رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

همچین مخی دارد آدمیزاد, بله!

حدود یک ماه پیش, همون تو اوج کارها و کلاسهام, مطلبی رو توی یه مجله روانشناسی خوندم در مورد کابوس دیدن. نوشته بود که اگر کابوسی رو مدام می بینید که اذیتتون می کنه, توی بیداری بهش فکر کنین و یه پایان جدید و خوش براش در نظر بگیرین. فکر کردم چه جالب! اما چون خیلی کابوس نمی بینم, خیلی بهش فکر نکردم. اصلا نمی دونم مطلب رو کامل خوندم یا نه, اما دیگه هرچی می گردم پیداش نمی کنم!
دیشب گویا خواب بد دیده بودم, خواب رو یادم نمی یاد خیلی. اما انگار یه درگیری ای بین من و مادرم بود. جالب اینجا بود که توی خواب فکر کردم که دلم نمی خواد این پایانِ کابوسم باشه! پایانش رو عوض کردم و وقتی خیالم راحت شد که آخر قصه خوبه, با فکر و خیال راحت به خوابم ادامه دادم! و تمام مدت هم خواب بودم. یعنی بیدار که شدم, فَکَم به زمین چسبیده بود که چطور آگاهانه آخر خواب رو عوض کردم! یعنی تو روز روشن, جلویه جفت چشم خواب بین خودم, اونام این روزا که مخم هزارجا کار می کنه! اَاَاَاَاَاَاَ! همچین حرکتی ازش بعید بود!         

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!