رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2018

غم، باله و نبودن

دیشب دوباره نشستم فیلم بیلی الیوت را دیدم. خیلی دوستش دارم. من را یاد علاقه درونی‌ام به باله می اندازد. یک جوری حال درونم را خوب می‌کند. باعث می‌شود باله را دوباره در بدنم حس کنم.
امروز دوباره کلاس رقص داشتم. رقص مکزیکی قبیله‌ای، یک حالی از زمان انسان‌های اولیه دارد. غم داشتم ولی. خودم را توی کلاس بیشتر می‌کشاندم که با بقیه هماهنگ باشم. چون رقص گروهی است و در نهایت یک اجرا دارد که دو هفته دیگر است. غم نمی گذاشت متمرکز باشم. اما نیاز داشتم به حرکت. حدود یک ساعت خودم را بیشتر کشاندم تا واقعا برقصم، حضور نداشتم، به دوردست نگاه می‌کردم و به حس خالی بودن درونم و به غم فکر می‌کردم. دوباره یک دوست به من اینحس را داده که خوب و کافی نیستم و این برای من خیلی حس بدی است. بالاخره حرکتی انجام دادیم که به نظرم بامزه بود و باعث شد کمی بیرون بیام از غم. 
بعد انگار که فیلم دیشب رفته باشد توی جلدم، پنجه‌های پاهایم را کشیدم و چند حرکت باله انجام دادم، چشمانم رابستم، گذاشتم باله شفایم دهد، در تنم جاری شود. تصور کردم کفش‌های صورتی‌ باله‌ام را پوشیده‌ام و کشش‌ها را تمرین می‌کنم.
خیلی وقت‌ها دلم می‌خواست بیلی …

دلتنگی

دل باید کسی درش باشد که تنگ بشود. دلتنگی اینجوری است که وقتی مدتی کسانی را که دوستشان داری نمی‌بینی یا وقتی عکسشان یا فیلمشان را می‌بینی، قلبت فشرده می‌شود از نبودنشان، از جای خالی‌شان. قلبت هی فشرده می‌شود تا بتواند آن‌ها را بغل کند و بفشارد. این‌طوری می‌شود که قلبت درد می‌گیرد. چون کسی تویش هست که فشرده می‌شود. اگر خالی بود که اصلا درد نمی‌گرفت، اصلا فشرده نمی‌شد. همین‌طوری می‌تپید. فقط خون را پمپ می‌کرد.

عروسک چشم‌ دکمه‌ای‌

چندی پیش به‌طور اتفاقی از مقابل کتاب‌فروشی‌ای گذشتم. جای دوری بود. جایی نبود که قبلا مسیرم افتاده باشد. جایش را به خاطر سپردم و بار دیگری به آن‌جا سر زدم. کتاب‌ها را بررسی کردم، محیطش را دیدم و دلم خواست باز هم به آن‌جا سر بزنم. 
بعد از بارها سر زدن به آن‌جا، متوجه شدم عروسکی پشت ویترین است. دیدم و گذشتم. عروسک نگاهم نمی‌کرد. سرد و بی‌اعتنا بود انگار. روزی نگاهم با چشمان دکمه‌ای عروسک گره خورد. دیدم عروسک قشنگی است، ته چشمانش انگار خرسکی نرم و پشمالو نشسته باشد و صورتش مهربان است. هر بار چیزهای بیشتری از عروسک دیدم. دیدم موهایش فلفل‌نمکی است. لباس هایش ظریف و قشنگ‌اند، پر از رنگ‌های زیبا. تورهای دور لباسش، از قشنگترین تورهایی هستند که دیده‌ام. 
یواش یواش کمتر به کتاب‌ها سر می‌زدم و بیشتر به عروسک. اصلا چرا آن‌جا بود؟ کتاب‌فروشی که عروسک نمی‌فروخت. بعد از مدتی آن محل و کتاب‌فروشی پاتوقم شد. عروسک همچنان بود و من همچنان هر بار نگاهش می‌کردم. ساعت‌ها در کتاب‌فروشی می‌نشستم، کتاب می‌خواندم و کار می‌کردم و به عروسک نگاه می‌کردم.
مدت‌ها گذشت. شبیه آن عروسک را هیچ‌جا ندیدم. فکر کردم دلم می‌خواه…

بچه خوشحال بود

دیشب در خیالم برای بچه کتاب می‌خواندم. پسرک موهایش لخت بود، ظریف و خیلی نرم. درست مثل موهای پسر همسایه. سه ساله بود شاید. موهایش را نوازش می‌کردم. خوشحال بود و این همه چیزی است که من می‌خواهم. 
خوب است مثل حسن خوش سروزبان باشد و تندتند نقاشی بکشد و بامزه حرف بزند، مثل آوش لطیف باشد و پر از عشق، دست بیندازد گردنم. 
کدام کلاس باله اسمش را بنویسم؟ کدام مهدکودک برود؟ به اندازه کافی مستقل هست که اگر من نبودم و زمین خورد، خودش بلند شود، لباس‌هایش را بتکاند و به راهش ادامه دهد؟
دخترک چی؟ چقدر قوی است؟ چقدر عاشق است؟ چقدر خوشحال است؟ چقدر خودش را دوست دارد؟
یاد الکساندرو و کامیلا افتادم که دو ماهی مادرشان بود. واقعا مثل مادر. از طبقه پایین می‌آمدم بالا پیششان. با کلی پریشانی و حال بد. همه را بقچه می‌کردم می گذاشتم پشت در، با عشق می‌رفتم تو سراغشان. پارک می‌بردمشان، موزه و گردش. باهم عشق می‌کردیم. چقدر به من وابسته شدند و من به آن‌ها. چقدر پسرک بامزه بود. به ۳ زبان قروقاطی حرف می زد. حرف‌های من را خوب می فهمید اما به زبانی که می‌فهمید جواب نمی‌داد. باهم عشق می‌کردیم. هیچوقت باهم مشکلی پیدا نکردیم.…

هنوز دوستت دارم

دلتنگم. هوا سرد است. یک پتو سرمه‌ای از توی کمد پیدا کردم و پیچیدم دور خودم. کاسه سوپ رو گرفته‌ام دستم و یواش‌یواش با غصه می‌خورم. دلم انقدر برایت تنگ شده که اشک هایم قلپ قلپ از توی چشمانم می‌زند بیرون و دانه‌دانه می‌ریزد توی کاسه سوپ. صبح اول وقت منفی یک درجه بود. برای اولین روزهای پاییز، هوا خیلی سرد است، بدنم هنوز به این تغییر دما عادت نکرده. زیر دلم درد می کند، این دفعه پی‌ام‌اس خیلی اذیتم کرد. به همه هورمون‌ها لعنت فرستادم، در کنار تُف هایی که به آلپ می‌فرستادم.
نمی‌خواهم وسط همه کارها و مشکلاتی که روی سرت ریخته، فرت و فرت پیغام بدهم و بگویم دلم تنگ شده. اما بعضی روزها دلتنگی یقه‌ام را حسابی محکم می‌گیرد و اشک ها خودشان می‌چکند بیرون. چقدر توی این دو ماه اخیر احساسات مختلف و درهم را تجربه کردم. تندتند پشت هم و مثل کوکتل مخلوط. تعجب، ترس، نگرانی، غم، شادی، عشق، دلتنگی، کلافگی، عصبانیت. خوشحالم که می‌توانم دوست داشته باشم و از انواع دوست داشتن می‌توانم لذت ببرم. انگار هر سالی که می گذرد، نوع جدیدی از دوست داشتن را تجربه می‌کنم و یاد می‌گیرم.  پتو را محکم‌تر دورم می پیچم. به درختان پشت…

یک روز پاییزی

هوا سرد شد. دیروز تابستان بود و امروز یک روز پاییزی سرد.
دیروز برای بار دوم و آخرین بار در این سال، در رودخانه شنا کرد. آب سرد بود، خیلی سرد، انقدر که داخل گوش هایم درد می کرد. اما می خواستم دوباره مزه رهایی را بچشم. باد می وزید و با اینکه هوا ۲۷ درجه بود اما خیلی گرم نبود چون بادش خنک بود. عده ای در سبزه ها نشسته بودند و یچه ها در آب سرد بازی می کردند. بعضی حتی بچه های زیر یک سال را لخت و پتی ول کرده بودند لب آب و بعضی آن ها را باخودشان به آب می برند. خانواده ای که سه بچه داشت، جلوی من روی پتوی پیک نیک نشسته بود. دو خواهر و برادر با چوب های کوچک قایق و خانه ساخته بودند، برگ ها را سیخ زده بودند، سنگ ها را روی هم چیده بودند که زیبا بود و خوشحال بودند. فرزند کوچک ۹ ماهه بود شاید، با پدر توپ بازی می کرد. پدر و مادر جوان بودند.
مایو پوشیدم و به سمت آب دویدم و خودم را در آب انداختم، از بس که سرد بود. دو سه پیرزن از سرما، با احتیط و قدم به قدم داخل آب می رفتند و من نگران سرما خوردن بچه ها بودم.
عرض رودخانه را شنا کردم. قایق های بادبانی از کنارم عبور می کردند و من تماشایشان می کردم. آب موج داش…

۹ سال گذشت

۹ سال گذشته از اولین پستی که نوشتم. و شاید برایم قابل باور نباشد که ۱۰ سال شده که در این مملکت زندگی می کنم. چرا سال ها همزمان که دیر می گذرند، زود می گذرند؟ چطور شد این همه بالا و پایین، وقتی که داشت آرام می گذشت و تا مغز استخوانم می رفت، انقدر زود گذشت. گذشت ۹ سال یعنی گذشت عمر و وارد برهه جدید زندگی شدن. خوشحالم که در این ۱۰ سال بیش از همه چیز، آزادی را تجربه کرده ام و با انسانیت و طبیعت بیشتر عجین شدم. خوشحالم که رشد کردم و آموختم، هر روز، هر ماه، هر سال. هنوز خیلی چیزها هست که می خواهم بیاموزم، خیلی. دلم می خواد روزهایم کش بیایند، مغزم بزرگتر شود تا برای کتاب های بیشتری جا داشته باشد. دلم می خواهد سرم، گردنم، کمرم و مچ هایم درد نکند تا بتوانم بیشتر بنویسم و نویسنده باشم. بنشینم روی مبل، فنجان قهوه ام بگیرم دستم، صدای ویلونسل توی خانه پیچیده باشد و من کتاب هایی که نوشته و ترجمه کرده ام را توی کتابخانه ام تماشا کنم.

از چه عبور می کنم؟

این دو هفته چه زود گذشت. هنوز سرگردانم کمی. بالا و پایین می روم، بدو بدو می کنم. به کارهای ایران از راه دور سامان می دهم و کارهای اینجا را جمع و جور می کنم و گه گاه دنبال کار می کردم. بنای اصلی ام بر ماندن است. اما گاه گاهی رگه هایی از من عبور می کند از رفتن. نمی دانم دنبال چه هستم، اما دارم از چیزی عبور می کنم، از بخشی از زندگی، خیلی کند و آهسته و سرصبر. شاید چون از چیزهایی خسته ام. در کنار آرامش آمیخته با بدوبدو، بعضی رویاهایم دارند در دوردست به حقیقت می پیوندند. اما هنوز برای پذیرش خودم نیاز به موقعیتی دارم که به من ثابت کند، به اندازه کافی بزرگ شده ام، انگار تا نداشته باشمش، خودم را به عنوان آدمی در آستانه نیمه دوم عمر نمی بینم.
دوست داشتنم را لقمه کرده ام، کوچک کوچک کرده ام، گذاشته ام لای پیغام ها، طرح ها، قطعات موسیقی و کتاب ها و ذره ذره می فرستم. امروز گریه کردم که چرا غم و نگرانی، دوست داشتن و دلتنگی، دکمه ندارد، دکمه را بزنی، خاموش شود برود پی کارش. تکه قلبم هنوز جا مانده. هنوز زمان می خواهد انگار. 
دو سه شب است که کم می خوابم. هوا دوباره با سرم بازی می کند. باز تغییر هوا و میگ…

کمتر دوستت دارم

دارم تلاش می کنم کمتر دوستت داشته باشم. آن هم در اوج زمانی که هر روز داشتم بیشتر دوست می داشتمت. دیروز که گفتی علاقه ات از جنس دیگری است، جا خوردم، چند قطره اشک از چشمانم آمد، شلوغ کردم و سعی کردم ثابت کنم کجاها نشان داده ام که دوستت دارم. تو دنبال وضوح بودی، انگار اینکه بدانی کجاها دوست داشتنم را نشان داده ام یا گفته ام، مسئله را حل می کرد. روز دوم باز که از خواب بیدار شدم، چند قطره اشک از چشمانم سرازیر شد. فکر کردم چقدر هر روز بیشتر دوست داشتنت، داشت به من شور و انگیزه می داد. امان از سیگنال های اشتباه، وقتی کسی طوری رفتار می کند که فکر می کنی دوستت دارد ولی ندارد یا آن طور که تو فکر کرده ای ندارد.

یاد اویل ۲۰ سالگی افتادم، چقدر زود فکر می کردیم کسی را دوست داریم، بعد او اصلا حواسش به ما نبود و ما داشتیم تلاش می کردیم حواسش را به خودمان جلب کنیم و ذوق می کردیم که آمد، که رفت، که فلان چیز را گفت و برای هم تعریف می کردیم و بلند بلند می خندیدیم و شاید فکر می کردیم که این اسمش عشق است. و حدود ۲۰ سال از آن روزها گذشته است و من باز کسی را دوست دارم، که آمد، که رفت، که چیزی گفت که من فکر ک…

دوباره آزادی، دوباره صلح

یکشنبه صبح زود دوباره به آزادی پا گذاشتم و به صلح. آمدم تا دوباره آزادی را نفس بکشم، دوباره جنگل و رودخانه را با هر نفس فرو بدهم. بازهم دیر آمدم و نشد که به فصل شنا در رودخانه برسم. ۲ سال است که شنا کردن در دریاچه و رودخانه را از دست می دم. فکر می کنم اگر بمیرم، رودخانه را کمتر از آنچه می خواستم تجربه کرده ام. جریان آب را، قایق هایی که از کنارم می گذرند با بادبان های سفیدشان، ماهی های سبز و آبی کوچکی که زیر پاهایم شنا می کنند، نسیمی که آب را و برگ های درختان را تکان می دهد، مرغابی ها و قوهایی که دنبالشان شنا می کنم و بیش از همه این ها، آزادی بی انتها را...
روزهای اخیر صبح های زود در تهران، بوی پاییز می آمد. حتینیمه شب که به فرودگاه می رفتم، نسیم ملایمی می وزید و من در تاکسی با نسیم خوابم برد. روی گونه ام نوازشی بود که با دستم محکم نگه اش داشته بودم که باد آن را با خودش نبرد.
پارسال حدودا همین موقع ها بود که آمدم. همینجا از خودم پرسیدم که کدام داشته هایم را دارم فقط توی حرف تکرار می کنم و کدام داشته هام را دیگر ندارم.
از داشته هایم انقدر می دانم که مربی کودکم و مربی خوبی هستم چون شاگردهای…

اردیبهشت است

سه هفته ای می شود که دلگیرم. اصلا هوای حال و احوال و خانه ام ابری است. فردا ۳۸ ساله می شوم. خیلی ها از بحران ۴۰ سالگی سخن می گویند. من یکی دوسالی می شود که فکرهایی برای تغییر زندگی ام دارم، با خودم دچار چالش ام که در این زندگی چه می کنم و باقی عمرم را چگونه می خواهم بگذرانم و از من چه چیزی در این دنیا به یادگار می ماند. این روزها حال عجیبی دارم. می خواهم دوستان زیادی داشته باشم، دور و برم شلوغ باشد، اما از آن جا که این طور نیست، گاهی ترجیح می دم تنها باشم تا با یک یا دو نفر که حال مرا درک نمی کنند.

امروز برای پیشواز فردا، خودم را به یک فنجان قهوه و نان و پنیر مهمان کافه تهران کردم. دلم درخت می خواست و حوض و حیاط. بیش از ۳ ساعت است اینجا نشسته ام و کار می کنم. امروز هوا بیشتر روز ابری بود. فردا می رم نمایشگاه کتاب که تنها نباشم. میان کتاب ها تنها نیستم. حال و هوای نمایشگاه کتاب خاص است و هدیه خوبی است برای روز تولد.

دو هفته است که ۳۸ ساله شده ام. هنوز هم دلم گرفته است. هنوز تصمیم هایی هست که باید بگیرم. کسی که یک دل سیر، راحت و آزاد و بدون قضاوت شدن و نگرانی با او صحبت کنم، دم دستم نیست…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…