رد شدن به محتوای اصلی

باز هم بچه ها

۵ روز هفته قبل رو روزی ۱۰ ساعت سر کار بودم. دو روز اول رو یه جا بودم و سه روز بعدیش رو یه جای دیگه. توی گروه اول ی پسر کوچولو ۵ ساله خیلی دوست داشتنی بود، منم انگار یه جوری یادم رفته بود که اینجا با بچه هاشون خیلی معمولی مثل آدم بزرگ ها حرف می زنن. بهش با صدای بچه گونه گفتم می خوای برات یه عروسک انگشتی درست کنم که ی موش کوچولو باشه مثل خودت؟ یه دفعه گفت تو چرا مثل نی نی ها حرف می زنی! من واقعا جا خوردم و در عین حال خندم گرفت. سریع دست و پام رو جم کردم و معمولی صحبت کردم و فکر کردم اینجا احترام به بچه ها چقدر اهمیت داره. 
تا همین چند وقت پیش می نوشتم که چقدر بچه های ایرانی لوس تر، وابسته تر، بی انضباط تر و بی فرهنگ تر از این بچه های اروپایی هستن. اما این مدت بچه بد اروپایی به قدر کافی دیدم و فکر کردم شاید واقعا بچه های ایرانی لوس تر و وابسته تر باشن اما بقیه چیزهای تربیتی خیلی نسبی هستن و خانواده بد و خوب همه جای دنیا هست. همون طوری که آدم خوب و بد همه جای دنیا هست. منتها بچه های ایرانی شاید کارهایی می کنن که خیلی بیشتر تو چشم ما به عنوان یه ایرانی فرو می ره. 
خلاصه این که این ۳ روز آخر، چند تا پسر وحشی، پدر ما ۳ تا مربی رو در آوردن. وحشی که می گم به این خاطره که تمام وقت کتک کاری می کردن و چیز پرت می کردن. گردش هم که می رفتیم برف به سر و کله بقیه یا به تابلو رستوران ها و به باجه های تلفن پرت می کردن. این دو تا، روز چهارم از چنگال های یک بار مصرف پلاستیکی از روی میز دسرکش رفته بودن و دو تا سیخونک وسطیش رو شکونده بودن، بعد دو تا چنگال رو از ته به هم چسبنده بودن، یعنی یه اسلحه دو سر درست کرده بودن که واقعا می شد باهاش چشم یه بچه دیگرو درآورد یا تا ته تو گوشت یکی دیگه فرو کرد! دو تا برادر هم بودن که مرتب با مشت همدیگرو می زدن، خیلی هم محکم می زدن، یعنی با تمام قدرت. البته بماند که من فکر می کنم خیلی از بچه ها این روز ها به خاطر دیدن کارتون های خشونت آمیز، وحشی شدن. اما اینا دیگه آخرش بودن و خب ۱۰ ساعت رو سر کردن با همچین بچه هایی خیلی کار آسونی نیست.    

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…