رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

تف تو روح کسی که گفت علم از ثروت بهتره!

ما دو زن از دو فرهنگ مشابه و دو کشور همسایه ایم. هر دو به نوعی قربانی خشونت های خانگی ای که فرهنگمون کم و بیش مجاز دونسته و ما بیشتر از ٣٠ ساله که باهاش رشد کردیم و شکل گرفتیم و حالا برای ایستادن در مقابلش هزینه می پردازیم. هر دو تحصیلات دانشگاهی داریم, به صورت مداوم چیزهای جدید یاد می گیریم یا دوره های آموزشی می بینیم. اون دکترا داره, من دو تا رشته تحصیلی و یه دوره آموزشی رو تموم کردم. اما هیچ کار ثابتی پیدا نمی کنیم. اون ٢ تا بچه داره و ٢ سال از من جوون تره. هر دو برای استقلالمون به یه درآمد ثابت ماهیانه نیاز داریم. 
در حال حاضر هر کاری که گیرمون بیاد انجام می دیم. اما اینها کارهای کوچیک هستن و به عبارتی خوداشتغالی محسوب می شه که شامل بیمه و مزایا نمی شه و متغیر هم هست.
چند روز پیش باز براش جواب منفی اومده بود, بهم گفت ول کنم برگردم روسیه؟ گفتم نه بابا کجا برگردی؟! همه چیز درست می شه, ما می تونیم! بلاخره موفق می شیم. خودم فرداش جواب منفی گرفتم از کاری که ٩٠ درصد فکر می کردم جوابش مثبته. خیلی عصبانی شدم, چون دلیل مسخره ای آوردن برای جواب منفی شون. این که من گفته بودم اگر متنی رو من ادیت کنم, بهتره کس دیگه ای هم نگاه کنه که غلط نداشته باشه. چون زبون مادریم این نیست. حالا همه می گن تو که انقدر زبانت خوبه, نباید اینو می گفتی. خیر سرم خواستم راست بگم که من اشتباه هم می کنم, کامپوتر نیستم که آدمم. الان خیلی عصبانیم از دستشون که اونا عکاس و گرافیست می خواستن نه ادیتور و اصلا منصفانه نیست که به این دلیل من رو رد کنن. دلم می خواد دفعه بعد به همه سوالات مصاحبه جواب مثبت بدم حتا اگه اون توانایی رو نداشته باشم.   
عصبانیم از این که علم بهتر از ثروت نیست. اگر بود ما می رفتیم با این همه علمی که داریم, یه کار و کاسبی درست حسابی برای خودمون راه می نداختیم, اون وقت شاید ما بودیم که باید آدم هایی رو استخدام می کردیم و برای مصاحبه دعوتشون می کردیم.
ما هردو می جنگیم, هر روز, از این در به اون در می زنیم و امید داریم که یه روزی کاری که دوست داریم و لیاقتمونه پیدا کنیم. هیچ کدوممون اما نمی دونیم آیا این تلاش ها به جایی می رسن یا نه و گاهی خسته می شیم و دیگه جون و حالِ  گشتن و پیدا کردن و جواب منفی شنیدن رو نداریم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…