رد شدن به محتوای اصلی

هر دم از این باغ بری می رسد

ساعت ٦ بعد از ظهره، خستم و همه بدنم درد می کنه. خورشت قیمه داره سر گاز قل قل می کنه و من تازه تونستم یه دقیقه بشینم. خونه تقریبا خالیه و تو هر اتاقی هنوز چند تایی کارتون هست. باورم نمی شه که یک سال گذشت، پارسال که اومدم تو این خونه، اصلا هیچ تصوری نداشتم که یک سال بعدش قراره زندگیم چه شکلی باشه. چند روزه می خوام بنویسم که هفته پیش مزخرف ترین هفته زندگیم بود اما نمی رسم. بلاخره رویدادهای مزخرف زندگی هم گاهی باید ثبت بشن.
دوشنبه از سر کار بیرونم کردن، دومین روزی بود که می رفتم سر کار، یه شرکت کوچیک معماری و گرافیک بود مال یه زن و شوهر با دوسه تا کارمند. روزی که رفتم مصاحبه از کارای من خیلی خوششون اومد. خانومه گفت که من اولین نفری بودم که بلافاصله بعد از این که آگهی دادن ایمیل زدم. گفت از هفته دیگه بیا سر کار و باهم قرارداد می بندیم، اما روز اولی که رفتم ولی یه دفعه گفت حالا یه هفته کار کن ببینیم چطور می شه. فهمیدم که حتما یه چیزی شده که نظرش عوض شده.
روز اول خیلی خوب پیش رفت و خیلی سریع و خوب همه کارهارو انجام دادم. روز دوم هم همه کارهارو انجام دادم، اما خانومه اصلا اعصاب نداشت، با همه بداخلاقی می کرد. یکی دو تا چیز بهم گفت که خیلی سریع براش انجام دادم اما خیلی خوشش نیومد، حتا چیزی رو که دفعه قبل طراحی کرده بودم و گفته بود خوبه رو گفت خوشم نمی یاد. هی بهانه گرفت. منم اتفاقا در بین کارهام دیدم که با این که به من گفته بود که بقیه رو رد می کنه، این کارو نکرده و در این بین که به من گفته بیا، از کارهای یه نفر دیگه خوشش اومده و به شوهرش هم نوشته، این تاحالا از همه بهتر بوده. دلیل بهانه گرفتنش رو پیدا کردم. به جای این که مستقیم به من بگه ببین ما یه نفر دیگرو پیدا کردیم که از کارهای اون بیشتر خوشمون اومده، شروع کرده بود بداخلاقی و بهانه گرفتن با من. ساعت حدود ٤ و نیم بود که یه دفعه وسط کارم گفت یه فاکتور بنویس از ساعتای کارت بده به منشی، ما کارمون به درد تو نمی خوره. من همینجوری موندم! اصلا برام جالب نبود جلوی بقیه اونم با این لحن و به این زودی بیرونم کنن، اولین بار بود که این اتفاق تو زندگیم می یفتاد و چندین بار هم بهش فکر کرده بودم که اگر بخوام اینجا کار کنم، ممکنه این اتفاق چند با برام بیفته تا به محیط آشنا بشم ولی خوب دفعه اولش که خیلی بد بود. یه دفعه دیدم دارم منفجر می شم، منتظر بودم زودتر پولمو بدن که از در برم بیرون. پامو گذاشتم بیرون شورع کردم به زار زدن و تا چند روز بعدش حالم گرفته بود که اتفاق دوم افتاد.  

اون یارو که خونه رو به ما اجاره داده، پول مارو خورد و زد به چاک! مرتیکه خونه رو همزمان به ١٠ نفر دیگه هم اجاره داده. حالا یه هفته ست پلیس دنبالشه. پولمون که رفت. حالا خونه که نداریم هیچ، پول پیشی نداریم که یه خونه دیگه اجاره کنیم. من از اولی که این خونه رو دیدیم، همش فکر می کردم که یه چیزی این وسط درست نیست. هر دفعه می خواستم خودمو تو اون خونه تصور کنم، تصویر تو ذهنم تشکیل نمی شد. اما خب دلمو خیلی خوش کرده بودم که بالاخره خونمون بزرگه و جا داریم و این اتاقو اینجوری کنیم و اون اتاقو اونجوری و بلاخره اتاق کار دارم و چه مبلمانی لازم داریم و از این حرفا. به اون ٩ نفر دیگه هم فکر می کنم که اونام لابد واسه خودشون همین فکرارو کرده بودن. ما مجبور بودیم بلاخره خونه رو تحویل بدیم و اثاث رو ببریم بیرون و من مجبور شدم کل جعبه هارو دوباره باز کنم و لیست وسایل رو بگیرم و جعبه هارو شماره بزنم تا بتونیم همه رو تو انبار بذاریم چون اصلا معلوم نیست که وسایل چقدر باید تو انبار بمونن. شوهرم یه آپارتمان داره که محل کارشه ولی تو یه اتاقش می شه خوابید. جامون خیلی تنگه، خیلی. یه سری از اثاث رو گذاشتیم اینجا وسط اتاق، بقیشو تو انباری، یه خوردشو تو انباری همسایه پایینی، یه خوردشو تو انباری همسایه بالایی! خلاصه اینکه فعلا دربدر شدیم و خسته و له هستیم و دیگه خبری نیست!      

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…