رد شدن به محتوای اصلی

این مال من, این مال مهمون ...

صبح موقع صبحانه, اومدم یه سینی بردارم, دستم رفت طرف سینی چوبی نقاشی شده ای که ایران از صنایع دستی خریدیم. فکر کردم حیفه؟ بعد فکر کردم, نه, مگه خودم چمه که ازش استفاده نکنم؟ چرا حیفه؟ وقتی که قشنگه باید دیده بشه, به جای این که کنار دیوار بدون استفاده بمونه.   
احترام به خود, چیزیه که در فرهنگ ما شاید کمتر بهش اهمیت داده بشه. البته که ما ملت مهمون نواز و مهربونی هستی. باصفا و بامرامیم. اما خیلی وقت ها هم برای همه مادرم, برای خودمون زن بابا! (البته این مثال قدیمیه خیلی چون زن باباهایی هم هستن که بهتر از مادر اصلی خود ادامه, ولی بگذریم, منظورم اینه که اون کاری که خوبه رو برای دیگری انجام می دم, اما برای خودمون نه).
از خودم شروع کنم. بچه که بودم, برادرم یه بر یه سری تی شرت برام از خارج فرستاد که قشنگ ترین تی شرت هایی بودن که دیده بودم, با عکس می کی موز و دونالد داک و ... من انقدر اینارو دوست داشتم که خدا می دونه. خیلی کم می پوشیدمشون, از ترس این که خراب نشن, حیف بود آخه! این کلمه حیفه رفته بود تو کله ام! انقدر نپوشیدمشون که گنده شدم و دیگه تو تی شرت ها جا نشدم و غصه نپوشیدنشون به دلم موند!
این لباس حیفه تو خونه نپوش رو تقریبا تمام عمرم شنیدم. چقدر لباس ها هی موند و منتظر مهمونی شد, از مهمونی خبری نشود و لباس ها از قیافه و مد افتاد و کوچیک شد.  
بچه که بودم, یا نوجوون, گاهی برای غذا خوردن وقتی که می خواستم میز رو بچینم, می رفتم سراغ بوفه ظرف ها و قاشق چنگال های گرد و گلدار مورد علاقه ام رو در می آوردم که بچینم رو میز, مامانم می گفت, اونا حیفه بذار واسه مهمون, اما من اون قاشق چنگال هارو خیلی دوست داشتم. رومیزی های قشنگ مال مهمون بود, پیشدستی خوشگلا, بشقاب بزرگا, میوه دُرُشتا و ...
بابای من اصلا آدم پرخوری نیست, اما شیرینی و شکلات خیلی دوست داره, بخصوص ناخونک زدن رو. این همیشه مامانم رو عصبانی می کرد که چرا بابت آجیلارو خورده! اگر یه وقت کسی بیاد, چیزی نداریم جلوش بذاریم! من فکر می کردم بیچاره پول داده خریده, خب می خواد بخوره! بعدم خونه ما که هیچ بنی بشری سرزده نمی یاد! حالا مهمون آجیل نخوره! مگه مهمون واسه خاطر آجیل می یاد خونه ما؟! 
یا مامانم می گفت ببین بابت رفته چه پرتقال های کوچولویی خریده, اینارو آدم روش نمی شه بذاره جلو مهمون! بابام استدلالش این بود که پرتقال های کمی کوچیکتر پر آب تر هستن و همه چیز نباید ظاهرش قشنگ و بزرگ باشه. من استدلال بابام رو قبول داشتم چون خیلی از پرتقال های بزرگ, توش خشک و بی آب بود. اما مامان جان می گفت واسه مهمون باید همچین و همچون باشه.
١٧-١٨ ساله بودم, پیش می اومد که گاهی مامانم ٣-٤ روز می رفت سفر و نبود. توی روز بابام سر کار بود و هامون جا ناهار می خورد, شب هم که شام نمی خورد. من پا می شدم واسه خودم تنهایی قرمه سبزی, قیمه یا هر غذای دیگه ای که هوس می کردم, درست می کردم. اکثر آدما بهم می گفتن بابا تو چه حوصله ای داری, واسه خودت تنهایی غذا درست می کنی؟! خب یه نون و پنیری بخور دیگه! هنوز هم که هنوزه این جمله رو فقط از عزیزان هموطن می شنوم! واسه همینه که می گم این احترام به خود تو فرهنگ ما کمه. 
من ده دوازده سال پیش تو تهران واسه خودم تنهایی می رفتم سینما. از بس که صبر می کردم و منتظر دستم می شدم و نمی اومدن و من فیلم رو از دست می دادم. بعد خیلی ها می گفتن, اااا تنهایی می ری سینما؟! خوب البته اون موقع هم کمتر دختر جوونی بود که تنهایی بره سینما. یا تنهایی می رفتم پارک جمشیدیه و ساعت ها می نشستم زیر درخت, لب آب, کتاب می خوندم. 
تو کارای هنریم شده یک عالمه رنگ های جورواجور داشتم اما فکر کردم حیفه و انقدر مونده که رنگ های به اون با کیفیتی و گرونی خشک شده و مجبور شدم بندازمشون دور. یا تو خیاطی فکر کردم حیفه که پارچه رو دو سه سانت بزرگ تر ببرم و صرفه جویی کردم و محصول نهایی کوچیک شده و مجبور شدم اون رو کنار بذارم و از اول یکی دیگه بدوزم. 
از وقتی اومدم اینجا سعی کردم این احترام گذاشتن به خودم رو بیشتر کنم, کلمه حیف رو تا جایی که می تونم کنار بذارم و بعد از مدت ها, می بینم که یواش یواش دارم موفق می شم و تغیراتی رو تو خودم می بینم. این کلمه حیف انقدر محکم نشسته تو وجودمون که به سختی می شه بیرونش انداخت. اولین کاری که کردم این بود که لباس هایی که خیلی دوسشون نداشتم و به همین دلیل تو خونه می پوشیدمشون رو دادم به خیریه. فکر کردم چرا نباید تو خونه لباس های قشنگ بپوشم که احساس بهتری از خودم داشته باشم؟! خواهرزاده ام ١٥ سالشه اما من اینو ازش خیلی خوب یاد گرفتم, از بچه گیش این اخلاق رو داره که لباس های خیلی قشنگ تو خونه می پوشه, ساعت, گردنبند, گوشواره یا دستبند می ندازه. دستمال گردن می بنده و موهاش رو قشنگ درست می کنه.  
چرا استفاده از چیزهای خوب حیفه در حالی که هر لحظه ممکنه دیگه نباشیم, مرگ یا بیماری گریبانمون رو بگیره و کلی وسایل نو و استفاده نشده تو خونمون مونده باشه به امید روزی که بیاد و روز مبادا باشه؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…