۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

گاهی سختت می شه...

گاهی یه قسمت هایی از زندگی هست که توضیح و توصیفش برای بقیه سخته. حتا اگر اونا خانواده درجه اول یا نزدیکترین دوستت باشن. وای به حال این که آشنا و غریبه ای باشن که یه دفعه توی این برهه سر می رسن و تو آچمز می شی که چه جوابی بدی یا چی بگی بهشون.

  • پای یه پارتنر تو زندگیت باز می شه و چون هنوز همه چیز معلوم نیست, به همه در موردش نگفتی و یه دفعه همه دلشون می خواد برات شوهر پیدا کنن یا با گفتن جمله "چرا ازدواج نمی کنی, دیر می شه!" ترورت می کنن. 
  • خیلی وقت نیست که ازدواج کردی و با شوهرت یه دعوای حسابی کردی, ناراحت و عصبانی هستی و آسیب دیدی. یکی سر می رسه و می گه: "شوهرت خوبه, نه؟ قیافش که خیلی آروم و مهربونه". آب دهنت رو قورت می دی و می گی: "آره!" طرف باز می پرسه: "خوشبختین, خوشحالین؟". باز آب دهنت رو قورت می دی, لبخند می زنی و می گی: "آره!". سعی می کنی موضوع رو عوض کنی ولی دلت می خواد طرف رو بگیری بزنی!
  • وقتی که تصمیم گرفتی طلاق بگیری اما هنوز به کسی به غیر از یکی دو تا از دوست های صمیمیت نگفتی و احتیاج به وقت و موقیعت مناسب داری. یکی با این سوال ها که از راه می رسه, دلت می خواد جفت پا بری تو صورتش! و وقتی می پرسه چرا بچه دار نمی شین, دلت می خواد منهدمش کنی!    
  • وقتی که حامله ای و بین نگه داشتن و نگه نداشتن بچه گیر کردی. خیلی تصمیم سختیه برات و اصلا دوست نداری کسی ازت بپرسه حامله ای یا بپرسه بچه دار نمی شین؟ 
  • وقتی که ٤-٥ ساله جدا شدی, ولی به خاطر این که بهت انگ نزن, به چشم بد نگاهت نکنن و پشت سرت حرف در نیارن, هر روز سر کارت نقش بازی کردی که کسی نفهمه جدا شدی. یه دفعه یکی می یاد سراغ شوهرت رو می گیره. 

دلت نمی خواد دروغ بگی, دلت نمی خواد راستش رو هم بگی. گاهی سخت می شه گفت بیا موضوع رو عوض کنیم. گاهی سخت می شه گفت به تو چه. گاهی سخت می شه هیچی نگفت, به خصوص اگر زن باشی...

۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

شمال

الان دو سه روزه که هوا حسابی سرد شده و همش شُر شُرِ بارونه. هوای اینجا منو خیلی یاد شمال می ندازه. گاهی شُر شُرِ بارونش, سرمای یه دفعه اش, بوش, سقف های شیرونیش. 
بچه که بودم شمال برام جایی بود پر از اتفاقات تازه. جایی که فقط توی تعطیلات عید می شد رفت. برفِ تو جاده, در حالی که توی تهران دیگه برفی نبود. سرما و بارون, تو روزایی که توی تهران گرم بودن. داشتن شومینه و بوی چوب سوخته. بودن بخاری برقی به جای شوفاژ تو اتاق ها. خوابیدن زیر سقف شیرونی. صبحانه خوردن دسته جمعی. 
رفتن به بازار ماهی فروش ها یا رفتن به حمام نمره و بعد از اون خرید پارچه از ایران پوپلین یا لباس های خوش جنس از ایران کتان. 
دیدن دریا و ساحل شنی پر از گوش ماهی از پنجره و بعدها که دریا جلو اومد, شنیدن صدای موج ها موقع خوابیدن و بیدار شدن. حل کردن پیک شادی. سوار شدن چرخ و فلک توی زمین بازی کنار ساحل. هوا کردن بادبادک. آزادی های کوچیک دوست داشتنی. تنهایی رفتن لب ساحل, گشتن توی شهرک.      
همه و همه خاطرات خوب و شیرینی بودن که گاهی اینجا با شنیدن صدای بارون, همشون از جلوی چشمم رد می شن.

۱۳۹۳ تیر ۵, پنجشنبه

هنر برای فروش

شنبه برای اولین بار یه میز گرفتم تو بازارچه هنر. از این بازارچه های هنر چند باری در سال اینجا برقرار می شه. از شب قبلش یه حس عجیبی داشتم عین شب امتحان یا شب کنکور. هی می رفتم و می اومدم و یه چیزی به محتویات کیف و کیسه ای که می خواستم با خودم ببرم, اضافه می کردم. موقع خواب هم هی فکر می کردم که یادم باشه چایی درست کنم ببرم, یه چیزی ببرم بخورم و ... واقعا عین شب کنکور.
ساعت ١٠ صبح رفتم اونجا برای چیدن وسایل. یه میز فسقلی بود و ما دو نفر آدم. چون میز گرون بود دونفری گرفته بودیم و برای بر اول نمی خواستم که ریسک بزرگی بکنم. تا ساعت ٧ بعدازظهر یه لنگه پا واستادیم سر پا. هوا هی سرد و گرم می شد. آفتاب می شد, دوباره ابر می شد. باد می اومد, وسایل رو می انداخت, نصف وقت حواسمون به این بود که زندگیمونو باد نبره. آدم کم اومد, منم کم تجربه بودم, خیلی فروش نکردم. اما پول میز درومد, یه چیزی هم برام موند. برای تجربه اول به نظرم بد بود. وقتی رسیدم خونه, ساعت نزدیک ٨ شب بود. داغون و له و حاج و واج بودم. شاید ته دلم خسته بودم, خسته از این در و اون در زدن و دنبال پول دویدن.      

۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه

تراما

خونه ساکتِ ساکته. ساعت نزدیک ١٠ شبه. چون پنجره ها توری ندارن, چراغ هارو خاموش کردیم که پشه ها نیان تو, یه چراغ کم نور توی اتاق بزرگه روشنه. می رم تو اتاق خواب, تاریکه. یه نوری از خونه همسای افتاده تو, باد می یاد, پرده ها رو تکون می ده. صدای حرف زدن و خندیدن همسایه ها تو حیات خلوت پیچیده. یاد بمبارون ها و خاموشی های طولانی می افتم. یاد چراغ گازی دیواری. صداها همون صداهاست, نور همون نوره...

تابستون اومده

پاهای برهنه, گونه های آفتاب سوخته, آستین های کوتاه, بوی کرم های زد آفتاب و استخر, دامن های رقصان در باد.

۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

این روزا

الان تو یه کافه نشستم دارم کاپوچینو می خورم. از دیروز بخاطر چیزی که توی سرم خورده سرگیجه دارم و سمت چپ سر و گردنم گرفته. هرچند که سرم هنوز سالمه, اما اون چیزی که توی سرم خورده, قلبم رو شکسته.
یه قسمت هایی از اوضاع هست که روز به روز داره بهتر می شه. امیدم رو از دست ندادم. اما اون قسمت هایی که خرابه, بهم سردرد و میگرن می ده. هنوز کار ثابتی که پاره وقت یا تمام وقت باشه پیدا نکردم اما کارهای پروژه ای جالبن و خوب پیش می رن.  
نقشه های زیادی برای اجرا دارم. با آدم های جدیدی آشنا شدم و کارهای جدیدی رو امتحان کردم.
هنوز دارم تغییر می کنم, رفتارم عوض شده, طرز برخوردم با مشکلات عوض شده. از خودم راضیم. 
هوا همچنان سرد و گرم می شه و تابستون انگار لای در گیر کرده.
زمان زود می گذره, هفته ها و ماه ها تندتند می یان و می رن. تقویمم تا آخر این ماه پره و از اول ماه آینده دیگه تکلیف کاریم اصلا معلوم نیست. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۱, چهارشنبه

تف تو روح کسی که گفت علم از ثروت بهتره!

ما دو زن از دو فرهنگ مشابه و دو کشور همسایه ایم. هر دو به نوعی قربانی خشونت های خانگی ای که فرهنگمون کم و بیش مجاز دونسته و ما بیشتر از ٣٠ ساله که باهاش رشد کردیم و شکل گرفتیم و حالا برای ایستادن در مقابلش هزینه می پردازیم. هر دو تحصیلات دانشگاهی داریم, به صورت مداوم چیزهای جدید یاد می گیریم یا دوره های آموزشی می بینیم. اون دکترا داره, من دو تا رشته تحصیلی و یه دوره آموزشی رو تموم کردم. اما هیچ کار ثابتی پیدا نمی کنیم. اون ٢ تا بچه داره و ٢ سال از من جوون تره. هر دو برای استقلالمون به یه درآمد ثابت ماهیانه نیاز داریم. 
در حال حاضر هر کاری که گیرمون بیاد انجام می دیم. اما اینها کارهای کوچیک هستن و به عبارتی خوداشتغالی محسوب می شه که شامل بیمه و مزایا نمی شه و متغیر هم هست.
چند روز پیش باز براش جواب منفی اومده بود, بهم گفت ول کنم برگردم روسیه؟ گفتم نه بابا کجا برگردی؟! همه چیز درست می شه, ما می تونیم! بلاخره موفق می شیم. خودم فرداش جواب منفی گرفتم از کاری که ٩٠ درصد فکر می کردم جوابش مثبته. خیلی عصبانی شدم, چون دلیل مسخره ای آوردن برای جواب منفی شون. این که من گفته بودم اگر متنی رو من ادیت کنم, بهتره کس دیگه ای هم نگاه کنه که غلط نداشته باشه. چون زبون مادریم این نیست. حالا همه می گن تو که انقدر زبانت خوبه, نباید اینو می گفتی. خیر سرم خواستم راست بگم که من اشتباه هم می کنم, کامپوتر نیستم که آدمم. الان خیلی عصبانیم از دستشون که اونا عکاس و گرافیست می خواستن نه ادیتور و اصلا منصفانه نیست که به این دلیل من رو رد کنن. دلم می خواد دفعه بعد به همه سوالات مصاحبه جواب مثبت بدم حتا اگه اون توانایی رو نداشته باشم.   
عصبانیم از این که علم بهتر از ثروت نیست. اگر بود ما می رفتیم با این همه علمی که داریم, یه کار و کاسبی درست حسابی برای خودمون راه می نداختیم, اون وقت شاید ما بودیم که باید آدم هایی رو استخدام می کردیم و برای مصاحبه دعوتشون می کردیم.
ما هردو می جنگیم, هر روز, از این در به اون در می زنیم و امید داریم که یه روزی کاری که دوست داریم و لیاقتمونه پیدا کنیم. هیچ کدوممون اما نمی دونیم آیا این تلاش ها به جایی می رسن یا نه و گاهی خسته می شیم و دیگه جون و حالِ  گشتن و پیدا کردن و جواب منفی شنیدن رو نداریم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

توصیه پزشکی‌ یک بی‌ اعصاب!

خانوم‌ها آقایان، رقص یاد بگیرید، به خصوص رقص دو نفره که برای دنیا و آخرتتان خوب است و شما را رستگار می‌‌کند. ممد حیات است و مفرّح جان. درد‌ها را شفا می‌‌دهد. 
آقا جان واسه همه جاتون خوبه، برین برقصین دیگه!

۱۳۹۳ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

درخت سیب خوشبختی

امروز وقتی توی کلاس رقص سیب های خیالی رو از درخت می چیدیم, خوشحال بودم. خوشبخت و رها. دلم پر بود از امید به آینده, پر از روشنایی. و خوشبختی من, به جز خودم, به کسی وابسته نبود.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

غیرت ایرانی

خانوم پای تلفن می گه: دوقلوها خیلی بزرگ شدن, بیست سالشونه. مادرشون می گه, از صد تا دختر واسه من بهترن, خیلی توی کارهای خونه کمکم می کنن.  
خانوم ادامه می ده: یکی شون درس خونه, دانشگاه تربیت بدنی قبول شده. پدرش می گه جونم رو هم اگر بخواد, بهش می دم. اون یکی درس نخونه, پدرش بهش گفته اگر ی وقت معتاد پتاد بشین, خودم با دستای خودم می کشمت, بعدم می رم زندان!  
من هنوز دارم گوش می دام و هیچی نمی گم. خانوم می گه: بهش گفتم, باریکلا, عجب پدر خوب و باغیرتی هستی!  
من درحالی که پای تلفن فَکَم به زمین چسبیده و دهنم باز مونده, اصلا نمی دونستم تو این لحظه چی بگم! 
خانه از پای بست ویران است!

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

خوشبختی بازی گوش

گاهی خوشبختی همین جاست, پشت همین درخت, یا اون ستون. شاید زیر اون میز, یا پشت این یکی کمد. خوشبختی بازی گوش است, قائم باشک بازی می کند با شما. گاهی خوشبختی توی رگهایتان موج می زند, توی نبضتان بالا پایین می رود. نمی بینیدش انگار. گاهی فقط سرش را یک لحظه از پشت جایی در می آورد, می گوید, دالی! اگر حواستان نباشد, باز می رود پی‌ِ بازی گوشی. گوش کنید, بو بکشید, نگاه کنید. هست, فقط بازیگوش است. چشم بگذارید, بشمارید, پیدایش کنید. شاید این بار کم شمردید, یا زیاد, دوباره بشمرید...    

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog