رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

این روزا

الان تو یه کافه نشستم دارم کاپوچینو می خورم. از دیروز بخاطر چیزی که توی سرم خورده سرگیجه دارم و سمت چپ سر و گردنم گرفته. هرچند که سرم هنوز سالمه, اما اون چیزی که توی سرم خورده, قلبم رو شکسته.
یه قسمت هایی از اوضاع هست که روز به روز داره بهتر می شه. امیدم رو از دست ندادم. اما اون قسمت هایی که خرابه, بهم سردرد و میگرن می ده. هنوز کار ثابتی که پاره وقت یا تمام وقت باشه پیدا نکردم اما کارهای پروژه ای جالبن و خوب پیش می رن.  
نقشه های زیادی برای اجرا دارم. با آدم های جدیدی آشنا شدم و کارهای جدیدی رو امتحان کردم.
هنوز دارم تغییر می کنم, رفتارم عوض شده, طرز برخوردم با مشکلات عوض شده. از خودم راضیم. 
هوا همچنان سرد و گرم می شه و تابستون انگار لای در گیر کرده.
زمان زود می گذره, هفته ها و ماه ها تندتند می یان و می رن. تقویمم تا آخر این ماه پره و از اول ماه آینده دیگه تکلیف کاریم اصلا معلوم نیست. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!