رد شدن به محتوای اصلی

هیچ چیز اتفاقی نیست

شنبه دو هفته پیش خودم رو نهار دعوت کردم بیرون. من اهل این ساندویچ های پر و پیمون که همه چیز داره از همه ورش میزنه بیرون نیستم اما اون روز یکی از همین ها سفارش دادم. یکی دو ساعتی نشستم و برنامه هایی برای سه سفر در آینده نزدیک ریختم. بعد خودم رو برداشتم بردم استخر. ساعت ۴ بعدازظهر بود و استخرِ ورزشی خلوت بود. باز زیر آب متن نوشتم (همین متن قبلی رو همونجا زیر آب نوشتم) و فیلم مستند ساختم تو کله ام.
سه چهار روزی کوفتگی و خستگی مفرط داشتم. سه شنبه هفته پیش باید کاری رو انجام می دادم که ماه ها منتظرش بودم. وقتی که اون کار تموم شد، به شدت از نظر روحی به هم ریختم. انقدر حالم خراب بود که احساس می کردم از درون دارم منفجر می شم. شب نمی تونستم بخوابم. چهارشنبه اش حالت سکته بهم دست داده بود. می خواستم گریه کنم اما اشک هام نمی اومد. بعد از چند ساعت بلاخره نشستم وسط خیابون و زار زدم. بعد از این که یه دل سیر گریه کردم، رفتم استخر. یک ساعت شنا کردم. حالم خیلی بهتر شد.
جمعه باز رفتم همون رستوران. ۴-۵ ساعت نشستم. باز هم برنامه ریزی کردم و به کارهام رسیدم. ۶-۷ ماهی بود که می خواستم به یه آشنا زنگ بزنم اما هی این دست اون دست می کردم. به یه دلایلی نمی دونستم اگر زنگ بزنم ممکنه با چه عکس العملی مواجه بشم. بالاخره بعد از چند لحظه فکر کردن، شماره اش رو گرفتم.
می تونم بگم زنگ زدن به این خانم یکی از بهترین کارهایی بود که توی یکی دو سال گذشته انجام دادم. خیلی خوشحال شد و قرار شد روز بعد همدیگه رو ببینیم. روز بعد بیشتر روز رو با هم سپری کردیم. پروژه ای دستش بود برای طراحی ویترین یه مغازه از یه مارک خیلی گرون و معروف. پیشنهاد همکاری داد. سه روز بعد باز همدیگه رو دیدیم و من طرح ها رو زدم. طرح ها قبول شدن و رفتن مرحله بعد. امروز هم بیشتر روز رو باهم بودیم. توی این هفته کلی عشق و آرامش و توجه ازش گرفتم. امروز بعد از این که کارهارو انجام دادم و کلی هم حین کار با هم حرف زدیم، روی مبلش دراز کشیدم و چند لحظه ای در آرامش تمام خوابم برد. عصر بعد از اینکه پسرش رو از مهدکودک برداشتیم رفتیم قهوه خوردیم و حرف زدیم. شب دوباره یک ساعت و نیم تلفنی حرف زدیم و دو تایی به هم کلی کمک کردیم این چند روزه. انگار همه دنیا دست به دست هم داده بود که من دقیقا موقعی به این آدم زنگ بزنم که هر دو کلی به هم نیاز داشتیم. انگار این همه وقت هر دو تامون صبر کرده بودیم تا اون روز و اون ساعت برسه و من شماره اش رو بگیرم و ارتباطمون برقرار بشه.
امشب خیلی حس خوبی دارم. یه حس آرامش خوب. خوشحالم که به قلبم گوش کردم و الان یه دوست خوب دارم. قلبم مدت های زیادی بود که می گفت باید با این آدم تماس بگیرم و بهترین موقع رو هم برای تماس گرفتن باهاش بهم نشون داد.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…