رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

گوش کردن

مدتی یه دارم یاد می گیرم که گوش کردن خوب چه جوری یه, شنونده خوب چه شرایطی رو باید داشته باشه و من به عنوان شنونده کسی که داره دردِ دل می کنه, چطور می تونم بهش کمک کنم و خودم به عنوان کسی که می خواد دردِ دل کنه, به چه شنونده ای احتیاج دارم, چه چیز هایی ممکنه اون شنونده بگه که حال من و وضعیت من رو بدتر کنه.
چیزی که من بهش طی سال های گذشته عادت داشتم, مشورت کردن بود. این مشورت لزوما با افراد متخصص نبود بلکه با یه دوست نزدیک یا فرد قابل اعتماد بود.
اخیرا و تو چند سال گذشته کم و بیش به نتایج این مشورت ها فکر می کردم که گاهی باعث درجا زدن یا گیر کردنم توی مساله ای شده, بدون این که توی اون دوره متوجه این موضوع باشم.     
چیزی که این روزها دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم, فیلتر کردن چیزهایی یه که برای افراد غیرمتخصص مثل دوست, خواهر, مادر و افراد قابل اعتماد تعریف می کنم. این که ببینم به کی چی رو بگم, چطور بگم و تا چه حد و مرزی بگم. چون اون ها فقط ممکنه برای من نسخه بپیچند یا نظرشون رو به نوعی تحمیل کنن, بدون این که لزوما نظرشون کمکی به زندگیم بکنه. دارم سعی‌ می کنم  "زتعارف كم كن و بر مبلغ افزا" رو اجرا کنم و جای مشورت های خاله خانباجی رو با مشورت های اصولی و تخصصی عوض کنم, چون واقعا فرقشون از زمین تا آسمونه. 
مثلا از دیروز تصمیمی گرفتم که تصمیم راحتی هم نیست چون به نوعی برخلاف میلمه ولی می خوام برای خواهرم دیگه جزئیات خیلی از مطالب رو تعریف نکنم چون بعد از سال ها متوجه شدم که یک سری از حرف هاش موقع گوش کردن دردِ دل من, بهم صدمه می زنه. معلومه که بعد از این همه سال, فیلتر کردن چیزهایی که دوست دارم براش تعریف کنم سخته ولی چیزهایی هست که واقعا دیگه دلم نمی خواد ازش بشنوم و تنها چاره اش اینه که چیزهایی رو که براش تعریف میکنم, فیلتر کنم. به چند دلیل: 

  • وقتی من از کسی صدمه روحی خوردم و براش تعریف می کنم, هنوز تعریف من تموم نشده, می گه خوب راستش حق با اون بوده, همش دنبال اینه که حق رو به کی بده. عین یه قاضی سختگیر و عصبانی حرف می زنه که می خواد حق رو از وسط نصف کنه و هر نیمه رو به یکی بده! در حالی که من اون لحظه ای که صدمه خوردم, برام مهمه که راجع به اون مساله, دردِ دل کنم و بیانش کنم نه این که بخوام حق رو تعین کنم. بعدا که حرفام رو زدم و ام شدم فکرم باز شد, می تونیم راجع به اینکه حق با کی بوده و من چقدر مقصر بودم صحبت کنیم.
  • وقتی من چیزی رو تعریف می کنم, می گه, من که خواهرم رو می شناسم, حتما تو ی کاری کردی که اون طرف اینجوری گفته.
  • یا اینکه با عصبانیت می گه, من مادرت نیستم ها!
 حتا رفتار آدم ها با خودم رو هم تا حدی دارم فیلتر می کنم, یعنی این که وقتی می بینم رفتار خاص کسی ناراحتم می کنه و قابل تغییر نیست, با اون آدم فاصله بگیرم, یا روابطم رو باهاش تغییر بدم و از استراتژی ها و رفتارهای جدید استفاده کنم تا کمتر صدمه بخورم. یعنی دارم یاد می گیرم که من مسول و ناجی همه آدم ها نیستم و وقتی به من صدمه می زنن باید از خودم محافظت کنم.  

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…