رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

از این در به اون در

امروز انگار روز کارهای اداری بود. از کله سحر تا ساعت ٤ بعدازظهر دنبال کارای اداری بودم و کلی کارهای مثبت انجام دادم. گاهی فکر می کنم که بیکاری هم خودش کلی کاره اینجا! کاغذبازی خیلی زیاده, از یه جهت هایی مثل ایران, از یه جهت هایی هم بدتر. گاهی ایمیل زدن به ادارات و سازمان های مختلف یا فرم پر کردن و فرستادن براشون, ساعت ها طول می کشه, چیزی که ما تو ایران اصلا باهاش مواجه نبودیم. یعنی حداقل من هیچ وقت یادم نمی یاد برای یه درخواست, ساعت ها نشسته باشم یه نامه نوشته باشم. تا زمانی که من ایران بودم هم که تعداد کارهایی که اینترنتی انجام می شد انگشت شمار بود, بنابراین ایمیل زدن برای تقاضای کار و چیزهای توی این مایه رو اینجا یاد گرفتم و هیچ وقت فکر نمی کردم گاهی می تونه انقدر پیچیده باشه که یک ساعت یا بیشتر وقت بگیره. 
برای انجام یک سری از کارها باید چندین و چند صفحه فرم پر کنی و کلی هم مدارک همراهش کنی, گاهی اصلا به این فکر می کنی که همه این مدارکی که باید تحویل بدی واقعا هیچ ربط مستقیمی به موضوع نداره, اما خب چاره ای نیست و باید روال کار رو طی کرد.
یه فرم چند صفحه ای بود برای درخواست کمک های اجتمائی که سه ماه پیش توی اداره کار بهم داده بودن, من قسمت خودم رو پر کرده بودم, قسمتی که همسرم باید پر می کرد همینطور خالی مونده بود, بس که پیچیده بود براش, باید کلی از مدارکش رو زیر و رو می کرد تا مطالب مورد نظر رو بتونه جواب بده و وقت نمی کرد. امروز بلاخره فرم رو بردم تحویل دادم, کلی آدم اونجا بودن اما خیلی زود نوبتم شد. بهم گفتن که جواب خیلی طول می کشه تا بیاد اما نمی تونن بگن چقدر طول می کشه. مسلما معلوم هم نیست که جواب مثبت باشه و بهمون کمکی تعلق بگیره.  
قدم بعدی یه فرم دیگه بود که اون رو هم از اداره کار گرفته و پر کرده بودم و باید می بردم به یه موسسه ای که برای پیدا کردن کار به هنرمندا کمک می کنن. این موسسه معتقده که کار پیدا کردن به عنوان هنرمند گاهی می تونه خیلی سخت باشه, چون بازار کار هنر بالا پایین داره و گاهی خیلی خوب و گاهی بد پیش می ره و هنرمند گاهی آمادگی کافی برای این موقعیت ها رو نداره و در دوران تحصیلش هم چیز زیادی در مورد عرضه و تقاضا در بازار کار یاد نمی گیره و خلاصه از این حرفا و معتقده که می تونه با مشاوره و راهنمایی کمک کنه که هنرمندا بتونن کار پیدا کنن و هنرشون رو خوب عرضه کنن. اونا هم قرار شد که هفته آینده زنگ بزنن. به هر صورت شاید که استفاده از این خدمات وقت گیر و مستلزم کاغذ بازی باشه, اما این خدمات مجانین و از هر کدوم از این جاها آدم یه چیزی جدید یاد می گیره. 
در ادامه این بدو بدو در بعداز ظهر یه سری هم زدم به یه راهنمایی سیار زنان. بعدش هم رفتیم دوباره یه کارتون لباس نمناک از انباری آوردیم برای شستن که خودش یه پروسه دو سه روزه ست.
هفته پیش رفته بودم یه موسسه ای که راهنمایی ها و کمک هزینه هایی داره برای کسانی که می خوان شرکت های کوچیک بزنن, یعنی تنها یا دو سه نفری کار کنن که خیلی شامل حال من نمی شد, چون باید یه سری هزینه های ماهیانه ثابت بدم که خب الان نمی تونم.   
در ضمن امروز یه سری هم ایمیل نگاری کردم برای گذروندن یه دوره آموزشی که بهم مدرک می دن و باهاش می تونم توی آموزشگاه ها درس بدم. اما دو هفته دیگه باید برم اداره کار که هزینه اش رو برسی کنن و ببینن که بهم کمک هزینه می دن یا نه. خلاصه هر اتفاق خوب کاری ای بخواد بیفته باید از یکی دو هفته دیگه منتظرش بود.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!