۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

تولدت مبارک

می دونی پسر جان، تو پسر کوچولوی نازی هستی. مثل یه موش کوچولو می مونی،  قل قلی و با نمکی. گاهی همبازی خوبی هستی. اما اینا برای زندگی کافی نیست. چیزهای زیادی هست که آدم برای زندگی تو این دنیا و زندگی کردن در کنار آدم های دیگه، احتیاج داره. من سعی کردم یه چیزایی یادت بدم، ۵ سال تلاش کردم، اما زورم بیشتر از این نرسید. خودم خیلی اذیت شدم تا تو چند تا مساله ابتدایی رو یاد بگیری.
می دونی تو هنوز خیلی کوچولویی، کوچولو موندی، امروز تولدته اما بازم بزرگ نمی شی. می دونی یه نقطه وسط دو تا عدد سنت جا مونده که باعث می شه سنت هیچ وقت به ده نرسه. خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه! نمی دونم مادرت یا هر آدم بی وجدان دیگه ای که پدرتو تو بچگیت درآورد، نمی دونم چه بلایی سرت آوردن، سؤ استفاده عاطفی، سؤ استفاده های دیگه، نمی دونم چی کارت کردن بچه جان. خیلی دلم برات می سوزه. می دونم خیلی احتیاج به محبت داری، احتیاج به تربیت و مراقبت داری، مثل هر بچه دیگه ای که سنش زیر ۱۰ ساله. متاسفم که بیشتر از این نمی تونم کاری برات بکنم. می دونم که تو دوست دیگه ای نداری، تنهایی و بی کسی کشیدم، می دونم که بد دردیه پسر جان. من یه همبازی دیگه دارم، یه همبازی که خیلی چیزارو باهاش شریک شدم، این دفعه دیگه بازی آدم بزرگ هاست، می دونم که نمی خوای قبول کنی، سخته برات. منم گاهی عذاب می کشم، گاهی چند قطره اشک می شینه گوشه چشمم وقتی که می خوای با هم بازی کنیم و گردش بریم و من می گم وقت ندارم. من برای اولین بار صاحب زندگی خصوصی شدم. این برای خودم هم جدیده. امروز دلت می خواست باهات بیام بریم سر کوه، تو پرنده بشی و من تماشات کنم، مثل قدیما. هوا خیلی گرم و قشنگ بود، پرنده ها می خوندن، صدات تو گوشم بود، منم دلم می خواست بیام اما ما برای اولین بار می خواستیم بریم توی شهر بستنی بخوریم. بهت گفتم نمی یام، کار دارم، کمی دلگیر شدی، گفتی تولدمه، گفتم آره می دونم، شب می یادم تولدت واست یه کادوی ناز می یارم که دوسش داری، ذوق می کنی. گفتی باشه. ما رفتیم مرکز شهر قدم زدیم، بستنی خوردیم، چیز ساده ای که آرزو داشتم اما تقریبا هیچ وقت برای تو جالب نبود. تو فقط می خواستی بری بالای قله پسر جان. الان می خوام حاضر شم بیام پیشت، کادوت رو بیارم یه کم با هم ذوق کنیم، درستش کنیم و بعدش زودی بریم رستوران ایتالیایی. می دونی چیه بچه جان، چیزایی هست که فقط با تو می شه واسشون ذوق کرد. شاید الان جای اون چیزا تو زندگی خصوصیم خالی باشه، اما اونا خیلی کم اهمیتن، تو زندگی چیزای مهم تری هست که من نداشتمشون و الان بهشون احتیاج دارم. امیدوارم بتونیم دوستای خوبی بمونیم و همیشه باهم واسه این چیزا ذوق کنیم.     

این روزا دلم هواتو می کنه

جمه شب بهم زنگ زدی، بهت گفتم چرا این موقع هنوز نخوابیدی، گفتی خوابم نبرد، گفتی اومدم این خونه، وسایلمو آوردم اینجا. خیلی برام یه دفعه یی بود، جا خوردم، دلم گرفت. آخه فقط سه روز مونده به شب عید. سعی کردم دست و پامو جم کنم. در عین این که ناراحت شدم، حس خوبی کردم از این که بهم زنگ زدی، از این که به راه و روش خودت داری دارد دل می کنی. بعضی ها شاید فکر کنن تو دل نداری، دلت نمی گیره، دلت واسه کسی تنگ نمی شه. اما وقتی به من می گی دلم هواتو کرده، می خواستم صداتو بشنوم، تو چشمام پر اشک می شه. دلم می خواست، تو زندگیت یه چیزی می خواستی، یادم نمی یاد چیزی خواسته باشی، حتا دنبال یه دست لباس باشی واسه خودت، یه جفت کفش، یه جفت جوراب. خیلی انعطاف پذیری به خدا که بی سرو صدا گذاشتی از خونه بیرونت کنه. از یه طرف به آرامشت فکر می کنم، از طرف دیگه به این که تنهایی، تنهای تنها. نکنه یه وقت چیزیت بشه، نکنه یه وقت تنهایی بلایی سرت بیاد؟ دلم هُری می ریزه پایین. اگر تو نباشی، کی برام حاجی لک لک بکشه؟      

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

چرخ خیاطی

هیچ وقت فکر نمی کردم یه چرخ خیاطی کادو بگیرم و به این زودی صاحب یه چرخ خیاطی سفید خوشگل بشم. امروز برای اولین بار صدای چرخ خیاطی تو خونم پیچید و همه جا پر از پارچه های رنگی شد. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

آشپزی با عشق

تو سه ماه گذشته با خودم مسابقه آشپزی گذاشتم. قیمه، قرمه سبزی، خورشت آلو، باقالی پلو، لوبیا پلو، عدس پلو، زرشک پلو، شوید لوبیا، تاس کباب، آبگوشت، آش عدس، کوکو، کتلت، پاستا، سوپ، سه جور غذای هندی، کاچی، شیربرنج و فرنی درست کردم. امروز هم نهار فسنجون داریم و بعدش کیک اسفنجی مرمری. 
خیلی بیشتر از همیشه از آشپزی لذت بردم، خیلی با عشق غذا درست کردم. وقتی کسی باشه که با عشق غذاها رو بخوره، کیف کنه و تشکر کنه، نه تنها آدم دلش می خواد هر روز غذا درست کنه، بلکه غذاها خوشمزه تر هم می شه، بیشتر هم می چسبه

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

رقصِ شادی

امروز باز رفته بودم به محل "هنر برای" همه. این دفعه برای یه رقص محلی ایتالیایی. هر بار می رم اونجا، خیلی لذت می برم از این که همچین جایی وجود داره، شاد می شم وقتی مردم بدون توجه به این که از کجا اومدن و چه زبونی دارن، می یان تا مجانی زیر یه سقف با هم برقصن، وقتی همه آدم هایی که همدیگرو اصلا نمی شناسن دست های همدیگرو محکم می گیرن و دور هم حلقه می زنن، وقتی که همه از ته دل می خندن. دلم غنج می ره، کیف می کنم، لذت می برم.
امروز رقصیدیم، هممون با هم، کوچیک و بزرگ، پیر و جوون، همه خندیدیم، همه پا کوبیدیم، هر کس از یه جای دنیا بود. رقص سیسیلی یاد گرفتیم. شاید خیلی چیزی ازش یادمون نمونده باشه، شاید این رقص هیچ جایی به دردمون نخوره اما ۲ ساعت به هممون شادی داد، شادی یی که به دل همه نشست و تو چشم همه موج می زد. 

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

عشق

عشق یعنی فقط ۲ یورو داشته باشی، بعد بری بیبی سیتری ۲۰ یورو بگیری و کلی پول دار بشی و تصمیم بگیری که همنو با پارتنرت که پول نداره تقسیم کنی. از تو اسرار و از اون انکار. بعدش برای خونه ۱۰ یورو خرید کنی و ۱۰ یورو باقی مونده رو بدی به اون که برای خودش سر کارش غذا بگیره و خودت بمونی با ۲ یورو. 

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

آهای...

آهای خانم هایی که در یک رابطه با ابیوز عاطفی زندگی می کنین، اگر پارتنرتون مرتب بهتون می گه که آدم بیخود و چلفتی هستین، اگر خونتون رو می کنه تو شیشه، اگر جونتون رو به لبتون می یاره، اگر تحمل نداره و نمی تونین دو تا کلمه حرف حساب رو آروم باهاش بزنین، اگر وقتی عصبانی می شه، از کنترل خارج می شه و چیز می شکونه یا پرت می کنه، اگر اکثرا محبت هاش خاله خرسه ای هستن، اگر برای کمک تو یه کار ساده، مثل نوشتن یه نامه اداری، اشکتون رو هر دفعه در می یاره و بهتون احساس بد بودن و احمق بودن می ده، اگر سرتون داد می زنه و می گه که به قدر کافی ازش تشکر نمی کنین، می گه که آدم بی تربیتی هستین (که حتا اگر هم باشین، باید سعی کنین که بهتر حرف زدن رو یاد بگیرین اما آدمی که خودش بهتون فحش می ده، سرتون داد می زنه و عربده می کشه، خودش اصلا در حدی نیست که بخواد با تربیت بودن رو به کسی یاد بده)، اگر همه راه هارو امتحان کردین، از مؤدب خواهش کردن، داد زدن، فحش دادن، هول دادن، کتک زدن، تا بهش حالی کنین که از کاری متنفرین اما هنوز هم دقیقا همون کاری رو که ازش متنفرن باهاتون می کنه، فکر نکنین که باید تحمل کنین، اگر کسی بهتون گفت مدارا کن، گوش نکنین، اگر کسی گفت زندگی دو نفری همینه دیگه، گوش نکنین، فقط جونتون رو بر دارین و از رابطه فرار کنین. نگین دوسم داره، نگین دوسش دارم، قوی باشین، پاتونو بذارین رو دلتون، مطمئن باشد کسی رو پیدا می کنین که بدونِ همهٔ این آزارها دوستون داره و شما هم دوسش دارین. زندگی گاهی خیلی شیرین تر از اونی یه که به نظر می یاد.     

دختر‌های هم وطن در بلادِ خارجه!

دختر ۳۳ ساله، بعد از ۴ سال زندگی در بلادِ کفر، هر با که می ره دستشویی، بعدش می ره از نوک سر تا شصت پاش رو می شوره! اگر هم بیرون باشه، می یاد خونه می شوره می ره! برای این که اینجا توالت هاش به اندازه کافی برای خانم تمیز نیستن! خانم حتا تی و سطل آشغالش رو هم از ایران می ذاره تو چمدونش می یاره چون اینجا خوبش نیست! می گه پول ندارم، می خوام کار پیدا کنم، بعد با پول باباش تاکسی می گیره می ره این ور اون ور، هی می ره مهمونی و رستوران ایرانی. والا من تو این ۳ سال و نیم، اگر ۲ بار رفته باشم مهمونی.
دختر ۲۶ ساله، از ۸ صبح تا ۵ بعدازظهر که کلاس داره دستشویی نمی ره، حتا سعی می کنه آب نخوره که مجبور نشه بره دستشویی، برای این که اینجا توالت هاش به اندازه کافی برای خانم تمیز نیستن! 
بچه ۲ ساله رو که هنوز پوشک می پوشه، روزی چندین بر، هر بر که دستشویی کنه می شوره، با این که بچه پوستش به شدت خشک و حساسه و دکتر بارش کلی دوا درمون داده. می گم آخه خوب چرا همچین می کنی. بچه اذیت می شه. می گه آخه پی پیش کثیفه، تمیز نمی شه! می گم بلاخره داره از بدن خودش می یاد بیرون، غذایی یه که خورده، نمی خواد بماله به سر تو که! توی پوشکه، با دستمال مرطوب تمیز می کنی دیگه. مگه این آدم های این ور دنیا، این همه سال این کارو کردن، چشون شد؟ بچه هاشون خیلی هم حالشون خوبه. رویی یه بر آخر شب بچه رو بشر خب! حتما باید تو سرمای ۱۵- درجه بچه رو بیرون هم که هستی بشوری؟! خب مریض می شه بچه!
صاحب خونه قبلیم که ۳۰ ساله اینجاست، وقتی توالت رو با دستمال ضدعفونی پاک می کردم، می گفت فایده نداره، تمیز نمی شه، باید بشوریش!!!
به نظرتون این تمیزی ها بیمارگونه نیست؟!؟!؟!

۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

باز هم بچه ها

۵ روز هفته قبل رو روزی ۱۰ ساعت سر کار بودم. دو روز اول رو یه جا بودم و سه روز بعدیش رو یه جای دیگه. توی گروه اول ی پسر کوچولو ۵ ساله خیلی دوست داشتنی بود، منم انگار یه جوری یادم رفته بود که اینجا با بچه هاشون خیلی معمولی مثل آدم بزرگ ها حرف می زنن. بهش با صدای بچه گونه گفتم می خوای برات یه عروسک انگشتی درست کنم که ی موش کوچولو باشه مثل خودت؟ یه دفعه گفت تو چرا مثل نی نی ها حرف می زنی! من واقعا جا خوردم و در عین حال خندم گرفت. سریع دست و پام رو جم کردم و معمولی صحبت کردم و فکر کردم اینجا احترام به بچه ها چقدر اهمیت داره. 
تا همین چند وقت پیش می نوشتم که چقدر بچه های ایرانی لوس تر، وابسته تر، بی انضباط تر و بی فرهنگ تر از این بچه های اروپایی هستن. اما این مدت بچه بد اروپایی به قدر کافی دیدم و فکر کردم شاید واقعا بچه های ایرانی لوس تر و وابسته تر باشن اما بقیه چیزهای تربیتی خیلی نسبی هستن و خانواده بد و خوب همه جای دنیا هست. همون طوری که آدم خوب و بد همه جای دنیا هست. منتها بچه های ایرانی شاید کارهایی می کنن که خیلی بیشتر تو چشم ما به عنوان یه ایرانی فرو می ره. 
خلاصه این که این ۳ روز آخر، چند تا پسر وحشی، پدر ما ۳ تا مربی رو در آوردن. وحشی که می گم به این خاطره که تمام وقت کتک کاری می کردن و چیز پرت می کردن. گردش هم که می رفتیم برف به سر و کله بقیه یا به تابلو رستوران ها و به باجه های تلفن پرت می کردن. این دو تا، روز چهارم از چنگال های یک بار مصرف پلاستیکی از روی میز دسرکش رفته بودن و دو تا سیخونک وسطیش رو شکونده بودن، بعد دو تا چنگال رو از ته به هم چسبنده بودن، یعنی یه اسلحه دو سر درست کرده بودن که واقعا می شد باهاش چشم یه بچه دیگرو درآورد یا تا ته تو گوشت یکی دیگه فرو کرد! دو تا برادر هم بودن که مرتب با مشت همدیگرو می زدن، خیلی هم محکم می زدن، یعنی با تمام قدرت. البته بماند که من فکر می کنم خیلی از بچه ها این روز ها به خاطر دیدن کارتون های خشونت آمیز، وحشی شدن. اما اینا دیگه آخرش بودن و خب ۱۰ ساعت رو سر کردن با همچین بچه هایی خیلی کار آسونی نیست.    

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

خونه جدید

۱۳-۱۴ سالی می شد که آرزو داشتم خونه زندگی خودم رو داشته باشم، کاسه کوزه خودم رو، خونواده خودم رو. برآورده شدن و کامل شدن بعضی آرزو ها کمی طول می کشه خب. آدم باید گاهی صبور باشه، درضمن باید آمادگی پذیرش رو هم داشته باشه. آخه آدم گاهی چیزی رو آرزو می کنه، بدون این که فکر کنه آیا آمادگی روحی و روانی و جسمی برای پذیرشش رو داره یا نه. همیشه آرزو داشتم تخت دو طبقه داشته باشم و برم طبقه دومش بخوابم. البته آرزو داشتم که یه خواهر برادری هم داشته باشم که طبقه پایینش بخوابه. توی خونم دو تا تخت دوطبقه دارم که فقط بالاش تخته و زیر یکیش مبله و زیر اون یکی از این پارچه های ننویی یه که می تونی خودتو بندازی توش و بخوابی و فکر کنی لب ساحلی. شب اول که اون بالا خوابیدم، یه جور عجیب غریبی بود، آخه ارتفاعش بیشتر از ۲ متره و جلوش نرده ای چیزی نداره. اما الان دیگه عادت کردم. فقط فاصله پله هاش زیاده و باریکن و کف پای آدم رو درد می یاره، حالا باید یه فکری به حال پله هاش بکنم.   
یه سر دوشی پهن و خوب برای حمامم خریدم که تازه چراق های رنگی هم داره! دوباره باید یه سری هم به ایکا بزنم. دیروز برای اولین بار توی خونم آشپزی کردم، زرشک پلو پختم. بوی غذا توی خونم پیچید. چند تا کارتن باز کردم و زمین آشپز خونه رو تی کشیدم. بیشتر از دو هفته است که هوا ۱۵- درجه است. عجیب اینه که تعداد روزهای آفتابی خیلی زیاد شده. تو کوچه ها هنوز برف نشسته و کفش های خیس زمین خونه رو کثیف می کنن. هنوز سرما خوردم و آبریزش بینی دارم. گاهی حالم بهتر می شه و گاهی بدتر. امروز ظهر، بعد از مدت ها لوبیا پلو پختم، آخه نه خیلی اهل خوردن لوبیا پلو ام، نه پختنش، اما خیلی خوشمزه شد. شب پیتزا گذاشتم توی فر، صدای زنگ ساعت فر که بعد از ۱۰ دقیقه توی خونه پیچید، انگار که زنگ در بهشتو می زنن. خونه ام آفتابگیر و دلبازه و برخلاف جاهای قبلی، خیلی ساکت و آرومه. خوشحالم که عشق توی خونم جریان داره.  
مثل بچه ها که می ترسن شکلات خوشمزشون تموم بشه و یواش یواش یه لیس بهش می زنن، می ترسم که این یه سال زود تموم بشه و مجبور شب دوباره اسباب کشی کنم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

در جستجوی آرامش و خوشبختی

یکشنه است، خسته، له و درب و داغون توی خونه جدیدم نشستم پای کامپوتر. منت ۴ نفر رو  کشیدم و کمی هم غر شنیدم تا بلاخره آخرین اسباب رو امروز بعدازظهر آوردیم و من تونستم ساعت ۵ بعدازظهر تو خونه جدیدم نهار بخورم. حس عجیب و جدیدی، برای اولین بار یه خونه گرم و نرم داشتن و حس خوب آرامش رو تجربه کردن، برای اولین بار خودت تصمیم بگیری چی رو کجا بذاری بدون هیچ محدودیتی همه چیز رو همون جایی که می خوای بذاری و بدونی تا خودت برش نداری همونجا می مونه. آرامش و سکوت خوب خونه بعد از ۸ شبانه روز که رنگ آرامش رو ندیدی. صاحب خونه قبلیم خیلی ازییاتم کرد، خوشحالم که رنج دوباره اسباب کشی رو به جون خریدم و جا به جا شدم. خیلی امیدوارم که این یک سالی که قراره تو این خونه باشم، همه چیز به خوبی و خوشی بگذره. 
فردا صبح باید ساعت ۶ بیدار شم برم سر کار، تا جمعه هر روز از ۷ صبح تا ۵ بعدازظهر سر کارم و قراره کلی با بچه ها کاردستی درست کنم، باغ وحش هم قراره بریم. یک هفته با دربه درها خیلی سخت و طاقت فرسا بود.هوا خیلی سرد بود، ۱۵- درجه، صبح باید طبق معمول ۶ بیدار می شدیم و ۷ سر کار بودیم. 
این دفعه خیلی تفاوت رفتار بچه ها از مدرسه های مختلف برام جالب و مشهود بود و اینکه چقدر مدارس روی تربیت بچه ها تاثیر می گذارن. اینکه چطور بچه ها تو گروه هم کلاسی و هم مدرسه ای شون رفتار می کنن و چقدر این رفتار مدرسه با مدرسه فرق می کرد. 

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog