رد شدن به محتوای اصلی

دیالوگ‌های ایرانی‌


آقاهه دفعه اول منو دیده: شما نمی‌‌خواین تو‌ مقطع دکترا تحصیل کنین؟
من: نه! من هیچ تصمیمی ندارم که حتا فوق لیسانس شرکت کنم.
آقاهه: چرا؟! اون کشوری که شما توش هستید که خیلی‌ کشور با تمدنی.
من: !!!!!!!اونجا به کسی‌ که حتا تحصیلات دانشگاهی هم نداره نمی‌‌گن بی‌ تمدن! خیلی‌‌ها هستن که علاقه نداران به دانشگاه برن و دره‌های کاری می‌‌گذرونن و درآمدشون خیلی‌ هم عالیه.
آقاهه: پس معلومه شما اصلا درسخون نیستین.
و من در این لحظه می‌‌خواستم محکم بزنم توی سرش!!!
.................

بعد از چندین سال اومدن خونه ما مهمونی، سوار ماشین شدیم بریم پارک:
مادر به دخترِ دوستش: این کوچه رو برو تا انتها
من: این کوچه که ورود ممنوعه
مادر: عیب نداره، یه تیکه ‌ست!
من: !!! یه تیکه و دو تیکه نداره، آخه شبه، خطرناکه، بذار دور بزنه از اون کوچه بالایی‌ بره
مادر: نه بابا باید بره سه تا کوچه بالاتر
من: !!! 
دخترک: !؟!؟! :-/
مادرِ دخترک در سکوت.
مادر: برو عزیزم، برو هیچی‌ نمی‌شه!
من: !!!  توروخدا مواظب باش، شبه.
کوچه تموم شد، از کوچه اومدیم بیرون، پیچیدیم تو‌ خیابون اصلی‌، پلیس اومد پشتمون، گفت بزن کنار.
من:‌ای وای :(
دخترک هاج و واج.
مادر با قیافه آویزون فوری به پلیس می‌‌گه‌: من گفتم بهش، حالم بده، می‌‌خواد منو ببره درمونگاه آمپول بزنم.
همه: !!!!
من: مامان چرا دروغ می‌‌گی‌‌؟!؟!؟؟!؟!؟ چرا خودتو کوچیک می‌‌کنی‌؟ آخه چرا مجبورش می‌‌کنی‌ خلاف کنه؟
مادرِ دخترک در سکوت.
مادر: عیب نداره، من پول جریمه‌رو می‌‌دم. جریمت چقدر شد؟
دخترک: ۵۰۰۰۰ تومن!!!!!!! ۶ نمره هم از گواهینامم کم کرد.
مادرم با حالِ گرفته پول رو به دخترک داد و من از دستش خیلی‌ عصبانی‌ بودم. حالِ هممون گرفته شد و همه با قیافه‌های آویزون از هم جدا شدیم، فقط به خاطرِ یه کوچه ورود ممنوع.
.................

بچه: یه کاغذ و خودکار بدین، می‌خوام عکس اون دروازه بانه رو بکشم.
خانم: وا‌! مگه اون تفه است بچه؟! عکس پدر مادرتو بکش.
.................

تو فروشگاه سپه 
خانم: آقا از این جو پارک ها ندارین می خوام تو شیر و ماست بریزم.
آقا: خانم باید جو دو سر ببرین. اونو واسه این کار استفاده می کنن.
خانم: باشه. 
آقا: بیا خانم پیدا کردم. این جو دو سر فوریه.
بعد با کمی مکس آقا دوباره می گه: ببین خانم با طعم توت فرنگی هم هست.
من: !!!!!! با تعجب قوطی رو از دست آقاهه می گیرم و نگاه می کنم. می گم: آقا این منظورش اینه که با میوه و صبحانه می شه خورد، آخه مگه می شه جو با طعم توت فرنگی؟! چرا اطلاعات غلط می دی به مردم!   

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…