رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

امتحان مادری

دیروز و پریروز دوباره با بچه ها بودم. قول داده بودم ببرمشون موزه کودک. خودم هم خیلی خوشحال بودم چون بزرگ ترهارو تنهایی اونجا راه نمی دن و من خیلی دلم می خواست که یه بار برم. 
تمام وقتی که باهاشون بودم, تمام سعی ام رو کردم که همه چیزایی که تئوری بلدم رو اجرا کنم. به جای این که بگم بچه نکن! ببینم چرا داره اون کارو می کنه. اگر رفت زیر میز, به جای اینکه بگم بیا بیرون, خودم برم زیر میز. اگر کار بدی کردن, رفتارشون رو از خودشون جدا کنم, هنوزم بتونم دوستشون داشته باشم. بتونم خستگی و کلافگی شون رو درک کنم. برم جایی که اون هست و از اونجا همراهیش کنم. اگر می گم یه کاری رو نکنن, به جاش بگم چه کار می تونن بکنن یا اون کار رو کجا می تونن انجام بدن. از تکرار خسته نشم. وقتی جیغ می کشن با صدای آهسته باهاشون حرف بزنم. به جای این که تو چهاردیواری نگهشون دارم و بهشون بکن نکن بگم, ببرمشون جایی که بتونن اون کارها رو انجام بدن. سعی کردم تمام رفتاری رو که اینجا دیده بودم و به عنوان رفتار خوب والدین درک کرده بودم رو انجام بدم و همراه و پشتیبان خوبی باشم. خلاصه این که در نقش یه مادر, امتحانم رو خوب پس دادم و به خودم از ۲۰, ۱۹ می دم. 
الان داریم دوباره می ریم موزه. دیشب وقتی برگشتیم له و لورده بوده. بهمون خوش گذشت و رفتارمون با هم خوب بود. مادر خوب بودن, کار خیی سختیه اما. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!