۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

استرس!

این روزها وقتی‌ از خواب بیدار می‌‌شم، احساس می‌کنم کمرم داره زیر بار این همه فشار و استرس خم می‌شه. اما وقتی‌ می‌‌بینم توی گلدون پشت پنجره کنار اون گلی‌ که از سرما یخ زده گلی‌ هست که توی این سرما جوونه زده، باز امیدوار می‌‌شم. دیروز فکر کردم به غیر از اینکه وسط خونه بشینم و زار زار گریه کنم، چارهٔ دیگه‌ای ندارم، اما گریه نکردم و دیروز هم گذشت. بالاخره زندگی‌ با ضربه هاش آدم رو ضد ضربه می‌‌کنه. امتحان نیمه وحشتناک امروز هم بالاخره به خیر و خوشی‌ سپری شد. ولی‌ ۲ هفتهٔ دیگه یه امتحان خیلی‌ وحشتناک تر دارم. از اون می‌‌ترسم! هر روز می‌‌گام این آخر هفته می‌‌شینم سر پایان نامه ام. اما نمی‌‌شه! انقدر درس دارم که اصلاً به پایان نامه نمی‌‌رسم. نزدیک ۳ ماه دیگه، باید چیزی رو که تقریباً هنوز شروع نکردم، تموم کنم.
دوشنبه، استاد به من میگه، این طراحی‌ای که کردی قشنگه اما بیشتر با مزه است، انگار داره یه قصه واسهٔ بچه‌ها تعریف می‌‌کنه. انگار که به واقعیت هیچ ربطی نداره. تو این رو هر جوری که دلت خواسته کشیدی، نه اون جوری که واقعاً هست! شاید اصلاً خودت هم همچین آدمی‌ باشی‌ که دنیا رو اون طوری می‌‌بینی‌ که دوست داری، نه اون طوری که واقعاً هست! می‌‌خندم، به خاطره اینکه واسهٔ ۴ تا حجم سیاه و سفید این همه قصه گفت و یه‌جوری هم حق داشت. اما در واقع متأسف می‌‌شم برای خودم که با وجود همهٔ تلاشهایی که می‌کنم، برای واقع بین تر شدن، یه دفعه یکی‌ مچم رو میگیره و میگه، ببین، تو هنوز هم همونی که بودی!

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

عشق

نگاهش می‌کنم، قیافش دوست داشتنیه. تمیز و مرتبه، خیلی‌ تلاش می کنه. کارش خیلی‌ خوبه، معمولاً دیزاین هاش شیک و قشنگه. گاهی‌ خجالتی بنظر میاد. اما همش ۲۴ سالشه! اگه انقدر کم سن نبود می‌‌تونستم عاشقش بشم! مثل همون همکلاسی ۱۸ سالگیم که توی همون روزهای اول دانشگاه عاشقش شدم. اونم همین جوری بود! نمی‌دونم من عاشقِ قابلیت آدم‌ها می‌‌شم یا عاشقِ خودشون؟!
۳ هفته پیش اون همکلاسی ۱۸ سالگیم بعد از ۱۲ سال زنگ می‌زنه به این ور دنیا، در حالی‌ که فامیل‌ام رو صدا می‌‌کنه، می گه، قرار بود توی این تاریخ همه دور هم جمع بشیم. فقط تشکر می‌کنم. آخه من بهش چی‌ بگم؟ بگم اون موقع خودت رو از من قایم میکردی. آخه بگم  وقتی‌ از دانشگاه رفتم، زنگ زدم خداحافظی کنم، به امید اینکه بدرقه‌ام کنی‌، به امید اینکه بگی‌ باهم در تماس باشیم یا اینکه یه دیدار خداحافظی داشته باشیم، فقط گفتی‌ خداحافظ و همیشه به دلم موند. البته ۵-۶ سال پیش یه بار بهم زنگ زد و گفت من اومدم شهر شما، می‌خوام ببینمتون، من به شما یه معذرت خواهی‌ بدهکارم! و من نفهمیدم اون معذرت خواهی‌ واسهٔ کدوم یکی‌ از بی‌ اعتنایی هاش بود؟! بعد همدیگر رو دیدیم، یه هدیه و گل داد و رفت. بعضی‌ چیز هارو دیگه نمی‌شه جبران کرد. دلی‌ که شکست دیگه شکسته.

................................
بعد از دانشگاه میرم کتاب فروشی. ۲ ساعت و خرده ای، تمام کتاب های خوشگلی‌ رو که نمی‌تونم بخرم نگاه می‌کنم. بعد میام خونه. تنهایی‌‌ام رو با رادیو، لپ‌تاپ و یه بشقاب باقالی پلو که باقالی هاش نپخته تقسیم می‌کنم. الان ساعت نزدیک ۴:۳۰ بعد از ظهرِ، همه‌جا تاریکه، عین ۸ شب میمونه. می‌خوام برم یه چُرت بخوابم! 


۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

دوست


یه کلمه ازم می پرسه چطوری؟ من منفجر میشم. با بغض و یه عالمه حرف و غر غر. مترو میرسه. از وقتی‌ سوار سهیم تا من به خونه برسم ۲ دقیقه طول میکشه. برای همین بهش میگم تا یه مسیری باهم میم. میگه نه من بهات پیاده میشم. پیاده میشیم. چقدر به یه دوست احتیاج داشتم، اینو درست میگن که دوست‌ها مثل فرشته میمونن، یه دفعه کنار آدم ظاهر میشن. خلاصه پیاده شد. ۴۵ دقیقه توی ایستگاه مترو نشستیم و حرف زادیم، من انقدر غر زدم تا آروم گرفتم. بهش گفتم ممنونم که موندی. بغلم میکنه و میگه آخه ما دوستیم. و این حرف اینجا خیلی‌ معنی‌ داره، خیلی‌ ...

می گم این دانشمند‌ها بیخود نمی گن که آدم روزی چند بار باید در آغوش گرفته بشه یا بقیه رو بغل کنه. من بغل خونم اومده پایین! همش دلم می‌خواد یکی‌ بغلم کنه یا یکی‌ رو بغل کنم. اینجا به آدم‌ها نمی‌شه دست زد، وای به حل اینکه بغلشون کنی‌! اه اه اه...



۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

بچه پر رو!

صبح تا بیدار میشم صدای رادیو مریخ میاد. یه لحظه احساس می‌کنم، چقدر دلم می‌خواست فارسی‌ بود. می‌خوام از اتاق بیام بیرون، چشمم می‌‌افته به کِرِم روی میز. روش به فارسی‌ نوشته داروخانهٔ شبانه روزی. اصلا هم دلم تنگ نشده!

برای دلداریه همون دلی‌ که تنگ نشده می رم توی وبسایت رادیو، آرشیوش که اصلاً کار نمی‌کنه. برنامهٔ روزانه ش هم تا سه‌شنبه به روز شده! امروز که شنبه است. واقعاً که! آدم واقعاً از این همه خدمات متحیر می شه. می‌‌رم سراغ همون یو تیوب و اونجا چند تا آهنگ وطنی گوش می دم. از محمد نوری که همیشه آرزو می‌کنم تا نمرده، یه دفعه برم کنسرتش!


۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

نامه بده!

انقدر خسته‌ام که دلم می‌خواد ۴-۵ ساعت بخوابم، امروز ۲ تا کلاس داشتم که هر دوتاش خیلی‌ خسته کننده بود. واقعاً حوصلم سر رفت. دیگه داشتم خُل می‌‌شدم.
توی راه که برمی‌ گشتم. بوی خوب زمستون می‌‌اومد. بوی چوب سوخته که من عاشقشم. بوی کیک‌ها و شیرینیهای کریسمس با دارچین و حل و زنجبیل. به زودی بازارهای کریسمس باز می‌‌شن و شهر پر از نور می‌شه. انقدر قشنگه که آدم دلش می‌خواد زمستون با همهٔ سردیش، بازم ببیشتر طول بکشه.
نزدیک خونه که رسیدم آقای پستچی رو دیدم، دلم می‌خواست بهش بگم خسته نباشی‌. اما اینجا که معنی‌ نمی‌‌ده. آدم واقعاً بعضی‌ کلمه هارو کم میاره. اینکه دلت میخواد به یکی‌ بگی‌ خسته نباشی‌ اما نمیتونی، یه حس بدیه. انگار که لالی! من عاشقِ پست و نامه ام، چرا هیشکی واسه من نامه نمی‌‌ده؟ این ایمیل لعنتی جای نامه‌های قشنگ رو با دستخط اونی‌ که دوسش داری، گرفته. اصل
اً نامه یه بوی دیگه داره.

۱۳۸۸ آبان ۱۲, سه‌شنبه

زندگی‌

صبح: هوای سرد، برف ریز که یه نفس می‌‌باره و ماشین‌ها رو سفید می‌کنه. من با چکمه‌های خوشگلِ قهوه ایم که همیشه می‌‌ترسم یه روزی خراب بشه. (چقدر این روز‌ها به از دست دادن فکر می‌کنم)
عصر: سکوتِ خونه، هنوز برف می‌‌یاد، صدای ماشین ظرفشویی، صدای پختن شیر برنج، هنوز برف می‌‌یاد، پورهٔ سیب زمینی‌، هنوز برف می‌‌یاد، بُخارِ پنجره ها، ...

زمان چرا انقدر زود می‌گذره؟

روزهای تقویمم داره همه یکی‌ یکی‌ با برنامه هام پر می‌شه، تا آخر سال. زمان چرا انقدر زود می‌گذره؟

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

سازم کجاست؟ :(


دلم برایِ سازم خیلی‌ تنگ شده. حیف که مدت هاست براش جا و وقتی‌ توی زندگیم ندارم :( اما دلم لک زده براش، برایِ صداش و برایِ اینکه نوازشش کنم. میدونم الان اون ورِ دنیا، بالای کمد تنهای تنها یه کوشه کز کرده. حتماً سردِشه.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

بُکُش و خوشگلم کن!

امروز باید واسهٔ ۳۰ - ۲۰ تا آدم حرف میزدم. استرس داشتم. به این فکر کردم که توی اکثر لحظات مهم زندگیم دوست هام پیشم بودن. کسایی‌ که برام آرزوی موفقیت کنن، کسایی‌ که بیان به حرفهام گوش بدن و برام دست بزنن، که بیان تأیدم کنن و بهم بگن خیلی‌ عالی‌ بود. اما الان تنهام. فکر می‌کنم که البته خوبه آدم گاهی تنهایی‌ همه چیز رو تجربه کنه.
بلوزی که خواهرم هدیه داده بود پوشیدم، پالتو ئی که مامانم داده، گردنبند و شالگردنی که دوست مهربونم داده، انگشتری که اون یکی‌ دوستم داده. اینجوری خودمو به اونها یه جوری وصل کردم، یا به عبارتی اونها رو به خودم! احساس خوشگلی‌ و اعتماد بنفس بهم دست داد! از خونه اومدم بیرون، ب
اد میزد توی موهام و من نگران این بودم که مدل موهام به هم بخوره. شالم رو محکم بسته بودم دور گردنم . داشتم خفه می‌‌شدم اما فکر کردم اینجوری قشنگتر و شیک تره، به قول معروف میگن بُکُش و خوشگلم کن! جَو گیر شده بودم احساس می‌کردم مهم شدم و همه دارن نگاهم می‌کنن!
توی راه ذوق زده بودم و هنوز استرس داشتم. پیرزنی که توی مترو روبروم نشسته بود به یه جای نا معلوم خیر شده بود و تند تند داشته پوست‌های اطرافِ ناخون هاش رو می‌‌کَند. پسری که بغل دستش نشسته بود یه کت مردونهٔ سرمه‌ای پوشیده بود با جلیقه اما زیرش زیرپوش پوشیده بود با یه شلوار پاره پوره و یه کیف جِر وا جِر! دلم می‌خواست بهش بگم تو تکلیفت رو با خودت روشن کن، بالاخره کت شلواریی‌ای یا جِر واجِری؟! به خدا بعضی‌ از این آدم‌ها اصلاً انگار حس زیبایی‌ شناسی ند
ارن!
خلاصه آخرین ایستگاه پیاده شدم و دوباره سوار یه اتوبوس شدم که به بیرون شهر میرفت.
هوا تمام وقت ابری و بارونی‌ بود. اونجا که رسیدم استرسم برای یه مدت طولانی‌ از بین رفت چون دیدم آدم‌ها خیلی‌ راحت و خونسرد دور هم نشستن و موضوع اونقدر‌ها هم که فکر می‌کردم پیچیده نیست. البته اونجا همه تقریبا پیرو پاتال بودن و من چون سنم کمتر بود، خیلی‌ به چشم می‌‌یومدم. بعد از اینکه با این کله گنده‌ها قهوه خوردم، به یه کنفرانس خیلی‌ خسته کنند گوش دادیم که خانومه کلی‌ من و مون کرد. همش کاغذ هاش رو گم می‌‌کرد. نمیدونست کجا رو داره توضیح میده. یادش میرفت صفحهٔ بعد رو نشون بده، تقریبا ۱۵۰ بار عینکش رو زد و دوباره برداشت و همه داشتن بیرون یا در و دیوار رو نگاه میکردن. بعد از ناهار نوبت من بود. دوباره استرس گرفتم.
اما
موقعی که من کنفرانسم رو شروع کردم همه من رو چهار چشمی نگاه کردن، بهم لبخند میزدن و نشون میدادن که براشون جالبه، چند تا سوال ازم پرسیدن و هیچ کس در و دیوار رو نگاه نکرد. بعد هم دو بار برام دست زدن، همه تک تک بهم تبریک گفتن و از کارم تعریف کردن. و بالاخره تقریبا همشون من رو تایید کردن.
من هم خیالم راحت شد. و بازم به این فکر کردم که خوبه
آدم‌ خیلی‌ کارهارو تنهایی‌ هم انجام بده تا به خودش ثابت کنه که میتونه از پسش  بر بیاد.
وقتی‌ اومدم خونه دلم می‌خواست ساعت‌ها بخوابم اما از شدت خستگی‌ و هیجان خوابم نبرد.

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

ناراحتی‌ یا خوشحال؟

تا حالا برات پیش اومده، خیلی‌ خیلی‌ خوشحال باشی‌ و اونی‌ که دوسش داری خیلی‌ ناراحت؟ تو از خوشحالی‌ جیغ میزنی و بالا پایین می‌‌پری اما اون ناراحت یه گوشه نشسته. تو یه ذرّه عذاب وجدان داری از خوشحالیت، اونم یه ذرّه عذاب وجدان داره از ناراحتیش! اون برای تو خوشحال می‌شه، تو واسهٔ اون ناراحت!



۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

فاصله ...

مدت هاست که متوجه شدم، تمام این سال‌ها ما رو با یه دست چند قدم به هم نزدیک کرده، با دست دیگه کیلومتر‌ها از هم دور. نمی‌دونم چی‌ بگم. کاشکی‌ زودتر متوجه شده بودم. الان نمی‌دونم چطور این همه فاصله رو جبران کنم. چطور شروع کنم. نقاط مشترکمون رو چطور دوباره پیدا کنم. از این راهِ دور ...
کاشکی‌ خودش یه چیزی می‌‌گفت، میگفت که چی‌ دوست داره، چی‌ خوشحالش میکنه.


از روزی می ترسم که دیگه نباشه. بدون خداحافظی بره، قبل از اینکه فرصت جبران پیدا کنم.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog