بالاخره یه چاه دیگه پیدا کردم که پول هامو بریزم توش. دارم می رم سفر. سه شهر از دو کشور دیگه. هیجان دارم و خوشحالم.
۱۳۹۵ فروردین ۲۵, چهارشنبه
۱۳۹۵ فروردین ۱۳, جمعه
خط خطی روی دیوارِ افسردگی
روزها تند تند می گذرن و من صبح ها که از خواب بیدار می شم، روی دیوارهای افسردگی و تنهایی چوب خط می کشم. کاغذهای پخش و پلا دارن روز به روز کمتر می شن و بخشی از اطلاعاتشون به مخ بنده و بخش اعظمش روی ابرهای اینترنتی منتقل می شه. لباس هایی هم هستن که گه گاه به سبد خیریه اضافه می شن.
بعضی عصرها و بعضی روزها رو توی کافه ها می گذرونم که تنها نباشم. آدم ها حرف می زنن و همهمه می کنن، کافه چی ها آهنگ های معمولشون رو پخش می کنن و کاسه بشقاب و فنجون هارو به هم می کوبن. اینجوری آدم مطمئن می شه که تنها نیست.
شب ها قبل از خواب حتما کتاب می خونم و قبلش یکی از برنامه های ایرانی رو روی اینترنت می بینم. اینطوری انگار کسی هست که حرف بزنه باهام.
این روزها به غیر از انتقال پول هام به کافه ها، اون هارو بین روانشناس و ماساژور هم تقسیم می کنم و دارم به این فکر می کنم که یه نفر سومی هم باید به زودی برای کمک پیداش بشه که پول ها به اون هم برسه. این پخش و پلا کنی پول در حالی یه که به زور کتک و مشت و لگد می رم سر کار. یعنی هر روز خودم رو کلی گول می زنم و راه می ندازم و فرداش باز نمی خوام برم. فعلا ۴ روز در هفته دارم می رم تا هر روز چند تا آدم ببینم و با بچه ها در ارتباط باشم، اگر نه محیط کارم رو اصلا دوست ندارم و منتظر اولین فرصتم تا بیام بیرون.
این عید و بهار باعث شد یه کم هوای تازه بیاد تو زندگیم.
چوب خط هایی که روزها روی دیوارهای افسردگی می کشم، دارن روز به روز کم رنگ تر می شن. بعضی روزها اما یک دفعه عمیق و پررنگ می شن.
راه روبروم توی مه رفته. انتهاش معلوم نیست. دلم می خواد ته راه آفتاب باشه و روشنایی.
بعضی عصرها و بعضی روزها رو توی کافه ها می گذرونم که تنها نباشم. آدم ها حرف می زنن و همهمه می کنن، کافه چی ها آهنگ های معمولشون رو پخش می کنن و کاسه بشقاب و فنجون هارو به هم می کوبن. اینجوری آدم مطمئن می شه که تنها نیست.
شب ها قبل از خواب حتما کتاب می خونم و قبلش یکی از برنامه های ایرانی رو روی اینترنت می بینم. اینطوری انگار کسی هست که حرف بزنه باهام.
این روزها به غیر از انتقال پول هام به کافه ها، اون هارو بین روانشناس و ماساژور هم تقسیم می کنم و دارم به این فکر می کنم که یه نفر سومی هم باید به زودی برای کمک پیداش بشه که پول ها به اون هم برسه. این پخش و پلا کنی پول در حالی یه که به زور کتک و مشت و لگد می رم سر کار. یعنی هر روز خودم رو کلی گول می زنم و راه می ندازم و فرداش باز نمی خوام برم. فعلا ۴ روز در هفته دارم می رم تا هر روز چند تا آدم ببینم و با بچه ها در ارتباط باشم، اگر نه محیط کارم رو اصلا دوست ندارم و منتظر اولین فرصتم تا بیام بیرون.
این عید و بهار باعث شد یه کم هوای تازه بیاد تو زندگیم.
چوب خط هایی که روزها روی دیوارهای افسردگی می کشم، دارن روز به روز کم رنگ تر می شن. بعضی روزها اما یک دفعه عمیق و پررنگ می شن.
راه روبروم توی مه رفته. انتهاش معلوم نیست. دلم می خواد ته راه آفتاب باشه و روشنایی.
۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه
سال نو
دو سه روزه که روزا آفتابی ین. روزای آفتابی حالم خیلی بهتره. این روزا کله ام پره. پر از مطالب کلاس ها و دوره های مختلف، کار و مشکلات. درگیری های روزهای اخیر، وسایل و مطالبی که مدت هاست ویلون و نامنظم و دسته بندی نشده هستن. دارم آروم آروم به همه چیز سر و سامون می دم. طول می کشه ولی خوب پیش می ره.
وقتی می رم توی آب شنا می کنم، همه این چیزا عین فیلم از توی مغزم رد می شه. همه آموخته ها، فشارها و مشکلات این ۸ سال مهاجرت.
این روزها احساسات مختلفی رو تجربه می کنم. در حال پذیرش شرایط موجودم. هر کاری که از دستم براومده کردم و این خودش باعث می شه که با آرامش بیشتری شرایط رو بپذیرم.
یکی از احساساتی که اینجا زیاد تجربه اش کردم، شادی آمیخته به غم بوده. یه ملغمه از هردو. از همون اولی که وارد این مملکت شدم، خیلی شده که خوشحال بودم ولی غمگین و غصه دار. یعنی چیزی رو تجربه می کنم و خوشحالم که دارم تجربه اش می کنم ولی ناراحتم که چرا تا به حال تجربه اش نکردم یا چرا بقیه دوستام این موقعیت رو ندارن که تجربه اش کنن. یا اینکه فکر می کنم چقدر خوب که همچین چیزی رو می بینم یا تجربه می کنم، اما چرا انقدر دیر؟ یا چرا انقدر باید این تجربه رو گرون می خریدم؟
دو روزه تازه دارم حس می کنم که واقعا عیده و بهار داره می یاد. دیروز هفت سین چیدم و خرید عید کردم و عید رو به خونه ام راه دادم. امروز صبح ساعت ۴/۵ بیدار شدم و سال تحویل رو از روی لپتاپ آنلاین تماشا کردم.
وقتی می رم توی آب شنا می کنم، همه این چیزا عین فیلم از توی مغزم رد می شه. همه آموخته ها، فشارها و مشکلات این ۸ سال مهاجرت.
این روزها احساسات مختلفی رو تجربه می کنم. در حال پذیرش شرایط موجودم. هر کاری که از دستم براومده کردم و این خودش باعث می شه که با آرامش بیشتری شرایط رو بپذیرم.
یکی از احساساتی که اینجا زیاد تجربه اش کردم، شادی آمیخته به غم بوده. یه ملغمه از هردو. از همون اولی که وارد این مملکت شدم، خیلی شده که خوشحال بودم ولی غمگین و غصه دار. یعنی چیزی رو تجربه می کنم و خوشحالم که دارم تجربه اش می کنم ولی ناراحتم که چرا تا به حال تجربه اش نکردم یا چرا بقیه دوستام این موقعیت رو ندارن که تجربه اش کنن. یا اینکه فکر می کنم چقدر خوب که همچین چیزی رو می بینم یا تجربه می کنم، اما چرا انقدر دیر؟ یا چرا انقدر باید این تجربه رو گرون می خریدم؟
دو روزه تازه دارم حس می کنم که واقعا عیده و بهار داره می یاد. دیروز هفت سین چیدم و خرید عید کردم و عید رو به خونه ام راه دادم. امروز صبح ساعت ۴/۵ بیدار شدم و سال تحویل رو از روی لپتاپ آنلاین تماشا کردم.
۱۳۹۴ بهمن ۳۰, جمعه
مدت هاست که ننوشتم
۲۴ روز می شه که از ایران برگشتم. خسته و سرگردون و افسرده. به قول معروف یک مَن رفتم، صد مَن برگشتم. امروز یه روز سرد و بارونی یه. از روزی که برگشتم، بارها سعی کردم یه پست توی وبلاگ بگذارم و موفق نشدم. نوشتن این متن رو همون روزهای اول شروع کردم.
اولین روز کاری ام توی کارگاه چوب بود با بچه های ۶ تا ۱۰ سال. کارگاه توی سالن ورزش یه مدرسه با سیستم آموزش جایگزین برگزار می شه. سالن به اندازه کافی بزرگه و بچه ها می توان بین کارشون، کمی هم بالا پایین بپرن. همه خیلی زود باهم جور شدن. ۵ نفر برای کل هفته ثبت نام کرده بودن و روزای دیگه بهشون یکی دو نفر اضافه و کم می شدن.
روز اول دختر ۶ ساله می خواست یه ماشین با سه تا چرخ درست کنه. دختر ۱۰ ساله بعد از اینکه کار خودش رو تموم کرد، حین اینکه منتظر بود نجار براش یه تخته چوب بزرگ رو برای برش بیاره، شروع کرد به دخترک ۶ ساله کمک کردن. برادرش هم اومد و همه برای ساختن ماشین سه چرخ فکرهاشون رو روی هم گذاشتن. چرخ ها چطور باید بچرخن، چطور باید به هم وصل بشن. چرخ سوم چطور باید به جلوی ماشین وصل بشه.
بچه های اروپایی به نظرم نسبت به سنشون خیلی توانا می یان. شاید هم هر بار که از ایران برمی گردم این احساس توم قوی می شه.
بین بچه ها یه دختر بچه ۷ ساله هست که توجه ام رو خیلی به خودش جالب می کنه. زبل و زبر و زرنگه. موهای بلند و لختش تا سر شونه هاش می رسه. یکی بعد از دیگری تخته های چوب رو با گیره به میز می بنده و با یه اره بزرگ اره می کنه و می ره سراغ چوب بعدی.
اینجا هوا به شدت بلاتکلیفه. یه روز سرد و یه روز گرم و آفتابی، یه روز هم مثل امروز مه گرفته.
روز ولنتاین، برای من یه روز تنهاتر و غمگین تر از روزهای دیگه بود. ساعت ها طول کشید تا خودم رو راضی کردم از در خونه برم بیرون. اول می خواستم مثل هفته قبلش برم پیاده روی اما هوا انقدر مه گرفته و تاریک بود که حوصله ام نیومد. از خونه پیاده راه افتادم و ۵ تا ایستگاه اتوبوس رو پیاده رفتم تا رسیدم به یه کافه. توی کافه نشستم و نم نم بارون رو تماشا کردم و شروع کردم به نوشتن وبلاگ، بلکه این متن رو به اتمام برسونم.
روز قبلش رفتم استخر و بعدش از زور تنهایی نشستم ۱۲ قسمت سریال شهرزاد رو تو اینترنت پشت هم دیدم تا ۲/۵ صبح. و وسطش گاهی تند تند می زدم بره جلو.
از روزی که برگشتم، میگرن و خواب دو دوستی هستن که منو تنها نمی ذارن.
از روزی که برگشتم، میگرن و خواب دو دوستی هستن که منو تنها نمی ذارن.
از روزی که قرار بود کارم رو برای هفته ای ۴ روز توی یه مهدکودک شروع کنم، میگرن شدید و پایان ناپذیری به سراغم اومد. هفته اول رو که نرفتم، هفته دوم هم دو روز رفتم. مدام درد داشتم و شب و روزم رو به سختی می گذروندم.
حال روحی م خرابه و گاهی بهتر می شه. برای ادامه راه نیاز به کمک حرفه ای دارم. اورژانسی و موقت دو جلسه رفتم پیش یه نفر و یه وقت از یه مشاور دیگه برای هفته بعد گرفتم.
تنها دوستم که در حال حاضر باهاش در رفت و آمد بودم هم افسردگی گرفته و دو روزه بیمارستان خوابیده. به برگشتن فکر می کنم. برگشتن به ایران می تونه یکی از انتخاب هام باشه.
۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه
گذر زمان در وطن
پدر مادرها پیر و لاغر شدند. دست هاشون باریک و پر چروک. موی مادرها سپید. موی پدرها خلوت. غبغب ها آویزان. چشم ها کمسو. گوش ها کم شنوا. بعضی فراموشکار. بعضی گیج. غصه دار می شود آدم با این گذر زمان. انگار که در غیبت ما غربتیان، مرگ از این نزدیکی رد شده باشد و رد پای خودش را روی این موها و چروک ها جا گذاشته باشد.
۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه
زندگی بی کیفیت
هم خونه ایم یه زن ۴۱ ساله است. هیکلش درشت و یوقوره و موهای نامنظم و شونه نکرده اش، کمی فر داره. شور زندگی توش نیست. حرکاتش ظرافتی نداره و شلخته است. رگه هایی از افسردگی از توی وجودش رد شده. به نظر مییاد حال نداره از زندگی چیزی بخواد. خیلی راحت تسلیم زندگی میشه. یه دسته موی سیاهِ وز کرده زیر بغلهاش دراومده. بیشتر وقتا غذاهای آشغال میخوره و دهنش بو میده. غذاهایی که میپزه، در حد همزدنِ پنچ شش دقیقهایِ یه محتویاتِ آماده ست. ظرفهاش رو گاهی تا سه چهار روز نمی شوره.
گاهی با خودش آواز می خونه، خارج و بدصدا. بیشتر شبیه به یه ناله ست. گاهی سوت میزنه. گاهی هم صداهایی مثل جیر جیر، ناله و نچ نچ از خودش در مییاره. گاهی لباسهای از ریخت افتاده و لک دار میپوشه. خیلی پیچیده فکر و عمل میکنه و گاهی اصلا از مغزش استفاده نمیکنه. ترسو و نامطمئنه. چند بار در هفته تمرینهای مدیتیشن انجام میده. شنونده خوبه. به خوبیهای آدمها خیلی خوب توجه میکنه.
نحوهی استفادهاش از اشیاء و وسایل خونه یه حس بدبختیای به آدم می ده. زیباییشناسی براش یه کلمهی نامفهومِ دوره. تلاشی برای زیباتر شدن اطرافش نمیکنه.
قوطیهای پلاستیکی یکبار مصرف مارگارین رو توی کمد روی هم میچینه، غذاهاش رو توی اونها میریزه و میذاره توی یخچال. کالباسهارو لوله میکنه تا به زور توی اون ظرفها جا بشن. گاهی برچسبهایی رو با خط بد روشون میچسبونه تا محتویاتشون معلوم بشه.
بیکیفیت بودن زندگیش یه جوری آزاردهنده است. تا حالا انقدر از نزدیک زندگی به این بیکیفیتی ندیده بودم.
قوطیهای پلاستیکی یکبار مصرف مارگارین رو توی کمد روی هم میچینه، غذاهاش رو توی اونها میریزه و میذاره توی یخچال. کالباسهارو لوله میکنه تا به زور توی اون ظرفها جا بشن. گاهی برچسبهایی رو با خط بد روشون میچسبونه تا محتویاتشون معلوم بشه.
بیکیفیت بودن زندگیش یه جوری آزاردهنده است. تا حالا انقدر از نزدیک زندگی به این بیکیفیتی ندیده بودم.
روزها در ایران
اومدم ایران. امشب شب کریسمسه. روزها دارن تند تند می گذرن. هوا خیلی آلوده ست. آسمون یه رنگ عجیبه. خورشید یه حال دیگه ای داره. خیلی زود پریدم وسط زندگی اینجا. انگار نه انگار که یکسال نبودم. تاحالا ۴ تا از دوستام رو دیدم. کارهای اداری انجام دادم. به یه دفتر دولتی مراجعه کردم. در حال تعمیرات بودن. کل پله ها رو کنده بودن! به جای پله ها مصالح بود تا طبقه اول. خیلی خطرناک بود. نرده یا جای دستی نبود. چقدرجونِ آدم ها بی ارزشه اینجا.
اینترنتِ پر سرعت یواشه. همه چیز فیلتره. آدم ها سریال های ترکی میبینن. تلویزیون خیلی روشنه.
امشب یه کنسرت کودکانه رفتم. بلیت ها گرون شده. برای رفتن به کنسرت سوار تاکسی شدم. نشستم جلو. چراغ قرمز طولانی بود. راننده یه سی دی نوحه گذشته بود. برام عجیبه که دوران عزاداری نباشه و یه نفر داوطلبانه نوحه بذاره گوش بده. بعد سوار اتوبوس بی آر تی شدم. هزار تومان دادم. ده دقیقه ایستادم تا اومد. خیلی پر بود. جایی اسم ایستگاه هارو ننوشته بود. نمی دونستم چند تا ایستگاه تا آزادی مونده. بیرون رو نمی دیدم. مردم هول می دادن. انسانیت زیر سوال می رفت. زنها خودشون رو به هم می مالیدن. خیلی به هم نزدیکتر از فاصله آرامش بودن. همه تو دهن هم بودم. صدای موسیقی دلگیری از گوشی یکی به گوش می رسید. بچه ای اون وسط بود و نمی تونست نفس بکش. بعضی غر می زدن، بعضی ها مرتب می گفتن خانم برو جلو. اما حتا یک سانتیمتر هم جا نبود. یکی داد می زد خانم هول نده. از خانومی پرسیدم: خانم شما ایستگاه هارو بلدین؟ می شه بگین کجا باید پیاده بشم؟ اسم ایستگاه هارو نمی بینم. به سختی تونستم از بین جمعیت پیاده بشم. این وضع یک جور توهین به شخصیت آدم ها بود.
این دفعه دارم همه چیز رو برسی می کنم. خیلی متفکرم. می خوام ببینم می تونم بازم اینجا زندگی کنم؟!
اینترنتِ پر سرعت یواشه. همه چیز فیلتره. آدم ها سریال های ترکی میبینن. تلویزیون خیلی روشنه.
امشب یه کنسرت کودکانه رفتم. بلیت ها گرون شده. برای رفتن به کنسرت سوار تاکسی شدم. نشستم جلو. چراغ قرمز طولانی بود. راننده یه سی دی نوحه گذشته بود. برام عجیبه که دوران عزاداری نباشه و یه نفر داوطلبانه نوحه بذاره گوش بده. بعد سوار اتوبوس بی آر تی شدم. هزار تومان دادم. ده دقیقه ایستادم تا اومد. خیلی پر بود. جایی اسم ایستگاه هارو ننوشته بود. نمی دونستم چند تا ایستگاه تا آزادی مونده. بیرون رو نمی دیدم. مردم هول می دادن. انسانیت زیر سوال می رفت. زنها خودشون رو به هم می مالیدن. خیلی به هم نزدیکتر از فاصله آرامش بودن. همه تو دهن هم بودم. صدای موسیقی دلگیری از گوشی یکی به گوش می رسید. بچه ای اون وسط بود و نمی تونست نفس بکش. بعضی غر می زدن، بعضی ها مرتب می گفتن خانم برو جلو. اما حتا یک سانتیمتر هم جا نبود. یکی داد می زد خانم هول نده. از خانومی پرسیدم: خانم شما ایستگاه هارو بلدین؟ می شه بگین کجا باید پیاده بشم؟ اسم ایستگاه هارو نمی بینم. به سختی تونستم از بین جمعیت پیاده بشم. این وضع یک جور توهین به شخصیت آدم ها بود.
این دفعه دارم همه چیز رو برسی می کنم. خیلی متفکرم. می خوام ببینم می تونم بازم اینجا زندگی کنم؟!
۱۳۹۴ آذر ۲۴, سهشنبه
آرامش پس از طوفان
این چند روزه باز تقویمم پر بود. پر از کار و قرار و مدار. ۶ روز دیگه می رم ایران. می خواستم قبل از این سفر، پرونده بعضی کارها و مسائل رو ببندم. دلم می خواست سال رو بدون کدورت تموم کنم. برای مساله ای عاطفی، مدام دو صدا درونم با هم جنگ می کردن. یکی می گفت برو جلو ادامه بده، تلاش کن و شکست نخور. اون یکی می گفت ول کن، وا بده، رها کن و صبر کن تا شرایط آروم بشه. یکی می گفت فقط به حس درونی خودت اعتماد کن و جلو برو. اون یکی می گفت مشورت کن، مشاور برو، وکیل بگیر، از بقیه کمک بگیر. دیگه داشتم بین این دو صدا کش می اومدم و تحملم داشت تاق می شد. سه تا خواب دیدم که خبر از عمق وجودم و خسته قلبم می دادن. به مراکز مشاور خانواده مراجعه کردم، و به بعضی تلفن زدم، حتا به یه وکیل سر زدم، به دوستام غر زدم، چند بار گریه کردم. اما اکثرا جواب ها چیزی بود که قلبم نمی خواست بپذیره. امروز بالاخره به آرامشی که می خواستم رسیدم. عصر با کسی قرار گذشته بودم که مدت ها بود برای قرار گذاشتن باهاش داشتم فکر می کردم. از طریق اون فهمیدم که دیگه هر کاری قبل از سال نو میلادی می تونستم انجام بدم، انجام دادم و باید ۶ هفته صبر کنم تا برگردم و راه حلی رو در آرامش انتخاب کنم.
آزمایش خون داشتم چون دکتر فکر می کنه دارم مرز قند می گیرم. بعد از اون رفتم بعد از سال ها واکسن زدم. چون من آبله مرغون نگرفتم و از سال جدید دوباره تو مهد کودک کار می کنم و مجبور بودم این واکسن رو بزنم. توی این ماه میگرنم آروم شده اما امروز دوباره میگرن گرفتم.
بعد از واکسن خودم رو نهار بردم بیرون. این مامان هایی که به بچه هاشون بعد از زدن واکسن جایزه می دن. اونجا خانومی پیری رو دیدم که از سر کار می شناسم و سالی یک دفعه تو جشن کریسمس می بینمش. امسال هم یک بار تو جشن کریسمس دیدمش ولی بعد از اون این بار دومی بود که اتفاقی می دیدمش. به این فکر کردم که هیچ چیز اتفاقی نیست و حتما دلیلی داره که سه بار پشت هم دارم می بینمش. باهاش حرف زدم و اتفاقی حرفمون به اینجا رسید که روانشناس و مشاور اجتماعی یه. بهش گفتم که مشکلی دارم که توش گره خوردم . فوری گفت من یه ساعت رو بهت هدیه می کنم و قرار شد که فردا برم پیشش.
این دو نفری که امروز دیدم، هر دوشون مثل هدیه کریسمس بودن برام و باعث شدن کلی انرژی مثبت بگیرم.
۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه
به بهانه روز خشونت علیه زنان
قبل از این که مهاجرت کنم خشونت برام تنها کتک و مشت و لگد بود و جای انگشتان ضارب روی بدنم که قرمز رنگ می شد و دردناک بود. اصلا روحم هم خبر نداشت که روزهای زیادی از زندگیم رو تحت خشونت روانی گذروندم. خشونتی که تمام روزگارم رو تحت تاثیر قرار داد.
از وقتی حدودا ۱۲ ساله بودم، تلاش برای تغییر رو به صورت خودآگاه شروع کردم. تمرین مداوم برای انتخاب راه درست، انتخاب راه های ارتباطی درست، مدیریت رفتار و احساسات. اما شاید خیلی جاها موفقت کمی داشتم چون ریشه مسائل رو پیدا نمی کردم. نمی دونستم اشکال از کجاست و چه چیزی غلطه. فقط می دونستم اشکالی هست و این قدم بسیار بزرگی بود اما برای حل مشکل کافی نبود. دور و اطرافم پر بود از بزرگ تر هایی که مدام بهم می گفتن که چطور نباشم. کمتر کسی بهم چطور بودن رو نشون می داد.
فحش، بد و بی راه، تهدید، تحقیر، تشر، متلک، مقایسه، فریاد، جریمه، ترور و جنگ روانی، زورگویی، انتقالِ عذاب وجدان، کنترل و محدودیت. همه داشت به اسم تربیت و با زور بهم تحمیل می شد. من به نوعی سرکش بودم و حاضر به قبول این همه فشار نبودم اما فرار از زیر بار همه این خشونت ها کار آسونی نبود.
وقتی اومدم اینجا، یاد گرفتم که به چه چیزهایی خشونت گفته می شه. ۷ سال و نیمه دارم تلاش می کنم، آثار اون خشونت ها رو از وجودم بیرون کنم. تا حدی هم موفق بودم. اما آثار خیلی از اون ها به عزت نفس و به بدنم چنان محکم چسبیده که جدا کردنش به این راحتی ها امکان پذیر نیست. چیزی که تازه فهمیدم اینه که عزت نفس و اعتماد به نفس باهم خیلی متفاوته. خیلی از مشکلاتی که توی این یکی دو سال اخیر گریبانگیرم بوده، به علت عزت نفس پایین بوده و من نمی دونستم. چون من اعتماد به نفس خوبی دارم، حتا فکرش رو هم نمی کردم که عزت نفس پایینی دارم و خیلی از بلاهایی که داره سرم می یاد به دلیل عزت نفس پایینمه.
تمام اون خشونت های روزمره، عزت نفسم رو پایین آوردن و من انقدر دیر فهمیدم که ریشه خیلی از مشکلاتم توی این مسأله ست.
یکی از آثار اون خشونت ها دردهای مداوم و پایان ناپذیر میگرن و گرفتگی شدید و مداوم عضلات گردن و شونه ست. عضلاتی که موقع ترس منقبض می شن. یکی دیگه از آثار اون خشونت ها الگوبرداری غلطه. رفتارهایی که ۲۷ سال تجربه شون کردم، باعث شدن تا به نوعی به صورت ناخودآگاه جذب آدم های مهرطلب، قربانی، ابیوسیو و کنترل گرا بشم و دوباره و دوباره آزار ببینم، صدمه بخورم و به راحتی نتونم از چرخه خشونت خارج بشم.
از وقتی حدودا ۱۲ ساله بودم، تلاش برای تغییر رو به صورت خودآگاه شروع کردم. تمرین مداوم برای انتخاب راه درست، انتخاب راه های ارتباطی درست، مدیریت رفتار و احساسات. اما شاید خیلی جاها موفقت کمی داشتم چون ریشه مسائل رو پیدا نمی کردم. نمی دونستم اشکال از کجاست و چه چیزی غلطه. فقط می دونستم اشکالی هست و این قدم بسیار بزرگی بود اما برای حل مشکل کافی نبود. دور و اطرافم پر بود از بزرگ تر هایی که مدام بهم می گفتن که چطور نباشم. کمتر کسی بهم چطور بودن رو نشون می داد.
فحش، بد و بی راه، تهدید، تحقیر، تشر، متلک، مقایسه، فریاد، جریمه، ترور و جنگ روانی، زورگویی، انتقالِ عذاب وجدان، کنترل و محدودیت. همه داشت به اسم تربیت و با زور بهم تحمیل می شد. من به نوعی سرکش بودم و حاضر به قبول این همه فشار نبودم اما فرار از زیر بار همه این خشونت ها کار آسونی نبود.
وقتی اومدم اینجا، یاد گرفتم که به چه چیزهایی خشونت گفته می شه. ۷ سال و نیمه دارم تلاش می کنم، آثار اون خشونت ها رو از وجودم بیرون کنم. تا حدی هم موفق بودم. اما آثار خیلی از اون ها به عزت نفس و به بدنم چنان محکم چسبیده که جدا کردنش به این راحتی ها امکان پذیر نیست. چیزی که تازه فهمیدم اینه که عزت نفس و اعتماد به نفس باهم خیلی متفاوته. خیلی از مشکلاتی که توی این یکی دو سال اخیر گریبانگیرم بوده، به علت عزت نفس پایین بوده و من نمی دونستم. چون من اعتماد به نفس خوبی دارم، حتا فکرش رو هم نمی کردم که عزت نفس پایینی دارم و خیلی از بلاهایی که داره سرم می یاد به دلیل عزت نفس پایینمه.
تمام اون خشونت های روزمره، عزت نفسم رو پایین آوردن و من انقدر دیر فهمیدم که ریشه خیلی از مشکلاتم توی این مسأله ست.
یکی از آثار اون خشونت ها دردهای مداوم و پایان ناپذیر میگرن و گرفتگی شدید و مداوم عضلات گردن و شونه ست. عضلاتی که موقع ترس منقبض می شن. یکی دیگه از آثار اون خشونت ها الگوبرداری غلطه. رفتارهایی که ۲۷ سال تجربه شون کردم، باعث شدن تا به نوعی به صورت ناخودآگاه جذب آدم های مهرطلب، قربانی، ابیوسیو و کنترل گرا بشم و دوباره و دوباره آزار ببینم، صدمه بخورم و به راحتی نتونم از چرخه خشونت خارج بشم.
خشونت چیزی یه که روزگار آدم هارو سیاه و نسل های آینده رو نابود می کنه.
برای مطالعه بیشتر در مورد خشونت خانوادگی و آدم های ابیوسیو، به مطلبی که شادی نوشته مراجعه کنین:
http://pelak5.org/node/185
برای مطالعه بیشتر در مورد خشونت خانوادگی و آدم های ابیوسیو، به مطلبی که شادی نوشته مراجعه کنین:
http://pelak5.org/node/185
۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه
برداشتن مشکلات از سر راه
از چند روز قبل از که بیام این خونه، یک چیز ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. نداشتن ماشین لباس شویی.
دوشنبه عصر یه سبد لباس رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه خواهرم. تا هم بعد از دو ماه و نیم دیدارمون تازه بشه، هم تو اون ۲ ساعت که باهمیم، لباس هایی که ۳ هفته جمع شده بودن شسته بشن.
وقتی با یه ساک لباس های شسته شده خیس برگشتم خونه، کلی خوشحال بودم از این که بلاخره یه مشکل رو از سر راهم برداشتم. این روزها، برداشتن مشکل از سر راه، جزو جدانشدنی زندگی مه.
سه شنبه صبح رفتم استخر. اولش قیامت بود. چهار تا کلاس دبستان رو همزمان آورده بودن شنا. یه مشت بچه عین مور و ملخ ریختن تو آب. من هر بار که سرم رو می کردم زیر آب، یه مشت دست و پای درهم و بلاتکلیف می دیدم و موقع کرال رفتن، زیر آب می خندیدم. یه عده شون هم عین گلوله های بی شکل برفی، دونه دونه از بالای سکوی پرش توی آب می افتادن و یک عالمه حباب درست می کردن. بعد از استخر رفتم مجتمع ورزشی پشت ساختمون استخر تا بلاخره دوباره اسمم رو برای ورزش بنویسم. گفت دو جلسه می تونی آزمایشی بیای. منم کارت گرفتم و اومدم خونه. نیم ساعت خوابیدم، بعد یک ساعت و نیم رفتم ورزش. بعدش میگرن داشتم.
دیروز و امروز از صبح سر کار بودم. امروز عصر یه دفعه به سرم زد برم سینما. در عرض ۵ دقیقه تصمیم گرفتم. در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم و تا دم سینما که سر خیابونه دویدم. وقتی رسیدم، فیلم استیو جابز دو دقیقه بود که شروع شده بود.
چند روز بود می خواستم شیربرنج درست کنم، نمی رسیدم. الان که ساعت از ۱۱ شب گذشته، شیربرنجم داره قل قل می کنه.
فردا تمام وقت سر کارم. بعدش اگر جونی برام بمونه، می رم به یه مراسم کتاب خونی فارسی.
هفته دیگه باز دو روز تو مهدکودکم. هنوز فرصتی برای دیدن بازارهای کریسمسی پیدا نکردم ولی چهارشنبه می رم که آخرین باله این فصل رو تو سالن اپرای شهر نگاه کنم. از وقتی از مادرید برگشتم، دلم می خواد از همه چیز بیشتر لذت ببرم. از هرچی دارم و از فرصت هام استفاده بیشتری کنم. همه لباس های نپوشیده رو بپوشم و از چیزهایی که برای روز مبادا نگه داشتم، استفاده کنم. یه حال عجیبی یه. مثل آدم هایی که می دونن زیاد زنده نیستن و می خوان هر کاری تا حالا نکردن بکنن. می خوام سعی کنم این حس رو مدت طولانی ای نگه دارم.
دوشنبه عصر یه سبد لباس رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه خواهرم. تا هم بعد از دو ماه و نیم دیدارمون تازه بشه، هم تو اون ۲ ساعت که باهمیم، لباس هایی که ۳ هفته جمع شده بودن شسته بشن.
وقتی با یه ساک لباس های شسته شده خیس برگشتم خونه، کلی خوشحال بودم از این که بلاخره یه مشکل رو از سر راهم برداشتم. این روزها، برداشتن مشکل از سر راه، جزو جدانشدنی زندگی مه.
سه شنبه صبح رفتم استخر. اولش قیامت بود. چهار تا کلاس دبستان رو همزمان آورده بودن شنا. یه مشت بچه عین مور و ملخ ریختن تو آب. من هر بار که سرم رو می کردم زیر آب، یه مشت دست و پای درهم و بلاتکلیف می دیدم و موقع کرال رفتن، زیر آب می خندیدم. یه عده شون هم عین گلوله های بی شکل برفی، دونه دونه از بالای سکوی پرش توی آب می افتادن و یک عالمه حباب درست می کردن. بعد از استخر رفتم مجتمع ورزشی پشت ساختمون استخر تا بلاخره دوباره اسمم رو برای ورزش بنویسم. گفت دو جلسه می تونی آزمایشی بیای. منم کارت گرفتم و اومدم خونه. نیم ساعت خوابیدم، بعد یک ساعت و نیم رفتم ورزش. بعدش میگرن داشتم.
دیروز و امروز از صبح سر کار بودم. امروز عصر یه دفعه به سرم زد برم سینما. در عرض ۵ دقیقه تصمیم گرفتم. در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم و تا دم سینما که سر خیابونه دویدم. وقتی رسیدم، فیلم استیو جابز دو دقیقه بود که شروع شده بود.
چند روز بود می خواستم شیربرنج درست کنم، نمی رسیدم. الان که ساعت از ۱۱ شب گذشته، شیربرنجم داره قل قل می کنه.
فردا تمام وقت سر کارم. بعدش اگر جونی برام بمونه، می رم به یه مراسم کتاب خونی فارسی.
هفته دیگه باز دو روز تو مهدکودکم. هنوز فرصتی برای دیدن بازارهای کریسمسی پیدا نکردم ولی چهارشنبه می رم که آخرین باله این فصل رو تو سالن اپرای شهر نگاه کنم. از وقتی از مادرید برگشتم، دلم می خواد از همه چیز بیشتر لذت ببرم. از هرچی دارم و از فرصت هام استفاده بیشتری کنم. همه لباس های نپوشیده رو بپوشم و از چیزهایی که برای روز مبادا نگه داشتم، استفاده کنم. یه حال عجیبی یه. مثل آدم هایی که می دونن زیاد زنده نیستن و می خوان هر کاری تا حالا نکردن بکنن. می خوام سعی کنم این حس رو مدت طولانی ای نگه دارم.
۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه
روزهای پرکار
۲۰ روزه که ننوشتم. باز اومدم تو کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه شهر. نشتم و می نویسم. هرچی زمان می گذره، کافه شلوغ تر و پر سر و صدا تر می شه.
سفر خیلی خوبی داشتم. مادریدِ پر سر و صدا و پر هیاهو، شهر رویاهام نبود. فهمیدم جایی که من دنبالشم، جنوب اسپانیاست. و اونجاست که باید به لیست آرزوهام اضافه اش کنم.
سفر خیلی خوبی داشتم. مادریدِ پر سر و صدا و پر هیاهو، شهر رویاهام نبود. فهمیدم جایی که من دنبالشم، جنوب اسپانیاست. و اونجاست که باید به لیست آرزوهام اضافه اش کنم.
باز آخر پاییز شد. هوا زود تاریک می شه. ساعت ۴,۵ بعدازظهره، مثل ۱۰ شب سیاهه. برخلاف سال های گذشته هنوز هوا بالای صفره و خبری از سوز و برف نیست. این مدت کارم خیلی زیاد بود. از کارهام راضی ام. ۴ روز پشت هم از صبح تا ۱۱,۵ شب سر کار بودم. یک روز و نیم آمادگی برای کار توی نمایشگاه تحصیلات و مشاغل که برای نوجوون ها برگذار می شه و بقیه وقت مشغول مدل سازی ویترین ها بودم. ۴ روز آخر هفته آینده تمام وقت تو نمایشگاهم.
دیروز و امروز با بچه های ۳ تا ۶ سال مهد کودک کار می کردم و دیروز عصر مترجم یه خانواده افغانستانی بودم پیش یه وکیل. و خلاصه از سفر که برگشتم از یه کار به کار دیگه می دویدم.
بیشتر کارتن های اسباب کشی هنوز وسط اتاقه و هیچ امیدی ندارم که به زودی به سر و سامون برسه. دو شبه خواب های درهم برهم می بینم. فکر می کنم به خاطر این همه کارتن و وسیله تو اتاقه.
خونه جدید ماشین لباس شویی نداره و این خیلی مسئله پیچیده ای یه در حال حاضر. اصلا دلم نمی خواد توی این ماشین لباس شویی های عمومی لباس هام رو بشورم و این مسئله ای یه که هر چند روز یه بار بهش فکر می کنم.
برنامه بعدی ام سفر به ترکیه و ایرانه که تا حالا دو دفعه عقب افتاده و هنوز تاریخ دقیق سفرم و مدت موندنم معلوم نیست.
خونه جدید ماشین لباس شویی نداره و این خیلی مسئله پیچیده ای یه در حال حاضر. اصلا دلم نمی خواد توی این ماشین لباس شویی های عمومی لباس هام رو بشورم و این مسئله ای یه که هر چند روز یه بار بهش فکر می کنم.
برنامه بعدی ام سفر به ترکیه و ایرانه که تا حالا دو دفعه عقب افتاده و هنوز تاریخ دقیق سفرم و مدت موندنم معلوم نیست.
تو یکی دو هفته آینده منتظر جوابی از اداره مهاجرت برای تغییر نوع ویزام هستم و هفته آینده یه مصاحبه شغلی دارم.
روزهام پر و شلوغن و روز به روز کارهایی مثل تکههای پازل بهشون اضافه میشه و گسترش پیدا میکنه.
شهر روز به روز بیشتر حال و هوای کریسمس به خودش می گیره.
روزهام پر و شلوغن و روز به روز کارهایی مثل تکههای پازل بهشون اضافه میشه و گسترش پیدا میکنه.
شهر روز به روز بیشتر حال و هوای کریسمس به خودش می گیره.
اشتراک در:
پستها (Atom)
نقل مکان وبلاگ
https://dokhtaremerikh.home.blog
-
وقتی کسی مرا رها میکند، چنگ میاندازم در هوا اما نمیگیرمش. دوباره و دوباره چنگ میاندازم. خشمگین میشوم، مشت و لگد میاندازم. حالی دارم ...
-
امروز عصب سیاتیک دردناک و نبضدار را برداشتم و بردم استخر. صبح بود، وسط هفته و آفتاب بود. تابستان شده، تابستان ۲۵ درجهای. وسط هفته این وقت...