رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

هایدی

چند روز پیشا رفته بودیم تولد یه خانم ٦٨ ساله. همون اوایل بهمون گفت که می تونیم یه بادکنک انتخاب کنیم و وقتی خواستیم بریم با خودمون ببریم. من کلی ذوق کردم چون هم خیلی دوست داشتم از این بادکنک شکل دارا که خیلی هم طولانی می مونه داشته باشم, از اینا که توش مثل لایه آلمینیومه, هم این که فکر کردم چه خانم سر حال و سر زنده ای که به آدم بزرگا بادکنک جایزه می ده. باید بگم که جالبی این خانم اینه که با این سنش به عنوان راننده تاکسی کار می کنه و خرج زندگیشو اینطوری در می یاره, عین دودکش هم سیگار می کشه. 
تا وقتی نشسته بودیم, چندین بار همه رو برانداز کردم و چند تارو زیر نظر گرفتم. اما وقتی بلند شدیم, چشمم افتاد به هایدی. هایدی برای من یه جور سنبل آزادیه. وقتی که توی دستم گرفتمش, با اینکه خیلی کوچولوه, اما خیلی احساس خوب و بزرگی بهم داد, حسی از آزادی و از اون روز, هر بر که نگاهش می کنم, انگار حس آزادیم بیشتر می شه. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!