۱۳۹۶ شهریور ۵, یکشنبه

ملغمه

افسردگی پاورچین  پاورچین آمد و درست وسط اتاق، عین بختک افتاد روی من. همین شد که لحظاتی نتونستم نفس بکشم. ای بر پدر هرچی افسردگی یه! ش هم مدت زیادیه که افسردگیش دوباره عود کرده. دیروز می گفت با چند تا از دوستاش که حرف زده، اونا هم حال و هوای افسرده داشتن.
هر کی برای خودش یه گوشه ای گم و گوره. این ایران دیگه ایران اون قدیمی نیست. آدم هاش عوض شدن. شاید از جهاتی خیلی بافرهنگ تر و بهتر شده باشن اما اون دوستی های قدیمی دیگه لق شدن و استحکام قدیم رو ندارن. آدم ها خیلی سر به گریبان خودشونن. مگر عده ای مرفهین بی درد که توی دنیای خودشون زندگی می کنن.
اکثر کارها خیلی کند و یواش پیش می ره. مدتی یه با دوستان و همکارانی مواجه می شم که روابط عجیب و پیچیده دارن، زندگی های درهمی که نمی شه بهش گفت زندگی سالم. روابط ناسالم و طلاق عاطفی، بین زوج ها بی داد می کنه. آدم های مطلقه توی نسل من دارن زیاد می شن، عده ای هم بین رفتن و موندن گیر کردن.
وسط ملغمه آدم بزرگ ها، بچه هایی رو می بینم که مشکلات رفتاری و روانی متعددی دارن. 
ترافیکه، ماشین ها دود می کنن، آدم ها عصبانین و اعتماد بینشون کمرنگ شده.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه می بینم و تنهایی قاه قاه می خندم. فکر می کنم انگار کسی با من حرف می زند و احساس تنهایی نمی کنم. دوست هایم را کم می بینم. همه درگیر زندگی هستند. یکی حامله است، یکی شیر می دهد، یکی بچه به بقل. یکی دنبال کار می گردد، آن یکی دنبال خانه. شهر شلوغ است و پرترافیک. راه ها دورند و بی انتها.
هوا خیلی گرم شده. ۳۱ درجه برای نیمه اردیبهشت زیاد است. اما کوچه ها هنوز بوی بهار می دهند. شب ها توی کوچه های امیرآباد بوی یاس می آید. دارم گوجه سبز می خورم. جایت را خالی می کنم. نمی دانم تو آنجا گوجه سبز داری بخوری؟ یا اصلا برایت مهم هست که گوجه سبز بخوری؟
دو هفته ای است دوباره تصویرسازی می کنم. حسابی مشغولم، گاهی تا ۱۲ شب بیدارم. گرافیک تابلت را برمی دارم و می افتم به جان طراحی. مچ و انگشتان دست راستم درد می گیرند. مجبورم ساعت هایی مشغول کارهای دیگر شوم تا دستم استراحت کند. 
مدتی است خیلی کتاب می خوانم اما باز هم نمی رسم همه کتاب هایی را که می خواهم بخوانم.
یک کافه پیدا کرده ام در نزدیکی. شاید که به زودی پاتوقم شود. همین که سیگار نمی کشند و محیطش فرهنگی هنری است، خوب است.
میگرن مثل آب باریکه است، همیشه کم و بیش جریان دارد. از تیر و مرداد خیلی می ترسم. از گرمای تحمل ناپذیر، از حال استفراغ و سرگیجه های گرما.

۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

از وقتی آمده ام

از وقتی آمده ام، سه بار در ماشین لباسشویی لباس ریخته ام. هر با یک بازی ای از خودش درآورد و جان کند تا لباس ها را شست. امروز دوباره تعمییرکار آمد، دل و روده اش را درآورد و برد. گفت شاید درست شود.
بن سای ۱۰ تا برگ تازه داده و دو تا از برگ های قدیمی اش خشک شده، لاله به کل خشکیده و یکی از کاکتوس ها نیز. 
بعضی جاها خا نشسته. پرده اتاق خواب از دوده سیاه شده.
شنبه هوا آلوده بود، انگار که خاک رس در هوا پاشیده باشند، لایه ای اخرایی رنگ در هوا بود، جلوی ابرها و خورشید را گرفته بود. انگار که همه چیز را با فیلتری اخرایی می دیدی.
هوا خیلی گرم شده. پریروز مردم پوشال های کهنه کولرهایشان را دم سطل آشغال کوچه گذاشته بودند. هنوز اول بهار است اما بعضی شکوفه ها ریخته و بعضی درخت ها خیلی سبز شده اند. این اختلاف دما، دمار از روزگار سرم در آورده. میگرن دوباره امان نمی دهد. با او نمی جنگم. می گذارم بیاید، اندکی بماند و برود. همه حوله ها را تندتند به روشی جدید لوله کردم و چیدم در طبقه اول. طبقه پر از رنگ شد. همه لباس های زمستانی را جمع کردم. گذاشتم داخل کیف های آبی زیپ دار، بالای کمد. همه لباس تابستانی ها هنوز در کمد جا خوش نکرده اند. بعضی شان ویلانند وسط اتاق. صابون توت فرنگی را اما اول از همه گذاشتم توی کمد. حالا وقتی در کمد را باز می کنم، بوی خوب توت فرنگی مصنوعی می دهد.
نسترن های همسایه دیوار به دیوار، سر به داخل حیاط مادرم کرده اند. پرپشت و زرد رنگند. انگار که موهای فرفری زنی آفریقایی باشند که افشانشان کرده و برای دلبری آن ها را به دامان همسایه ریخته. نسترن های خشک شده اما از درخت ریخته اند کف حیاط و پارکینگ و کوچه.
امروز صبح، پیرمردی که دولا دولا و عصا زنان راه می رفت، به پیرزنی دست فروش، سکه ای صدقه داد.
گل فروش در سایه پیاده رو نشسته بود. گل های زنبقش خیلی زیبا بود و آن گل های شیپوری مانندش که گرانند و نمی دانم اسمشان چیست. ایستادم، نگاه کردم.
سوار اتوبوس شدم. یک زن سوار شد با بچه اش که لپ هایش قلنبه بودند یا شاید هم ورم کرده بودند. بچه مدرسه ای بود و با مادرش به بیمارستان می رفت. مشکل کلیه داشت. شاید برای همین ورم داشت. آن یکی بچه سه ساله بود. عمل قلب باز کرده بود. در شهرستان رگ قلبش را اشتباه بسته بودند، خون ریخته بود توی ریه اش. حالا آمده تهران که شنبه برود بیمارستان بخوابد، دوباره عمل قلب باز کند. 
پیرزنی درب و داغان برای تاکسی ای که سوارش بودم، دست تکان نگه داشت، کرایه اش را حساب کردم و پیاده شدم.
مردی با وانتش جلوی سوپر دوبله پارک کرد. به زور از لای در ماشین پیاده شد. برگه ای در دست داشت، لابد جنس آورده بود.
کتابفروشی مجله ای را که می خواستم نداشت.
ساعت ها رادیو دیو گوش کردم. کمد را بیرون ریختم. باتری ها را شارژ کردم. اتاق اما هنوز خیلی به هم ریخته است. یعنی چند روز دیگر باید جمع و جور کنم تا این خانه مرتب شود؟ 
اینترنت گاهی یواش است، فیلترشکن بعضی وقت ها به درستی کار نمیکند.
شب از نیمه گذشته است. به شاعرانگی فکر می کنم. رادیو دیو آدم را شاعر می کند. پلک هایم سنگین است. همه آهنگ هایی که امروز شنیده ام، در ذهنم قاطی شده اند، آهنگ رشتی با یونانی، روسی با آذری. نتی از هر کدام در گوشه ای از ذهنم، دارد می نوازد و طنینش در سرم می پیچد. می روم بخواب. شاید خواب ببینم که فردا همه چیز به سر جایش برگشته.

۱۳۹۶ فروردین ۱۶, چهارشنبه

زندگی شبیه به قصه ها


آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی که در دست دارم گاز می زنم و چشمانم پر از اشک می شود. دوباره به نظرم می آید که بیشتر وقت ها زندگی مردمان اینجا شبیه به قصه هاست، شبیه به خیال و رویا. دوباره حس می کنم در شهری ساخته شده از لِگو قدم می زنم. شهری که آدم لگویی هایش رنگ صورت هایشان، موها و لباس هایشان باهم فرق دارد. آن ها در شهری که یک دهم شهر تهران جمعیت دارد، آرام و بی صدا در کنار هم زندگی می کنند. سوار دوچرخه می شوند، سبدهای خرید کوچک دارند و خوراکی هایشان تک تک درون سبدهای خرید چیده شده است. درست مثل میوه های لگویی که باید دانه دانه کنار هم بچینیشان. همه چیز منظم و مرتب است و در مورد آن از قبل فکر شده. فروشگاه ها بوهای خوب می دهند. بعضی از خوراکی ها و بسته بندی ها انقدر کوچکند که فکر می کنم در سرزمین لی لی پوتیان هستم. هنوز فروشگاه ها و شیرینی فروشی هایی هستند که شکلات ها و آب نبات های دست ساز می فروشند. 
گاهی در کوچه های شهر صدای سُم ضربه های اسب های کالسه هایی می آید که توریست ها را می چرخانند. کالسکه ها پشت همان چراغ قرمزی می استند که بقیه ماشین ها و اتوبوس ها می ایستند و این حس تضاد ایجاد می کند، تضاد بین سنت و مدرنیته. گاه گاهی صدای تراموایی که عبور می کند یا برای توریست های بی حواس زنگش را به صدا درمی آورد، می آید. اتوبوس ها اما صدا ندارند. صدای دور شدن مترو اما خیلی خوب است، من را یاد رفتن به جاهای خوب می اندازد. در میانه شهر رودی است. رودی آبی که دراز و بی انتهاست. در پارک ها سنجاب ها از درختی به درخت دیگر می پرند و باهم بازی می کنند، توکاها و دم جنبانک ها با هم اختلاط می کنند. موزه ها ساکت و آرام است و بوی کتاب، علم و دانش و آرامش می دهد. صدای پای آدم ها در موزه ها با احتیاط است. پول ها تمیز و نو هستند، سالن های اپرا زیبا و پرجلال و پر از جمعیت. زنان و مردان در کنار هم بر روی صحنه می خوانند یا می رقصند. بالرین ها توتوهایشان را هوا می کنند و پاهایشان را به رخ می کشند. و وقتی دامن های نرم می پوشند، روح آدم را با دامن ها و دست هایشان نوازش می کنند. مردهای بالرین مدام پاهای کشیده شان را نشان می دهند و آن ها را در هوا می پرانند. پیرها و جوان ها دست می زنند، هورا می کشند و براوو می گویند. پیرها لباس های رنگی می پوشند، به اپرا و باله و کنسرت می روند، دور دنیا می گردند، ورزش می کنند یا بعد از بازنشستگی به دانشگاه می روند و درس می خوانند. خانه جوان ها اکثرا کوچک است. خانه برایشان مفهوم پر اهمیتی نیست. جایی است برای خوابیدن. برایشان رفتن پر اهمیت تر از ماندن است.
ساختمان های قدیمی زیاد است. بعضی از خانه ها بیش از صد سال قدمت دارند. اما تعمییر شده، زیبا و تمیزند. شهر چهره قدیمی خودش را حفظ کرده. هنوز کشاورزی مسئله مهمی است و آدم هایی هستن که محصولات محلی را به محصولات راه های دور ترجیح می دهند. خانواده ها با بچه هایشان به روستاها سر می زنند و گاهی خودشان اجازه دارند سیب یا توت فرنگی بچینند.
گاهی فکر می کنم انگار نه انگار که مدرنیته از این شهر عبور کرده باشد، انگار که همین الان یک کتاب قصه قدیمی را باز کرده باشم و همه این آدم ها یک دفعه از توی کتاب پریده باشند بیرون.
منی که عاشق قصه ام، منی که عاشق فانتزی و تخلیم نمی توانم که از این شهر دل بکنم.

۱۳۹۶ فروردین ۱۵, سه‌شنبه

اُاُاُ هُپ!

روزها تند می گذرن، نمی خوام که تموم بشن. دلم می خواد بیشتر اینجا باشم. توی هوای بدون دود نفس بکشم و بدون ترافیک توی شهر جابه جا بشم. دلم می خواد باد بیشتر توی موهام بپیچه و دامنم رو برقصونه. دلم می خواد بیشتر و بیشتر به سکوت موزه و کتابخونه گوش بدم.
این روزها به تنهایی فکر می کنم. سعی می کنم تنهایی های اینجا رو با ایران مقایسه کنم. سخته. هرچی فکر می کنم، می بینم اینجا تنها تر از ایرانم. اما نوع تنهاییش با تنهایی توی ایران فرق داره. گاهی قابل تحمل تره، گاهی راحت تره.
امروز تازه حدود ظهر رفتم طبقه پایین، از سوپرمارکت خرید کردم. نهار پختم. بعدش رفتم استخر. 
موقع شنا حواسم به معلم شنای بچه های ۱۰-۱۱ ساله بود. بچه ها موقع ورود یکی یکی باهاش دست دادن. بچه ها بدن های ورزیده ای داشتن. دختر ها و پسرهای حرف گوش کن و سر به راهی به نظر می اومدن. همه اول خودشون رو گرم کردن، بعد یکی بعد از دیگری مثل بچه مرغابی پریدن توی آب. معلم جدی بود. دستورهایی می داد، مثلا می گفت: ۱۰ تا طول کرال سینه، ۲۰ تا طول کرال پشت. بعد برای اینکه همه سر موقع حرکت کنن، می گف اُاُاُ هُپ. سر هر اُاُاُ هُپ یک نفر باید حرکت می کرد. صدای اُاُاُ هُپش توی فضا می پیچید و بچه ها باسرعت و دست و پا زنان پشت هم حرکت می کردند و دور می زدند و دوباره و دوباره شنا می کردند. وسط های راه، معلم خطاهایشان را با صدای بلند اعلام می کرد یا با انگشت و دست، حرکات درست را نشان می داد.
جدیت و نظم در آموزش و احترام به بچه ها در ضمن جدیت رو خیلی می پسندم.
بعد از شنا، کمی توی منطقه سرسبزِ پایین تر از استخر قدم زدم.
گاهی انقدر سرعت زندگیم بالاست که تعداد اُاُاُ هُپ هاش زیاد و فاصله هاش خیلی کم می شه. خیلی سرع باید از یه کار به یه کار دیگه برم و دوباره بعدی و بعدی...

۱۳۹۶ فروردین ۸, سه‌شنبه

آرامش، دور از خانه

این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری. 
گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و ترافیک خسته ام کرد. هوا که خنک شد، فقط ترافیک موند و آلودگی هوا که نمی شد حلش کرد. راه های دور، ترافیک های بی انتها. آشفتگی جامعه و بی نظمی ها زیاده و خیلی به چشمم می یاد. مردم انقدر به بی نظمی و آشفتگی عادت کردن که دیگه متوجه نمی شن که این آشفتگی چقدر تاثیر منفی روی کار و رفتارشون می گذاره.
یکی از مسائلی که حسابی اعصابم رو توی تهران که بودم، بهم ریخت، حادثه پلاسکو بود. یه نشونه وحشتناک از بی نظمی، آشفتگی، بی ارزش بودن جون انسان ها. اصلا ۲ روزِ کامل مغزم تعطیل بود.
بار آخر که اومدم اینجا، بعد از ۳ ماه موندن توی تهران بود. بعد از ۳ هفته دوباره برگشتم ایران، و دوباره حدود ۴ ماه و نیم ایران بودم. الان پنج روزه که دوباره به سرزمین آرامش برگشتم و قراره ۳ هفته بمونم. 
وقتی وارد فرودگاه اینجا می شم، بوهای خوب به مشامم می خوره و نظم و آرامش و سکوت، چشم و گوشم رو نوازش می کنه. 
به سختی و با ۱۰ جور فیلترشکن و مخفی کننده آی پی، موفق شدم از ایر بی اند بی اتاقی اجاره کنم. کاری که اینجا می تونستم در عرض ۱۰ دقیقه انجام بدم، توی تهران ۴، ۵ روز طول کشید.  
وقتی هماپیما نشست، متوجه شدم که اینترنت مبایلم کار نمی کنه. به اینترنت فرودگاه وصل شدم و برنامه حرکت قطارها رو نگاه کردم. به محض اینکه از پاس کنترل بیرون اومدم، چمدونم اومد بیرون. تا گرفتمش، بلیت قطار خریدیم و به سرعت باد به سمت قطار دویدم. توی یکی از ایستگاه های مرکزی پیاده شدم تا خرید کنم. ساعت از ۸ گذشته بود و بیشتر فروشگاه ها بسته بودند. این ساعت تنها سوپرمارکت های ایستگاه های مرکزی قطار باز هستند. کمی خوراکی خریدم و دوباره سوار شدم. یکی از سالادهای آماده ای رو که خریده بودم، توی قطار باز کردم و شروع کردم با قاشق چایخوری یکبار مصرفی که توی کیفم بود، خوردن. اتاقی که اجاره کرده بودم، حدود یکساعت از فرودگاه فاصله داشت. 
ایستگاه تراموا تقریبا جلوی خونه ای بود که قرار بود برم توش. دخترک هنوز خونه نبود. ۱۰ دقیقه طول کشید تا بیاد خونه و در رو برام باز کنه. خیلی خسته بودم. ساعت خوابم ۳ ساعت و نیم جابه جا شده بود اما پر از هیجان و انرژی بودم. 

دخترک خونه رو نشونم داد. خریدهارو توی یخچال گذاشتم. مقداری از وسایلم رو از توی چمدون درآوردم و توی اتاق پخش و پلا کردم. بقیه سالادهارو در حالی خوردم که داشتم از اینترنت پر سرعت و بدون فیلتر لذت می بردم و ویدوئویی رو نگاه می کردم.
کمی توی خونه گشتم، جای عجیبی بود. تمام دیوارها و درها سفیدِ سفید بود، زمین ها نوک مدادی. همه حوله ها طوسی یا طوسی با راه های سیاه و سفید. حتی پرده حمام که شفاف بود، طرحش مربع های  طوسی بود. شمع ها طوسی نوک مدادی، جاچاقویی و سینک و سطح رویی کابینت ها سیاه بود، کمدها اما همه کوچیک و سفید. مبل ها طوسی. دیوارها خالیِ خالی. اتاق من خالی و سفید و بی روح بود. دو تا تخت ساده و سبک رنگ چوب، مثل تخت های سفری، توش بود. ملحفه های این تخت ها تنها وسایل رنگی خونه بودن. یه میز کوچیک سفید توی اتاق بود. خونه پرده نداشت. فقط کرکره های طوسی داشت. در اتاق خواب خودشون که باز بود، دیدم تشکی روی زمینه و تخت ندارن. همه چی توی اتاق سیاه و طوسی بود، حتی ملحفه ها. سه شب توی این خونه تمیز و آروم و عجیب موندم. دوستی گفت که اتاقش خالیه و با قیمت مناسب می تونه به من اجاره بده. متاسفانه من فوری اتاق رو کنسل کردم و نقل مکان کردم. وقتی به اتاقش رسیدم، دیدم خیلی از وسایل رو نداره و ملحفه ها و پتو تمیز نیستن و اتاقش به طرز خفه کننده ای پره. اتاق رو کنسل کرده بودم و دیگه کاری نمی تونستم بکنم. مجبور بودم بمونم. اما برام یه درس شد که ندیده چیزی رو قبول نکنم. شب اول خیلی بد خوابیدم، اصلا دلم نمی اومد پتو بدون ملحفه به تنم بماله. خودم رو جمع کردم، جوری که زیر حوله ام که به جای ملحفه زیر پتو انداخته بودم، جا بشم. شب دوم کمی بهتر خوابیدم. امروز از دوستی یه ملحفه و روبالشت گرفتم و قراره امشب خیلی بهتر بخوابم. 
تا حالا به کارهای اداری ام رسیدم. دندونپزشکی رفتم، دو تا دندونم رو درست کردم و یکی رو به سختی کشیدم که خیلی اذیت شدم.
هفته دیگه قراره ۴ روز برم سفر. به کشوری که تا به حال نرفتم و ۳ ساعت از اینجا دوره. سعی می کنم سالی یک تا دو سرزمین جدید رو ببینم.
الان در آرامشم. از شیاتسو اومدم و دردهام سبک شدن. اینجا آرامش توی هوا و فضا شناوره.
من توی کافه مورد علاقه ام نشسته ام، نهار خوردم و از آفتاب بهاری لذت می برم.

۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریس پشت خط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت رو تند تند می چپوندم توی دهنم، به سمت ده حرکت کردم. هوا گرک و میش بود و طرح صندلی های قطار افتاده بود توی شیشه ها. به سختی می شد بیرون رو دید. بعد از چند دقیقه که نشستم، تازه فهمیدم که چقدر خسته ام. به خاطر استرس زیاد یه درد خفیف هم توی سرم بود.
اونجا که رسیدم کمی جا خوردم. دیدم بچه ای در کار نیست. یه سری آدم بزگ دارن وسط سالن می رقصن، بعضی ها لباس های هلویینی پوشیدن و اکثرا هم ۴۰ - ۵۰ سال به بالا هستن. 
کریس گفت که امشب مهمون ها می خوان گریم بشن. من وسایل رو آماده کردم. کار روی صورت اولین آدم رو که شروع کردم، برای یه کمی عجیب بود. عادت داشتم که معمولا بچه ها زیر دستم بنشینن. 
به عشق و شور به کار که اینجا یادش گرفتم فکر کردم، به سرزندگی آدم ها، به آزادی و رها بودنشون. یواش یواش لبخند روی صورتم بزرگ تر شد و با علاقه بیشتری کارم رو ادامه دادم. وقتی دیدم که نتیجه کارم دقیقا همونقدر که بچه هارو خوشحال می کنه، آدم بزرگ هارو هم سر ذوق می یاره، خیلی حس رهایی و شادی بهم دست داد. آدم ها با کوچکترین طرح روی صورتشون خیلی راضی و خوشحال می شدن و ذوق زده به زمین رقص برمی گشتن. یکی دو ساعت که گذشت همه شبیه روح و اسکلت و خون آشام داشتن می رقصیدن. 
لباس هایی که پوشیده بودن خیلی جالب بود. یه پیرمرده لباس روح پوشیده و یه خانمی هم یه لباس تار عنکبوتی خوشگل پوشیده بود که مثل لباس های تولد بچه ها بود و گوشه صورتش هم یه تارعنکبوت خوشگل نقاشی کرده بود. مردی هم شنل سیاه یقه ایستاده ای پوشیده بود و زیرش لباسی که با لباس همسرش هماهنگ بود. و خیلی لباس های دیگه.
همه کودک درونشون شاد و سرحال بود و حضور داشت.
پیرزن ها و پیرمردهایی که دوست داشتن صورتشون گریم بشه و کلی ذوق می کردن پر از هیجان و شور بودن. ساعت ۶ بعدازظهر که من رفتم داشتن می رقصیدن و تا ساعت یک ربع به ۱۲ شب که من از در اونجا اومدم بیرون، هنوز توی زمین رقص بودن. 
بعد از اینکه گریم آدم ها تموم شد، بیشتر وقت ایستاده بودم و آدم هارو مشاهده می کردم و گه گاهی حسرت می خوردم. حسرت آزادی، سرزندگی و شور زندگی که دارن. 
پیرمردی اومد و خواست با من برقصه، گفتم بلد نیستم. رفت و یه پیرزن اومد. دستم رو گرفت و برد وسط زمین. چند قدم جلو، عقب و چپ راست بهم یاد داد و رفت نشست. چند آهنگ عوض شد و وقتی والس شروع شد، پیرزن دوباره اومد. دست من رو گرفت و برد وسط زمین. تند تند قدم برمی داشت و من رو با خودش می برد. بعد هم من رو چرخوند، چرخوند، چرخوند. من از ته دل می خندیدم و زمین دور سرم به شدت می چرخید و می چرخید. رقص که تموم شد، به سختی تونستم سر پام باستم.
کمی وقت گذشت. پیرمردی که نسبت به بقیه کمتر رقص بلد بود، اومد و خواست با من برقصه. من بلد نبودم. دو تایی کمی تمرین پا کردیم. بعد با هم بوگی رقصیدیم. من بعد از ۳ - ۴ دقیقه از نفس افتاده بودم و عضله های پام گرفته بود و به نیرو و قدرت آدم های مسنی فکر می کردم که سرزنده تر و باقدرت تر از من بالا پایین می پریدن و می رقصیدن.
کریس مثل یه دی جی حرفه ای تند تند آهنگ رقص های مختلف رو پشت هم می گذاشت و نورهارو نسبت به اون ها تنظیم می کرد. اون عاشقانه کارش رو دوست داره. ۱۱ ساله که این مدرسه رقص رو داره. همیشه پر از شور و هیجانه. هواسش به همه جا هست. می خواد به همه خوش بگذره. گاهی وسط اینکه داره آهنگ هارو عوض می کنه، سر میز مشتری هاش می ره، خودش براشون نوشیدنی می بره یا لیوان خالیشون رو از روی میز برمی داره. هواسش هست همه گریم بشن، همه برقصن. هر کس توی رقص مشکل داره، کمکش کنه. هواسش هست کی دست حمایتش رو پشت کی بگذاره. کارش رو عاشقانه انجام می ده، انگار برای این کار به دنیا اومده.
توی ذهنم پر شده بود از مقایسه و تحلیل. چرا توی ایران یه آدم ۶۰ ساله فکر می کنه به زودی داره میمیره و باید بشینه تو خونه ولی اینجا آدم ۶۰ ساله با صورتی گریم شده، مثل یه قورباغه ی سرحال، وسط زمین رقص ۳ ساعت ورجه وورجه می کنه؟
دلم می خواست این همه شور زندگی رو بریزم توی قلبم و بقیه اش رو هم بریزم توی گونی و ببرم بین آدم های شهرم تقسیم کنم.
یکی از پیرزن ها که یه پیرزن و یه پیرمرد دیگه همراهش بودن، من رو تا توی شهر و دم یکی از متروها رسوند. ساعت ۱ بود که از مترو پیاده شدم. دما ۱۰ درجه و از روبرو باد شدید می اومد. یک ربع پیاده اومدم تا خونه. ماهیچه های پاهام گرفته بود. پر از شور بودم و توی خونه این طرف اون طرف می پریدم. سردرد داشتم ولی سرحال بودم. ساعت از ۲ گذشته بود که خوابم برد.

۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم. توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با آقای دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و فردا هم همه جا تعطیله. موقع نهار مشکلی پیش می یاد، آشپز توی غذایی که می گه بادمجون نداره، بادمجون می ریزه و نوشیدنی اشتباه بهم می ده. رئیس رستوران رو صدا می کنم. معذرت خواهی می کنه. خیلی با دقت و احترام گوش می ده و صحبت می کنه. نوشیدنی ام رو عوض می کنه و پول غذا رو نمی گیره.
بعد از نهار می رم کافه ای که پاتوقم بود. جور دیگه ای به آدم ها نگاه می کنم. به آرامششون نگاه می کنم، به رفتارشون. به دست های گارسون که با آرامش خواراکی هارو روی میز می چینه، به لبخند رضایتش. به نحوه کارش.  تا عصر می شینم. هوا آفتابی یه و کمی گرمتر شده.
بعد می رم خرید. اونجا به نظم نگاه می کنم. به احترام. به تنوع.

ساعت ۷ می رسم دم در سالن اپرا. اونجا یکی از لطیف ترین باله ها رو تماشا می کنم. آدم هارو نگاه می کنم. نظمشون رو نگاه می کنم. دقتشون رو به باله. کسی مبایل دستش نیست. کسی اینستاگرام نگاه نمی کنه. اینجا خیلی ها حتی نمی دونن تلگرام چیه. به احترامی که به مشتری و مراجعه کننده ها می گذارن، نگاه می کنم. وقتی می یام بیرون پر از انرژی ام، پر از قصه، پر از لطافت روح. شب رو خیلی خوب می خوابم. 
صبح که بیدار می شم، وسایل شنام رو بر می دارم می رم استخر. چند دقیقه لب آب می شینم و سکوت و آرامش رو نفس می کشم. توی آب آروم شنا می کنم. بدون عجله. آب سرده. به آرامش فکر می کنم. به راحتی. به آزادی. به زنان و مردان با حقوق برابر. به پیرمردی با موهای سفیدِ کمی بلند نگاه می کنم که از بلندترین تخته پرش می پره. چند ماه پیش هم دیده بودمش.
برگشتنه به درخت های کنار خیابون نگاه می کنم و برگ های پاییزی نارنجی از روی زمین جمع می کنم.

وسایلم رو می ذارم خونه. نهار پختن و خوردنم کمتر از نیم ساعت طول می کشه. لپ تاپ رو برمی دارم و می زنم بیرون. از صبح آفتاب نبود اما الان که نزدیک غروبه، آفتاب تازه دراومده. من انگار که افتاده باشم وسط استخر آرامش، یه دفعه آرامش رفته توی خونم.
پیاده می رم به نزدیکترین کافه. باز هم 
به دست های گارسون که یکی یکی سینی هارو منظم و دقیق کنار هم می چینه تا همکارش بیاد و سینی هارو ببره. می شینم تا در کنار سر و صدای فنجون ها و صدای آروم و کنترل شده صحبت آدم ها در فضا، فکرهام رو بنویسم و به آینده فکر کنم. به اینکه آرامش کجاست؟ اونجایی که دوستانم هستن و عشق هست، یا جایی که کیفیت زندگی هست و سروصدا نیست؟!

*عنوان پست برگرفته از نام کتابی از نادر ابراهیمی است

به دنبال یک جو ارزشِ انسانی

از وقتی پام رو توی تهران گذاشتم، تا همین پریروز، اینجا و اونجا بارها دیدم که ارزش انسانی چه آسون خدشه دار می شه. ارزش انسانی برای من خیلی مهمه، هر بار که می رم ایران، خیلی غصه می خورم از اینکه می بینم انقدر راحت به احترام و ارزش یک انسان ضربه وارد می شه. انقدر راحت آدم ها برای هم ارزش قائل نیستن و انقدر راحت خدمات دهنده ها، خدمشون رو در جایگاه بالا و مشتری رو در جایگاه پایین و بی ارزش می بینن. 
یکی از این مراکز خدمات دهنده آرایشگاه ها هستن. خانم آرایشگری که موقع سشوار کشیدن سر مشتری رو هل می ده جلو، برس رو با شدت فرو می کنه توی موهای مشتری و باقدرت موهای مشتری رو رو به عقب می کشه. مسئول اپیلاسیونی که کلمات امری به کار می بره و مشتری رو تو خطاب می کنه و برای جا به جا کردن دست یا پای مشتری، اون رو هل می ده.
یکی دو روز بعد از ورودم به ایران و یک روز قبل از خروجم، به دو آرایشگاه مختلف 
رفتم . بار اول زن با عجله موهام رو کوتاه کرد. در حین کوتاه کردن، حواسش به چندجا بود. چندبار سرم رو به جلو هل داد. توجه و دقتی به من نداشت. بی علاقه بود. انگار فقط داشت وظیفه اش رو انجام می داد. مراحل بعدی با آدم های دیگه هم سرشار از بی علاقه گی، کم توجهی و عدم صحبت با لحن احترام و مبنی بر ارزش با مشتری بود. 
پریروز که دوباره به آرایشگاه رفتم، انقدر رفتار آرایشگر باهام بد و خشن بود که ناخودآگاه اشک هام سرازیر شد. شاید یه دلیلش این بود که دلم گرفته بود، شاید دلیل دیگه اش این بود که درد داشتم. ولی مهمترین دلیلش این بود که دلم شکست از نحوه رفتاری که این ور دنیا بهش می گن رفتار غیر انسانی. دلم از عادی جلوه دادن این رفتار شکست، از اینکه انقدر تکرار شده و مرسومِ که خیلی ها حتی متوجهش هم نمی شن. از این دلم شکست که دوستای من و خیلی از مردم مملکت من، ارزششون خیلی بیشتر از اینه که اینطوری باهاشون رفتار بشه.

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

۷ سالگی


۴ روز است که وبلاگم ۷ ساله شده. ۷ سال خودش یک عمر است. عمر یک کودک که بزرگ می شود و به مدرسه می رود. آماده می شود برای رفتن، مستقل شدن. هرچه سال ها گذشت کمتر نوشتم و بیشتر فکر کردم. بیشتر درگیر زندگی و رها کردن روزمرگی ها شدم. بیشتر آموختم، بیشتر زخم خوردم و دل شکسته و دلگیر و سرگردان شدم. 
در آستانگی ۷ سالگی اما آرزوی آرامش و صلح دارم. سرزمینی می خواهم که در آن، دستی حمایتگر پشتم باشد و دست کودکانم در دستم باشد و داشتن خانواده ای شاد را تجربه کنم.

۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

اینجا همه چیز درهمه

بالاخره توی خونه ام مسقر شدم. بیش از یک هفته است که خونه خودم می خوابم. شب اول خیلی بد خوابیدم اما از شب دوم خوب شد. هنوز وسایلی هستن که پیداشون نمی کنم و وسایلی هستن که به جاشون عادت نکردم. هنوز آشفتگی توی خونه هست. بارها غذا پختم. دفعه دوم مشغول کار شدم و اصلا یادم رفت که غذا سر گاز دارم و نصفش سوخت. سه دفعه قهوه درست کردم و بارها روی مبلم ولو شدم و نرمی و آرامشش رو نوازش کردم. سکوت و آرامش خونه رو تجربه کردم. حتی صدای ماشین لباس شویی و ظرف شویی رو که سکوت رو می شکستن. چند روزی یه که تونستم راه جلوی صندلی چرخون جدیدم رو خلوت کنم تا بتونم پشت میز دوست داشتنی ام بشینم و کار کنم. هنوز حس عجیبیه که خونه خودم رو دارم و می تونم بی دغدغه وسایلم رو هر جا که خواستم بذارم و در حالیکه به سهیل نفیسی گوش می دم، قهوه بنوشم و خونه ام رو مرتب کنم.
برای کار با چند جا صحبت کردم. با یکی از جاها در حال بستن قراردادم و یکی دو تا کار هم انجام دادم. اما هنوز پولی برای کارها نگرفتم. خسته ام و امیدوار به انجام کارهای خوب در آینده نزدیک.
توی تهران همه چیز درهمه. مردم پشت فرمون اتومبیل تلگرام و فیس بوک و اینستاگرام چک می کنن. راننده آژانس در حالی که گاز می ده و قیقاج می ره، به عکس های اینستاگرامش نگاه می ندازه. 
وقتی توی بالکن تالار وحدت نشستم، وسط کنسرت، صفحه های مبایلی رو می بینم که روشنن و صاحباشون که با کله رفتن توش. حتی یه نفر داره با تبلتش بازی می کنه.
وقتی می خوام از روی خط عابر پیاده رد بشم، ماشین ها سرعتشون رو بیشتر می کنن و بهم راه نمی دن. سوار تاکسی ام که می بینم یه خانم می خواد از خیابون رد بشه. یه پراید گاز می ده و می ره روی پای خانومی که کفش لژدار پوشیده. خانم جیغ می کشه و چند بار روی کاپوت می کوبه تا بالاخره دوزاری راننده می افته و عقب می ره. تاکسی که سوارشم راه می افته و نمی فهمم بالاخره سر خانمه چی می یاد.
دوشنبه سوار تاکسی ای شدم. بعد از چند دقیقه متوجه شدم آینه عقب نداره! چشمام از تعجب گرد شده بود. پریروز صبح سوار تاکسی شدم که برم سر یه کاری. توی اتوبان، توی خط سرعت، ماشینی زد روی ترمز. ماشین جلویی کوبید بهش و ما هم با پرایدی که سوارش بودیم کوبیدیم به ماشین دوم. هر دو تا ماشین، فاصله ایمن رو رعایت نکرده بودن و کاپوتشون تا وسط جمع شد. ما هم که وسط اتوبان پیاده شدیم و به دنبال تاکسی جدید رفتیم.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog