رد شدن به محتوای اصلی

آرامش پس از طوفان

این چند روزه باز تقویمم پر بود. پر از کار و قرار و مدار. ۶ روز دیگه می رم ایران. می خواستم قبل از این سفر، پرونده بعضی کارها و مسائل رو ببندم. دلم می خواست سال رو بدون کدورت تموم کنم. برای مساله ای عاطفی، مدام دو صدا درونم با هم جنگ می کردن. یکی می گفت برو جلو ادامه بده، تلاش کن و شکست نخور. اون یکی می گفت ول کن، وا بده، رها کن و صبر کن تا شرایط آروم بشه. یکی می گفت فقط به حس درونی خودت اعتماد کن و جلو برو. اون یکی می گفت مشورت کن، مشاور برو، وکیل بگیر، از بقیه کمک بگیر. دیگه داشتم بین این دو صدا کش می اومدم و تحملم داشت تاق می شد. سه تا خواب دیدم که خبر از عمق وجودم و خسته قلبم می دادن. به مراکز مشاور خانواده مراجعه کردم، و به بعضی تلفن زدم، حتا به یه وکیل سر زدم، به دوستام غر زدم، چند بار گریه کردم. اما اکثرا جواب ها چیزی بود که قلبم نمی خواست بپذیره. امروز بالاخره به آرامشی که می خواستم رسیدم. عصر با کسی قرار گذشته بودم که مدت ها بود برای قرار گذاشتن باهاش داشتم فکر می کردم. از طریق اون فهمیدم که دیگه هر کاری قبل از سال نو میلادی می تونستم انجام بدم، انجام دادم و باید ۶ هفته صبر کنم تا برگردم و راه حلی رو در آرامش انتخاب کنم. 
آزمایش خون داشتم چون دکتر فکر می کنه دارم مرز قند می گیرم. بعد از اون رفتم بعد از سال ها واکسن زدم. چون من آبله مرغون نگرفتم و از سال جدید دوباره تو مهد کودک کار می کنم و مجبور بودم این واکسن رو بزنم. توی این ماه میگرنم آروم شده اما امروز دوباره میگرن گرفتم. 
بعد از واکسن خودم رو نهار بردم بیرون. این مامان هایی که به بچه هاشون بعد از زدن واکسن جایزه می دن. اونجا خانومی پیری رو دیدم که از سر کار می شناسم و سالی یک دفعه تو جشن کریسمس می بینمش. امسال هم یک بار تو جشن کریسمس دیدمش ولی بعد از اون این بار دومی بود که اتفاقی می دیدمش. به این فکر کردم که هیچ چیز اتفاقی نیست و حتما دلیلی داره که سه بار پشت هم دارم می بینمش. باهاش حرف زدم و اتفاقی حرفمون به اینجا رسید که روانشناس و مشاور اجتماعی یه. بهش گفتم که مشکلی دارم که توش گره خوردم . فوری گفت من یه ساعت رو بهت هدیه می کنم و قرار شد که فردا برم پیشش.  
این دو نفری که امروز دیدم، هر دوشون مثل هدیه کریسمس بودن برام و باعث شدن کلی انرژی مثبت بگیرم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…