رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

تهران, واقعی

وارد دکه پستی کنار پارک لاله می شم. سرد و بی روحه و پر از جعبه های پستی. کنار دیوار چندین بسته با آرم کانون پرورش فکری هست. پیش خودم فکر می کنم حتما کتابه. دلم می خواست می تونستم بازشون, همونجا رو زمین بشینم و عکساشونو نگاه کنم.
می رم جلو پیش مسوول باجه. ۹ تا کارت پستال می دم دستش, می گم پست اروپا با تمبر لطفا. می گه تمبر نداریم, فقط نقش تمبر می زنیم. می پرسم چرا تمبر ندارین؟ می گه: باجه ها دیگه تمبر ندارن, برین پست مرکزی ولی عصر. به این فکر می کنم که دو سال پیش هنوز تمبر بود و خودم از همین باجه کارت پستال فرستادم.
به ساعت نگاه می کنم, بیشتر از یک ساعت وقت دارم. سوار تاکسی می شم, می رم میدون ولی عصر. 
۹ تا کارت پستال می دم دست مسوول مربوطه, می گم پست اروپا با تمبر لطفا. می گه: تمبر نداریم, فقط نقش تمبر می زنیم. می گم الان همکارتون از فلان جا منو فرستاد گفت بیام این دفتر پستی, تمبر هست. می گه: غلط کرد!
نقش تمبر می زنم. می گم: نمی خوام آقا می خوام تمبر بچسبونم, می گه: تمبری که به اندازه پست خارج باشه ندارم, باید ۴-۵ تا تمبر بچسبونی. می گم: آقا نمی شه که روی روی این یه ذره کارت این همه تمبر چسبوند. یعنی دیگه اصلا ریشه اش ور افتاده؟! 
یه کم فکر می کنه, می گه: برو طبقه دوم پیش آقای فلانی, اون مسوول تمبرهاست. می رم بالا قسمت اداری از یه اتاقی که درش بازه می پرسم, می گن ته راهرو. می رم اونجا یه آقایی با کمی ریش و یقه آخوندی و انگشتر عقیق نشسته. می گم: آقا کارت پستال می خوام بفرستم اروپا, تمبر می خوام, گفتن بیام پیش شما. می گه: بشین. می ره همه جا رو می گرده. کلی بسته های بزرگ تمبر می یاره. توش رو نگاه می کنه. می گه: تموم شده. می گم شما دفتر مرکزی هستین, یعنی چی؟! یعنی یه تمبر برای پست خارج ندارین؟! باز تو کمدهای فلزی می گرده و زیر و رو می کنه. بلاخره دو تا پیدا می کنه که روی هم به مبلغ مورد نظر می رسه. کلی روی کارت پستال ها بالا پایین می کنم, تا بلاخره دو تاش جا بشه. برای بعضی‌ ها مجبور می شم ۱۰۰ تومان بیشتر بزنم چون تمبرهای ۲۰۰ تومانی کوچکتر هستن. اگر از قبل می دونستم, کارت پستال ها رو نمی نوشتم و جای بیشتری خالی می گذاشتم. می پرسم از اون ابرها که روش آب ریختن برای چسبوندن تمبر ندارین؟ می گه: نه آبچسب ندارم. یه ذره از چایی شو می ریزه روی میز می گه: بیا بچسبون! 
آدم خوبی بود, خیلی کمک کرد. بهش گفتم این اوضاع درست نیستا! واسه یه تمبر این همه بالا و پایین رفتن. اون خوشرو بود, منم خوش اخلاق انتقاد کردم و سر به سرش گذاشتم.
اومدم بیرون دیرم شده بود, پریدم تو تاکسی...   
        

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!