رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

دارای ویژگی

برای مادری که رفت

درست یک هفته است که نیستی و من تنها ۳ روز است که می‌دانم نبودنت را. نبودنت عجیب است. انقدر همیشه بوده‌ای، که اصلا نمی‌شود نباشی. تازه امروز توانستم بفهمم که دیگر نیستی، توانستم گریه کنم. امروز از تمام خاطراتم عبور کردی و رفتی توی قلبم و آنجا آرام نشستی. لبخند و چهره‌ات از جلوی چشمم محو نمی‌شود.
برف می‌بارد، برف با دانه‌های ریز. انگار دانه‌های برف، نبودنت را پررنگ‌تر می‌کنند، پر سوزتر، عمیق‌تر و جای خالی آغوشت را معلوم‌تر. 
یک جوری مثل مادر دوم بودی برای من. موهای نرم و نازکت را که همیشه بالا می‌بستی و دستمالِ سری، که می‌بستی خیلی دوست داشتم. دستمال‌های رنگی با طرح‌های ظریف. 
همه خاطرات بچگی‌ام توی گردنبند پروانه‌ای‌ات و بشقاب سفید ملامینی به خانه‌های سقف قرمز ذخیره شده.
عاشق گل‌های یاس سفیدی بودم که از گلدانتوی بالکنمی‌چیدی و روی حفاظ چوبی شوفاز توی هال پخش می‌کردی. یاس را با تو می‌شناسم. همیشه آرزو داشتم مثل تو یک گلدان یاس در خانه‌ام داشته باشم، گل‌هایش را بچسنم و درست مثل تو بگذارم توی خانه. 
همه‌اش از تو خاطرات خوش دارم. همیشه بااحترام صحبت می‌کردی. در همه این سال‌ها هیچ‌وقت نشد، حرفی،…

آخرین پست‌ها

رنگ‌های بدنم

خوشبختی

غم، باله و نبودن

دلتنگی

عروسک چشم‌ دکمه‌ای‌

بچه خوشحال بود

هنوز دوستت دارم

یک روز پاییزی

۹ سال گذشت

از چه عبور می کنم؟