رد شدن به محتوای اصلی

مدت هاست که ننوشتم

۲۴ روز می شه که از ایران برگشتم. خسته و سرگردون و افسرده. به قول معروف یک مَن رفتم، صد مَن برگشتم. امروز یه روز سرد و بارونی یه. از روزی که برگشتم، بارها سعی کردم یه پست توی وبلاگ بگذارم و موفق نشدم. نوشتن این متن رو همون روزهای اول شروع کردم.
اولین روز کاری ام توی کارگاه چوب بود با بچه های ۶ تا ۱۰ سال. کارگاه توی سالن ورزش یه مدرسه با سیستم آموزش جایگزین برگزار می شه. سالن به اندازه کافی بزرگه و بچه ها می توان بین کارشون، کمی هم بالا پایین بپرن. همه خیلی زود باهم جور شدن. ۵ نفر برای کل هفته ثبت نام کرده بودن و روزای دیگه بهشون یکی دو نفر اضافه و کم می شدن. 
روز اول دختر ۶ ساله می خواست یه ماشین با سه تا چرخ درست کنه. دختر ۱۰ ساله بعد از اینکه کار خودش رو تموم کرد، حین اینکه منتظر بود نجار براش یه تخته چوب بزرگ رو برای برش بیاره، شروع کرد به دخترک ۶ ساله کمک کردن. برادرش هم اومد و همه برای ساختن ماشین سه چرخ فکرهاشون رو روی هم گذاشتن. چرخ ها چطور باید بچرخن، چطور باید به هم وصل بشن. چرخ سوم چطور باید به جلوی ماشین وصل بشه.
بچه های اروپایی به نظرم نسبت به سنشون خیلی توانا می یان. شاید هم هر بار که از ایران برمی گردم این احساس توم قوی می شه.
بین بچه ها یه دختر بچه ۷ ساله هست که توجه ام رو خیلی به خودش جالب می کنه. زبل و زبر و زرنگه. موهای بلند و لختش تا سر شونه هاش می رسه. یکی بعد از دیگری تخته های چوب رو با گیره به میز می بنده و با یه اره بزرگ اره می کنه و می ره سراغ چوب بعدی.  
اینجا هوا به شدت بلاتکلیفه. یه روز سرد و یه روز گرم و آفتابی، یه روز هم مثل امروز مه گرفته. 
روز ولنتاین، برای من یه روز تنهاتر و غمگین تر از روزهای دیگه بود. ساعت ها طول کشید تا خودم رو راضی کردم از در خونه برم بیرون. اول می خواستم مثل هفته قبلش برم پیاده روی اما هوا انقدر مه گرفته و تاریک بود که حوصله ام نیومد. از خونه پیاده راه افتادم و ۵ تا ایستگاه اتوبوس رو پیاده رفتم تا رسیدم به یه کافه. توی کافه نشستم و نم نم بارون رو تماشا کردم و شروع کردم به نوشتن وبلاگ، بلکه این متن رو به اتمام برسونم.
روز قبلش رفتم استخر و بعدش از زور تنهایی نشستم ۱۲ قسمت سریال شهرزاد رو تو اینترنت پشت هم دیدم تا ۲/۵ صبح. و وسطش گاهی تند تند می زدم بره جلو. 
از روزی که برگشتم، میگرن و خواب دو دوستی هستن که منو تنها نمی ذارن.
از روزی که قرار بود کارم رو برای هفته ای ۴ روز توی یه مهدکودک شروع کنم، میگرن شدید و پایان ناپذیری به سراغم اومد. هفته اول رو که نرفتم، هفته دوم هم دو روز رفتم. مدام درد داشتم و شب و روزم رو به سختی می گذروندم.
حال روحی م خرابه و گاهی بهتر می شه. برای ادامه راه نیاز به کمک حرفه ای دارم. اورژانسی و موقت دو جلسه رفتم پیش یه نفر و یه وقت از یه مشاور دیگه برای هفته بعد گرفتم. 
تنها دوستم که در حال حاضر باهاش در رفت و آمد بودم هم افسردگی گرفته و دو روزه بیمارستان خوابیده. به برگشتن فکر می کنم. برگشتن به ایران می تونه یکی از انتخاب هام باشه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…