۱۳۹۴ اردیبهشت ۷, دوشنبه

خونه

الان ۵ صبحه. باز بی خوابی زده به سرم. شنبه عصر بعد از کلاسم رفتم استخر و یک ساعت توی آب شنا کردم، رقصیدم و شلنگ و تخته انداختم. آب برام مثل یه جایزه بود بعد از یک هفته شلوغ و پر استرس.
دیروز ساعت ۹ صبح یکشنبه به نظرم می اومد نیمی از روز گذشته. چون به جای این که طولانی خوابیده باشم، جارو زدم، صبحانه خوردم، جمع و جور کردم و لباس های شسته رو جا به جا کردم و تازه ساعت شد ۹. هوا از اول صبح ابری بود. آفتاب چند باری تلاش کرد از پشت ابرها بیاد بیرون اما نتونست. صدای پرنده ها از حیاط پشتی و جلویی شنیده می شد. کلی کاغذ و یادداشت و نوشته برای سر و سامون دادن و مرتب شدن روی میز انبار شده بودن. صدای زنگ کلیسا از دوردست ها شنیده می شد.
بعد از کمی رسیدگی به کارها، تمام کاغذ ها و یادداشت ها رو ول کردم و رفتم دو ساعت گرفتم خوابیدم. هنوز خسته بودم از دیروز و هفته گذشته. قرار بود تو یه تولد با ۱۰ تا بچه ۳ تا ۴ سال بازی کنم و تصمیم نداشتم اونجا از خستگی ولو بشم. بعد از تولد و بعد از کلی حرص خوردن از دست مادر پدرهای بی برنامه، آفتاب دیگه دراومده بود و هوا حسابی گرم شده بود. در حالی که قرار بود بارون بیاد.
حرص خوردم از دست آدم هایی که به جای خوشحال کردن بچه ای که تولدشه و سرگرم کاردنش به فکر این که بشقاب مقوایی این شکلی باشه یا اون شکلی، کاسه روی میز کج باشه یا راست. بعدم باهم دعواشون می شه و اصلا به مهمون ها نمی رسن. به بچه هم می گن انقدر جیغ نکش، اینجا مثل اتوبوسه که آدم باید توش آروم صحبت کنه!!! خوب این دیگه چه تولدیه؟
راه افتادم به سمت خونه ای که قرار بود ببینم. با اینکه فکر می کردم همه شرایطی رو که می خوام نداره و کمی هم گرونه اما فکر کردم به دیدنش می ارزه.
خونه رو پسندیدم با اینکه یه چیزیش با خواسته هام متفاوته. چیزی که اینجا خوب تمرین کردم، تغییره. یه جورایی تغییر کاربری نیازها هم جزوشه. اول که اصلا عادت نداشتم تو جای خیلی تنگ زندگی کنم عادت کردم. به حمام کنار آشپزخونه، بدون دیوار و پرده، به اینکه به خونه ۵۰ متری بگم بزرگ، به کم کردن وسایل، به خونه با سقف های خیلی بلند، به اتاق خواب خیلی تنگ، به استفاده از خونه به عنوان فضای خواب و منتقل کردن خیلی از کارها به بیرون از خونه، به گشتن دنبال اتاق تو خونه های مشارکتی برخلاف خواسته ام، به غذای گیاهی، به رستوران و کافه رفتن و به خیلی چیزای دیگه عادت کردم.
امروز قراره قرارداد خونه رو بگیرم و برسی کنم. اگر از دیشب تا امروز صبح نظرشون عوض نشده باشه. خونه ۴۵ متره. کمی کوچکتر از چیزی که می خواستم، کمی گرون تر. فقط یک اتاقه با سقف بی نهایت کوتاه. ۱۰ دقیقه ای که اونجا نشسته بودم، همش انگار سقف داشت می افتاد روم! فکر کردم به این هم عادت می کنم. خونه های تازه ساز اینجا متاسفانه اکثرشون سقفش همینطوریه. با اجاره این خونه، کل پسندازم می ره برای پول پیش و مبلمانی که تو خونه هست.
تنها چیزی که نگرانم می کنه، پرداخت اجاره ست. این سوال که آیا درامدم انقدر هست که اصلا بتونم اجاره بدم، تمام وقت تو ذهنم می چرخه. اما تا وقتی کلاس هام باز نشده نمی تونم به این سوال جواب بدم و متاسفانه باید قبل از باز شدن کلاس ها، حتما اسباب کشی کنم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۴, جمعه

و روزها می گذرن...

توی بالکن یه رستوران تو آفتاب نشستم. باد می یاد. بادی که کمی قوی تر از ملایمه. هوا امروز حسابی گرمه، ۱۷ درجه است و بوی تعطیلات تابستون می ده. لازانیای سبزیجات با سالاد انقدر خوشمزه بود که در عرض یه چشم به هم زدن خوردمش. چند هفته ای می شه که منوی روز رو عوض کردن و غذاهاشون خیلی بهتر شده. کافه و رستوران رفتن اینجا یه جورایی یه عادت و رفتاره. خیلی طول کشید تا از نظر روحی و مالی قانع بشم که برم کافه و رستوران و اونجا بشینم و کار کنم. به مرور زمان که کمی دستم به دهنم رسید و کمی حساب کتاب دقیق تر کردم، دیدم که توی خرجم تأثیر زیادی نداره ولی به جاش توی روحیم و بازده کاریم خیلی موثره و توی ذخیره کردن زمان هم کمک می کنه. در ضمن تنوع غذایی هم خیلی بالاست. غذاهای جدید رو امتحان می کنم و همون هارو تو خونه می پزم.
الان ۴ هفته است که دارم دنبال خونه می گردم و هنوز چیز به درد بخوری که برام قابل پرداخت باشه پیدا نکردم. ساعت ها گشتن تو اینترنت و گاهی بازدید از خونه ها وسط این همه کار و کلاس خیلی حالگیریه. یکشنبه عصری دوباره می رم یه خونه فسقلی ببینم.
کلاس ها خیلی خوب پیش می رن و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیرم و با آدم ها و ایده های جدید آشنا می شم.
به یه صلح و آرامش نسبی رسیدم که البته گاهی با شرایط سخت بیرونی کمی به هم می ریزه اما در مجموع خودم رو خیلی قوی تر از قبل می بینم.
گردن درد و میگرن هنوز هم منو دنبال می کنن.
وضعیت ویزام باز دوباره کمی‌ نامطمئن شده و این خیلی‌ رو کّل جریان تأثر می‌‌ذاره و شرایط رو در پس صحنه درهم برهم می‌‌کنه. چند روزه ذهنم مشوش و مشغوله.
قراره یک ماه دیگه کلاس های هنر برای بچه ها باز کنم و حسابی مشغول برنامه ریزی و آماده کردن محیط و وسایلم.

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

از دست دادن

شاید از دست دادن، زمانی برام مساله شد که نوزاد بودم و مامانم یک ماهی از شهرستان رفت تهران موند که یه سری کارهارو انجام بده.
شاید از زمانی که دو سالم بود و از خونه بزرگمون با حیاط قشنگش تو شهرستان رفتیم تهران توی آپارتمان طبقه چهارم.
شاید از همون چند روز بعدش که داداشم رفت خارج و من خواب بودم.  
شاید از همون چند سال بعدش که خواهرم رفت.
شاید توی سال های جنگ.
شاید هر بار که می رفتیم فرودگاه بدرقه خواهر و برادرم و هر بار که می رفتیم برای پیشواز و تا نزدیک فرودگاه می شدیم، من بالا می آوردم. 
شاید از وقتی که جابه جایی مون از خونه ای به خونه دیگه و از مدرسه ای به مدرسه دیگه شروع شد. با از دست دادن دوست های خوبی که تا بهشون دل می بستم، ازشون جدا می شدم و گاهی تا سال ها دنبالشون می گشتم تا دوباره پیداشون کنم.   
شاید از وقتی مامانم تهدید می کرد که می ره و تنهام می ذاره. 
گشتن و پیدا کردن همیشه یکی از دل مشغولیام بوده. پیدا کردن تکه پازل های زندگیم که تو شهرها و محله ها و خیابون های مختلف پخش و حتا گاهی گم شده.
باز امشب بی خوابی زد به سرم. باز انگار بدنم بهم یاد آوری کرد که این درد و انقباض مداوم که از نوجوونی توی شونه ها و پشتم حس می کنم، ترسه. ترسِ از دست دادن. ترسی که همه جا مثل سایه دنبالم کرده.
ترسِ از دست دادن دوست، ترسی یه که هنوز هم مثل رگ گردن بهم نزدیکه.

۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

به خودم بیشتر اعتماد کنم

الان ساعت حدود ۴ صبحه. بشدت سرما خوردم. طوری مریض شدم که سال ها بود مریض نشده بودم. آب بینیم جوری سرازیره که انگار شیر آب رو باز گذاشتن! ساعت از ۳ گذشته بود که سردرد من رو از خواب بیدار کرد و دیگه نگذاشت بخوابم.
دوازده روزه که اومدم خونه دوستم. فکر کردم شاید اوضاع 
عوض بشه. که عوض هم شد. هردومون به یه آرامشی رسیدیم.   
علم روانشناسی خیلی چیز جالب و گاهی عجیبی. از دوازده سالگی به روانشناسی علاقه پیدا کردم و این علاقه همیشه بیشتر و بیشتر شده و برای یاد گرفتنش هیچ انتهایی برام وجود نداره و هرچی جلو می رم، یه جورایی برام جالب تر و هیجان انگیز تر هم می شه. 
ارتباط بدون خشونت چیزی بوده که از همون بچگی آرزوش رو داشتم و به دنبالش بود. مسیر خیی دراز، پیچیده و پر فراز و نشیبی رو طی کردم تا بهش رسیدم. هنوز هم توی یاد گرفتن و تمرین کردنش هستم.
از بچگی می دونستم که باید راه بهتری هم برای ارتباط برقرار کردن باشه. راهی که بیشتر وقت ها به بازندگی من ختم نشه. چون کوچکترم، چون ضعیف ترم، چون اطلاعاتم کمتره و... امروز برام جالبه که اون زمان به عنوان بچه به این چیزا فکر می کردم. این رو هم می دونستم که یه سری چیزایی رو اگر خودم یاد نگیرم، زندگی گوشم رو می گیره می پیچونه و یادم می ده. من الان دقیقا تو همون حالم! گوشم حسابی پیچونده شده اما خب بازم راضیم که الان دارم تمرین می کنم و یاد می گیرم.   
چیز دیگه ای که برام جالبه و چندین بار تاحالا عمیقا بهش فکر کردم، اینه که می گن بدن خاطرات رو با همه سلول هاش ضبط می کنه.
از روزی که اومدم خونه دوستم، هوا دوباره سرد شد. باد و توفان و تگرگ. این خونه به شدت سرده، در و دیوار و زمینش یخه و انگار نه انگار که کسی توش داره زندگی می کنه. تنها سیستم گرماییش، یه بخاری گازی کرم قهوه ای یه که منو به شدت یاد بخاری ارج قهوه ای رنگ خونمون می ندازه. با بخاری ارج قهویی، خاطرات زیادی گره خوردن. من از اولین باری که این بخاری رو دیدم، همش به فکر خاطرات خوب بودم. زمستون توی خونه گرم و نرم. شلغم پخته، برنامه دیدنیها. اما دیشب که مرز و داغون با بدن درد، خوابم برد، خواب زمان جنگ رو دیدم. با سردرد بیدار شدم و به بخاری قهوه ای نگاه کردم. بله! این بخاری من رو خیلی هم به یاد جنگ می ندازه. و این رو بدنم به من یاد آوری کرد. با سردرد و خواب دیدن.  
خوشحال شدم که خواب دیدم و این مساله از ناخودآگاهم به خوداگاهم اومد. فکر کردم شاید بدان به این یادآوری احتیاج داشته که مغزم بتونه دوباره روش کار کنه و شاید پرونده اش رو ببنده.
هر روز صبح که از این خونه می یام بیرون، بوی غلیظ شکلات داغ و کارامل تمام منطقه رو پر کرده. این نزدیک کارخونه شکلات سازیه. نمی دونستم چرا این بو برام آشناست. بویی که برام بوی این شهره. تا اینکه از خواهرم اتفاقی شنیدم خونه ای که قدیما زندگی می کردن و من بچه که بودم پیششون می اومدم اونجا بوده. 
خاطره های من عجیب به بوها گره خوردن.     
الان بارون آرومی داره می یاد و می زنه به شیشه. من به حس هام فکر می کنم و اینکه گاهی چقدر درستن. باید بیشتر بهشون اعتماد کنم.           

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

نمی‌‌دونم چی‌ بگم

روزای گذشته، روزای خیلی‌ عجیبی‌ بودن از نظر احساسی‌. من مدام روی نمودارهای سینوس کسینوسی احساس در حال رفت و آمد بودم. از خوشحالی‌ به ناراحتی‌ و بدبختی، از امید به ناامیدی، از حس موفقیت به حس از دست دادن، از عصبانیت به آرامش و صلح، از عشق به نفرت. هی می‌‌رفتم و برمی‌ گشتم. عجیب بود. طاقت فرسا بود. تا حالا همچین بلایی سرم نیومده بود! 
میگرن هم اصلا تصمیم نداشت توی این دوران تنهام بذاره.
وقتی‌ فکر می‌‌کنم که چقدر نسبت به ۶ سال پیش، چقدر نسبت به یک سال پیش و چقدر نسبت به ۶ ماه پیش عوض شدم، تعجب می‌‌کنم. به خودم افتخار می‌‌کنم برای این همه پشتکار، این همه تلاش و تغییر، این همه آموختن.
وقتی‌ به تقویمم نگاه می‌‌کنم و می بینم چقدر کار تو دو سه هفته ای که گذشت انجام دادم، مغزم سوت می کشه. انگار تمام وقت از یه مکان به مکان دیگه پرت می شدم، از یه کلاس به یه کلاس دیگه، از یه احساس به یه احساس دیگه. 
امروز سر کلاس آموزشی برای خویش فرمایی که نشسته بودم، به این فکر می کردم که اون اول که امده بودم اینجا و تازه زبان یاد گرفته بودم، به مغزم هم خطر نمی کرد بتونم همچین چیزهایی که برام پیچیده هستن مثل سیستم های بیمه ای، اقتصادی، مالی و مالیاتی، رو یاد بگیرم. اون هم به زبانی به غیر از زبان مادریم.  
هنوز برای سال نو آماده نشدم. سبزه‌ام سبز نشد و هفت‌سین نچیدم.
اصلا نفهمیدم کی چهارشنبه سوری اومد و رفت.
دلم می خواد سال دیگه این موقع یه خونه داشته باشم که بتونم یه هفت سین بزرگ بچینم توش. یه خونه که توش آرامش داشته باشم، بتونم روی مبلش لم بدم، شبا خوب و آروم بخابم توش. سرمو خوشحال بذارم رو بالشت. خونه ای که برای خلاقیت هام جا داشته باشه.  

۱۳۹۳ اسفند ۲۵, دوشنبه

یعنی‌ بهار می‌‌یاد تویِ دلِ من؟

امروز یه کمی‌ خونه تکونی کردم. پنجره هارو باز کردم که بهار بیاد تو. از اولِ هفته عدس ریخته‌ام تو آب واسه سبزه اما هنوز سبز نشده.
برای اولین بار نیم کیلو سبزی گرفتم، سبزی پاک کردم و خرد کردم.بقیه روز به کارهای اداریِ سرد و تاریک و نگران کننده گذشت.

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

بهار

صدا و بوی بهار می‌‌یاد. خوشحالم که امسال بهار زود به شهر و دیار ما اومده. 
شونه هام داره سبک می‌‌شه. اینو امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم.
از نیمه اردیبهشت برای بچه‌ها کلاس‌های خلاقیت و هنر می‌‌گذارم. جمعه رفتم کلید محل برگزاری کلاس هام رو گرفتم. باید از هفته دیگه خریدهام رو آروم آروم شروع کنم.

۱۳۹۳ اسفند ۵, سه‌شنبه

خمیرِ بازی

من مثل یه خمیرِ بازی ام. هرچی روزگار مشت و مالم می ده، خستگیم بیشتر در می ره. نرم تر می شم. حباب های هوام از بین می ره. روز به روز پررنگ تر می شم. آماده تر برای داشتن یک عالمه شکل های خوب, خلاق و عجیب.

مکالمات ایرانی

ر- چرا بچه دار نمی شین؟
م- خب می دونی که وضع مالی مون اصلا خوب نیست. توی خونه ماهم که خودمون دو نفر به زور جا می شیم.
ر- پول نداشته باشین, نمی میرین که!
م- !!!
...........................................
خانم ۳۲ ساله خارج رفته, به دختر ۲۱ ساله داخل ایران: این آدم چه چیزایی داره که تو رو جذب می کنه و فکر می کنی برای ازدواج مناسبه؟
۲۱ ساله: این آدم برای من فقط جذابیت جنسی داره.
۳۲ ساله: !! خب این که دلیل کافی برای انتخاب شریک زندگی نیست. تاحالا رابطه ای باهاش داشتی؟
۲۱ ساله: نه, من از این کثافت کاریا خوشم نمی یاد.
۳۲ ساله: رابطه جنسی که فقط آمیزش جنسی نیست، شامل خیلی چیزای دیگه هم می شه. در ضمن اصلا پرده‌ای وجود نداره که بخواد پاره بشه، در واقع فقط یه غضروفه و این حرف‌ها  در مورد پارگی پرده و این چیزا همش مزخرفه و علمی‌ نیست. اگر آمیزیش با احتیاط و به مرور انجام بشه، اصلا خون ریزی صورت نمی‌‌گیره. 
۲۱ ساله: من همه دوستام دستمال خونی شون رو دارن. 
۳۲ ساله: !!!!!! ما مگه تو چه عصر و قرنی زندگی می کنیم الان؟! آخه تو وقتی هیچ تجربه ای با این آدم نداری چطور می تونی بدونی که این آدم شریک زندگی خوبی هست یا نه؟ 
۲۱ ساله: نمی دونم. من می خوام زودتر ازدواج کنم, بچه دار بشم, دیر می شه.
۳۲ ساله: !!!!
..........................................
م- می یای امروز ناهار بریم بیرون؟
ز- نه رژیم دارم, نمی تونم. اتفاقا انقدر دلم برای رستوران رفتن تنگ می شه.
م- چند وقته رژیم گرفتی؟
ز- یک هفته ست.
م!!!

برای صلح

نمی دونم، شاید هر دو ما به یه جنگ فشرده یک ساله احتیاج داشتیم. یه لجبازی تمام عیار, جنگ قدرت و زور و رو کم کنی. جنگی که شاید ریشه ای عمیق در گذشته ها داشت. جنگی برای صلح و برای آتش بست با درونمون. برای رشد و بلوغ. 

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog