۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

گذر زمان در وطن

پدر مادرها پیر و لاغر شدند. دست هاشون باریک و پر چروک. موی مادرها سپید. موی پدرها خلوت. غبغب ها آویزان. چشم ها کمسو. گوش ها کم شنوا. بعضی فراموشکار. بعضی گیج. غصه دار می شود آدم با این گذر زمان. انگار که در غیبت ما غربتیان، مرگ از این نزدیکی رد شده باشد و رد پای خودش را روی این موها و چروک ها جا گذاشته باشد.

۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه

زندگی بی کیفیت

هم خونه ایم یه زن ۴۱ ساله است. هیکلش درشت و یوقوره و موهای نامنظم و شونه نکرده اش، کمی فر داره. شور زندگی توش نیست. حرکاتش ظرافتی نداره و شلخته است. رگه هایی از افسردگی از توی وجودش رد شده. به نظر می‌یاد حال نداره از زندگی چیزی بخواد. خیلی راحت تسلیم زندگی می‌شه. یه دسته موی سیاهِ وز کرده زیر بغل‌هاش دراومده. بیشتر وقتا غذاهای آشغال می‌خوره و دهنش بو می‌ده. غذاهایی که می‌پزه، در حد هم‌زدنِ پنچ شش دقیقه‌ایِ یه محتویاتِ آماده ست. ظرف‌هاش رو گاهی تا سه چهار روز نمی شوره. 
گاهی با خودش آواز می خونه، خارج و بدصدا. بیشتر شبیه به یه ناله ست. گاهی سوت می‌زنه. گاهی هم صداهایی مثل جیر جیر، ناله و نچ نچ از خودش در می‌یاره. گاهی لباس‌های از ریخت افتاده و لک دار می‌پوشه. خیلی پیچیده فکر و عمل می‌کنه و گاهی اصلا از مغزش استفاده نمی‌کنه. ترسو و نامطمئنه. چند بار در هفته تمرین‌های مدیتیشن انجام می‌ده. شنونده خوبه. به خوبی‌های آدم‌ها خیلی خوب توجه می‌کنه.
نحوه‌ی استفاده‌اش از اشیاء و وسایل خونه یه حس بدبختی‌ای به آدم می ده. زیبایی‌شناسی براش یه کلمه‌ی نامفهومِ دوره. تلاشی برای زیباتر شدن اطرافش نمی‌کنه.
قوطی‌های پلاستیکی یکبار مصرف مارگارین رو توی کمد روی هم می‌چینه، 
غذاهاش رو توی اونها می‌ریزه و می‌ذاره توی یخچال. کالباس‌هارو لوله می‌کنه تا به زور توی اون ظرف‌ها جا بشن. گاهی برچسب‌هایی رو با خط بد روشون می‌چسبونه تا محتویاتشون معلوم بشه. 
بی‌کیفیت بودن زندگیش یه جوری آزاردهنده است. تا حالا انقدر از نزدیک زندگی به این بی‌کیفیتی ندیده بودم. 

روزها در ایران

اومدم ایران. امشب شب کریسمسه. روزها دارن تند تند می گذرن. هوا خیلی آلوده ست. آسمون یه رنگ عجیبه. خورشید یه حال دیگه ای داره. خیلی زود پریدم وسط زندگی اینجا. انگار نه انگار که یکسال نبودم. تاحالا ۴ تا از دوستام رو دیدم. کارهای اداری انجام دادم. به یه دفتر دولتی مراجعه کردم. در حال تعمیرات بودن. کل پله ها رو کنده بودن! به جای پله ها مصالح بود تا طبقه اول. خیلی خطرناک بود. نرده یا جای دستی نبود. چقدرجونِ آدم ها بی ارزشه اینجا. 
اینترنتِ پر سرعت یواشه. همه چیز فیلتره. آدم ها سریال های ترکی میبینن. تلویزیون خیلی روشنه.
امشب یه کنسرت کودکانه رفتم. بلیت ها گرون شده. برای رفتن به کنسرت سوار تاکسی شدم. نشستم جلو. چراغ قرمز طولانی بود. راننده یه سی دی نوحه گذشته بود. برام عجیبه که دوران عزاداری نباشه و یه نفر داوطلبانه نوحه بذاره گوش بده. بعد سوار اتوبوس بی آر تی شدم. هزار تومان دادم. ده دقیقه ایستادم تا اومد. خیلی پر بود. جایی اسم ایستگاه هارو ننوشته بود. نمی دونستم چند تا ایستگاه تا آزادی مونده. بیرون رو نمی دیدم. مردم هول می دادن. انسانیت زیر سوال می رفت. زنها خودشون رو به هم می مالیدن. خیلی  به هم نزدیکتر از فاصله آرامش بودن. همه تو دهن هم بودم. صدای موسیقی دلگیری از گوشی یکی به گوش می رسید. بچه ای اون وسط بود و نمی تونست نفس بکش. بعضی غر می زدن، بعضی ها مرتب می گفتن خانم برو جلو. اما حتا یک سانتیمتر هم جا نبود. یکی داد می زد خانم هول نده. از خانومی پرسیدم: خانم شما ایستگاه هارو بلدین؟ می شه بگین کجا باید پیاده بشم؟ اسم ایستگاه هارو نمی بینم. به سختی تونستم از بین جمعیت پیاده بشم. این وضع یک جور توهین به شخصیت آدم ها بود.    
این دفعه دارم همه چیز رو برسی می کنم. خیلی متفکرم. می خوام ببینم می تونم بازم اینجا زندگی کنم؟! 

۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

آرامش پس از طوفان

این چند روزه باز تقویمم پر بود. پر از کار و قرار و مدار. ۶ روز دیگه می رم ایران. می خواستم قبل از این سفر، پرونده بعضی کارها و مسائل رو ببندم. دلم می خواست سال رو بدون کدورت تموم کنم. برای مساله ای عاطفی، مدام دو صدا درونم با هم جنگ می کردن. یکی می گفت برو جلو ادامه بده، تلاش کن و شکست نخور. اون یکی می گفت ول کن، وا بده، رها کن و صبر کن تا شرایط آروم بشه. یکی می گفت فقط به حس درونی خودت اعتماد کن و جلو برو. اون یکی می گفت مشورت کن، مشاور برو، وکیل بگیر، از بقیه کمک بگیر. دیگه داشتم بین این دو صدا کش می اومدم و تحملم داشت تاق می شد. سه تا خواب دیدم که خبر از عمق وجودم و خسته قلبم می دادن. به مراکز مشاور خانواده مراجعه کردم، و به بعضی تلفن زدم، حتا به یه وکیل سر زدم، به دوستام غر زدم، چند بار گریه کردم. اما اکثرا جواب ها چیزی بود که قلبم نمی خواست بپذیره. امروز بالاخره به آرامشی که می خواستم رسیدم. عصر با کسی قرار گذشته بودم که مدت ها بود برای قرار گذاشتن باهاش داشتم فکر می کردم. از طریق اون فهمیدم که دیگه هر کاری قبل از سال نو میلادی می تونستم انجام بدم، انجام دادم و باید ۶ هفته صبر کنم تا برگردم و راه حلی رو در آرامش انتخاب کنم. 
آزمایش خون داشتم چون دکتر فکر می کنه دارم مرز قند می گیرم. بعد از اون رفتم بعد از سال ها واکسن زدم. چون من آبله مرغون نگرفتم و از سال جدید دوباره تو مهد کودک کار می کنم و مجبور بودم این واکسن رو بزنم. توی این ماه میگرنم آروم شده اما امروز دوباره میگرن گرفتم. 
بعد از واکسن خودم رو نهار بردم بیرون. این مامان هایی که به بچه هاشون بعد از زدن واکسن جایزه می دن. اونجا خانومی پیری رو دیدم که از سر کار می شناسم و سالی یک دفعه تو جشن کریسمس می بینمش. امسال هم یک بار تو جشن کریسمس دیدمش ولی بعد از اون این بار دومی بود که اتفاقی می دیدمش. به این فکر کردم که هیچ چیز اتفاقی نیست و حتما دلیلی داره که سه بار پشت هم دارم می بینمش. باهاش حرف زدم و اتفاقی حرفمون به اینجا رسید که روانشناس و مشاور اجتماعی یه. بهش گفتم که مشکلی دارم که توش گره خوردم . فوری گفت من یه ساعت رو بهت هدیه می کنم و قرار شد که فردا برم پیشش.  
این دو نفری که امروز دیدم، هر دوشون مثل هدیه کریسمس بودن برام و باعث شدن کلی انرژی مثبت بگیرم.

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

به بهانه روز خشونت علیه زنان

قبل از این که مهاجرت کنم خشونت برام تنها کتک و مشت و لگد بود و جای انگشتان ضارب روی بدنم که قرمز رنگ می شد و دردناک بود. اصلا روحم هم خبر نداشت که روزهای زیادی از زندگیم رو تحت خشونت روانی گذروندم. خشونتی که تمام روزگارم رو تحت تاثیر قرار داد.
از وقتی حدودا ۱۲ ساله بودم، تلاش برای تغییر رو به صورت خودآگاه شروع کردم. تمرین مداوم برای انتخاب راه درست، انتخاب راه های ارتباطی درست، مدیریت رفتار و احساسات. اما شاید خیلی جاها موفقت کمی داشتم چون ریشه مسائل رو پیدا نمی کردم. نمی دونستم اشکال از کجاست و چه چیزی غلطه. فقط می دونستم اشکالی هست و این قدم بسیار بزرگی بود اما برای حل مشکل کافی نبود. دور و اطرافم پر بود از بزرگ تر هایی که مدام بهم می گفتن که چطور نباشم. کمتر کسی بهم چطور بودن رو نشون می داد.
فحش، بد و بی راه، تهدید، تحقیر، تشر
، متلک، مقایسه، فریاد، جریمه، ترور و جنگ روانی، زورگویی، انتقالِ عذاب وجدان، کنترل و محدودیت. همه داشت به اسم تربیت و با زور بهم تحمیل می شد. من به نوعی سرکش بودم و حاضر به قبول این همه فشار نبودم اما فرار از زیر بار همه این خشونت ها کار آسونی نبود.
وقتی اومدم اینجا، یاد گرفتم که به چه چیزهایی خشونت گفته می شه. ۷ سال و نیمه دارم تلاش می کنم، آثار اون خشونت ها رو از وجودم بیرون کنم. تا حدی هم موفق بودم. اما آثار خیلی از اون ها به عزت نفس و به بدنم چنان محکم چسبیده که جدا کردنش به این راحتی ها امکان پذیر نیست. چیزی که تازه فهمیدم اینه که عزت نفس و اعتماد به نفس باهم خیلی متفاوته. خیلی از مشکلاتی که توی این یکی دو سال اخیر گریبانگیرم بوده، به علت عزت نفس پایین بوده و من نمی دونستم. چون من اعتماد به نفس خوبی دارم، حتا فکرش رو هم نمی کردم که عزت نفس پایینی دارم و خیلی از بلاهایی که داره سرم می یاد به دلیل عزت نفس پایینمه.
تمام اون خشونت های روزمره
، عزت نفسم رو پایین آوردن و من انقدر دیر فهمیدم که ریشه خیلی از مشکلاتم توی این مسأله ست.    
یکی از آثار اون خشونت ها دردهای مداوم و پایان ناپذیر میگرن و گرفتگی شدید و مداوم عضلات گردن و شونه ست. عضلاتی که موقع ترس منقبض می شن. یکی دیگه از آثار اون خشونت ها الگوبرداری غلطه. رفتارهایی که ۲۷ سال تجربه شون کردم، باعث شدن تا به نوعی به صورت ناخودآگاه جذب آدم های مهرطلب، قربانی، ابیوسیو و کنترل گرا بشم و دوباره و دوباره آزار ببینم، صدمه بخورم و به راحتی نتونم از چرخه خشونت خارج بشم.
خشونت چیزی یه که روزگار آدم هارو سیاه و نسل های آینده رو نابود می کنه.
برای مطالعه بیشتر در مورد خشونت خانوادگی و آدم های ابیوسیو، به مطلبی که شادی نوشته مراجعه کنین:

http://pelak5.org/node/185

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

برداشتن مشکلات از سر راه

از چند روز قبل از که بیام این خونه، یک چیز ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. نداشتن ماشین لباس شویی.
دوشنبه عصر یه سبد لباس رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه خواهرم. تا هم بعد از دو ماه و نیم دیدارمون تازه بشه، هم تو اون ۲ ساعت که باهمیم، لباس هایی که ۳ هفته جمع شده بودن شسته بشن. 
وقتی با یه ساک لباس های شسته شده خیس برگشتم خونه، کلی خوشحال بودم از این که بلاخره یه مشکل رو از سر راهم برداشتم. این روزها، برداشتن مشکل از سر راه، جزو جدانشدنی زندگی مه. 
سه شنبه صبح رفتم استخر. اولش قیامت بود. چهار تا کلاس دبستان رو همزمان آورده بودن شنا. یه مشت بچه عین مور و ملخ ریختن تو آب. من هر بار که سرم رو می کردم زیر آب، یه مشت دست و پای درهم و بلاتکلیف می دیدم و موقع کرال رفتن، زیر آب می خندیدم. یه عده شون هم عین گلوله های بی شکل برفی، دونه دونه از بالای سکوی پرش توی آب می افتادن و یک عالمه حباب درست می کردن. بعد از استخر رفتم مجتمع ورزشی پشت ساختمون استخر تا بلاخره دوباره اسمم رو برای ورزش بنویسم. گفت دو جلسه می تونی آزمایشی بیای. منم کارت گرفتم و اومدم خونه. نیم ساعت خوابیدم، بعد یک ساعت و نیم رفتم ورزش. بعدش میگرن داشتم. 
دیروز و امروز از صبح سر کار بودم. امروز عصر یه دفعه به سرم زد برم سینما. در عرض ۵ دقیقه تصمیم گرفتم. در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم و تا دم سینما که سر خیابونه دویدم. وقتی رسیدم، فیلم استیو جابز دو دقیقه بود که شروع شده بود. 
چند روز بود می خواستم شیربرنج درست کنم، نمی رسیدم. الان که ساعت از ۱۱ شب گذشته، شیربرنجم داره قل قل می کنه. 
فردا تمام وقت سر کارم. بعدش اگر جونی برام بمونه، می رم به یه مراسم کتاب خونی فارسی. 
هفته دیگه باز دو روز تو مهدکودکم. هنوز فرصتی برای دیدن بازارهای کریسمسی پیدا نکردم ولی چهارشنبه می رم که آخرین باله این فصل رو تو سالن اپرای شهر نگاه کنم. از وقتی از مادرید برگشتم، دلم می خواد از همه چیز بیشتر لذت ببرم. از هرچی دارم و از فرصت هام استفاده بیشتری کنم. همه لباس های نپوشیده رو بپوشم و از چیزهایی که برای روز مبادا نگه داشتم، استفاده کنم. یه حال عجیبی یه. مثل آدم هایی که می دونن زیاد زنده نیستن و می خوان هر کاری تا حالا نکردن بکنن. می خوام سعی کنم این حس رو مدت طولانی ای نگه دارم.      

۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

روزهای پرکار

۲۰ روزه که ننوشتم. باز اومدم تو کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه شهر. نشتم و می نویسم. هرچی زمان می گذره، کافه شلوغ تر و پر سر و صدا تر می شه.
سفر خیلی خوبی داشتم. 
مادریدِ پر سر و صدا و پر هیاهو، شهر رویاهام نبود. فهمیدم جایی که من دنبالشم، جنوب اسپانیاست. و اونجاست که باید به لیست آرزوهام اضافه اش کنم. 
باز آخر پاییز شد. هوا زود تاریک می شه. ساعت ۴,۵ بعدازظهره، مثل ۱۰ شب سیاهه. برخلاف سال های گذشته هنوز هوا بالای صفره و خبری از سوز و برف نیست. این مدت کارم خیلی زیاد بود. از کارهام راضی ام. ۴ روز پشت هم از صبح تا ۱۱,۵ شب سر کار بودم. یک روز و نیم آمادگی برای کار توی نمایشگاه تحصیلات و مشاغل که برای نوجوون ها برگذار می شه و بقیه وقت مشغول مدل سازی ویترین ها بودم. ۴ روز آخر هفته آینده تمام وقت تو نمایشگاهم. 
دیروز و امروز با بچه های ۳ تا ۶ سال مهد کودک کار می کردم و دیروز عصر مترجم یه خانواده افغانستانی بودم پیش یه وکیل. و خلاصه از سفر که برگشتم از یه کار به کار دیگه می دویدم.  
بیشتر کارتن های اسباب کشی هنوز وسط اتاقه و هیچ امیدی ندارم که به زودی به سر و سامون برسه. دو شبه خواب های درهم برهم می بینم. فکر می کنم به خاطر این همه کارتن و وسیله تو اتاقه.
خونه جدید ماشین لباس شویی نداره و این خیلی 
مسئله پیچیده ای یه در حال حاضر. اصلا دلم نمی خواد توی این ماشین لباس شویی های عمومی لباس هام رو بشورم و این مسئله ای یه که هر چند روز یه بار بهش فکر می کنم.
برنامه بعدی ام سفر به ترکیه و ایرانه که تا حالا دو دفعه عقب افتاده و هنوز تاریخ دقیق
سفرم و مدت موندنم معلوم نیست.
تو یکی دو هفته آینده منتظر جوابی از اداره مهاجرت برای تغییر نوع ویزام هستم و هفته آینده یه مصاحبه شغلی دارم.
روزهام پر و شلوغن و روز به روز کارهایی مثل 
تکه‌های پازل بهشون اضافه می‌‌شه و گسترش پیدا می‌‌کنه.    
شهر روز به روز بیشتر حال و هوای کریسمس به خودش می گیره. 

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

دوباره دیالوگ های ایرانی

لینک متنی رو که توی یه مجله اینترنتی به عنوان نقد کتاب نوشتم، برای دوستی فرستادم. اولین جمله ای که برام نوشت: وای! خب تو اینارو نوشتی که کتابش رو دستش باد می کنه!
من: مگه به حرفِ منه؟ طرف ۷ ساله داره این کتابو می فروشه! این همه مردم هر روز نقد می نویسن در مورد فیلم ها و کتاب ها، مگه همه باد می کنه؟!
دوستم: ولی نقدت خیلی خوندنی بود!


دوستی تو تلگرام می نویسه: دوستم خیلی وقته ندیدمت، یه عکس از خودت بده ببینمت.
من هم فورا عکسی فرستادم.
دوست: چه شالت قشنگه.
من:!!!!!!!

جلوی گیت

امروز هوا آفتابیه و ۷ درجه بالای صفر. در حالی که دماسنج اول صبح صفر درجه رو نشون می داد. در حال برآورده کردن یکی از آرزوهام هستم. سفر به اسپانیا. جلوی گیت نشستم و نیم ساعت دیگه پرواز می کنم. تا وقتی اونجا پیاده نشم و تو کوچه پسکوچه ها راه نرم، باورم نمی کنم. می رم یه دوست دوران دانشجویی رو بعد از ۶ سال ببینم. اون وقتی که این آرزو رو کردم، به این فکر نکرده بودم که به کدوم شهر می خوام سفر کنم. 
روزهای گذشته روزهای سخت و شلوغی بودن. سه شنبه اسباب کشی کردم. تصمیم به اسباب کشی رو خیلی سریع و راحت گرفتم. خونه دوستی یک اتاق خالی بود و من که کمی وسایلم رو دور ریخته بودم، جوگیر شدم و فکر کردم که دو اتاقی رو که در خونه ای بی نظم و شلوغ با آدم هایی با رفتارهای نامناسب داشتم به یک اتاق تبدیل کنم. این رو بگم که اینجا هم از مبل راحت فعلا خبری نیست و اسباب دو اتاق چنان یک اتاق رو پر کرده که به سختی جای عبور هست. اما آرامش چیزی یه که توی خونه و اتاق جدید بیشتر حکمفرماست. 
اسباب کشی با همه دردسرهاش تموم شد و من ۴ روز پشت سر هم میگرن داشتم و امروز هم کامی سردرد دارم.
طراحی ویترین هارو هم باید تموم می کردم و تحویل می دادم. ۳ روز اینترنت نداشتم و کارهام به سختی انجام می شد.
الان یه هفته هیجان انگیز پیش رومه که بر
اش کلی برنامه دارم.

۱۳۹۴ مهر ۲۰, دوشنبه

حال و هوای کریسمس

یک دفعه هوا خیلی سرد شد. هنوز به وسط سپتامبر نرسیده، رسید به صفر.
وقتی که هوا سرد می شه، وقتی که درجه هوا به صفر نزدیک می شه و از روی صفر سُر می خوره و پایین می ره و وقتی که دماغم به شدت یخ می زنه، دلم غنج می زنه برای حال و هوای کریسمس. برای چراغونی های مجلل. برای بوی کیک های دارچین و میخک دار، شیرینی های زنجبیلی با شکل های مختلف، بوی سیبزمینی داغ با پوست. بازارهای کریسمسی کوچولو و 
نُقلی. برای صدای جعبه موسیقی که توی کوچه ها می پیچه و برای سرزندگی آدم ها تو اوج سرما و یخبندون و برای عوض شدن ویترین مغازه ها. کریسمس که می یاد، انگار یه صفحه از یه کتاب جادویی باز می شه، صفحه ای که جدیده و پر از اتفاقاتِ خوبِ خوشرنگه.

۱۳۹۴ مهر ۱۷, جمعه

هیچ چیز اتفاقی نیست

شنبه دو هفته پیش خودم رو نهار دعوت کردم بیرون. من اهل این ساندویچ های پر و پیمون که همه چیز داره از همه ورش میزنه بیرون نیستم اما اون روز یکی از همین ها سفارش دادم. یکی دو ساعتی نشستم و برنامه هایی برای سه سفر در آینده نزدیک ریختم. بعد خودم رو برداشتم بردم استخر. ساعت ۴ بعدازظهر بود و استخرِ ورزشی خلوت بود. باز زیر آب متن نوشتم (همین متن قبلی رو همونجا زیر آب نوشتم) و فیلم مستند ساختم تو کله ام.
سه چهار روزی کوفتگی و خستگی مفرط داشتم. سه شنبه هفته پیش باید کاری رو انجام می دادم که ماه ها منتظرش بودم. وقتی که اون کار تموم شد، به شدت از نظر روحی به هم ریختم. انقدر حالم خراب بود که احساس می کردم از درون دارم منفجر می شم. شب نمی تونستم بخوابم. چهارشنبه اش حالت سکته بهم دست داده بود. می خواستم گریه کنم اما اشک هام نمی اومد. بعد از چند ساعت بلاخره نشستم وسط خیابون و زار زدم. بعد از این که یه دل سیر گریه کردم، رفتم استخر. یک ساعت شنا کردم. حالم خیلی بهتر شد.
جمعه باز رفتم همون رستوران. ۴-۵ ساعت نشستم. باز هم برنامه ریزی کردم و به کارهام رسیدم. ۶-۷ ماهی بود که می خواستم به یه آشنا زنگ بزنم اما هی این دست اون دست می کردم. به یه دلایلی نمی دونستم اگر زنگ بزنم ممکنه با چه عکس العملی مواجه بشم. بالاخره بعد از چند لحظه فکر کردن، شماره اش رو گرفتم.
می تونم بگم زنگ زدن به این خانم یکی از بهترین کارهایی بود که توی یکی دو سال گذشته انجام دادم. خیلی خوشحال شد و قرار شد روز بعد همدیگه رو ببینیم. روز بعد بیشتر روز رو با هم سپری کردیم. پروژه ای دستش بود برای طراحی ویترین یه مغازه از یه مارک خیلی گرون و معروف. پیشنهاد همکاری داد. سه روز بعد باز همدیگه رو دیدیم و من طرح ها رو زدم. طرح ها قبول شدن و رفتن مرحله بعد. امروز هم بیشتر روز رو باهم بودیم. توی این هفته کلی عشق و آرامش و توجه ازش گرفتم. امروز بعد از این که کارهارو انجام دادم و کلی هم حین کار با هم حرف زدیم، روی مبلش دراز کشیدم و چند لحظه ای در آرامش تمام خوابم برد. عصر بعد از اینکه پسرش رو از مهدکودک برداشتیم رفتیم قهوه خوردیم و حرف زدیم. شب دوباره یک ساعت و نیم تلفنی حرف زدیم و دو تایی به هم کلی کمک کردیم این چند روزه. انگار همه دنیا دست به دست هم داده بود که من دقیقا موقعی به این آدم زنگ بزنم که هر دو کلی به هم نیاز داشتیم. انگار این همه وقت هر دو تامون صبر کرده بودیم تا اون روز و اون ساعت برسه و من شماره اش رو بگیرم و ارتباطمون برقرار بشه.
امشب خیلی حس خوبی دارم. یه حس آرامش خوب. خوشحالم که به قلبم گوش کردم و الان یه دوست خوب دارم. قلبم مدت های زیادی بود که می گفت باید با این آدم تماس بگیرم و بهترین موقع رو هم برای تماس گرفتن باهاش بهم نشون داد.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog