دخترِ مریخ
dokhtar.merikhi(at)gmail.com
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
بابا
دختر کوچولویی که روبروی من تو مترو نشسته بود، همچین عاشقانه دستهای پدرش رو توی تمام طول راه توی دست هاش گرفته بود که دلم واسهٔ بچگیم، پدرم و همهٔ تئاترهای عروسکیای که با هم دیدیم تنگ شد :(
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
نقل مکان وبلاگ
https://dokhtaremerikh.home.blog
رنگهای بدنم
وقتی کسی مرا رها میکند، چنگ میاندازم در هوا اما نمیگیرمش. دوباره و دوباره چنگ میاندازم. خشمگین میشوم، مشت و لگد میاندازم. حالی دارم ...
پیران چرب و چیل
امروز عصب سیاتیک دردناک و نبضدار را برداشتم و بردم استخر. صبح بود، وسط هفته و آفتاب بود. تابستان شده، تابستان ۲۵ درجهای. وسط هفته این وقت...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر