۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

این روزا

الان تو یه کافه نشستم دارم کاپوچینو می خورم. از دیروز بخاطر چیزی که توی سرم خورده سرگیجه دارم و سمت چپ سر و گردنم گرفته. هرچند که سرم هنوز سالمه, اما اون چیزی که توی سرم خورده, قلبم رو شکسته.
یه قسمت هایی از اوضاع هست که روز به روز داره بهتر می شه. امیدم رو از دست ندادم. اما اون قسمت هایی که خرابه, بهم سردرد و میگرن می ده. هنوز کار ثابتی که پاره وقت یا تمام وقت باشه پیدا نکردم اما کارهای پروژه ای جالبن و خوب پیش می رن.  
نقشه های زیادی برای اجرا دارم. با آدم های جدیدی آشنا شدم و کارهای جدیدی رو امتحان کردم.
هنوز دارم تغییر می کنم, رفتارم عوض شده, طرز برخوردم با مشکلات عوض شده. از خودم راضیم. 
هوا همچنان سرد و گرم می شه و تابستون انگار لای در گیر کرده.
زمان زود می گذره, هفته ها و ماه ها تندتند می یان و می رن. تقویمم تا آخر این ماه پره و از اول ماه آینده دیگه تکلیف کاریم اصلا معلوم نیست. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

تف تو روح کسی که گفت علم از ثروت بهتره!

ما دو زن از دو فرهنگ مشابه و دو کشور همسایه ایم. هر دو به نوعی قربانی خشونت های خانگی ای که فرهنگمون کم و بیش مجاز دونسته و ما بیشتر از ٣٠ ساله که باهاش رشد کردیم و شکل گرفتیم و حالا برای ایستادن در مقابلش هزینه می پردازیم. هر دو تحصیلات دانشگاهی داریم, به صورت مداوم چیزهای جدید یاد می گیریم یا دوره های آموزشی می بینیم. اون دکترا داره, من دو تا رشته تحصیلی و یه دوره آموزشی رو تموم کردم. اما هیچ کار ثابتی پیدا نمی کنیم. اون ٢ تا بچه داره و ٢ سال از من جوون تره. هر دو برای استقلالمون به یه درآمد ثابت ماهیانه نیاز داریم. 
در حال حاضر هر کاری که گیرمون بیاد انجام می دیم. اما اینها کارهای کوچیک هستن و به عبارتی خوداشتغالی محسوب می شه که شامل بیمه و مزایا نمی شه و متغیر هم هست.
چند روز پیش باز براش جواب منفی اومده بود, بهم گفت ول کنم برگردم روسیه؟ گفتم نه بابا کجا برگردی؟! همه چیز درست می شه, ما می تونیم! بلاخره موفق می شیم. خودم فرداش جواب منفی گرفتم از کاری که ٩٠ درصد فکر می کردم جوابش مثبته. خیلی عصبانی شدم, چون دلیل مسخره ای آوردن برای جواب منفی شون. این که من گفته بودم اگر متنی رو من ادیت کنم, بهتره کس دیگه ای هم نگاه کنه که غلط نداشته باشه. چون زبون مادریم این نیست. حالا همه می گن تو که انقدر زبانت خوبه, نباید اینو می گفتی. خیر سرم خواستم راست بگم که من اشتباه هم می کنم, کامپوتر نیستم که آدمم. الان خیلی عصبانیم از دستشون که اونا عکاس و گرافیست می خواستن نه ادیتور و اصلا منصفانه نیست که به این دلیل من رو رد کنن. دلم می خواد دفعه بعد به همه سوالات مصاحبه جواب مثبت بدم حتا اگه اون توانایی رو نداشته باشم.   
عصبانیم از این که علم بهتر از ثروت نیست. اگر بود ما می رفتیم با این همه علمی که داریم, یه کار و کاسبی درست حسابی برای خودمون راه می نداختیم, اون وقت شاید ما بودیم که باید آدم هایی رو استخدام می کردیم و برای مصاحبه دعوتشون می کردیم.
ما هردو می جنگیم, هر روز, از این در به اون در می زنیم و امید داریم که یه روزی کاری که دوست داریم و لیاقتمونه پیدا کنیم. هیچ کدوممون اما نمی دونیم آیا این تلاش ها به جایی می رسن یا نه و گاهی خسته می شیم و دیگه جون و حالِ  گشتن و پیدا کردن و جواب منفی شنیدن رو نداریم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

توصیه پزشکی‌ یک بی‌ اعصاب!

خانوم‌ها آقایان، رقص یاد بگیرید، به خصوص رقص دو نفره که برای دنیا و آخرتتان خوب است و شما را رستگار می‌‌کند. ممد حیات است و مفرّح جان. درد‌ها را شفا می‌‌دهد. 
آقا جان واسه همه جاتون خوبه، برین برقصین دیگه!

۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

درخت سیب خوشبختی

امروز وقتی توی کلاس رقص سیب های خیالی رو از درخت می چیدیم, خوشحال بودم. خوشبخت و رها. دلم پر بود از امید به آینده, پر از روشنایی. و خوشبختی من, به جز خودم, به کسی وابسته نبود.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

غیرت ایرانی

خانوم پای تلفن می گه: دوقلوها خیلی بزرگ شدن, بیست سالشونه. مادرشون می گه, از صد تا دختر واسه من بهترن, خیلی توی کارهای خونه کمکم می کنن.  
خانوم ادامه می ده: یکی شون درس خونه, دانشگاه تربیت بدنی قبول شده. پدرش می گه جونم رو هم اگر بخواد, بهش می دم. اون یکی درس نخونه, پدرش بهش گفته اگر ی وقت معتاد پتاد بشین, خودم با دستای خودم می کشمت, بعدم می رم زندان!  
من هنوز دارم گوش می دام و هیچی نمی گم. خانوم می گه: بهش گفتم, باریکلا, عجب پدر خوب و باغیرتی هستی!  
من درحالی که پای تلفن فَکَم به زمین چسبیده و دهنم باز مونده, اصلا نمی دونستم تو این لحظه چی بگم! 
خانه از پای بست ویران است!

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

خوشبختی بازی گوش

گاهی خوشبختی همین جاست, پشت همین درخت, یا اون ستون. شاید زیر اون میز, یا پشت این یکی کمد. خوشبختی بازی گوش است, قائم باشک بازی می کند با شما. گاهی خوشبختی توی رگهایتان موج می زند, توی نبضتان بالا پایین می رود. نمی بینیدش انگار. گاهی فقط سرش را یک لحظه از پشت جایی در می آورد, می گوید, دالی! اگر حواستان نباشد, باز می رود پی‌ِ بازی گوشی. گوش کنید, بو بکشید, نگاه کنید. هست, فقط بازیگوش است. چشم بگذارید, بشمارید, پیدایش کنید. شاید این بار کم شمردید, یا زیاد, دوباره بشمرید...    

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

۱۳۹۲ اسفند ۲۶, دوشنبه

لعنت، لعنت، لعنت

لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که زن رو کوچک می‌‌کنن، لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که زن رو ذلیل می‌‌کنن، لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که به زن می‌‌گن تحتِ هر شرایط زن باشه، مادر باشه، دختر باشه، کلفت باشه، حتا اگه له‌ بشه، حتا اگه شخصیت و روحش داغون بشه. باید قربانی باشه، تمام عمر... لعنت لعنت...
زن روسه، مسلمونه، از من جوون تره، دکترا داره، دو تا بچه کوچک، شوهرش از قزاقستانه، زن قربانیه، مادرش لهش می‌‌کنه، شوهرش داغونش می‌‌کنه، بچه هاش هم، زن بلد نیست فرار کنه، زن نمی‌‌دونه که اینا خشونته، می‌‌گه مرد منو کتک نمی‌‌زنه، چطور ثابت کنم که منو هر روز داغون می کنه؟!
خدایا دارم داغون می‌‌شم، چطور کمکش کنم؟ خدایا کمک کن به ما زن‌هایی که قربانی هستیم، قربانی فرهنگی‌ که بهمون یاد نداد خشونت چیه، فرهنگی‌ که تو سرمون زد... :-(

۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

گوش کردن

مدتی یه دارم یاد می گیرم که گوش کردن خوب چه جوری یه, شنونده خوب چه شرایطی رو باید داشته باشه و من به عنوان شنونده کسی که داره دردِ دل می کنه, چطور می تونم بهش کمک کنم و خودم به عنوان کسی که می خواد دردِ دل کنه, به چه شنونده ای احتیاج دارم, چه چیز هایی ممکنه اون شنونده بگه که حال من و وضعیت من رو بدتر کنه.
چیزی که من بهش طی سال های گذشته عادت داشتم, مشورت کردن بود. این مشورت لزوما با افراد متخصص نبود بلکه با یه دوست نزدیک یا فرد قابل اعتماد بود.
اخیرا و تو چند سال گذشته کم و بیش به نتایج این مشورت ها فکر می کردم که گاهی باعث درجا زدن یا گیر کردنم توی مساله ای شده, بدون این که توی اون دوره متوجه این موضوع باشم.     
چیزی که این روزها دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم, فیلتر کردن چیزهایی یه که برای افراد غیرمتخصص مثل دوست, خواهر, مادر و افراد قابل اعتماد تعریف می کنم. این که ببینم به کی چی رو بگم, چطور بگم و تا چه حد و مرزی بگم. چون اون ها فقط ممکنه برای من نسخه بپیچند یا نظرشون رو به نوعی تحمیل کنن, بدون این که لزوما نظرشون کمکی به زندگیم بکنه. دارم سعی‌ می کنم  "زتعارف كم كن و بر مبلغ افزا" رو اجرا کنم و جای مشورت های خاله خانباجی رو با مشورت های اصولی و تخصصی عوض کنم, چون واقعا فرقشون از زمین تا آسمونه. 
مثلا از دیروز تصمیمی گرفتم که تصمیم راحتی هم نیست چون به نوعی برخلاف میلمه ولی می خوام برای خواهرم دیگه جزئیات خیلی از مطالب رو تعریف نکنم چون بعد از سال ها متوجه شدم که یک سری از حرف هاش موقع گوش کردن دردِ دل من, بهم صدمه می زنه. معلومه که بعد از این همه سال, فیلتر کردن چیزهایی که دوست دارم براش تعریف کنم سخته ولی چیزهایی هست که واقعا دیگه دلم نمی خواد ازش بشنوم و تنها چاره اش اینه که چیزهایی رو که براش تعریف میکنم, فیلتر کنم. به چند دلیل: 

  • وقتی من از کسی صدمه روحی خوردم و براش تعریف می کنم, هنوز تعریف من تموم نشده, می گه خوب راستش حق با اون بوده, همش دنبال اینه که حق رو به کی بده. عین یه قاضی سختگیر و عصبانی حرف می زنه که می خواد حق رو از وسط نصف کنه و هر نیمه رو به یکی بده! در حالی که من اون لحظه ای که صدمه خوردم, برام مهمه که راجع به اون مساله, دردِ دل کنم و بیانش کنم نه این که بخوام حق رو تعین کنم. بعدا که حرفام رو زدم و ام شدم فکرم باز شد, می تونیم راجع به اینکه حق با کی بوده و من چقدر مقصر بودم صحبت کنیم.
  • وقتی من چیزی رو تعریف می کنم, می گه, من که خواهرم رو می شناسم, حتما تو ی کاری کردی که اون طرف اینجوری گفته.
  • یا اینکه با عصبانیت می گه, من مادرت نیستم ها!
 حتا رفتار آدم ها با خودم رو هم تا حدی دارم فیلتر می کنم, یعنی این که وقتی می بینم رفتار خاص کسی ناراحتم می کنه و قابل تغییر نیست, با اون آدم فاصله بگیرم, یا روابطم رو باهاش تغییر بدم و از استراتژی ها و رفتارهای جدید استفاده کنم تا کمتر صدمه بخورم. یعنی دارم یاد می گیرم که من مسول و ناجی همه آدم ها نیستم و وقتی به من صدمه می زنن باید از خودم محافظت کنم.  

۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

موی سفید

 امروز اولین می سفیدمو توی آینه دیدم, یه جوری جا خوردم. نمی دونم ناراحت شدم یا خوشحال. فقط تو یه لحظه فکر کردم حیف این عمر که به این همه اعصاب خوردی و کشمکش بگذره. 

۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه

روزای خوب می یاد...

سر کارم, خوبه, زمان زود می گذره. فقط خستگی هنوز تو جونمه. آخر هفته کمی خونه تکونی کردم. عدس خیس کردم واسه سبزه عید. عید داره می یاد, پارسال واسه عید تهران بودم, خوب بود. امسال اینجام و خوبه. دارم پیشرفت می کنم, یاد می گیرم. هر روز بیشتر. سعی می کنم از هر کسی یه چیزی یاد بگیرم.
نمی دونم کتاب ٤٠٠ صفحه ا
ی روانشناسی که دستمه و توی روابطم قراره کمکم کن و هنوز به نصفه نرسیده رو تموم کنم یا کتاب ٥٠٠ صفحه ای که قراره توی کار پیدا کردن و شناخت خودم کمکم کنه و تازه دو سه صفحه اش رو خوندم؟ فکر می کنم کاشکی می شد کتابارو خورد! بعدش اما فرق می کنم حیفه منی که از هر صفحه کتاب لذت می برم, کتابو بخورم! لذته صفحه به صفحه اش از بین می ره! درسهای کلاسی رو که جمعه ها می رم رو هم باید بخونم.
کلی کاغذ و مدارک دارم که باید منظمشون کنم و کارهایی که باید بهشون رسیدگی کنم. 
   
دیروز با باربارا رفتم پیاده روی. باربارا همیشه می خنده. امروز بهترین دوستم از سفر دو ماهه اش برمی گرده. خیلی خوشحالم و کلی هیجان دارم.


نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog