر خودتون چیه؟ فکر می کنین مشکل کجاست؟ بعد با هم گپ زدیم و من براش فکرهام رو گفتم و اون همه رو تاید کرد. اینکه من ٥ سال فقط اجازه ١٠ ساعت کار در هفته رو داشتم و خب با این محدودیت, هیچ کار درست حسابی ای نمی تونستم پیدا کنم در حالی که هم دوره ای های من که موقع فارق التحصیل شدن, ٧ تا ١٠ سال از من جوون تر بودن هر کدوم اجازه داشتن که هر کاری رو دوست دارن قبول کنن و انجام بدن, خیلی منو از بازار کار عقب نگه داشت. ضمن اینکه من ملیت اینجا رو ندارم. اون هم گفت آره متاسفانه همین دلیل وجود داره و دو تا موسسه رو به من معرفی کرد که کمک هایی برای کار یابی به هنرمندان مهاجر می کنن. حالا باید برم دنبال این که از اونا وقت بگیرم. اینجا واقعا انقدر موسسه های مختلف در زمینه های اجتماعی وجود داره که آدم چند سالی احتیاج داره تا همه رو بشناسه و پیدا کنه.   

۱۳۹۲ مرداد ۱۹, شنبه

منقبض منبسط

بیخود نیست این کله من بلاتکلیفه و هی سردرد می گیرم, پریروز ٤٠ درجه, امروز ١٦ درجه! همونقدر که دنیا عجیبه, هوا هم گاهی خیلی عجیبه! البته آدم های اینجا هم به شدت رفتارشون شبیه هواشونه!

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

هایدی

چند روز پیشا رفته بودیم تولد یه خانم ٦٨ ساله. همون اوایل بهمون گفت که می تونیم یه بادکنک انتخاب کنیم و وقتی خواستیم بریم با خودمون ببریم. من کلی ذوق کردم چون هم خیلی دوست داشتم از این بادکنک شکل دارا که خیلی هم طولانی می مونه داشته باشم, از اینا که توش مثل لایه آلمینیومه, هم این که فکر کردم چه خانم سر حال و سر زنده ای که به آدم بزرگا بادکنک جایزه می ده. باید بگم که جالبی این خانم اینه که با این سنش به عنوان راننده تاکسی کار می کنه و خرج زندگیشو اینطوری در می یاره, عین دودکش هم سیگار می کشه. 
تا وقتی نشسته بودیم, چندین بار همه رو برانداز کردم و چند تارو زیر نظر گرفتم. اما وقتی بلند شدیم, چشمم افتاد به هایدی. هایدی برای من یه جور سنبل آزادیه. وقتی که توی دستم گرفتمش, با اینکه خیلی کوچولوه, اما خیلی احساس خوب و بزرگی بهم داد, حسی از آزادی و از اون روز, هر بر که نگاهش می کنم, انگار حس آزادیم بیشتر می شه. 

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog