۱۳۹۴ تیر ۳۰, سه‌شنبه

۲۴ ساعت کمه

این روزها دمای هوای بیرون ۳۲ درجه ست. شرجی. و خنک ترین اتاق خونه بین ۲۹ تا ۳۰ درجه. بی کولر, بی پنکه. پنجره ها ۱۲ ساعت یا بیشتر بسته هستن تا گرما توی خونه نیاد. عجیب دلم بوی پوشال خیس کولر می خواد.
تقریبا بیشتر وقتی که خونه هستم, بیکینی می پوشم و مشغول جمع و جور و مرتب کردن مدارک و کاغذها می شم. جمع کردن خورده ریزها خیلی وقت گیره.
گرما به شدت باعث میگرنم می شه و از زندگی عقبم می ندازه.
این روزها بیشتر به کارهای نکرده ام فکر می کنم و گاهی به کارهای کرده. فکر می کنم چطور تونستم توی ۷ سال این همه کار انجام بدم؟ چطور تونستم این همه آموزش و دوره ببینم, تلاش و تغییر کنم؟ فکر می کنم چطور این ۴ ماه با این همه مشکل کنار اومدم؟
کلی کار و پروژه توی سرم هست. کارهایی که می خوام حتما انجام بشن. کارهایی که وقت گیرن. کتاب هایی هست که حتما می خوام بخونم. مشکلاتی هست که حتما باید حلشون کنم. تمرین روی ارتباط بدون خشونت, از بین بردن یا کم کردن مشکلاتی که در کودکی پیش اومده و می شه حلشون کرد اما زمان می بره.
هنوز هم پراکندگی افکار دارم. حس می کنم ۲۴ ساعت کمه. می دوم اما نمی دونم کی می رسم. مصاحبه کاری رو قبول شدم. از دو هفته آینده که برم سر کا
ر, روزگار مجهولی رو شروع می کنم. روزهایی که نمی دونم چی در انتظارمه. روزهایی که هنوز برنامه ای براشون ندارم.
شاید عجیب باشه اما کمی به جا به جایی فکر می کنم. اگر یک ماه از کارم بگذره و همه چیز اوکی باشه, شاید بگردم دنبال خونه مستقل. دارم تلاش می کنم که از وسایلم کم کنم.
زمان به شدت زود می گذره. هفتمین ماه میلادی داره تموم می شه. 

امروز بعد از ماه ها زرشک پلو درست کردم. این روزها خندوانه رو از یوتیوب نگاه می کنم و به نظرم عجیب تاثیر خوبی روی روحیه ام داره.  
چاقویی که تا دسته تو روحمه هنوز درنیومده و گه گاهی عمیقا آزارم می ده. دارم سعی می کنم بهترین راه رو برای درآوردنش یا کنار اومدن باهاش پیدا کنم. دارم سعی می کنم جاهایی رو که خودم مقصر بودم رو پیدا کنم و روش کار کنم و ببینم آیا هنوز هم می شه اصلاحشون کرد.

۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

هپروتی

دوروزه دل و روده ام توی حلقمه. توی عالم هپروتم. کمی گیج و خسته. یواش و دلگیر. زندگی و شرایط از من یه چیز می خواد, خودم یه چیز دیگه می خوام. تصمیم گیری کمی سخته. دو دلم. دوستی قدیمی می خوام. کسی که همراهیم کنه. کنارم باشه. بعضی روزها شونه به شونه ام راه بره. باشه. بدونم که هست. نزدیک باشه. بشه تو چشماش نگاه کرد.
آدم ها دارن بهم ضربه می زنن. بیشترشون به جای این که از کنارم رد شن, از روبه رو می یان. ضربه می زنن, زخمی می کنن و رد می شن. گاهی دنبال راه حلی بی خطر و بی خوشونتم. گاهی جواب می دم و سر و صدا می کنم. گاهی خسته ام و حال ندارم چیزی بگم. دنبال صلحم.  
یک سال و نیم پیش برای کاری تقاضا داده بودم که مرحله دوم مصاحبه اش رو رد شد. بعد از مدتی خودشون زنگ زدن و یه کار دیگه پیشنهاد دادن, اون رو هم قبول نشدم. الان بعد از یک سال و نیم زنگ زدن و یه پست دیگه رو پیشنهاد کردن. نخواستم نه بگم. نمی تونستم نه بگم. استرس گرفتم. صبح مصاحبه داشتم. هفته دیگه جوابش می یاد.   
هوا خنک شده. حدود ۲۰ درجه و باد می یاد. چند روز گرمای خیلی شدید بود. نه کولری, نه پنکه ای, نه خنک کننده ای. ۳۰ درجه شرجی. 

۱۳۹۴ تیر ۱۸, پنجشنبه

صبح بود وقتی دل گرفته بودم

ساعت از ۸ صبح گذشته بود که رفتم آتلیه. قرار بود ساعت ۱۰, ۱۰ تا بچه بیان. وقتی رسیدم آتلیه, اولش استرس داشتم که همه چیز به موقع آماده بشه, بعد یه قهوه ریختم و نشستم و دلم گرفت. دلم خواست آتلیه مال خودم بود. وسایل رو توش جوری که می خواستم می چیدم. هر جا که می خواستم می گذاشتم. مجبور نبودم برای هر کلاس یک تا یک ساعت و نیمه, یک و نیم تا دو ساعت صرف درآوردن وسایل و تجهیزات از تو کمد و جعبه بشه و یک تا یک ساعت و نیم هم صرف جمع کردن و تو جعبه و کمد گذاشتنشون. دلم خواست یه جا آروم و قرار بگیرم که مال خودم باشه. تا بعدازظهر غصه تو دلم بود, هی فکر می کردم الانه که اشکم بریزه بیرون. 
به این فکر کردم که حتا تو خونه ای که الان هستم هم فقط توی اتاقم می تونم وسایل رو همونجایی که دلم می خواد بگذارم. دلم خواست کمی شرایط بهتر بود. کمی پول بیشتر بود. من که از هر سختی پلی می سازم, انعطاف به خارج می دم, مقاومت می کنم, از نو می سازم, برای خیلی از مسائل ایده دارم, چرا انقدر سخته شرایطم؟ همیشه فکر می کردم زندگی با این جور آدم ها بهتر راه می یاد. با کسایی که می ایستن, پشتکار دارن, تلاش می کنن. دلم گرفت. دلم خواست شرایط کمی بهتر بود...

۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

غرها و طلبکاری های ایرانی

رفتم فرودگاه. برای اولین بار منتظر دوستی صمیمی بودم که از ایران بیاد و کلی هیجان داشتم. یک ساعتی تو صف استقبال کننده ها بودم که تعداد زیادی شون ایرانی بودن. مسافرهای چند پرواز همزمان از خروجی بیرون می اومدن. ایرانی های دور و برم, تمام وقت مشغول حرف زدن و مسخره کردن بقیه بودن. 
اینو ببین چه شکلی یه, اون یکی چقدر گنده ست, اون یکی چقدر درازه, اونو ببین ۳ تا بچه داره, می دونی به ازاء هر بچه می تونه ۲۵ کیلو بار ببره. 
دو سه دفعه جام رو عوض کردم و همینطور هاج و واج بودم که این حرف ها تمومی نداشت. تو این همه ملیت, از هیچ کس همچین حرفایی نشنیدم.
زنی ایرانی مشغول چرت و پرت گفتن و زدن حرف های رکیک به خانم بغل دستیش بود. یک دفعه شروع کرد رو لبه جایگاه که تعداد زیادی از جمله من آرنج یا دستشون رو روش گذشته بودن رِنگ گرفتن. کمی چپ چپ نگاهش کردم. اثری نداشت و یک دفعه چنان دو تا دستش رو محکم به هم کوبید که گوشم درد گرفت و پا به فرار گذاشتم و رفتم جای دیگه ایستادم و از بقیه غیبت ها و غرها مستفیض شدم. 
اون هایی که اومدن کلی طلبکار بودن. چرا اون یارو بو می داد؟ ما فکر کردیم آدم ها تو اروپا بو نمی دن! چرا توالت شلنگ نداره, چطوری اینا می تونن کونشون رو نشورن؟! چرا کولر ندارن؟ برای چی باید دم صندوقِ سوپر مارکت فس فس نکنیم, پس مشتری مداری چی می شه؟ این چه مملکتیه که آدم هاش انقدر عجله دارن؟ خانم صندوق دار اگر مدت زیادی دستش رو دراز کرده تا پول رو بهش بدیم, وظیفه شه چون داره حقوق می گیره و چیزهای دیگه که همه به گوشم خیلی طلبکارانه و غیر دوستانه می اومد.   

۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

دنیام رو از نو می سازم

صبح باد هنوز سعی داشت پنجره رو از جا بکنه. یه بارون نم نمی هم کم و بیش می زد. بعدازظهر آفتاب شد بلاخره اما باد دست بردار نبود.
دیروز از ساعت ۲,۵ بعد از ظهر تا ۸,۵ شب توی آتلیه اره کردیم و چکش زدیم و تعمیر کردیم و جا به جا کردیم. بعدش دست و پام شروع کرد از خستگی لرزیدن. کمدی که درش قفل نمی شد وقتی که تعمیر شد و تونستم تعدادی از وسایلی رو که یک ماهه توی اتاق کناری انبار کرده بودم توش بگذارم, یه آرامش و حس خوبی بهم دست داد. حس برآورده شدن یه رویا. همش دلم می خواست وسایلی که برام مهمن و با زحمت تهیه شون کردم رو جایی بگذارم که درش بسته بشه. ضمن اینکه نظم هم داشته باشه. اما چون مکان آتلیه مال خودم نیست, چیزای رو اونجا زیاد نمی تونم تغیر بدم. کمد یا مبلمان اضافه هم اجازه ندارم اونجا اضافه کنم چون جا تنگ می شه. 
وقتی برگشتم, ساعت حدود ۹ بود. شام پختم. 
امروز از صبح کارهای اداری تلفنی رو انجام دادم. بعدازظهر که آفتاب شد, رفتم کافه کتاب خونه, خودمو به یه قهوه دعوت کردم. کتاب هارو پس دادم. رفتم انبار که دو تا از کارتون هارو بیارم. دوتارو بستم به چرخ دستی. یکیش خیلی سنگین بود. پر از کتاب و کاغذ. دومی بزرگ و سبک بود. سرهم سوار بودن و گاه گاهی لق می زدن. چرخ دستی توی راه سوار و پیاده شدن از مترو و یه تیکه راه پیاده روی تا خونه, ۴ دفعه چپ شد و کارتون ها افتادن. دفعه دوم, دو تا خانم پشت سرم بودن که کمکم کردن و دفعه چهارم جلوی در خونه بود که یه دختر مهربون که تازه ماشینش رو پارک کرده بود, دید. اومد جلو و کمک کرد. نیم طبقه یکی از کارتون هارو آورد بالا, گذشت جلو آسانسور و دکمه آسانسور رو زد و رفت. امروز خانوم های بامعرفتی سر راهم بودن. 
اومدم خونه بد از پختن شام, افتادم به پیچ و مهره کردن قطعه های کمد. خیلی خسته بودم, فکر نمی کردم بتونم زیاد کار رو جلو ببرم اما تونستم کمد رو تقریبا تموم کنم. انقدر پیچ پیچیدم که مچ دستم درد می کنه. مجبور شدم قفسه های دیگه رو کمی جابجا کنم تا جا برای کمد باز بشه. شکل اتاق کمی عوض شد اما هنوز هم آرامش داره. الان ساعت یک صبحه. 
حس خوب سازندگی دارم. خوشحالم که به زودی آخرین وسایل وسط اتاق هم سرو سامون می گیرن.   

۱۳۹۴ تیر ۱, دوشنبه

روز خود را وقتی که از کلاس جیم فنگ می شوید چگونه می گذرانید!

سه شنبه صبح زود که بیدار شدم تصمیم داشتم توی یه کارگاه دو روزه شرکت کنم. باز هم کارگاهی مربوط به کارآفرینی و خودفرمایی. اما به حدی خسته بودم که توان دو روز سر کلاس نشستن رو تو خودم ندیدم. دلم می خواست برم استخر اما از آفتاب خبری نبود. بیشتر از یک هفته ست که دمای هوا ۱۲ درجه شده. اکثرا یا ابریه یا باد شدید می یاد یا نم نمِ بارون می زنه.  
بعد از صبحانه کمی به کارهام رسیدم. بعد ۲ ساعت خوابیدم. ساعت ۱ بعدازظهر زدم بیرون. اول رفتم فروشگاه مبلمان. باید یه چیزهایی رو پس می دادم و برای کمدی که باید سرهم کنم, یه سری پیچ و مهره می گرفتم. همونجا نهار خوردم که جون داشته باشم راه برم. خیلی ملو و یواش جلو رفتم و همه چیز رو با برسی تهیه کردم. بعد رفتم فروشگاه ابزار و تیر و تخته. اونجا هم خرید کردم. این خرید ها و پس دادن وسایل, خیلی مهم بودن که هی مجبور بودم به خاطر کارهای دیگه عقبشون بندازم. امروز کلی به خودم افتخار کردم. تهیه بعضی وسایل خیلی آسون نبود, شاید یه جورایی کار مردونه بود. خیلی خوشحال بودم که تنهایی و بدون کمک همه کارهارو انجام دادم. وقتی خریدها تموم شد با چرخ دستی پر از وسایل راه افتادم به سمت آتلیه. وسایل رو اونجا خالی کردم و سروسامون دادم. خوشحال بودم که کارهای آتلیه  کم و بیش داره انجام می شه. ساعت ۸ شب رسیدم خونه. انقدر خسته بودم و پاشنه های پام درد می کرد که خودم رو به زور از ایستگاه مترو تا خونه رسوندم. وقتی رسیدم شام پختم.
این هفته در کنار همه کارها, دو بر دندون پزشکی بودم, یه بار چشم پزشکی. دکتر خانواده هم می خواستم برم که نرسیدم و تصمیم دارم فردا برم. این هفته خیلی کار انجام دادم.
دیروز از صبح کلاس داشتم. پایان نامه ام رو دادم و دیپلم "تعلیم و تربیت"(آموزش و پرورش) رو گرفتم. یه دیپلم دیگه به دیپلم هام اضافه شد. از اونجا رفتم سر کار. کارگاه خلق برای تولد دختر بچه ۸ ساله. ۱۲ تا دختر بودن. بچه های دوست داشتنی و آرومی بودن. خیلی خسته بودم. توالت که تموم شد, پولم رو دادن. فکر کردم امروز واقعا با چه سختی ای این پول رو درآوردم. باز به خودم افتخار کردم.
امروز که یکشنبه ست. اولین روز تابستونه. خسته افتادم توی تخت, باد داره کم و پیش پنجره رو ازجا در می یاره. هوا ابریه و آسمون سفید. با اینکه هوا ۱۲ درجه ست, حس واقعیش ۷ درجه اعلام شده! یه چیزی شبیه پاییز. امروز باز میگرن داشتم. عصری دست یکی از بچه هارو گرفتم و بردمش تاتر عروسکی. برادر بزرگ ترش تولد دعوت شده بود. حالش گرفته بود که چرا اون باید تنها خونه بمونه. منم می خواستم تاتر عروسکی رو ببینم, بهش پیشنهاد کردم که بیاد. باز سعی کردم نقش مادر رو بازی کنم و باز موفق شدم خودم رو راضی کنم. می بینم که چطور خیلی چیزهایی رو که تئوری یاد گرفتم انجام می دم. چیزهایی که سال ها پیش نمی دونستم و شاید انجامشون برام غیر قابل تصور بود. می بینم که حوصله ام برای کار با بچه ها و بودن باهاشون بیشتر و بیشتر می شه و این خوشحالم می کنه.
شب کلی کارهای نوشتنی و فرم پر کردنی انجام دادم. اما هنوز خیلی باقی مونده. تقویمم از فردا تا آخر هفته پرِ پره.

۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

مرگ

یکی از دوره های آموزشی که شرکت می کنم دوره ای یه به اسم "آموزش دهنده والدین". یه همکلاسی مهربون و خوشرو دارم که دوشنبه عصر جلسه ای برای چند تا از مادرهایی که بچه هاشون پاییز کلاس اولی می شن توی دهی که زندگی می کنه, ترتیب داده بود. از من خواسته بود که به عنوان ناظر برم و بهش بازخورد بدم. یک ساعتی تا اونجا راه بود. وقتی رسیدم چند تا از مادرها اومده بودن و مشغول صحبت بودن. داشتن در مورد خرگوش یکی از بچه ها صحبت می کردن که به بیمارستان برده شده و تحت عمل جراحی و ممکنه بمیره. هر کسی از تجربیات خودش با حیوونای خونگی و به خصوص خرگوش می گفت. یکی از خانم ها گفت که حیوونای خونگی متعددی داشته و هر کدوم که می مردن, با کمک پدرش اون هارو تو باغچه خونشون چال می کرده. پدر برای همه این حیوون ها سنگ قبر مرمری با کنده کاری و عکس اون حیوون درست می کرده. خیلی همچین موضوعی برام جالب بود. تاحالا همچین چیزی نشنیده بودم. همون لحظه فکر کردم, بی خود نیست که اینا با موضوع مرگ آرومتر و منطقی تر از ما کنار می یان. یه لحظه جلوی چشمم اون شیون و فریاد عزاداری های ایرانی ظاهر شد.
هر کسی یه تیپی می داد برای نحوه گفتن, نحوه خاک سپاری. هرچی زمان می گذشت مادری که باید روز بعد احتمالا خبر مرگ خرگوش رو به دختر ۶ ساله اش می داد, غصه دار تر می شد. بلاخره بهش از درمونگاه حیوونا زنگ زدن و گفتن که خرگوش خوب نمی شه و فردا باید بهش آمپول بزنن که بمیره. یکمی گری کرد چون می گفت منی که زر زرو هستم, چطور می تونم به بچه ام کمک کنم؟ ما باهاش حرف زدیم, گفتیم هر مادری انسانه و دارای احساساته. نمی شه که مادر فقط نقش قهرمان شکست ناپذیر رو داشته باشه. گاهی لازمه که بچه گری مادرش رو ببینه. شاید فردا دخترک حس کنه که مادرش تو غمش شریکه و برای همینه که گریه می کنه. دوستم بهش گفت که با دختر خودش همراهش می رن تا ۴ تایی باهم خرگوش رو خاک کنن.
خیلی حس خوبی بهم دست داد از این پشت هم بودن, همدردی و همدلی کردن, اطلاعات دادن, دستور ندادن, امر و نهی نکردن, پیشنهاد کمک کردن. از این انسانیت خیلی خوشم اومد.
انگار اینجا برای همه چیز تمرین هست, برای شد بودن, برای غصه خوردن, برای جدا شدن, برای مرگ. وقتی سال های سال این احساسات رو تجربه می کنی و یاد می گیری چطور باهاشون کنار بیای, دیگه خیلی عجیب نیست که بتونی با مسائل بهتر و منطقی تر برخورد کنی.
مرگ همیشه مساله حل نشده ای بوده برام. نمی دونم چطور باید باهاش برخورد کنم. خیلی کم پیش اومده کسی که بهم نزدیک باشه, بمیره. شاید بعدش غصه خوردم, یا شوکه شدم یا دلم می خسته که طرف برگرده اما نمی دونستم با قضیه چطور برخورد کنم. برای همین از مرگ پدر و مادرم به شدت می ترسم. بزرگترین ترسم اینه که اتفاق موقعیی باشه که دور باشم و بهم به موقع خبر ندن. بهم فرست خداحافظی ندن. این کارهای ایرانی تعارفی بهم وحشت می ده. متنفرم از اینکه یه کسی میمیره و بهم نمی گن یا لای هزار تا زرورق می پیچن موضوع رو یا مدت ها بعد تازه به آدم می گن.

۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

بی همه چیزی

زندگی اینجا یه جور بی همه چیزی رو به من یاد داده. ایران که بودم, چیزهای مادی بود که خیلی بهشون وابسته بودم. مثلا کتاب هام. هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم شب که می خوابم, کتاب های مورد علاقه ام توی اتاقم نباشن, یا رنگ ها و وسایل نقاشیم پیشم نباشن. اما بیشتر کتاب هام رو گذاشتم و اومدم. اینجا هیچ کتابی نمی خرم و فقط از کتابخونه شهر کتاب قرض می کنم. حتا کتاب هایی رو که تک و توک با خودم از ایران می خرم و می یارم, بعد از خوندن, هدیه می دم به کتابخونه شهر. این مساله در روزگاری نه چندان دور, برام غیر قابل تصور بود.
وسایل نقاشیم رو با خودم آوردم اما الان, اگر اون هارو هم ازم بگیرن, بازم زنده می مونم. بازم می تونم با انگشتام نقاشی بکشم. 

انقدر اینجا بارها مجبور شدم بدون وسایلی که دوست دارم در کنارم باشن, زندگی کنم که الان برام عادی شده. راحت تر می تونم دل بکنم. انگار سبک تر شدم. انگار به اندازه کافی تمرین کردم که با از دست دادن وسایل مادی, ضربه نخورم. امروز یه حس بی همه چیزی خوبی می کنم. مثل باد خنک بی همه چیزی که داره می وزه.

داستان لباس ها

فصل ها می گذرن. لباس ها تنگ و گشاد می شن. جمع می شن, می رن زیر تخت, بالای کمد یا توی انباری. دوباره بیرون می یان. کم و زیاد می شن. گاهی تن آدم های دیگه می رن. گاهی از تن آدم های دیگه می یان. لباس ها بخشی از زندگی ما رو تشکیل می دن. بخشی از هویتمون رو. بخشی از خاطره هامون رو. شاید حتا هر لکه ای روی لباس, داستان و خاطره خودش رو داشته باشه.

امروز بیشتر از ۲۴ ساعت بود!

امروز صبح که بیدار شدم له بودم. صبح ها نمی تونم خیلی طولانی بخوابم چون بچه ها زود بیدار می شن و من هم با سر و صداشون بیدار می شم. اگر ظهر خونه باشم, می تونم یک ساعت بخوابم. به زور دگنک خودم رو مجبور کردم که جمع و جور کنم. اصلا توان نداشتم ولی بیشتر از این نمی تونم ماجرا رو کش بدم. باید قبل از راه افتادن آموزشگاهم به اوضاع سروسامون بدم.
این روز خیلی حال غذا درست کردن ندارم. امروز سالاد ماکارونی درست کردم چون دلم می خواست یه چیز سرد بخورم. ساعت ۳ بود که دوستم اومد. می خواستم برای آخرین بار بریم انبار و وسایل باقی مونده رو بیاریم. اگر به هوای اون نبود, امروز اصلا جون این کار رو نداشتم. هوا ابری و به شدت شرجی و ایستا بود. رفتیم کارتون ها رو آوردیم پایین. زنگ زدم یه تاکسی ون سفارش دادم. از اونجا رفتیم دنبال یه کمد و بعد من با تاکسی پر از وسیله اومدم و دوستم با مترو. من که با تاکسی رسیدم رگبار حسابی گرفت. تند تند همه جعبه ها رو از ماشین خالی کردم, راننده هم عجله داشت. سریع گازشو گرفت رفت. دوستم هم چند دقیقه بعد رسید و دوتایی کشون کشون همه چیز رو آوردیم تو خونه. داشتیم از گرما هلاک می شدیم. بعد از چند دقیقه مشغول پایان نامه من شدیم که دوستم قرار بود بخونه و غلط گیری کنه. بعد از رفتن اون پایان نامه رو آن لاین به صورت کتاب عکس سفارش دادم. تقویمم رو باز کردم و فهمیدم که یه ایمیل می خواستم بزنم که برای نوشتنش به کمک احتیاج داشتم. به هر صورت دیگه دیر شده بود. خودم فردا از پسش یه جوری برمی یام. 
نشستم کارت ویزیتم و کارت های ثبت نام بچه هارو آن لاین سفارش دادم. تراکت ها هم چند روزیه رسیده و چند تاییش رو پخش کردم.
الان نصفه شبه و من منتظرم زودتر صبح بشه تا بعد از دندونپزشکی رفتن, بیام و جعبه ها رو خالی کنم.   
هنوز به شدت عطش کتاب خوندن دارم. چند تا کتاب رو همزمان می خونم و از هیچ کدوم نمی تونم بگذارم.

۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

به شجاعت یک پرنسس

دیروز زیر آفتاب داغ نشسته بودم و صورت بچه ها رو نقاشی می کردم. پسرک نوبتش که شد, روبروی من روی نیمکت نشست. خیلی محکم, واضح و شیوا گفت: "من می خوام یه پرنسس صورتی بشم." گفتم: چه خوب! چه پسر شجاعی. چند سالته؟" گفت: ۴. مادرش پشت سرم بود. زد زیر خنده. گفت: "همچین چیزی کم پیش می یاد نه؟". گفتم: "خیلی عالیه که انقدر مطمئنه و اعتماد به نفس داره."
پسرک خوشحال بود و منتظر که پرنسس دلخواهش رو توی آینه ببینه. این چندمین پرنسسی بود که بعد از ساعت ها توی آفتاب نشستن نقاشی می کردم. اما سعی کردم قشنگ ترینشون باشه. 
وقتی خودش رو توی آینه دید, لبخندش رو به من هدیه داد و رفت.  

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog