۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

دوباره دیالوگ های ایرانی

لینک متنی رو که توی یه مجله اینترنتی به عنوان نقد کتاب نوشتم، برای دوستی فرستادم. اولین جمله ای که برام نوشت: وای! خب تو اینارو نوشتی که کتابش رو دستش باد می کنه!
من: مگه به حرفِ منه؟ طرف ۷ ساله داره این کتابو می فروشه! این همه مردم هر روز نقد می نویسن در مورد فیلم ها و کتاب ها، مگه همه باد می کنه؟!
دوستم: ولی نقدت خیلی خوندنی بود!


دوستی تو تلگرام می نویسه: دوستم خیلی وقته ندیدمت، یه عکس از خودت بده ببینمت.
من هم فورا عکسی فرستادم.
دوست: چه شالت قشنگه.
من:!!!!!!!

جلوی گیت

امروز هوا آفتابیه و ۷ درجه بالای صفر. در حالی که دماسنج اول صبح صفر درجه رو نشون می داد. در حال برآورده کردن یکی از آرزوهام هستم. سفر به اسپانیا. جلوی گیت نشستم و نیم ساعت دیگه پرواز می کنم. تا وقتی اونجا پیاده نشم و تو کوچه پسکوچه ها راه نرم، باورم نمی کنم. می رم یه دوست دوران دانشجویی رو بعد از ۶ سال ببینم. اون وقتی که این آرزو رو کردم، به این فکر نکرده بودم که به کدوم شهر می خوام سفر کنم. 
روزهای گذشته روزهای سخت و شلوغی بودن. سه شنبه اسباب کشی کردم. تصمیم به اسباب کشی رو خیلی سریع و راحت گرفتم. خونه دوستی یک اتاق خالی بود و من که کمی وسایلم رو دور ریخته بودم، جوگیر شدم و فکر کردم که دو اتاقی رو که در خونه ای بی نظم و شلوغ با آدم هایی با رفتارهای نامناسب داشتم به یک اتاق تبدیل کنم. این رو بگم که اینجا هم از مبل راحت فعلا خبری نیست و اسباب دو اتاق چنان یک اتاق رو پر کرده که به سختی جای عبور هست. اما آرامش چیزی یه که توی خونه و اتاق جدید بیشتر حکمفرماست. 
اسباب کشی با همه دردسرهاش تموم شد و من ۴ روز پشت سر هم میگرن داشتم و امروز هم کامی سردرد دارم.
طراحی ویترین هارو هم باید تموم می کردم و تحویل می دادم. ۳ روز اینترنت نداشتم و کارهام به سختی انجام می شد.
الان یه هفته هیجان انگیز پیش رومه که بر
اش کلی برنامه دارم.

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

حال و هوای کریسمس

یک دفعه هوا خیلی سرد شد. هنوز به وسط سپتامبر نرسیده، رسید به صفر.
وقتی که هوا سرد می شه، وقتی که درجه هوا به صفر نزدیک می شه و از روی صفر سُر می خوره و پایین می ره و وقتی که دماغم به شدت یخ می زنه، دلم غنج می زنه برای حال و هوای کریسمس. برای چراغونی های مجلل. برای بوی کیک های دارچین و میخک دار، شیرینی های زنجبیلی با شکل های مختلف، بوی سیبزمینی داغ با پوست. بازارهای کریسمسی کوچولو و 
نُقلی. برای صدای جعبه موسیقی که توی کوچه ها می پیچه و برای سرزندگی آدم ها تو اوج سرما و یخبندون و برای عوض شدن ویترین مغازه ها. کریسمس که می یاد، انگار یه صفحه از یه کتاب جادویی باز می شه، صفحه ای که جدیده و پر از اتفاقاتِ خوبِ خوشرنگه.

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

هیچ چیز اتفاقی نیست

شنبه دو هفته پیش خودم رو نهار دعوت کردم بیرون. من اهل این ساندویچ های پر و پیمون که همه چیز داره از همه ورش میزنه بیرون نیستم اما اون روز یکی از همین ها سفارش دادم. یکی دو ساعتی نشستم و برنامه هایی برای سه سفر در آینده نزدیک ریختم. بعد خودم رو برداشتم بردم استخر. ساعت ۴ بعدازظهر بود و استخرِ ورزشی خلوت بود. باز زیر آب متن نوشتم (همین متن قبلی رو همونجا زیر آب نوشتم) و فیلم مستند ساختم تو کله ام.
سه چهار روزی کوفتگی و خستگی مفرط داشتم. سه شنبه هفته پیش باید کاری رو انجام می دادم که ماه ها منتظرش بودم. وقتی که اون کار تموم شد، به شدت از نظر روحی به هم ریختم. انقدر حالم خراب بود که احساس می کردم از درون دارم منفجر می شم. شب نمی تونستم بخوابم. چهارشنبه اش حالت سکته بهم دست داده بود. می خواستم گریه کنم اما اشک هام نمی اومد. بعد از چند ساعت بلاخره نشستم وسط خیابون و زار زدم. بعد از این که یه دل سیر گریه کردم، رفتم استخر. یک ساعت شنا کردم. حالم خیلی بهتر شد.
جمعه باز رفتم همون رستوران. ۴-۵ ساعت نشستم. باز هم برنامه ریزی کردم و به کارهام رسیدم. ۶-۷ ماهی بود که می خواستم به یه آشنا زنگ بزنم اما هی این دست اون دست می کردم. به یه دلایلی نمی دونستم اگر زنگ بزنم ممکنه با چه عکس العملی مواجه بشم. بالاخره بعد از چند لحظه فکر کردن، شماره اش رو گرفتم.
می تونم بگم زنگ زدن به این خانم یکی از بهترین کارهایی بود که توی یکی دو سال گذشته انجام دادم. خیلی خوشحال شد و قرار شد روز بعد همدیگه رو ببینیم. روز بعد بیشتر روز رو با هم سپری کردیم. پروژه ای دستش بود برای طراحی ویترین یه مغازه از یه مارک خیلی گرون و معروف. پیشنهاد همکاری داد. سه روز بعد باز همدیگه رو دیدیم و من طرح ها رو زدم. طرح ها قبول شدن و رفتن مرحله بعد. امروز هم بیشتر روز رو باهم بودیم. توی این هفته کلی عشق و آرامش و توجه ازش گرفتم. امروز بعد از این که کارهارو انجام دادم و کلی هم حین کار با هم حرف زدیم، روی مبلش دراز کشیدم و چند لحظه ای در آرامش تمام خوابم برد. عصر بعد از اینکه پسرش رو از مهدکودک برداشتیم رفتیم قهوه خوردیم و حرف زدیم. شب دوباره یک ساعت و نیم تلفنی حرف زدیم و دو تایی به هم کلی کمک کردیم این چند روزه. انگار همه دنیا دست به دست هم داده بود که من دقیقا موقعی به این آدم زنگ بزنم که هر دو کلی به هم نیاز داشتیم. انگار این همه وقت هر دو تامون صبر کرده بودیم تا اون روز و اون ساعت برسه و من شماره اش رو بگیرم و ارتباطمون برقرار بشه.
امشب خیلی حس خوبی دارم. یه حس آرامش خوب. خوشحالم که به قلبم گوش کردم و الان یه دوست خوب دارم. قلبم مدت های زیادی بود که می گفت باید با این آدم تماس بگیرم و بهترین موقع رو هم برای تماس گرفتن باهاش بهم نشون داد.

۱۳۹۴ مهر ۵, یکشنبه

۷ سال و نیم به دنبال مبلی راحت

شاید به نظر چیز غریبی بیاید وقتی بگویم که ۷ سال و اندی ست که در این مملکت به دنبال مبل راحتی هستم که رویش بشینم و نفس راحتی بکشم یا خستگی ای درکنم. اول که پایم به این مملکت رسید چند روزی منزل خواهر جان بودم. آنجا مبل راحتی بود که می شد وقتی جایی برای من بود رویش بشینم و کمی ولو شوم و مزه راحتی خانه را بچشم.
از آنجا به منزلی بی مبل نقل مکان کردم که موقتی بود و سرد. شاید ۱۰ شبی بیشتر آنجا نخوابیدم. خانه یک بخاری ارج مانند داشت که در آبان ماه سرد کمی گرما به منزل می داد. توالت منزل توی راهروی ساختمان بود و با همسایه های آن طبقه مشترک. بنده نصف شب ها برای این که ماتهتم یخ نکند مجبور بودم که دنده عقب بگیرم و داخل وان حمامی که کنار آشپزخانه تعبیه شده بود بشاشم. نه تنها مبلی آنجا نبود، بلکه توالتی هم نبود.
بعد از آن به منزل دوستی عزیمت کردم و سعی کردم از مزایای خانه مشارکتی استفاده کنم. این دوست بعد از ورود من مبلی خرید و بنده بسی دل خوش نمودم که به به! بالاخره مبلی دست و پا شد و به زودی طعم ولو شدن روی مبل را می چشم. از قضا این دوست خسیس بود و خوش نداشت من روی مبلش بنشینم. می گفت این جا بشین و آنجا ننشین. پاهایت را روی مبل نگذار و چنین و چنان نکن. من هم عطای مبل را به لقایش بخشیدم و به اتاق زیر شیروانی با صندلی چوبی پناه بردم. مبل را برای این دوست گذاشتم که هیکل گنده و بی قواره اش را روی آن بیاندازد تا جایی که بعد از مدت کوتاهی یک سمت آن کامل فرو برود.
دیدار خواهر جان در این فاصله به یک بار در ماه یا یک بار در دو ماه کاهش پیدا کرده بود. بنابراین امکان بهره از مزایای مبل راحتی چندان فراهم نبود.
حدود سه سال گذشت تا اینکه به خابگاه دانشجویی نقل مکان کردم. آنجا اتاقی داشتم به بزرگی ۸ متر مربع و همینقدر که تختخواب و میز تحریری در آن جا می شد، جای شکرش باقی بود.
۴ ماه و نیمی که گذشت به خانه مشارکتی دیگری نقل مکان کردم. آنجا اتاق بزرگ تری داشتم اما باز هم خبری از مبل نبود. از آنجا که خانم صاحب خانه که خودش تنها هفته ای یکبار در آن منزل زندگی می کرد, سعی داشت نقش مادرِ فولاد زرهِ دیو را بازی کند، بعد از ۴ ماه و نیم پا به فرار گذاشتم.
خانه یک دوست را اجاره کردم که قرار بود یک سال را در خارج از کشور درس بخواند و خانه اش خالی بود. آنجا از دو اتاق تشکیل شده بود. در یک اتاق که دیوارهایش آبی رنگ بود، مبل بزرگ آبی رنگی بود بسیار سفت و ناراحت. اتاق به شدت سرد بود. زیرش فضای باز پارکینگ بود به سختی گرم می شد. مبل ناراحت بود و شاید ۳-۴ باری بیشتر در طول یک سال روی آن ننشستم.
بعد از آن برای آغاز زندگی مشترک تصمیم داشتیم با همسر به خانه ای نقل مکان کنیم که مبل داشت. صاحب خانه دزد از آب درآمد. پول ما را خورد و ما را بی خانه و بی مبل گذاشت.
از آنجا که ما بی خانه مانده بودیم به خانه ای نقل مکان کردیم که بیشتر محل کار همسر بود. کوچک بود و پر از وسیله و مبل نداشت. گاهی سعی می کردم با گذاشتن چند کوسن
، مبلی فرضی درست کنم که بی فایده بود چون مبل فرضی جاخالی می داد و کله مان همیشه بلاتکلیف بود و به کمد یا پایه میز و صندلی اصابت می کرد.
زندگی بالا و پایین و چاله چوله زیاد داشت. جدا شدیم و من به طور موقت به منزل دوستی نقل مکان کردم. یک ماه و نیمی در آن 
منزلِ بی مبل بودم و در آن مدت پی خانه می گشتم. منزل دوست تختی برای مهمان نداشت. شب های فروردین ماه که اینجا هنوز بسیار سرد است، با لباس گرم روی تشکی نزدیک بخاری ارج مانندی می خوابیدم. چون بخاری گازی بود و فضا خیلی کوچک، نمی شد طولانی مدت روشنش گذاشت. نفس کم می آمد و هوا خفه می شد. شب ها در حالی که دماغم به شدت یخ می زد، به داشتن تختخوابی در خانه ای گرم و نرم فکر می کردم و بنابر این وقتی برای فکر به مبل راحتی نبود. 
از آنجا به خانه ای مشارکتی نقل مکان کردم. اینجا هم دو تا اتاق کوچک دارم که رویهم رفته حدود ۲۵ مترمربع است و باز خبری از مبل نیست.
از خودم می پرسم آیا تا زمانی که قانون و ویزا اجازه بدهد در این مملکت بمانم، اصلا به چیزی به اسم مبل راحت دست پیدا می کنم؟
 نمی دانم چون مادرم روح سرگردان و ناآرامی است، من هم به تبع او انقدر در به درم و به مفهوم خانه و آرامش دسترسی پیدا نمی کنم یا این که این همه، هنرِ خودم به تنهایی ست؟
امروز که خیلی خوب فکر کردم، یادم آمد منزل مادر جان هم مبل هایش خیلی راحت نبود و من بیشتر وقتم را در اتاقم می گذراندم و برای ولو شدن از تخت خواب استفاده می کردم.

۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

یعنی تقصیر خودم بود؟

مثل این که از ۲۰ فروردین که وبلاگم رو به این آدرس جدی منتقل کردم، گذاشتن پیغامش غیر فعال شده بود. پس شاید عجیب نبود که کسی پیغامی نمی گذاشت برام!

۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

کار بی کار

دو ماه پدرم دراومد. کار فشرده و طاقت فرسا، فشار و استرس زیاد روزانه، محیط کاری خیلی بد، همکارهای پست فطرت و عوضی. 
امروز همه چیز تموم شد. به تنها چیزی که دلم خوش بود دو تا همکار خوب و مهربون بودن تو بخش خودم و یه همکار تو بخش روبرویی که گاه گاهی ساعت ناهار می دیدمش و یه بگو بخند چند دقیقه ای و کوتاه با هم داشتیم. دنیای من توی اون شرکت تقریبا بزرگ، به همین کوچکی بود. همین دو سه تا آدم باعث می شدن که دلم رو خوش کنم به کار و شرایط بد رو تحمل کنم. به خودم دلخوشی می دادم که برای تعویز نوع ویزام نگه داشتن این کار خیلی مهمه و فقط باید تا آخر سال میلادی تحمل کنم. اما امروز همه چیز تموم شد و خلاص. یه دوست خوب و مهربون پیدا کردم که نگهش می دارم. اما از زیر فشار یه محیط بد، پر از جاسوسی و بدگویی و زیراب زنی و غیبت و استرس بی رویه بیرون اومدم.  

۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

شهبانو

یکی از عجیبترین اتفاقاتی که برام افتاده اینه که دیشب خواب شهبانو رو دیدم! جالب اینه که خیلی هم صورتش رو بیاد ندارم اما به طرز عجیبی مطمئنم که شهبانو بود. چقدر هم من رو تشویق کرد. به بقیه هم من رو نشون می داد و از کارم تعریف می کرد. انگار نزدیک اتمام یا تحویل یه پروژه هنری بود. آخرین جمله ای که بهم گفت این بود: "الان دیگه وقت شما با کرنومتر محاسبه می شه." چقدر کلمه های مثبت، لبخند و حس خوب ازش دریافت کردم.
دلم می خواست باز بخوابم و بقیه خواب رو ببینم. دلم می خواد بدونم برای چه کاری تشویق می شدم.   

۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

تولد


دیروز تولد وبلاگم بود. ۶ ساله که دارم می نویسم. زمان زود گذشت. از همه چیز نوشتم، از روزهای خوب و بد، از غم و شادی. خواننده های وبلاگم دارن روز به روز بیشتر می شن و تقریبا هر ماه کشورهای جدیدی هم بهشون اضافه می شن. این خوشحالم می کنه. فقط یک ساله که دیگه کسی پیغامی نمی ذاره برام زیر پست ها. همین باعث می شه فکر کنم خیلی مجازی و دور هستن.می دونم امسال هم روزهای خوبی در راهن که زندگی جدیدی رو برام شکل می دن. شاید حتا بهتر از پارسال. هنوز خیلی چیزا تو زندگیم مجهوله. نه آینده های خیلی دور، که آینده های خیلی نزدیک هم مجهولن.

۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

تغییر نام

متاسفانه امروز به صورت اتفاقی تو اینترنت به یکی دو تا وبلاگی برخوردم که اسمشون رو به دختر مریخی تغییر دادن. به همین دلیل یه تغییر کوچیک تو اسم وبلاگم می دم.  

۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

خوشبختی ساده

اصولا من خیلی راحت خوشبخت می شم. وقتی لاک مورد علاقه ام رو می زنم. یکی در میون. دو رنگی که بی نهایت حس خوبی بهم می دن. انگار خوشبختی خالثن که روی ناخن هام نشستن. انگار خود پرنده خوشبختی اومده و روی تک تک ناخن هام نشسته. و درست وسط قلبم.
پارچه ها و رنگ هاشون هم منو خیلی خوشبخت می کنن. وقتی پیرهنی از پارچه نرم و لطیف می پوشم. یا وقتی که پارچه لباسم طرح مورد علاقه ام رو داره. هر بار که بهش دست می کشم، هر بار که می پوشمش خوشبخت می شم. لباس های تک رنگی که رنگ های مورد علاقه ام رو دارن هم همین حس رو بهم می دن. هر بار که یه لباس فیروزه ای رنگ می پوشم
، تنم خوشبختِ  خوشبخت می شه.
وقتی با رنگ روغن نقاشی می کردم، دلم می خواست رنگ های مورد علاقه ام رو بردارم و به بدنم و لباسام و سر و کله ام بمالم. چون رنگ ها به شدت بهم حس خوشبختی می دادن. تا الان به خوشبخت شدن با دیدن رنگ ها بسنده کردم و هیچ وقت رنگ هارو به خودم نمالیدم. شاید یه روز این کارو بکنم و به عنوان یه اثر هنری ثبتش کنم.
هر بار که کفش بله می پوشم. هر بار که جوراب نو می پوشم.
هر بار که توی آب شنا می کنم، توی آب خوشبخت می شم، فلسفه بافی می کنم، فیلم مستند می سازم، خاطره مرور می کنم و خیلی کارهای دیگه.
هر بار که توی هواپیما می شینم، با تک تک ابرهای پنبه خوشبخت می شام و دلم می خواد یه بار از بینشون عبور کنم و بهشون دست بزنم. یا دستم رو مثل روحی از بینشون عبور بدم.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog