۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه

آخرین روز سال

دیروز یه خونه خیلی خوب و بزرگ دیدیم، اولین خونه ای بود که رفتیم دیدیم، بقیه خونه هارو به رسم اینجا، همرو تو اینترنت دیده بودیم و از همون توضیحات و عکساش فهمیده بودیم که به دردمون نمی خوره، اونایی که اندازش خوب بود قیمتش گرون بود، اونایی که به پولمون می خورد خیلی خیلی کوچیک بود. من از جای کوچیک خیلی خسته شدم و همش دعا می کردم که یه جوری یه جایی گیرمون بیاد که خیلی سوراخ موشی نباشه. اکثر روزا ساعت ها می نشستم تو اینترنت دنبال کار و خونه می گشتم. چند تایی هم پیدا کردم که خوب بود ولی تا زنگ زدیم، اجاره رفته بود. این خونه رو خیلی اتفاقی ٢٨ ام پیدا کردم و دیدم اتفاقا همون روز آگهی شده. فوری زنگ زدیم با این امید که اجاره نرفته باشه، چون جاهایی که قیمتشون خوبه، خیلی فوری اجاره می رن. آگهیش عکس نداشت برای همین با کمی تا قسمتی ناامیدی رفتیم دیدیم چون اصلا نمی دونستیم چی انتظارمون رو می کشه، ده دقیقه هم دیر رسیدیم.
کسی که توش نشسته بود یه پسر ترک ٢٥ ساله ست با زن و دو تا بچه، تحصیلات دانشگاهی نداره و دوره گارسونی دیده و الان گارسون یه هتله ٥ ستارست، می گفت که اینجا به دنیا اومده اما اصلا مثل کسی که اینجا به دنیا اومده باشه، نتیو صحبت نمی کرد. می گفت پدر مادرش مال سیواس هستن (تو ترکیه ست و نزدیک به ٣٠٠ هزار نفر جمیت داره). خونه مال یکی از آشناهاشه و ٦ ماهه که توش نشسته و الان یه خونه بالای ١٠٠ متر مربع پیدا کرده و می خواد بره اونجا. می گفت که همه مبلمان رو تو خونه می ذاره چون برای خونه جدیدش همه چیرو نو خریده. من مونده بودم که یه پسر ٢٥ ساله بدون تحصیلات دانشگاهی انقدر درامد خوبی داره که حتا تلویزین به این گندگی رو می ذاره بمونه چون یه بزرگ ترشو خریده و من با دو تا رشته تحصیلی به اتمام رسونده تا حالا که اجازه کار تمام وقت نداشتم، الانم که دارم کار پیدا نمی کنم، حتا کاری که یکمی بهش علاقه داشته باشم و ربطی هم به رشتم نداشته باشه. گفت چند نفری اومدن خونه رو دیدن و چون صاحب خونه تو یه شهر دیگست، خودش یه نفرو برای اجاره پیدا می کنه و بعد صاحب خونه می یاد واسه قرارداد، من فوری گفتم که خونه رو می خوام، آخه با این پولی که ما داریم امکانش نزدیک به صفره که همچین خونه ای پیدا کنیم که تازه مبلمان هم توش باشه و احتیاج نباشه همه چیز رو بخریم. پسره گفت باید فکراشو بکنه که از کسایی که اومدن خونه رو دیدن، کی بهتره. چون چند تا آشنای دیگه هم تو ساختمون زندگی می کنن و دلش می خواد که آدمای خوبی تو این ساختمون بیان. گفت اگر خواست به ما بده تا آخر شب بهمون زنگ می زنه.
 دیشب زنگ نزد، من خیلی غصه خوردم، فکر کردم، وجود این خونه چقدر می تونست تو روحیم و شرایط اقتصادی زندگیمون تاثیر بذاره، چون حتا ٥٠ یورو زیر سقف بودجه مونه، چقدر می تونست از این فشار تو جای کوچیک زندگی کردن نجاتم بدم. به زندگی و دنیا کمی فحش دادم که چرا یه بارم من از این شانس ها نمی یارم که یه خونه با قیمت مناسب گیرم بیاد. به دنیا فحش دادم که چرا یه آدمی که سنش از من کمتره و درامدش از من بیشتره و از یه شهر یه وجبی می یاد باید بتونه واسه زندگی من تصمیم بگیره و بگه که من اجازه دارم این خونه رو داشته باشم یا نه. منم دلم می خواد بلاخره وضع زندگیم کمی بهتر بشه و احتیاج به کمک دارم. از جواب منفی گرفتن خیلی خسته شدم، از کار از خونه، زندگی اجتماعی ایم خیلی ناقص، زندگیم تنگ و کوچیک و محدود به چهار دیواری خونه شده و همه اینا دلایلی هستن که افسرده و خسته باشم و حتا موضوعی برای نوشتن نداشته باشم. 
تمام شب خواب خونه و اسباب کشی دیدم و با تمام وجودم از کائنات خواستم که این خونه رو داشته باشم. یه امید خیلی کوچیکی داشتم که تا امروز ظهر زنگ بزنه، ظهر دیگه امیدمو از دست دادم اما بعدازظهر اس ام اس زد که من شمارو انتخاب کردم، انقدر خوشحال شدیم که خدا می دونه. امروز یه پیش قرارداد دستی نوشتیم و نصف پول رو دادیم و قرار شده که هفته دیگه با صاحب خونه قرارداد رو بنویسیم، تا هفته دیگه هنوز دلم ١٠٠ بار بالا پایین می ره که همه چیز خوب پیش بره و امیدوارم که قرداد رو بدون مشکل بنویسیم. اگر واقعا بشه، این آخرین روز سال، بهترین آخرین روز سال زندگیم می شه.    

۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه

نمی رسم بنویسم

مدت هاست که می خوام بنویسم، اما نمی رسم یا شایدم خستگی کارای دیگه نمی گذاره که بنویسم، گاهی نوشتن حال و حوصله می خواد، گاهی هم واقعا حال آدمو خوب می کنه.
سه هفته ایران بودیم، دید و بازدید و خرید و بارکشی و ترافیک. خیلی سفر پر از احساسی بود، یه مهمونی کوچولو گرفتیم، همه دوستای خوبم اومدن چقدر محبت کردن، چقدر کادو دادن، چقدر عشق و دوستی بود تو این سفر. اما خیلی هم خسته شدم. تجربه جدیدی بود بار اول متاهل سفر کردن. اصلا یه جور دیگه بود، انگار کمی دست و پام بسته بود. ترجمهٔ تمام وقتِ همه چیز برای شوهرم خیلی خستم می کرد، توضیح مداوم که این چیه و اون چیه و چرا هر چیزی اینجوریه و اونجوریه. شبا گاهی فک و گلوم درد می کرد. نمی تونستم به اندازه ای که می خوام به دوستام برسم یا به کارای خودم برسم یا حتا یه کتاب بخرم. حتا نتونستم به همه اونایی که می خواستم زنگ بزنم و لااقل صداشونو بشنوم. خیلی خیلی خسته شدیم، اما در مجموع سفر خوبی بود. الان سه هفته ست که برگشتیم و حسابی دارم دنبال خونه و کار می گردم.            

۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

بابانوئل وجود داره

دیروز روز خیلی شلوغی بود، ساءت ٩:٣٠ شب توی مترو نشسته بودم و داشتم خسته از کلاس رقص برمی گشتم. چشمم افتاد به ساک مقوایی ای که دست یه خانم جوون روبروی من تو ردیف بقلی بود، از این نقاشی های همیشگی کریسمس روش بود، یه بابانوئل مهربون با صورت خندون با یه عالمه هدیه دوروبرش. همینطوری که چشممو به اون عکسه دوخته بودم، کسی که جلوی من نشسته بود پیاده شد و یه آقایی جاش نشست، یه دفعه چشمم افتاد به آقاهه دیدم ای وای، این که همین آقاهه ست که رو ساک مقوایی یه! دوباره به ساک مقوایی نگاه کردم، دوباره به آقاهه نگاه کردم و خندیدم، اونم چشمش تو چشمم افتاد و خندید، این اتفاق چند بار افتاد. آقاهه یه پیرمرد مهربون و دوست داشتنی بود، با یه صورت آروم و رها، جثه بزرگی داشت و شکمش کمی گنده بود. ریش و سیبیلش مثل برف سفید بود و یه کلاه بامزه که گوشاشو پوشونده بود رو سرش بود. تمام شرایط یه بابانوئل واقعی رو داشت، فقط لباس قرمز تنش نبود. من تاحالا هیچ وقت یه بابانوئل واقعی ندیدم، اما عکسی بابانوئل همیشه مهربونه. واسه من خیلی لحظه جالبی بود انگار که یه دفعه یه کتاب قصه رو باز کنم و یه دفعه بابانوئل قصه از تو کتاب بپره بیرون و بشینه جلوم. من و بابانوئل قصه هی به هم نگاه کردیم و هی لبخند زدیم، من نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم، یه مهری تو وجودش بود. بعد از ٢-٣ تا ایستگاه پیاده شدم، باهاش خداحافظی کردم، اونم لبخند زد و خداحافظی کرد ولی من هنوزم دلم می خواست نگاش کنم. سوار قطار روبرو شدم و از پنجره نگاش کردم، اونم منو نگاه کرد و برام دست تکون داد. هر دو انقدر برای هم دست تکون دادیم تا قطارها حرکت کردن. من این بابانوئل بی لباس قرمز رو به فال نیک گرفتم چون لبخند زیباشو به من هدیه داد و یه مشت مهربونی رو تو قلبم ریخت. کاش آدم بزرگا قبول کنن بابانوئل وجود داره و بلاخره برای همه هدیه می یاره، به خصوص اونایی که در قلبشونو باز کرده باش.                   

۱۳۹۱ آبان ۱۲, جمعه

عروس

ازدواج، اینجا تو تنهایی حال و هوای عجیب خودش رو داشت. چهارشنبه با یه دختر ایرانی که می شناسمش و قرتی و خوش سلیقه ست، رفتم چند تا لباس سفید دیدم که اینجا بیشتر به عنوان لباس شب و بال می پوشن تا لباس عروس چون دامناش سادن و خیلی پفی نیستن و دنباله هم ندارن. خانومه گفت برای پوشیدن لباس عروس باید از قبل وقت بگیریم. البته با این لباس هم اگر آدم تور بزنه به سرش همون لباس عروس می شه. قبلش تصمیم نداشتم لباس عروس بپوشم، می خواستم همینطوری یه لباس کرم یا سفید از توی لباسام انتخاب کنم و بپوشم، گفتم خبری نیست که، می ریم شهرداری عقد می کنیم، می یایم بیرون، کسی هم که به غیر از شاهدامون نمی یاد، خب چه کاریه شلوغش کنیم. بعدا می ریم ایران عروسی می گیریم. اما بعدش یه دفعه به دلم نبود که شلوار بپوشم، قرار شد یکی دو تا هم مهمون دعوت کنیم، هی قضیه برام جدی تر شد، گفتم یه لباسی، پیرهنی چیزی پیدا کنم که چیزی پیدا نکردم. خلاصه این که پنجشنبه شد و ما هنوز نه حلقه داشتیم، نه من لباس داشتم. پنجشنبه صبح رفتیم و تو ٢٠ دقیقه دو تا حلقه ساده نقره سفارش دادیم که گفت عصری بیاین بگیرین، عصری هم رفتیم اون دو تا لباسی رو که من روز قبلش خوشم اومده بود دیدیم و تو نیم ساعت پروو کردم و اونی که ناز تر بودو خریدیم. جمه تعطیل بود، نشستم تنهایی پایین لباسو کوک زدم و کوتاه کردم، شب موقع خب خیلی دوتامون هیجان داشتیم، من بهش گفتم می ترسم، صبح شنبه از هیجان ٤ صبح بیدار شدم و خوابم نبرد. نشستم دست و پامو مومک انداختم. هوا بارونی بود، ٩:٣٠ رفتم آرایشگاه، موهامو سشوار کشید، دختره ابروهامو برداشت، همش حدود یه ساعت و نیم طول کشید، برمی گشتم خیلی بارون می یومد، با اینکه چتر داشتم موهام خراب شد. یه جور عجیبی بود عروس تنهایی با مترو بره خونه، بعد بدو بدو یه چیزی خوردم و شوهرم اومد و دو تایی باز زدیم بیرون، من با یه کیسه پر که وسایل و لباسام بود سوار مترو شدم و رفتم خونه خواهرم که لباسمو بپوشم، شوهرم هم با مترو رفت راه آهن دنبال خواهرش. من لباسمو پوشیدم، اونم با خواهرش اومد خونه خواهرم، کلی استرس داشتم و هیجان زده بودم. 
لحظه عقدم لحظه قشنگی بود، اصلا احساس تنهایی نکردم، پشتم گرم بود، دلم پر عشق. موقعی که انگشترو دستم کرد گریه کردم. لحظه قشنگی بود. خیلی همه چی یه دفعه ای بود، هنوزم باورم نمی شه ازدواج کردم.             

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

چرا همچین می کنیم باهم؟!

بعضی ها تعجب می کنن که آدم چرا از دسته هموطناش شاکیه. آخه بعضی وقتا یه رفتاری می کنن یا یه حرفایی می زنن که آدم خیلی بهش بر می خوره. رفتم جلو به خانومه سلام کردم و دست دادم، می گه خانم نامزدیتون مبارک. قبل از این که دهنمو باز کنم و جوابشو بدم، یه لحظه با تعجب نگاش کردم که از کجا می دونه و یک ثانیه تو این فکر بودم و داشتم به فیس بوک فکر می کردم که یه دفعه گفت، فیس بوک واسه آدم دیگه آبرو نمی ذاره!!! من اصلا همینطوری از این حرف دهنم باز موند، بدون یک کلمه حرف، دستشو ول کردم و رفتم و اونم اصلا بدون این که منو نگاه کنه، به حرف زدنش با نفر پهلوییش ادامه داد. این اتفاق انقدر کوتاه بود که واقعا فاصله بین دو کلام بود اما من خیلی خیلی جا خوردم، از کی تاحالا نامزدی و ازدواج کردن بی آبروییه؟ این خانوم مثلا دکتره و یه انجمن فرهنگی داره اینجا و من هم صفحه شو لایک زدم. یک دفعه هم به تیلیش قباش بر خورده بود که چرا من ...ه جون صداش کرده بودم و خانم دکتر فلانی صداش نکرده بودم و ادب رو به اندازه کافی رعایت نکرده بودم! یعنی هر کاری می کنم، این حرفه از تو کله ام نمی یاد بیرون! چرا آدم نباید حرف دهنش رو که می زنه بفهمه؟  
اولین کاری که کردم وقتی اومدم خونه، از تو لیست دوستم درش آوردم، گذاشتمش توی لیست بسته که دیگه نتونه چیزای خصوصی منو ببینه.
اون یکی خانومه منو دیده، بلافاصله بعد از سلام می گه، ببین اون لوگو که برای ما درست کردی، یه حرفش ایراد داشت، حالا مجبورم همه چیزارو از اول دوباره درست کنم. می گم مگه شما اون موقع که براتون فرستم، کنترل نکردین؟ می گه چرا، همه دیدن، اما کسی متوجه نشد! حرسم گرفت از بی دقتیشون و از رفتارشون! اومدم خونه، نگاه کردم، دیدم لوگو درسته، زنگ زدم گفتم که اشتباه از خودشونه و بازم حرس خوردم.   
اینجا من یکی دوباره برای انجمن های ایرانی کار گرافیک انجام دادم، یا مجانی انجام دادم یا با پول خیلی کم ولی همشون انگار از من طلبکارم هستن. 

۱۳۹۱ مهر ۸, شنبه

سورپرایز

دارم ازدواج می کنم، هیچ وقت فکر نمی کردم ازدواجم انقدر یه دفعه ای پیش بیاد. هنوز خودم کمی تا قسمتی سورپرایز و گیج و ویجم. اما خوشحالم که مرد زندگیمو پیدا کردم. آخر اکتبر عقد می کنیم...

رقص رقص

کلاس رقصم دوباره شروع شده، این چهارمین دوره ای یه که تو این کلاس شرکت می کنم. هر ترم آدم های بیشتری به این کلاس می یان. این دفع ٩٠ نفر عمده، اما چند نفر تا خار می منان، خدا می دونه. ترم پیش اولش ٦٠ نفر عمده اما آخر ٣٨ نفر تا اجرا موندن. 
روز اول باید از کنار هم رد می شدیم و بدون این که با هم صحبت کنیم، با چشم و ایما اشاره، با هم سلام علیک می کردیم. تمرین قشنگی بود، به آدم احساس خوبی می داد. بازم یک عالمه آدم از جاهای مختلف دنیا رو می بینم  یا حتا چهره های آشنایی رو که برای بار دوم، سوم یا چهارم هنوز تو این تیم هستن. مثل دخترکی که مادر فرانسوی داره، رنگ قرمز خیلی بهش می یاد و پاهای ظریفی داره یا اون دختره با موهای کوتاه بلوند که شاید سنش از من کمتره ولی خیلی خانم و پروفشناله، یه جوری جا افتاده ست، انگار که حداقل ٤٠ سالشه، اون پسر درشت هندی با موهای وزوزی که همیشه با کش می بنددشون یا کریستین که همیشه با سگش الویس می یاد، یا اون دختره که موهاش مثل "آن شرلی" نارنجی یه، یا  اون دختر دیگه ای که انگشت های استخونی بلندی داره و همیشه موقع رقص همه انگشتاشو از هم باز می کنه.        
این ترم معلممون جدیده، دختر جوون و خیلی با احساس و هیجانی یه و خیلی بالا پایین می پره. هر ٣ ترم قبل، معلم کلاس جوانان بود و من خیلی دلم می خواست که ی بر برام تو کلاس اون، چون کوریوگرافی هاش رو خیلی دوست دارم، حالا این ترم جاشو با معلم ما عوض کرده.    

۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

خبرهای جدید

خبر جدید این که برای بار سوم تو ٦ ماه اخیر، جای خوابمون رو عوض کردیم تا شیاد بهتر بخوابیم. من قدیم ها خیلی اهل انرژی مثبت و چاکرا ها، فنگ شوی و این حرفا بودم، اما از وقتی پامو گذاشتم اینجا، انقدر گرفتاری داشتم که همرو گذاشتم کنار. چند وقتی بود که دلم می خواست دوباره برام سراغ فنگ شوی، بخصوص بخاطر خواب های دری وری ای که این مدت می دیدم، ولی هی عقبش انداختم. آخر هفته بلاخره تخت رو جا به جا کردیم و الان یک هفته ست که خواب های دری وری نمی بینم و خیلی از عواقب کار راضیم، بخصوص که مجبور شدم یه سری از چیزهایی رو که ماه ها بود می خواستم مرتب کنم رو بلاخره سروسامون بدم. چهارشنبه رفتم "ای ک ا" و یه سری جعبه و چیزهای دیگه واسه نظم دادن به خونه خریدم والی به خاطر اینکه سنگین بود، نتونستم هر چی می خواستم رو بخرم و مجبورم دوباره برم.    
امروز برای اولین بار برای ناهار مهمون داشتم. کلی کار خونه کردم و کلی هم زمین آشپزخونه رو سابیدم. مهمونم ناهار لوبیا پلو خواسته بود. اون خیلی آشپزی نمی کنه و خیلی هم غذاهای ایرانی بلد نیست. لوبیا پلویی که امروز پختم، بهترین لوبیا پلویی بود که تا حالا پخته بودم، آخه من خودم خیلی اهل لوبیا پلو نیستم و خیلی هم درست نمی کنم. 
امروز بعد از مدتهای خیلی مدید رفتم سینما کارتون مریدا رو دیدم، وقتی تو سالن سینما نشستم و عینک سه بعدی رو زدم و اولین تصویر رو دیدم، فکر کردم واااای  چقدر دلم سینما می خواست و تو دلم به بی پولی و دربه دری فحش دادم.

۱۳۹۱ شهریور ۳۰, پنجشنبه

تولد وبلاگم


امروز تولد سه سالگی وبلاگمه. با این که مدتیه نمی رسم بنویسم، اما خوشحالم که جایی برای نوشتن دارم و خیلی برام جالبه که از امریکا، آلمان، استرالیا، کانادا و مالزی و ... مخاطب دارم. 

۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

مادر

من دلم برای مادرم تنگ می شه، اما شاید فقط برای قسمت هاییش که دوست دارم. گاهی دلم براش خیلی تنگ می شه اما تا بهش زنگ می زنم و شروع می کنه به حرف زدن، پشیمون می شم از این که بهش زنگ زدم، دلم می خواد یه بار بدون غرض، بدون حسادت، بدون قضاوت به حرفام گوش بده، به عنوان یه همدم. خیلی تو این سال ها باهم جر و بحث کردیم و حرف هامون رو زدیم، کی از دست کی ناراحته، چرا، چیکار کنیم که روابطمون بهتر بشه، اما هیچ وقت فایده نداشته، از دروغاش خسته شدم. دو هفته پیش که اینجا بود بهش گفتم من عاشقتم، به عشقت احتیاج دارم، دلم مادر می خواد، نه معلم، اما فایده نداشت. 
حرف های بدی رو که تو همه این سال ها بهم زده، نمی تونم فراموش کنم، بارها بخشیدمش اما تا می شنوم که هزار تا حرف پشت سرم زده، بازم دلم می شکنه. غصه می خورم از اینکه مادرم مرتب باعث می شه از خودم متنفر باشم.   

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

جامعه ما، جامعه بعضی‌ ها

امسال این کارِ در به دریم با بچه ها از همیشه سخت تره، انگار که ١٠ سال پیرتر شده باشم، انگار دیگه توان پارسال رو ندارم. کار سخت و بدنی تو گرما، زیر آفتاب توی پارک، بعدم ٣ ساعت سرو کله زدن با بچه ها و دوباره کار بدنی. شاید هم به خاطر اینه که می بینم اینا یه آزادی و شادی و دست و دل بازی خاصی دارن تو کار با بچه ها. من انگار که اون جملات طلایی "خفه شو بچه"، "به تو چه بچه"، "این حرفا به تو نیومده بچه" هنوز پسِ سرمه، انگار که تو روح و جسمم کنده باشنش. انگار اونا نمی گذارن انقدر راحت کار کنم. 
مثلا اینا به بچه ٣ ساله می گن، لیوانو از آب سطل پر کن بیار، بچه می یاره، بعد اینا خوشحال می شن، ذوق می کنن، هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می گن، جیغ و ویق می کنن، ولی اون آب آوردن بچه ٣ ساله، یا٤ تا خط رو کاغذ کشیدن بچه ٦ ساله، اون همه ذوق و هیجان رو تو من ایجاد نمی کنه (منظورم کار های ساده ای یه که هر بچه ای تو این سن ممکنه بتونه انجام بده). البته اینا با آدم بزرگ ها هم همینطور هستن، مثلا می گی رفتم پیاده روی، بازم هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می گن، جیغ و ویق می کنن، بالا  پایین می پرن، انگار که رفتی قله اورست رو فتح کردی. انگار اینا بر خلاف ما، سطح انتظاراتشون از آدم ها، کوچیک یا بزرگ، کمه، به همین خاطر هر کاری که بقیه می کنن رو بزرگ و مثبت می بینن.  
یا اینا با وسایل خیلی دست و دل باز پیش می رن، من فکر می کنم چرا اصراف بشه؟ وسایلو بین بچه ها تقسیم می کنم. شاید هنوزم تصورش برام مشکله که این همه وسایل نو و ترتمیز بین بچه ها تو پارک تقسیم بشه تا بتونن چند لحظه سرشون  رو گرم کنن، اما بچه های ما، حتا تو مدرسه هاشون هم برای آموزش، این وسایل در اختیارشون قرار نمی گیره، چه برسه به سرگرمی. یا شایدم یاد خودمون می یفتم با اون دفتر های کاهی و پاک کن های آشغالی که مدرسه بهمون می داد. 
شاید همه اینا باعث می شه، اون حوصله ای رو که دلم می خواد با بچه ها داشته باشم، از خودم نشون ندم.   
ما انگار یاد گرفتیم که تو سر بقیه بزنیم، چقدر اون زشته، اون یکی دهاتیه، اون اُزگَله، این چه لباسی که پوشیده. این حرف ها اینجا شنیده نمی شه. من نشنیدم کسی بگه این چه لباسی این پوشیده، یا اون چرا این ریختیه، اینجا ندیدم وقتی که یه آدم خیلی زشت، یه آدم با ظاهر عجیب غریب یا لباس های ناجور، جایی می یاد، قیافه آدم ها تغیر کنه یا یه جور خاصی نگاش کنن. در صورتی که آدم های اینجا خیلی غر غرو هستن، ولی غر زدن مرتبشون به آب و هواست و یک ثانیه دیر اومدن مترو، در حالی که ما خوشحالیم که اصلا چیزی به اسم مترو تو کشورمون وجود داره و راضی هستیم حتا اگر هر نیم ساعت یه بار بیاد. اینجا من خیلی دیدم که آدما جوراب های سوراخ و در رفته می پوشن و اصلا هم اینو بد نمی دونن، در صورتی که تو ایران ما از جوراب سوراخ خجالت می کشیم. اینجا کمتر از ایران پیش می یاد که کسی کفش به لباس و کفشش بیاد.  
اینا حس هایی توشون بیدار و تقویت شده که توی ما هنوز خیلی کمه. ما به اندازه اینا به آدم های معلول اهمیت نمی دم، بیشتر حیوونکی و بیچاره حسابشون می کنیم و دلمون براشون می سوزه. در صورتی که اینا با معلولین هم مثل آدم های معمولی برخورد می کنن. رفتار هایی که من اینجا با معلولین می بینم، کم تو ایران دیدم.  
به قول دوستم، شاید که ما جنگجو بار اومدیم. من فکر می کنم ما برای زندگی گاهی بیشتر از اینا تلاش می کنیم، اینا خیلی وقت ها زود جا می زنن و سرخورده می شن چون اجتماع خیلی لوسشون می کنه و خیلی تحویل شون می گیره، به خاطر همین گاهی چلفتی و احمق می شن. اگر کاغذی تا دیروز روی می زشون صاف گذاشته می شده و الان کج گذاشته شده، کلا گیجشون می کنه، انگار گاهی نمی تونن ساده فکر کنن و مثلا کاغذ رو بردارن و صاف بذارن، می گن حالا من چیکار کنم که این کاغذ کجه؟! گاهی قادر به انجام یه کار ساده نیستن و تصور این که چند تا کار رو همزمان بکنن براشون غیر قبل تصوره. مثلا ما باید آخر کار ٥ تا هدیه به بچه ها بدیم، هر کدوم از اینا تو یه جعبه جدا، خیلی منظم گذاشته شده و ما فقط باید یکی یکی اینارو برداریم و روهم بذاریم و بدیم به بچه ها ولی اینا اکثرشون می گن که این کار خیلی پیچیده است و خستشون می کنه! 
نمی دونم شاید برای پنجمین بار این کار رو انجام دادن، روحیات متفاوتم در کار با بچه ها، پیچیدگی آدم ها، گرمای تابستون و سرگردونی خودم دست به دست هم داده ولی من دیگه اون لذت پارسال رو از این کار نبردم. ٤ روز دیگه مونده که امیدوارم زودتر تموم بشه تا بتونم برم دنبال حل مشکلاتم.       

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog