رد شدن به محتوای اصلی

خارج

از وقتی از ایران برگشتم فقط تونستم ٣-٤ روز تو ماه کار قبل کنم, دو هفته و نیم تو این ماه, آخر ماه دیگه هم یک هفته کار دارم. ماه پیش رفتم اداره کار که خودمو ثبت نام کنم برای این که کمکم کنن بگردم یه کار تو رشته خودم پیدا کنم. دفعه دوم که رفتم یه وقت جدید بگیرم, آقاهه گفت فلان روز بیا, گفتم نمی تونم سرِ  کارم, یه دفعه عصبانی شد که خانوم شما که کار دارین پس چرا اومدن اینجا؟! برین هر وقت کار نداشتن بیاین! می گم آخه آقا این کار موقته, دو هفته است, من بعد از ٦ ماه, دو هفته کار کنم, یعنی شاغلم؟ می گه برین بعد از تموم شدن کارتون بیاین. اون دو هفته گذشت, هفته پیش زنگ زدم که وقت بگیرم ازشون, خانومه گفت یا فردا یا پنجشنبه, من بهش گفتم فردا خوبه بعد گفتم پنجشنبه بهتره, بعد یادم افتاد پنجشنبه وقت مشاور دارم گفتم باشه همون فردا می یام, یه دفعه خانومه شروع کرد به من بد و بیراه گفتن و سرم داد زدن که من وقت رو به خاطر شما به هم زدم و ال شد و بل شد و شما الان هیچ قرارداد کاری ای ندارین و هر وقت و روز و ساعتی که ما بهتون وقت می دیم باید بیاین و از این حرفا, واقعا داد می زد پای تلفن, من همینجوری گوشی تو دستم مونده بود, حرفشم که تموم شد گفت خداحافظ گوشی رو گذاشت, یعنی من اصلا حتا دیگه نتونستم یه کلمه حرف بزنم. یعنی این خانم فکر می کنه وقتی آدم کار ثابتی نداره, پس تمام روز بی کار و بی  عاره, از کسی نباید مراقبت کنه, خودش مریض نیست, بچه نداره, خرید نباید بکنه, وقت دکتر یا وقتِ اداری دیگه ای نداره و خلاصه آدم نیست و باید بلافاصله وقتی رو که بهش می دن قبول کنه. بعد از همچین تلفنی فکر می کنم, آخه من چرا باید مملکت خودمو ول کنم  بیام جایی زندگی کنم که به خاطر همچین چیزی بهم توهین بشه و مجبور باشم تحمل کنم چون برای ساختن زندگیم بهشون احتیاج دارم.    
به نظرم درصد نارضایتی از زندگی در خارج از کشور, بین ایرانی ها به شدت داره زیاد می شه, از یه طرف عده زیادی می خوان به هر قیمتی از مملکت خارج شن, از طرف دیگه با هر کی حرف می زنم, فرق نمی کنه کجای دنیا باشه, یه دلش این ور دنیاست یه دلش تو ایرانه, می گه ایران نمی تونم زندگی کنم اما اینجام سخته. بعضی‌ ها امید داران که به زودی برگردن, بعضی‌ ها منتظرن اقامتشونو بگیرن که بعدش دستشون برای رفت و آمد باز باشه, بعضی‌ ها می خوان یه کار و کاسبی ای تو ایران راه بندازن که بتونن برن و بیان. 
توی یه سری از کشورا که تنفر از خارجی هست, مثل اینجا, اوضاع بدتره. درضمن اینجا یه قانونی هم هست که اگر آدم تحصیلاتش و تجربه اش بیشتر از چیزی باشه که در یه شغلی مورد نیازه, بهش کار نمی دن. یعنی من برای فروشندهگی و کارایی شبیه این که رزومه می فرستم, جواب منفی می دن. البته من برای این جور کارها تقاضای کار پاره وقت می دم چون برای تمام کار وقت معمولا آدم باید مدرسه فروشنده گی رو گذرونده باشه.
اینجا فقط رشته های خاصی هستن که آدم به عنوان خارجی هم خوب می تونه توشون کار پیدا کنه. واقعا کلافه شدم. چند روزیه دیگه خیلی دنبال کار نمی گردم, خسته شدم. از همه جا جواب منفی اومده. روز به روز وضع کار بدتر می شه. می دونم توی کشور همسایه هم وضع  تنفر از خارجی همینه. با یه دوست قدیمی چت می کردم چند روز پیش, اونم می نالید.
نمی دونم آیا آدم به خاطر یه جو آزادی و امکانات, باید بی کاری و بی جایی و بی پولی و غربت و تنهایی و بی احترامی رو تحمل کنه؟  
این چند وقته دو تا کتاب فارسی که از ایران آوردم رو خوندم, یکیش نویسنده اش خانومه, یکیش آقا. خانومه جاهای مختلف دنیا زندگی کرده اما بیشتر از همه فرانسه, آقاهه رفته امریکا. آدم خیلی حسای مشترک و همزاد پنداری داره باهاشون, خیلی غربت و تنهایی و بدبختی شونو حس می کنه.
برای ما که خارج از ایرانیم تکنولوژی ارتباطی خیلی کاربرد داره, چون اینترنت آزاد و پر سرعت داریم. خیلی عجیبه یه کسی رو بیست و چهار پنج سال ندیده باشی, بعد همدیگرو توی اینترنت پیدا کنین, چت کنین, با هم حرف بزنین, همدیگرو با ویدئو ببینین. آدم تو دنیای این روزا, بخصوص این ور دنیا کلی آدم می شناسه و باهاشون در تماسه, اما اگر از تنهایی بمیره و دق کنه, یکی نیست بیاد باهاش چایی بخوره. 
شماها که از این همه کشورای مختلفِ دنیا وبلاگ منو می خونین (که واقعا باعث حیرت من می شه که از کجاها این وبلاگ رو می خونین) برام بنویسین با کشوری که توش هستین خوشبختین؟ احساس غربت و تعلق نداشتن به محیط رو نمی کنین؟ پیدا کردن کار راحته؟ دوست های خوب دارین؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…