رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

هموطنان ایرانی

  • امروز رفتم سفارت, مدرکی رو بگیرم. آقاهه می گه: این عکست که همون عکس قدیمیته. می گم نه جدیده. می گه: اینا که خیلی شبیه همن. می گم آخه جفتش خودمم! 
  • باهاش ٣-٤ سال پیش آشنا شدم, توی یه گروهی با هم بودیم. اتفاقی هم رشته در اومدیم و هم سن. به نظرم دختر مهربون اما کمی سرد و نچسبی اومد. بعد از بهم خوردن گروه یکی دو سالی همدیگرو ندیدیم تا باهام تماس گرفت و دو بار همدیگرو دیدیم و چند باری هم تلفنی حرف زدیم. تا این که ترم پاییز شروع شد و سرش خیلی گرم شد با درس ها. آخر ترم یه روز که اتفاقا به فکرش هم بودم زنگ زد, فوری رفت سر اصل مطلب که تحویل پروژه داره و کسی هم رشته خودش نیست که کمکش کنه و می خواست که برم کمکش. گفتم باشه. یک بار هفت ساعت و روز دوم هشت ساعت, هر کاری که ازم خواست و از دستم بر می اومد براش انجام دادم و کمکش کردم. اما به رفتار بدش که نگاه می کردم, هی پیش خودم می گفتم, بی خود نیست بعضی ها می گن ایرانی ها کار تیمی نمی تونن انجام بدن. سعی می کردم چیزی بهش نگم, چون می دیدم خسته است و کارش مونده و احتیاج به کمک داره, دلم نمی خواست ولش کنم به امون خدا. طوری با من حرف می زد که انگار نوکرشم, دستور می داد, پرتوقع و طلبکار بود, نمی تونست تصمیم بگیره دقیقا چی می خواد, حتا تو برنامه هایی که می دونست من ازش بهترم و دقیقا تو همونا از من کمک می خواست, هی می گفت بلد نیستی خودم انجام بدم! تمام این دو روز عین یه رئیس بد اخلاق بود. توی همه کارها دخالت می کرد و اُرد می داد, درحالی که بشدت وقت کم داشت. در ضمن آرزو می کرد که پیش مامانش بود تا مامانش می تونست براش غذا درست کنه و بهش سرویس بده, وقتی که انقدر سرش شلوغه! (و من در این موقع می خواستم از دست همچین مادری که دحتر ٣٣ ساله اش همچین آرزویی داره, کله ام رو به دیوار بزنم!) 
  • داشتیم مشترکا باهم یه طرح گرافیکی می زدیم, پسره هی می گه اینا گاون, اینا نفهمن, اینا حالیشون نیست! می گم خب اگر تو راجع بهشون اینجوری فکر می کنی, فایده نداره براشون کار کنیم, با این تصور که می ری جلو, اونا هم اینو احساس می کنن و کار تورو انتخاب نمی کنن. می گه: نه من می شناسمشون احمقن!  
  • امروز با یه خانم مهربون از ایران صحبت می کردم, همزمان داشت عکس های من رو تو فیس بوک نگاه می کرد. می گه: این عکسا چیه گذاشتی؟! خودت از عکسات قشنگ تری! مردم می رن خودشون رو خوشگل می کنن, واسه فیس بوک عکس می گیرن!     
  • دختره ٢٤ سالشه, می گه: تو ایران خیلی امنیت هست, زن ها بیشتر از اینجا امنیت دارن! می گم والا من تو تهران گاهی زمستونا ساعت ٦ و ٧ بعدازظهر جرات نمی کردم تو کوچه خلوت و تاریک برم, کارگرهای ساختمون می افتادن دنبالم, یا سوت می زدن, یا گاهی مردا متلک می گفتن, اینجا نصفه شب می یام خونه, کسی کاری به کرم نداره. می گه خوب آره!
    دوباره می گه: اینجا زنه می ره با همکارش کافی شاپ یا بار, بعد یه دفعه می ره با مَرده می خوابه! می گم خب خودش وقتی می خواد می ره, کسی که زورش نمی کنه, چه ربطی به امنیت داره؟!
    می گه: ربط داره دیگه!
    چون معلوم بود که ادامه این 
    بحث به جایی نمی رسه, من هم ادامه ندادم!
  • باهاش حدود ٤ سال پیش آشنا شدم, دو سال از من بزرگ تره, ٥ سال و نیمه اومده تو این مملکت. دختر خونگرم و پرحرفیه. باهم دوستم اما نه دوست صمیمی. گاهی همدیگرو می بینیم, یک یا دو هفته یه بار هم با هم تلفنی حرف می زنیم. خیلی غر و نق می زنه و کمی دست و پا چولوفتیه. لوس پدر و مادرشه! (در این مورد دختر ٣٥ ساله هم می خوام کله ام رو به دیوار بزنم!) هر دفعه بهش یه کمکی می کنم, از زندگی سیرم می کنه! 
    بهش دکتر معرفی می کنم, میره, زنگ می زنه می گه پیدا نکردم, الان برم چپ یا راست؟! یه بار دیگه زنگ می زنه می گه: وقت داده ولی نمی تونم برم! یه بار دیگه زنگ می زنه, می گه منشی دکتر همچین گفت, همچون گفت! 
    بهش کارآموزی معرفی می کنم, زنگ می زنه می گه: الان دیر رسیدم, روم نمی شه برم تو, چیکار کنم؟! الان بهم ایمیل زدن, جواب بدم یا ندم؟! الان اینو نوشتن, من چی بگم؟!
    بهش وب سایت معرفی می کنم, می خواد تمام سوراخ سنبه هاشو از من بپرسه.
    بهش می گم برو اداره کارِ منطقه خودت, بروشورهای اطلاعاتی دارن و صفحه های آگهی کار. از اونجا زنگ می زنه, می گه رو کدوم میزه؟!؟!؟! می گم آخه مگه من, جای میز تمام شعبه های ادار کار رو حفظم؟!
    دو سال پیش یه دفعه نزدیک بود گریه کنه, چون تمام مدارک و کاغذهاش بهم ریخته بود و می گفت که همیشه مادرش براش مراتب می کرده و الان نمی دونه چیکار کنه! منم گرفتم با حرص همه رو از هم جدا کردم, گفتم حالا بشین اینجوری و اونجوری مرتبشون کن, جوری نگام می کرد انگار که فرمول اتم رو براش حل کردم! 

    راجع به خیلی ها که حرف می زنه, یا بی شعورن یا نفهمن, یا مسخره, یا بدجنس! مثلا استاد دانشگاهش مسخره است که ازش درس پرسیده و اون یکی بی شعوره چون سوال سخت پرسیده! و اون یکی بی شعورتره و بدجنسه چون گفته این مطلب خیلی مهمه و حتما باید بلد باشی, برای همین باید دوباره بخونیش و چند تا سوال رو بتونی جواب بدی! یه فوق لیسانس رو که دو سال قرار بوده طول بکشه ٥ سال و نیمه داره کش می ده, هنوز تموم نشده.
    دانشگاه مسخره است چون شهریه اش رو سر یه تاریخ معین می خواد و نمی گه هر وقت که دوست داشتین و پول داشتین شهریه بدین!  

    از همه طلب داره والا! (ای مادر ایرانی, بچه تربیت می کنی انقدر وابسته و طلبکار؟! فکر می کنی در حقش محبت کردی که لوسش کردی؟ خوبه که با ٣٥ سال, کارهای ساده رو نتونه تنهایی براشون تصمیم بگیره یا انجامشون بده؟) 
  • دختره ٤ سال از من بزرگ تره. دوازده ساله تو این مملکته. نصف من نمی تونه زبان اینجارو صحبت کنه, زبان دیگه ای هم بلد نیست. می گه خوش به حالت زبانت انقدر زود خوب شده! می گم خب دوروبرم ایرانی نبوده, مجبور شدم یاد بگیرم و صحبت کنم. هرچی راجع به محیط و آدمای اینجا می گم, براش یه جوری عجیبه. می گم این همه سال چیکار می کردی؟! می گه درس می خوندم و خونه بودم, تو اجتماع نبودم! فکر می کنم ١٢ سال؟!؟! درس خوندنش ٢-٣ سال طول کشیده, بقیه اش چی؟!  

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…