رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

غم، باله و نبودن

پست‌های اخیر

دلتنگی

دل باید کسی درش باشد که تنگ بشود. دلتنگی اینجوری است که وقتی مدتی کسانی را که دوستشان داری نمی‌بینی یا وقتی عکسشان یا فیلمشان را می‌بینی، قلبت فشرده می‌شود از نبودنشان، از جای خالی‌شان. قلبت هی فشرده می‌شود تا بتواند آن‌ها را بغل کند و بفشارد. این‌طوری می‌شود که قلبت درد می‌گیرد. چون کسی تویش هست که فشرده می‌شود. اگر خالی بود که اصلا درد نمی‌گرفت، اصلا فشرده نمی‌شد. همین‌طوری می‌تپید. فقط خون را پمپ می‌کرد.

عروسک چشم‌ دکمه‌ای‌

چندی پیش به‌طور اتفاقی از مقابل کتاب‌فروشی‌ای گذشتم. جای دوری بود. جایی نبود که قبلا مسیرم افتاده باشد. جایش را به خاطر سپردم و بار دیگری به آن‌جا سر زدم. کتاب‌ها را بررسی کردم، محیطش را دیدم و دلم خواست باز هم به آن‌جا سر بزنم. 
بعد از بارها سر زدن به آن‌جا، متوجه شدم عروسکی پشت ویترین است. دیدم و گذشتم. عروسک نگاهم نمی‌کرد. سرد و بی‌اعتنا بود انگار. روزی نگاهم با چشمان دکمه‌ای عروسک گره خورد. دیدم عروسک قشنگی است، ته چشمانش انگار خرسکی نرم و پشمالو نشسته باشد و صورتش مهربان است. هر بار چیزهای بیشتری از عروسک دیدم. دیدم موهایش فلفل‌نمکی است. لباس هایش ظریف و قشنگ‌اند، پر از رنگ‌های زیبا. تورهای دور لباسش، از قشنگترین تورهایی هستند که دیده‌ام. 
یواش یواش کمتر به کتاب‌ها سر می‌زدم و بیشتر به عروسک. اصلا چرا آن‌جا بود؟ کتاب‌فروشی که عروسک نمی‌فروخت. بعد از مدتی آن محل و کتاب‌فروشی پاتوقم شد. عروسک همچنان بود و من همچنان هر بار نگاهش می‌کردم. ساعت‌ها در کتاب‌فروشی می‌نشستم، کتاب می‌خواندم و کار می‌کردم و به عروسک نگاه می‌کردم.
مدت‌ها گذشت. شبیه آن عروسک را هیچ‌جا ندیدم. فکر کردم دلم می‌خواه…

بچه خوشحال بود

دیشب در خیالم برای بچه کتاب می‌خواندم. پسرک موهایش لخت بود، ظریف و خیلی نرم. درست مثل موهای پسر همسایه. سه ساله بود شاید. موهایش را نوازش می‌کردم. خوشحال بود و این همه چیزی است که من می‌خواهم. 
خوب است مثل حسن خوش سروزبان باشد و تندتند نقاشی بکشد و بامزه حرف بزند، مثل آوش لطیف باشد و پر از عشق، دست بیندازد گردنم. 
کدام کلاس باله اسمش را بنویسم؟ کدام مهدکودک برود؟ به اندازه کافی مستقل هست که اگر من نبودم و زمین خورد، خودش بلند شود، لباس‌هایش را بتکاند و به راهش ادامه دهد؟
دخترک چی؟ چقدر قوی است؟ چقدر عاشق است؟ چقدر خوشحال است؟ چقدر خودش را دوست دارد؟
یاد الکساندرو و کامیلا افتادم که دو ماهی مادرشان بود. واقعا مثل مادر. از طبقه پایین می‌آمدم بالا پیششان. با کلی پریشانی و حال بد. همه را بقچه می‌کردم می گذاشتم پشت در، با عشق می‌رفتم تو سراغشان. پارک می‌بردمشان، موزه و گردش. باهم عشق می‌کردیم. چقدر به من وابسته شدند و من به آن‌ها. چقدر پسرک بامزه بود. به ۳ زبان قروقاطی حرف می زد. حرف‌های من را خوب می فهمید اما به زبانی که می‌فهمید جواب نمی‌داد. باهم عشق می‌کردیم. هیچوقت باهم مشکلی پیدا نکردیم.…

هنوز دوستت دارم

دلتنگم. هوا سرد است. یک پتو سرمه‌ای از توی کمد پیدا کردم و پیچیدم دور خودم. کاسه سوپ رو گرفته‌ام دستم و یواش‌یواش با غصه می‌خورم. دلم انقدر برایت تنگ شده که اشک هایم قلپ قلپ از توی چشمانم می‌زند بیرون و دانه‌دانه می‌ریزد توی کاسه سوپ. صبح اول وقت منفی یک درجه بود. برای اولین روزهای پاییز، هوا خیلی سرد است، بدنم هنوز به این تغییر دما عادت نکرده. زیر دلم درد می کند، این دفعه پی‌ام‌اس خیلی اذیتم کرد. به همه هورمون‌ها لعنت فرستادم، در کنار تُف هایی که به آلپ می‌فرستادم.
نمی‌خواهم وسط همه کارها و مشکلاتی که روی سرت ریخته، فرت و فرت پیغام بدهم و بگویم دلم تنگ شده. اما بعضی روزها دلتنگی یقه‌ام را حسابی محکم می‌گیرد و اشک ها خودشان می‌چکند بیرون. چقدر توی این دو ماه اخیر احساسات مختلف و درهم را تجربه کردم. تندتند پشت هم و مثل کوکتل مخلوط. تعجب، ترس، نگرانی، غم، شادی، عشق، دلتنگی، کلافگی، عصبانیت. خوشحالم که می‌توانم دوست داشته باشم و از انواع دوست داشتن می‌توانم لذت ببرم. انگار هر سالی که می گذرد، نوع جدیدی از دوست داشتن را تجربه می‌کنم و یاد می‌گیرم.  پتو را محکم‌تر دورم می پیچم. به درختان پشت…

یک روز پاییزی

هوا سرد شد. دیروز تابستان بود و امروز یک روز پاییزی سرد.
دیروز برای بار دوم و آخرین بار در این سال، در رودخانه شنا کرد. آب سرد بود، خیلی سرد، انقدر که داخل گوش هایم درد می کرد. اما می خواستم دوباره مزه رهایی را بچشم. باد می وزید و با اینکه هوا ۲۷ درجه بود اما خیلی گرم نبود چون بادش خنک بود. عده ای در سبزه ها نشسته بودند و یچه ها در آب سرد بازی می کردند. بعضی حتی بچه های زیر یک سال را لخت و پتی ول کرده بودند لب آب و بعضی آن ها را باخودشان به آب می برند. خانواده ای که سه بچه داشت، جلوی من روی پتوی پیک نیک نشسته بود. دو خواهر و برادر با چوب های کوچک قایق و خانه ساخته بودند، برگ ها را سیخ زده بودند، سنگ ها را روی هم چیده بودند که زیبا بود و خوشحال بودند. فرزند کوچک ۹ ماهه بود شاید، با پدر توپ بازی می کرد. پدر و مادر جوان بودند.
مایو پوشیدم و به سمت آب دویدم و خودم را در آب انداختم، از بس که سرد بود. دو سه پیرزن از سرما، با احتیط و قدم به قدم داخل آب می رفتند و من نگران سرما خوردن بچه ها بودم.
عرض رودخانه را شنا کردم. قایق های بادبانی از کنارم عبور می کردند و من تماشایشان می کردم. آب موج داش…

۹ سال گذشت

۹ سال گذشته از اولین پستی که نوشتم. و شاید برایم قابل باور نباشد که ۱۰ سال شده که در این مملکت زندگی می کنم. چرا سال ها همزمان که دیر می گذرند، زود می گذرند؟ چطور شد این همه بالا و پایین، وقتی که داشت آرام می گذشت و تا مغز استخوانم می رفت، انقدر زود گذشت. گذشت ۹ سال یعنی گذشت عمر و وارد برهه جدید زندگی شدن. خوشحالم که در این ۱۰ سال بیش از همه چیز، آزادی را تجربه کرده ام و با انسانیت و طبیعت بیشتر عجین شدم. خوشحالم که رشد کردم و آموختم، هر روز، هر ماه، هر سال. هنوز خیلی چیزها هست که می خواهم بیاموزم، خیلی. دلم می خواد روزهایم کش بیایند، مغزم بزرگتر شود تا برای کتاب های بیشتری جا داشته باشد. دلم می خواهد سرم، گردنم، کمرم و مچ هایم درد نکند تا بتوانم بیشتر بنویسم و نویسنده باشم. بنشینم روی مبل، فنجان قهوه ام بگیرم دستم، صدای ویلونسل توی خانه پیچیده باشد و من کتاب هایی که نوشته و ترجمه کرده ام را توی کتابخانه ام تماشا کنم.