رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

چطوری این نسل می خوان برای بچه هاشون دیکته بگن؟

چیزهایی در بعضی از هموطنان هست که آزارم می ده، مثلِ نامشخص بودن هدف و درخواستشون، جدی نگرفتن مسائل و فارسی حرف زدنِ غلط.
یه همشهری با نمک، پستی گذاشته توی صفحه نیازمندی های شهر (بدون نقطه و ویرگول) به صورت زیر:
''سلام دوستان من دنبال کارم اینجا تو این زمینه ها سررشته دارم نصب و تعمیرات انواع کولر گازی و نصب پارتیشن طراحی و ساخت کابینت و سقف کاذب پارکت طراحی فتوشاپ هم بلدم تعمیر یخچال و لباسشویی هم تا حدودی بلدم جوشکاری هم انجام می دم آگه کسی کار سراغ داره لطفاً پیام بده'' 
بلافاصله بعد از این پیغامش، رفته زیر یه پست که به تاریخ ۶ ماه پیش برای کار در یک رستوران بوده، پیغام داده: ''آدرس بده اومدم!''
اصلا به تاریخش نگاه نکرده. بعد ادمینِ صفحه براش نوشته، دوستان به تاریخ پست ها هم دقت کنید!
چون اصلا معلوم نیست این آقا می خواد چی کار کنه، آدم کلا دچار بحران هویت می شه!
یکی دیگه پست گذاشته: ''دوستان من دنباله یه خونه یک خوابه هستم.''
واقعا دستور زبان 
فارسی و فارسی حرف زدن ما داره به کجا می ره؟ اصول نامه نگاری که انگار داره کلا نابود می شه.
چند وقتی یه که به غیر از غلط های دستوری، غلط های دیکته ای و تشخیص ندادن فرق ه آخر و کسره هم خیلی زیاد شده. فرق نگداشتن بین ز و ذ هم که بیداد می کنه! اگر هم بهشون بگی، می گن این چیزا که مهم نیست، گیر می دی ها! یا می گن حالا دستم خورد اشتباه تایپ کردم! و همش داره دستشون به کلمه ها و حروف اشتباه می خوره! یعنی ما انقدر ملت سر شلوغ و مهمی هستیم که حتی موقعی که دنبال کار یا مسئله ای هستیم، وقت و حوصله نداریم حرف دهنمون رو مزه مزه کنیم یا یک بار از روی جمله مون بخونیم؟ با این کار برای خودمون و بقیه احترام قائل نمی شیم آیا؟ آیا حال نداریم دقت کنیم ببینیم اصلا دنبال چه هستیم؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

ملغمه

افسردگی پاورچین  پاورچین آمد و درست وسط اتاق، عین بختک افتاد روی من. همین شد که لحظاتی نتونستم نفس بکشم. ای بر پدر هرچی افسردگی یه! ش هم مدت زیادیه که افسردگیش دوباره عود کرده. دیروز می گفت با چند تا از دوستاش که حرف زده، اونا هم حال و هوای افسرده داشتن.
هر کی برای خودش یه گوشه ای گم و گوره. این ایران دیگه ایران اون قدیمی نیست. آدم هاش عوض شدن. شاید از جهاتی خیلی بافرهنگ تر و بهتر شده باشن اما اون دوستی های قدیمی دیگه لق شدن و استحکام قدیم رو ندارن. آدم ها خیلی سر به گریبان خودشونن. مگر عده ای مرفهین بی درد که توی دنیای خودشون زندگی می کنن.
اکثر کارها خیلی کند و یواش پیش می ره. مدتی یه با دوستان و همکارانی مواجه می شم که روابط عجیب و پیچیده دارن، زندگی های درهمی که نمی شه بهش گفت زندگی سالم. روابط ناسالم و طلاق عاطفی، بین زوج ها بی داد می کنه. آدم های مطلقه توی نسل من دارن زیاد می شن، عده ای هم بین رفتن و موندن گیر کردن.
وسط ملغمه آدم بزرگ ها، بچه هایی رو می بینم که مشکلات رفتاری و روانی متعددی دارن. 
ترافیکه، ماشین ها دود می کنن، آدم ها عصبانین و اعتماد بینشون کمرنگ شده.