رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

باربارا

این هفته رفته بودم دوره ای که روش های آموزش زبان به بزرگسالان رو یاد می دادن. توی یه موسسه آموزشی دولتی که شعبه های مختلف داره تو سطح شهر (تقریبا توی هر منطقه یکی) و دوره های مختلف در رشته های مختلف برگزار می کنه. یکی از معلم های اون دوره مددکاری اجتماعی بهم معرفی کرده بود. اولش مطمئن نبودم که اصلا می خوام همچین دوره ای رو برم یا نه, بعد فکر کردم بلاخره یه روزی به دردم می خوره, هزینه اش هم زیاد نیست. قبل از این که کلاس شروع بشه کمی هیجان داشتم اما اصلا هیچ تصوری نداشتم که این هفته فشرده قراره چطور بگذره و چی انتظارمو می کشه. 
پیش خودم فکر می کردم احتمالا ٨ تا ١٠ نفر هستیم سر کلاس چون یکی دو مرتبه توی این موسسه ها کلاس گذروندم که یه بعدازظهر بود و تعدادمون در این حد بود.
دوشنبه که رفتم کلاس, یه آفتاب قشنگی بود که خدا می دونه. عین یه روز بهاری. برای ورود به موسسه باید از توی ی پارک می گذاشتم که این حس خیلی خوبی بهم داد. دقیقا سر ٩ رسیدم, وارد که شدم و جمعیت رو دیدم, تعجب کردم. همون دم در یه صندلی بود, خواستم بشینم, یه خانومی گفت جای منه, آدما گرد نشسته بودن و کلاس بزرگ بود. رفتم جلوتر یه صندلی خالی بود, خانم بغل دستی گفت جای کسیه, تا رسیدم به یه صندلی خالیه دیگه که بغل جای معلم ها بود. نشستم توی آفتاب. کنار خانومی با یه لبخند خیلی بزرگ. اولین کاری که کردم, آدم هارو شمردم. سی نفر. معلم ها اومدن تو, یه دختر جوون و یه آقای میانسال. کلاس شروع شد. 
اولین کاری که باید می کردیم این بود که اسممون رو روی کاغذهای چسبدار کوچیک بنویسیم و به تخته بزنیم. من فوری به نوشته خانم خوشرو و خوشرنگ بقلی نگاه کردم. باربارا. اسمش رفت و سفت چسبید تو مغزم, منی که اسم ها رو به سرعت فراموش می کنم. وقتی اولین فعالیت شروع شد و همه تو کلاس راه افتادن, حس کردم چه انرژی خوبی تو کلاس هست. آدم هارو یکی یکی نگاه می کردم, همه یه حس و حال خوبی داشتن. کمی که از کلاس گذشت و همه همدیگرو کمی شناختیم, خواستن به دو گروه تقسیممون کنن, باربارا با شک بلند شد, مطمئن نبود که بره یا بمونه, گفتم باربارا میمونی اینجا؟ گفت آره, خندید و نشست. یه حس تعلق خاطری کردم بهش.  باربارا همش می خندید و یه انرژی خوبی داشت. تا آخر وقت که حدود ساعت ٢ بود, باربارا آدم مورد علاقه من موند. روز اول خوب بود و زود گذشت و حس خوبی داشتم وقتی می رفتم خونه, خوشحال بودم که روز بعد دوباره کلاس دارم.
روز دوم توی یه کلاس خیلی بزرگتر بودیم. من باز یه جای خالی پیدا کردم و نشستم, هرچی نگاه کردم باربارا رو ندیدم, برای همین براش جا گرفتم, خوشحال شدم که هنوز نیومده و پیش من جای خالی هست. تا از در امد بهش اشاره کردم که بیا اینجا جا هست. اومد و خندید, نشست و خندید. کلاس عالی بود, با باربارا بیشتر آشنا شدم, یه خانم ٤٧ ساله که با من تو یه ماه متولد شده و توی ١٨ سالگیش یه دوست پسر ایرانی داشته که خیلی هم بانمک بوده و همش از دسته پسره می خندیده. می گفت اما خیلی دروغ مصلحتی می گفت, به خاطر مودب بودن!    
ساعت ها به صورت می گذشتن و روزها هم. انقدر این کلاس خوب بود که اصلا من نمی فهمیدم چطوری ساعت ٢ یا ٣ بعدازظهر شد. آقای معلم رو خیی دوست داشتم, خیلی خوب بود. آدم فوقعلاده ای بود. همه انرژی  خوبی داشتن, روزا قشنگ بودن, لحظه ها خوب بود. خیلی خوش گذشت. هر روز با انرژی می رفتم, با انرژی سر کلاس بودم و با انرژی برمی گشتم. باربارا هم آهنربایی داشت که منو هر روز به سمت خودش می کشید. امروز کلاس تموم شد, در حالی که من دلم می خواست هفته ها ادامه داشت. من و باربارا دوستای خوبی شدیم و شاید این یکی از بهترین هدیه های این کلاس بود. این دوره یکی از بهترین دوره هایی بود که تو زندگیم گذروندم و اولین درسش برای من این بود که اگر برای دو تا جای خالی جواب منفی گرفتم, اما جای خالی سوم, شاید بهترین جای اون کلاس بود.
الان ساعت ٤ و نیمه صبحه و بی خوابی زده به سرم, چند ساعت دیگه باید برم دوره مددکاری اجتماعی و به این فکر می کنم که چه حیف که فردا باربارا پیشم نمی شینه.      

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!