رد شدن به محتوای اصلی

مغزم پر بود

امروز می خواستم برم کلاس اما بدن و مغزم دیگه نکشید. مغزم پر بود از حرف، از جمله و کلمه و آموزش. فکرم پر از آدم بود، آدم هایی که همه جا رو اشغال کرده بودن، با حرف هاشون، با غرزدن هاشون، با فضولی هاشون و با اطلاعاتشون. دلم می خواست همشون رو از مغزم بکشم بیرون و بندازم اون ور. می خواستم فریاد بکشم و بگم راحتم بذارین. از بس شنیدم چی خوبه، چی بده، چطور باید کجا چیکار کرد، خسته شدم. صبح که بیدار شدم، فقط دلم خواست خودم باشم، با همه خوبی ها و بدی هم. 
توی ۴ ماه گذشته ۴۹ روز کلاس رفتم که فقط بعضی روزها آدم ها توی این کلاس ها مشترک بودن اما بیشتر کلاس ها یک روزه بودن و توی هر کلاس حدود ۱۶ نفر شرکت کننده که اکثرا جدید بودن. کلاس ها خوب ولی زیاد و گاهی فشرده بودن. موضوع کلاس ها از اقتصاد و حسابداری و پرداخت مالیات و راه های دریافت کمک های مالی هست تا ارتباطات، کنترل کیفیت، مدیریت زمان، برنامه ریزی، رفتار با مشتری و چیزهای مشابه.  
احساس می کنم این همه احساس و تاثیر از این تعداد زیادی آدم توی یه مدت کوتاه، زیاده. کلاس ها معمولا فشرده بودن و از ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر یا گاهی از ظهر تا شب. و گاهی هم از صبح تا شب. همه رو خودم انتخاب می کردم اما الان خسته ام. در کنار کلی ماجرا در یکی دو ماه اخیر و گشتن دنبال خونه، کلاس ها زیاد بودن. هفته های بعد هم ادامه دارن اما تعدادشون نسبت به قبل کم شده. فکر نمی کنم تا قبل از باز شدن کلاس های هنرم به ۸۰ تا برسه.
اطلاعاتی که توی این کلاس ها یادداشت کردم یا به صورت جزوه گرفتم، خودش یه زونکن کلفت شده که هنوز نصفش رو مرور نکردم.  
خیلی از شب ها توی خواب روی مسائل و مشکلات کار می کنم و همه چیز رو حلاجی و طبقه بندی می کنم و صبح که بیدار می شم حالم بهتره و جای مغزم کمی باز شده.
خونه ای که پسندیده بودم رو نگرفتم. اونایی که توش بودن راضی نمی شدن پول کمتری برای مبلمان بگیرن و اون مبلمانی که اونجا بود، شاید فقط یکی دوتاش برای مصرف ضروری من بود و بقیه مورد نیاز مبرم نبود. هزار یورو برای مبلمان دست دومی که خیلی ضروری نیستن و بزرگ و جاگیرن، زیاد بود. یه کمی هم وحشت کرده بودم از دادن این همه پول یکجا برای پول پیش، قرارداد و غیره.
دیگه راضی شدم که دنبال اتاق بگردم. دیروز و پریروز باز تلفن بازی بود واسه اتاق پیدا کردن. دیروز رفتم یکی دیدم، آدم های خونه خوب بودن اما اتاق کوچیک بود و سر و صدای خیابون زیاد. دیشب باز کلی گشتم با این که حال نداشتم بگردم و خسته و له بودم. دو تا دیگه پیدا کردم که هر دو تا رو دوشنبه می رم ببینم.
سه شنبه روز فشرده ای بود و از نظر احساسی خیلی درگیر بودم و استرس داشتم. رفتم ویزام رو گرفتم. بعد جایی رفتم برای یه جلسه آموزشی و اونجا از دست خانومی خیلی عصبانی شدم. چند وقته خیلی کار به کارم داره و سعی می کنه منو تربیت کنه! (همونی که یکشنبه تولد دخترش بود.) چیزی که کلافه ام کرد این بود که نمی دونستم چطور بهش بگم که ببین داری خیلی وارد حریم من می شی و من هیچ دلیلی نمی بینم که تو انقدر به کار من فضولی کنی.

بعدش یه کار اداری داشتم برای درخواست خونه های دولتی. یه وقت گرفته بودم از دو ماه پیش. رفتم اونجا مسول پذیرش می گه اصلا وقت نمی خواستی! درضمن شرایطش رو هم نداشتم و خلاصه یکی دو تا مساله دیگه که عصبانیم کرد و می خواستم سر آقاهه عربده بزنم!
امروز صبح که بیدار شدم، حس کردم دیگه اصلا نمی تونم آدم ببینم. اینکه بدنم خسته و کوبیده است یه طرف، این که توی هر کلاسی باید خودم رو معرفی کنم و بگم چیکار می کنم و چیکار نمی کنم و به معرفی بقیه گوش بدم و باهاشون آشنا بشم یه طرف دیگه. نکته مثبتش اینه که با کلی آدم جالب و کلی ایده های جدید آشنا شدم اما فکر کردم امروز احتیاج به یه آنتراک دارم. دلم می خواد برم تو جنگل، اونجا ولو شم.
هوا اما چند روزه باز خنک شده. تو آفتاب باشی گرمه، اما تو سایه یخ می کنی. 

صبح نزدیک ساعت ۷ با صدای جاروبرقی همسایه پایینه که کمی روان پریشه بیدار شدم. بعد خوابیدم تا نزدیک ۹,۵. بعد از صبحانه و نهار، ساعت ۱۲ ظهر خوابیدم تا نزدیک ۲ که آقای باغبون لطف کردن با اره برقی شون من رو بیدار کردن. الان دیگه خوابم نمی یاد و دارم سعی می کنم زونکن کلفت کلاس ها رو سر و سامون بدم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…