رد شدن به محتوای اصلی

پاییز

صبح رفتم بازار میوه خرید, به قول شادی, بازار کشاورزها. سردرد و خستگی تقریبا هر روز و همه جا دنبالمه. روزها خیلی زود می گذرن. پسر نون فروش خوش اخلاق و خوش رو بود. قصاب ازم پرسید با گشت چی می خواین درست کنین. به پنیر فروش سوئیسی گفتم من پنیر خور حسابی نیستم, گفت جلوی من اجازه ندارین همچین حرفی رو بزنین و قاه قاه خندید. گفتم این یه ذره پنیر واسه یه هفته ام بسه, باز خندید و گفت پس خیلی صرفه جو هستین و موقع خدافظی گفت پس تا زمستون و این بار هر دو قاه قاه خندیدیم.
اینجا پاییز شده. هوا رفته زیر٢٠ درجه. وقت و بی وقت باد و بارون می یاد. جعمه پیش که رفتیم استخر, آب سرد بود مثل آخرای شهریور. خورشیدم دیگه انگار جون نداشت. امروز هوا تو گرم ترین ساعت ١٨ درجه است.
چند وقتی یه توکاها و پرنده های دم قرمز زیادی به حیات خلوتمون سر می زنن. 
دوست صمیمیم که ٦ هفته سفر بود, دیروز برگشته. دارم لحظه شماری می کنم ببینمشو کلی با هم دیگه درد دل کنیم.
یه جوری دلم گرفته ولی نمی دونم کجاش, یه چیزی می خوام بگم, تعریف کنم ولی نمی دونم چی, به یکی می خوام بگم ولی نمی دونم به کی.
ظهر می خوام خورشت کرفس درست کنم. بعدازظهر قراره برای اولین بار توی یه عروسی با بچه ها بازی کنم و باهاشون کاردستی درست کنم. ٢٠ تا بچه که به غیر از سه تاشون, بقیه زیر ٧ سال هستن. کمی استرس دارم شاید چون محیط کار برام غریبست و شاید هم به خاطر این که اولین باریه که مدیریت کل کار به عهده خودمه و باید وسایل رو هم خودم تدارک ببینم. دختری که قراره کمکم کنه, جدیده, کمی می شناسمش, کلاس رقص باهم آشنا شدیم اما تا به حال با هم کار نکردیم. کاشکی بارون نیاد که عروسیشون خراب نشه, آخه یه جای سرباز خیلی با صفاست, کنار یه دریاچه. 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…