۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

وطن دوستی!

امروز رفته بودم ادارهٔ پست. من عاشق ادارهٔ پست ام، بخاطر نامه فرستادن و نگاه کردن تمبر ها. اینجا یه مدته یه کتاب‌های کوچولو اومده که راجبِ یه موضوع نوشته شده، و راجبِ همون موضوع هم چند تا تمبر خوشگل و خاص داره توش. برای بچه‌ها هم هست با شخصیت‌های کارتنی. تمبر‌ها معتبر هستن و می‌شه ازشون استفاده کرد، اما انقدر خوشگلن که آدم دلش نمیاد. مگر اینکه آدم بخواد به یکی‌ که خیلی‌ عزیزه، نامه بنویسه.
خلاصه اینکه من هر وقت می‌‌رم اداره پست، این کتاب کوچولو‌ها رو تماشا می‌کنم. امروز همینطور که داشتم نگام می‌کردم، توی یکیشون که راجبِ ستاره شناسی‌ بود حروف فارسی به چشمم خورد. اول فکر کردم اشتباه می‌کنم. بعد فکر کردم شاید عربی‌ باش. بعد دوباره برگشتم به همون صفحه و با دقت نگاه کردم، دیدم فارسی یه و زیرش نوشته: ستاره شناسی عربی‌! حرصم گرفت! فوری اسم کتاب و صفحش رو یادشت کردم. اومدم خونه شماره تلفن انتشارت رو از توی اینترنت پیدا کردم و زنگ زدم. یه خانوم خوش اخلاقی‌ پای تلفن بود. بهش گفتم، خیلی‌ خوشحال شد و تشکر کرد. بهش گفتم که این ۲ تا زبان با هم خیلی‌ فرق دارن اما چون نحوه نوشتنشون شبیه، خیلی‌‌ها این اشتباه رو می‌کنن . اتفاقا خودش هم تائید کرد و گفت می‌‌دونه که فرهنگ این ۲ تا کشور هم با هم فرق می‌کنه. گفت که متأسفه، همه رو یادشت کرد و گفت توی چاپ جدید این صفحه رو درست می‌کنن .
بعدش یه حس خوبی‌ بهم دست داد :)

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

سرده سرده، برف میاد


سرده سرده، برف میاد، دونه دونه برف می‌‌یاد. باد از روبرو برف هارو می‌‌کوبه توی صورتم، دلم می‌خواد پشت و رو راه برم. کاپشنم کوتاهه، رون‌های پاهام یخ کرده. آدما با چترهای سیاهشون میان و می‌رن. توی گوشم آهنگه، بهش عادت ندارم...

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

آلبوم قدیمی‌


توی این مدت دوست هام هر کدوم یا رفتن یه طرف دنیا، یا ازدواج کردن. حتا بدون اینکه من برای آخرین بار ببینمشون، بدون آخرین بوسهٔ خداحافظی. یا بدون اینکه بهشون تبریک بگم، حتا بدون اینکه براشون آرزوی خوشبختی کنم، بدون اینکه توی لباس عروسی ببینمشون. به خاطر همین همش یاد آلبوم قدیمی‌ مامانم می‌‌افتم، همونی که عکس هاش اکثراّ سیاه و سفید بودن، همونی که وقتی‌ بازش می‌‌کرد، گاهی‌ آه می‌‌کشید و پر بود از آدم‌هایی‌ که دیگه هیچ وقت ندیده بودشون، از آدم‌هایی‌ که دیگه توی این دنیا نبودن، از دوست‌هایی‌ که ازدواج کردن، بچه دار شدن، طلاق گرفتن یا کشته شدن. حتا پر بود از خاطره‌های خوب جوونی، جشن ها، شادی‌ها و روزهایی که دیگه بر نمی‌‌گرده. به این فکر می‌‌کنم که منم دارم صاحب خاطره می‌‌شم، دارم پیر می‌‌شم، منم به زودی صاحب یه آلبوم گنده می‌‌شم که توش پر از خاطره است، خاطرات این روزها که دیگه برنمی گرده، پر از دوست‌هایی‌ که دیگه ندیدمشون، دوست‌هایی‌ که ازدواج کردن، دوست‌هایی‌ که دیگه نیستن و...

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

سال نو میلادی



آتیش بازی‌های سال نو میلادی منو یاد سه چی‌ می‌‌ندازه:
۱. بمباران و ضد هوایی‌ و خاموشی. که خاطرهٔ خوشی‌ برای یاد آوری نیست.

۲. چهارشنبه سوری، که همیشه فکر می‌‌کردم خیلی‌ دوسش دارم، اما همیشه غصّه می‌‌خوردم و ناراحت بودم که چرا توی این شب تنهام در حالی‌ که بقیه با هم هستن و در کنار دوستها یا خانواده شون جشن می‌‌گیران و آتیش بازی می‌کنن و از روی آتیش می‌‌پران. در واقع من هر سال به چهارشنبه سوری سال بعد فکر می‌کردم و آرزو می‌کردم که خوب باشه و دیگه تنها نباشم.
الان دیگه تنها نیستم، اما اینجا کسی‌ چهارشنبه سوری رو جشن نمی‌‌گیره.

۳. شادی، المپیک، رویاها و آرزوهای دست نیافتنی که آدم فقط توی فیلم‌ها می‌‌بینه و حالا این آتیش بازی ها رو که نگاه می‌کنم، می‌‌فهمم خیلی‌ از آرزو‌ها اونقدر‌ها هم که آدم فکر می‌کنه، دست نیافتنی نیستن .


۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

بگذار پرواز کنم برم اون دور دورا...


این روزها توی برف که راه می‌‌رم، صدای خرت خرت برف‌ها زیر پام انگار من رو می بره به اون روزهای دور. صدای تو می‌‌پیچه تو گوشم که می‌‌خندی، صداتو می‌‌شنوم که صدام می‌‌کنی‌. با من توی برف‌ها بازی می‌‌کنی‌، دنبالم می‌‌کنی‌، آدم برفی می‌‌سازی.

از دبستان که تعطیل می‌‌شدم، سر ظهر با اون سرویس آبیه می‌‌اومدم خونه، برام اون سفر سفیده که چهارخونه بود و وسط هر خونش یه گُل داشت رو می‌‌انداختی توی آفتاب، سالاد شیرازی درست می‌‌کردی. لقمه‌های صبحانه بچگیم یادته؟ همون کوچولوها که روی هر کدومش یه دونه آلبالو بود. قاضی‌های پنیر و خیار.
اون روزا که من رو می‌‌بردی کلاس باله کتانه یادته؟ من همون لباس صورتی که دامن تور توری داشت می‌‌پوشیدم، عین فرشته‌ها می‌‌شدم، تو هم ساعت‌ها دم در می‌‌نشستی تا کلاسم تموم بشه.

لگن سفید پر از آب بچگیم یادته؟ سر ظهر‌های تابستون رو پشت بوم. چه کیفی می‌کردم با اون مایو آبیه که تو واسم دوخته بودی.
شب‌های سرد زمستونی یادته؟ رختخوابم رو اطو می‌‌کردی. لباس خوابم رو می‌‌گذاشتی‌ رو شوفاژ. یادته اون وقتی‌، همون موقع‌های جنگ و بمب باران، آبمون قطع می‌‌شد، یا آب گرم نداشتیم، تو توی کتری، آب جوش می‌‌آوردی، می‌‌آوردی توی حموم، می‌‌ریختی توی اون تشت آبیه، بعد کاسه کاسه آب می‌‌ریختی سرم تا من خودم رو بشورم. بخاری قهوه ای یه یادته؟ همون بخاری ارج، که زمستون‌ها روش شلغم می‌‌پختیم.
یادته عیدها تو شمال، با هم می‌رفتیم حموم نمره؟ تو منو تند تند می‌‌شستی که زودی لباس بپوشم، موهام رو خوش کنم، سرما نخورم. بعد خودت حموم می‌‌کردی. گوش ماهی‌‌هایی‌ که از توی ساحل جم می‌‌کردیم یادته؟


اصلاً دلم برات تنگ شده، حالا تو هی‌ بشنو و باور نکن. بازم هی‌ بپرس: دلت تنگ نشده برام؟ می‌‌دونی من عاشقتم اما معنی‌ عشق واسهٔ من با معنیش واسهٔ تو یه کمی‌ فرق داره. من می‌‌گم عشق اونه که آدم کسی‌ رو که دوست داره آزاد بگذاره، عین یه پرنده‌ که بتونه پرواز کنه. تو اگه نگذاری من تنهایی‌ پرواز کنم برم اون بالا بالا ها، چطور می‌تونم پرواز رو خوب یاد بگیرم؟ چطور می‌تونم یه روز به جوجه‌های خودم پرواز یاد بدم؟ تو فکر می کنی‌ عشق اینه که من و تو همیشه پیش هم باشیم. من از صبح تا شب به تو بگم دوستت دارم، تو از صبح تا شب به من بگی‌ دوستت دارم و اینکه تو همش من رو دوست داشته باشی‌ و واسهٔ خودت اصلاً زندگی‌ نکنی و اصلاً از زندگیت لذت نبری و همش چشم به راه بشینی‌ که من برگردم.

تو که به من یاد دادی چطوری ادویه هارو بریزم توی شیشه، چطوری ظرفها رو بشورم، چطوری بچینمشون توی ظرفشویی، تو که گفتی‌ گوشت هارو اینجوری و اونجوری بِبُر، اونجوری و اینجوری بذار توی فریزر، سبزی رو اینجوری خرد کن، لباس هارو اونطوری پهن کن، اینطوری اطو کن، مگه می‌شه به یادت نباشم، من که این کار هارو هر روز می‌کنم، پس تو هر روز با منی‌.

هنوز توی دنیا خیلی‌ چیزها هست که می‌خوام ببینم، خیلی‌ چیزها هست که می‌خوام یاد بگیرم. بگذار پرواز کنم برم اون دور دورا... هر کس توی این دنیا یه سرنوشتی داره، من اومدم دنبالش می‌خوام خیلی‌ بزرگ بشم، می‌خوام خیلی‌ یاد بگیرم. من همیشه دوست داشتم که تو رو شاد ببینم، ببینم که از زندگیت لذت می‌بری، ببینم که سرنوشت خودت رو داری. دیگه خودت رو قربونی نکن. یه کم زندگی‌ کن، قبل از اینکه دیر بشه. هنوز هم وقت هست...

الان که دارم این هارو برات می‌‌نویسم به آهنگهای ایرانی‌ فلکلر گوش می‌‌دم، همونایی که همیشه از وقتی‌ خیلی‌ کوچیک بودم توی خونه می‌‌خوندی، من همیشه عاشقشون بودم. همونایی که گاهی‌ نصفش رو یادت می‌‌رفت. یه روز که نمی‌‌خوندی، می‌گفتم برام بخون. تو هم زودی بارون بارونه یا گل سنگم رو می‌‌خوندی. همون شعر‌هایی‌ که گاهی‌ موقع خوندنشون، آروم آروم توی آشپزخونه اشک می‌‌ریختی و آه می‌‌کشیدی.

به این همه خطرت خوب که با هم داشتیم فکر کن، و به اون‌هایی‌ که حتا این خاطرات خوش رو نداشتن که الان بخوان به یاد بیارن...

الان صدات می‌‌یاد توی گوشم که با همهٔ این حرف‌ها باز هم برام می‌‌خونی نگو نگو نمی‌‌یام، نگو نگو نمی‌‌یام، امید رو پر دادن دیگه سخته برام...


۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

نمی‌‌شناسم!

یه جایی‌‌ام که نمی‌‌شناسم، پیش آدم‌هایی‌ که کم می‌‌شناسم، ایمیل هام رو از کامپیوتری که نمی‌‌شناسم چک می‌کنم و برای آدم‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم ایمیل می‌‌زنم با اونایی که کم می‌‌شناسم می‌‌رم یه جایی‌ که اصلاً نمی‌‌شناسم. توی آشپزخونه‌ای که کم می‌‌شناسم و توی قابلمه‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم، روی گازی که نمی‌‌شناسم غذایی رو می‌‌پزم که می‌‌شناسم. می‌‌رم توی اتاقی‌ که کم می‌‌شناسم، سرم رو می‌‌گذارم روی بالشی که نمی‌‌شناسم به شادی که نمی‌‌شناسمش فکر می‌کنم و خواب‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم می‌‌بینم!



۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

کوهستان

اومدم کوهستان، این منظرهٔ پشت پنجرمه.





اما دلم هوس دریا کرده. چند وقت دیگه می‌‌رم دریا رو ببینم اما این دریا اون دریا نیست. همون دریایی‌ که این آخریا، آبش انقدر بالا اومده بود که تا نزدیک دیوار ویلاها می‌‌اومد و من فکر می‌کردم این دریا یه روزی اون ویلا هارو با خودش می‌‌بره...



یلدای من...





۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

من احساس اون بچه‌ای رو دارم که...


من احساس اون بچه‌ای رو دارم که مشقش رو ننوشته و دلش نمی‌‌خواد بنویسه،
من احساس اون بچه‌ای رو دارم که روز امتحان
، خودش رو توی کمد خونه قایم می‌کنه که کسی‌ پیداش نکنه،
اون بچه‌ای که خودش رو پشت دامن مامانش قایم می‌کنه و فکر می‌کنه دیگه هیچ چیزی
توی دنیا نمی‌‌تونه بهش آسیب برسونه،
و اون بچه‌ای که دلش می‌خواد سرما بخوره، بعد مامانش مجبور بشه مرخصی بگیره بمونه خونه براش سوپ درست کنه،
همون بچه‌ای که
شب امتحان تب می‌‌کنه و هر روز بعد از مدرسه، توی سرما میره پشت ویترین اسباب بازی فروشی، دماغش رو می چسبونه به شیشه و عروسکی رو که دوسش داره نگاه می‌کنه.
من احساس بچه‌ای رو دارم که می‌خواد همهٔ قصه‌ها واقعی‌ بشن، دلش می‌خواد پرنسس بشه، دلش می‌خواد موش‌ها براش لباس بدوزن، پری مهربون بیاد آرزوهاش رو بر آورده کنه.
من همون بچه ایم که دیروز زیر پتو قایم شد و مدرسه نرفت، همونی که پریروز دلش می‌خواست به معلمش زبون درازی کنه
، همونی که فردا امتحان داره، همونی که هر روز صبح تقویم شکلات‌ها رو باز می‌کنه، و واسهٔ هر دونشون کلی‌ ذوق می‌کنه...

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

وقتی‌ نمی‌‌فهمی‌، دهنت رو ببند!

دلم می‌خواست کلهٔ معلمه رو بِکَنَم! همونی که ادای آدمای مهربون و کمک کن رو در میاره. همونی که امروز به من پرید. گفت تو که همش اینجا واستادی داری کار بقیه رو نگاه می‌‌کنی‌، برو کار خودت رو بکن! منم گفتم خوب می‌خوام منم یاد بگیرم، گفت کار هر کسی‌ با کس دیگه فرق داره! گفتم واسه همین نگاه می‌کنم چون همشون با هم فرق داره. اما یه دفعه یه بغضی گلوم رو گرفت...
می‌خواستم منم سرش داد بزنم، تمام غصه هام رو بریزم روی سرش. تمام چیزهایی‌ که بهش فکر می‌‌کنم، از وقتی‌ که اومدم اینجا بهش بیشتر فکر می‌کنم. آخه اونجا که بودم همه آدم‌ها خاکستری شده بودن، خنثی، یعنی‌ دیگه نمی‌فهمن چی‌ داره سرشون می‌‌یاد. می‌خواستم بهش بگم من هنوز خیلی‌ چیزا مونده توی این خراب شده یاد بگیرم. 
من نمی‌تونم اون همه چیز رو یک روزه بذارم پشت سرم، فراموش کنم، اصلاً یه‌جور دیگه فکر کنم.  مجله‌ها و کتابهایی که یه عمر دیدم رو فراموش کنم و حالا بعد از یک سال و نیم که اینجام یه مجله‌ای طراحی کنم که تو خوشت بیاد، که همهٔ این مریخی‌های دانشگاه خوششون بیاد. این حروفی که تو از بچگی‌ دیدی، از وقتی‌ که به دنیا اومدی، من ندیدم، این صفحه بندی، این هارمونی، این همبستگی‌ متن و عکس. من یه‌جور دیگش رو دیدم، من توی فشار دیدم، مثل تو توی آزادی ندیدم. من با سانسور دیدم. من عکس های سیاه شده توی کتاب‌ها دیدم. من عکس‌هایی‌ دیدم که با ماژیک روی سرشون توی کتاب روسری کشیده بودن. من فیلم هم با سانسور دیدم. نوار قصه هم با سانسور گوش کردم. 
من جوونی نکردم، نوجوونیم نمی‌دونم چطوری گذشت. اصلاً نمی‌دونم یه نوجوون چی‌ می گه، چی‌ می‌خواد، دیگه یادم نمی‌‌یاد. 
من مثل تو آزادی رو تجربه نکردم، من کوله پشتیم رو ور نداشتم یک هفته تنهایی‌ برم توی کوه بخوابم، من سفر دور دنیا با دوست پسرم نرفتم، من با هرکی‌ دلم می‌‌خواسته نخوابیدم. اون دختر هم کلاسیم که ۲۱ سالشه، ۶ ماه رفته سفر دور دنیا. اون یکی‌ که ۲۰ سالشه، یکی‌ ۲ ماه توی اسپانیا پیاده برای خودش می‌‌گشته، هر جا هم که گیرش می‌‌اومده می‌‌خوابیده. اینا همش حالشون خوبه، همش خوشحالن، دلشون هی‌ نمیگیره. خوب بلدن مجله طراحی کنن .
من اگه توی مملکتم
می‌‌موندم باید تا وقت ازدواج توی خونه پدر مادرم زندگی‌ می‌‌کردم. من نمی‌‌تونستم هر شب هر جا که دلم خواست برم ساعت ۴ صبح بیام، ۱۲ شب بیام. اگه توی زمستون ۶ بعدازظهر می‌‌اومدم خونه، عمله‌های ساختمون پشت سرم راه می‌‌افتادن متلک می گفتن، مثل اینجا نبود که ۱۲ شب مثل آدم سوار مترو بشم بیام جلوی در خونم پیاده بشم.
من تاحالا دیسکو نرفتم. تو چند بار رفتی‌؟ ۱۰۰۰ بار؟ از وقتی ۱۶ سالت بود شروع کردی دیگه، الان حدود ۴۰ سالت هم که باشه، خودت حساب کن چند بار رفتی‌؟ من توی ایران کنسرتی نرفتم که بتونم توش برقصم. همه آدم‌ها باید خیلی‌ مؤدب بشینن و آخرش دست بزنن. تو چند بار تو کنسرت رقصیدی؟ 
اولین باری که اینجا ۳ روز پشت سر هم کنسرت مجانی‌ بود توی فضای باز پارک، من رفتم. اما اولش غصم شد. فکر کردم کاشکی‌ می‌‌شد این هارو بر دارم ببرم بذارم وسط مملکت خودم. وقتی‌ دیدم امکانات مجانی‌ هست، برای همه، هرکی‌ هر کاری می‌خواد می‌کنه، یکی‌ با کت شلواره، یکی‌ لخت، یکی‌ با شلوار کوتاه، یکی‌ با تاپ، زن و مرد، پیر و جوون، کوچیک و بزرگ. هیچ زنی‌ توی این عذاب نیست که الان یه مرد هیز خودشو بهش بچسبونه. دلم سوخت واسه خودم، واسه جوونا واسهٔ پیرها توی مملکتم.
  اون موقع‌ها که ما جوون بودیم، ماهواره نبود، ما تلویزیون کابلی نداشتیم. هر خونه ای ویدئو نداشت. من نمی‌‌دونستم خواننده مورد علاقم چه شکلیه، من عکس خواننده مورد علاقم رو به دیوار نزدم. من صدای موزیکم رو بلند نکردم. من مست نکردم، پارتی نرفتم. یا می گفتن معلوم نیست اینها کین، ممکن
ه یه بلائی سرت بیارن، یا می‌‌گفتن میان می‌‌گیرن می‌‌برنتون!
من روز اولِ مدرسه با یونیفرم و مقنعه سرمه‌ای رفتم مدرسه. می دونی چقدر از اون همه آدم سرمه‌ای وحشت کردم؟ کسی به من از اون بسته‌های شکلاتی گنده که به تو دادن، نداد. بجاش به من بمب و ضد هوایی‌ و پناهگاه دادن.
من از وقتی‌ خودم رو شناختم، توی کوچه خیابون‌های مملکتم لباسی که دلم می‌‌خواسته نپوشیدم.  باد پوستم رو نوازش نکرده، توی موهام نپیچیده.تو چقدر تابستون‌ها توی دریاچه های آبی‌ اینجا شنا کردی؟ بدون اینکه به کسی‌ یا چیزی فکر کنی‌؟ بدون اینکه فکر کنی‌ الان می گیرن می‌‌برنت، الان دو تا چشم هیز داره نگاهت می‌‌کنه. وسایلت رو ول می‌‌کنی‌ به امون خدا، می ری توی آب غرق لذت می‌‌شی و وقتی‌ بر می‌‌گردی، همهٔ وسایلت سر جاشه، انگار نه انگار که ۱۰۰ تا آدم اونجا رفت و آمد می‌‌کنه! من آزادی رو اینجا می‌‌بینم وقتی‌ توی پارک خرگوش‌ها و سنجاب‌ها اینور اون ور می پرن، وقتی‌ توی جنگل آهو و گوزن هست. من که حیوون هارو فقط توی باغ وحش‌های بوگندو دیده بودم.
ما کلی‌ از جوونیمون توی کلاس کنکور و حبس شدن توی خونه و واسهٔ کنکور درس خوندن و استرس گذشت. چون توی مملکت ما یه نجار، مکانیک یا یه سوپور به اندازهٔ آدمای دیگه ارزش نداره. 
اون موقع که می‌خواستم برم هنرستان، گفتن هنر مالِ آدم‌های تنبل و درس نخونه. اما به تو گفتن، واااااااای خدای من می خواهی‌ هنر بخونی؟ چه رشتهٔ لطیفی، حتماً موفق می‌‌شی. 
اون پری مهربون، سیندرلا، بابا نوئل، همش مال قصه‌های تو بود. من کپی ش رو خوندم.
تو هر غلطی خواستی‌ کردی، رشته، دانشگاه و محل تحصیلت رو هم خودت انتخاب کردی، نه اینکه کامپیوتر برات انتخاب کنه. جات رو با من عوض کن ببینم چه حالی‌ می‌‌شی. اگه نمی‌‌تونی و من رو نمی‌‌فهمی‌ پس دهنت رو ببند!

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

سوپ‌

امروز یه روز سرد زمستونی یه. از دیروز صبح داره یه بند بارون میاد. دیشب خیلی‌ بد خوابیدم. صبح که ساعت ۷ بیدار شدم، انقدر تاریک بود که انگار هنوز شبه! جانم داشت از بدن مبارکم دَر میرفت، اما مجبور بودم که برم سر کلاس. ۴ شنبه‌ها توی دانشگاه واقعاً روز‌های بیخودی هستن، بس که کلاس‌های خسته کننده‌ای داریم! وقتی‌ که برگشتم خونه، دَر حالی‌ که هنوز داشتم جان به جان آفرین تقدیم می‌کردم، واسهٔ خودم از اون سوپ‌های "هرچی‌ تو یخچال داری بریز توی قابلمه، دَر رو!" درست کردم. چقدر هم چیز‌های خوشمزه‌ای داشتم، هویج، گوجه فرنگی‌، قارچ، عدس معمولی‌ و عدس قرمز، سالاری، ... و سیب زمینی‌ عزیزم که همیشه دَر نقش چسب عمل می‌کنه :) بعدش از نیم ساعت که همش پخت با میکسر یا به عبارتی گوشکوب برقی پریدم توش، البته واسهٔ اینکه یه چیزی واسهٔ جویدن داشته باشم، قارچ‌ها رو بعد از میکس کردن، بهش اضافه کردم و شد یه سوپ خوشمزه. من عاشق سوپم، هر وقت زیاد سوپ می‌‌خورم، صدای بابام می‌‌یاد توی گوشم: دختر آخه اینا که همش مایعاته، معده ات تنبل می‌شه! یه چیزی بخور که یه ذره بجو ویش! :)))) بعد خنده‌ام می‌‌گیره و دلم برای سوپ‌های بابام که به قول خودش به سوپ بابایی معروفه تنگ می‌شه.
خوردن سوپ توی زمستون خیلی‌ مهمّه، چون تمام بدن رو گرم می‌کنه. درست کردنش هم راحته. قابل توجه اون دوستم که تازه عروس شده ؛)

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog