رد شدن به محتوای اصلی

اسباب کشی بی انتها

امروز چهارشنبه است. دیشب خیلی بد خوابیدم، بی خوابی زد به سرم. همچنان مشغول بستن جعبه ها هستم. انگار که کار تمومی نداره. فقط این توان بدنیمه که انگار داره تموم می شه. فکر می کردم که کل زندگیم تو ۴۰ تا جعبه جا می شه اما بر خلاف انتظارم، ۵۲ تا جعبه شده و من همچنان که وسایل رو می بندم، به این فکرم که کاشکی وسایل باقی مونده توی گوشه و کنار جعبه های موجود جا بشه و تعداد جعبه ها بیشتر از این نشه. به شدت از نظر جسمی خسته ام. کمردرد و گردن درد دارم. با خودم و افکارم درگیرم. آیا به همه این وسایل احتیاج دارم؟ آیا می شه کمترش کرد؟ از چی می تونم صرف نظر کنم؟ چطور می تونم سبک تر بشم؟ آیا تصمیمی که گرفتم اصلا درسته؟ اگر بخوام برگردم چی؟ آیا باید دوباره این همه وسایل رو جابه جا کنم؟
من یه خاصیت آهنربایی عجیبی دارم که آدم های روانپریش رو به خودم جذب می کنم. این همخونه ایم هم متاسفانه از همون دسته است. دیروز صبح این جوری شروع شد که بدون اینکه به من بگه اول اینترنت رو از برق کشید و جمع کرد، بعد اومد گفت آشپزی از الان به بعد توی خونه ممنوعه! بعدهم می خواست یخچال رو از برق بکشه که ۳ روز بمونه یخش آب بشه! تو گرما، بدون کولر. من هم زنگ زدم به حمایت از موجران و مستعجران. پرسیدم که اجازه داره این کارو انجام بده؟ گفتن نه. بلاخره راضی شد که امشب یخچال رو از برق بکشه و من باید وسایل توی یخچال رو تا صبح بذارم تو کیف پیکنیک با یخ!
این دو سه روزه با همخونه ایم دعوای شدیدی داشتیم. خداروشکر فردا آخرین روزی یه که تو این خونه ام. بعد از کلی داد و فریاد، از دیشب دیگه باهاش حرف نمی زنم. حرف هام رو روی کاغذ می نویسم، می گیرم جلوش تا بخونه. اگر نه باز دعوامون می شه. این جوری براش سخته، مجبور می شه حرف هاش رو خلاصه کنه.
پریشب کلیدش رو خونه دوستش جا گذاشته (دروغ یا راستش رو نمی دونم) و کلید من رو گرفت و حالا دیگه کلید رو بهم نمی ده. دیشب وقتی رسیدم خونه، مادرش در رو باز کرد. اون که رفت، یه سری کارتون و یه چهارپایه و یه تیکه کابینت رو گذاشتم پشت در آشپزخونه که اگر اومد، نتونه بیاد تو و تند تند یه کمی پاستا درست کردم و بردم تو اتاقم و کلی کارتن چیدم پشت در و نشستم غذام رو با خیال راحت خوردم. امروز صبح هم همون بساط رو برای نیمرو پیاده کردم. امشب قراره حدود ۸ شب بیاد خونه و من قبلش می خوام با همون بساط کارتن چینی، کته درست کنم و مایه لوبیاپلو رو که تو یخچال دارم رو زودی بریزم لاش و بزنم به چاک جده!
................
با این که قرار بود ماشین باربری ساعت ۱۱ صبح فردا بیاد، کاری براشون پیش اومد و خواستن زودتر بیان. چون صبح زود تعمیرات قرار بود توی ساختمون انجام بشه و می خواستن برق رو قطع کنن، مجبور شدم بگم که همین امشب بیان به جای فردا صبح. ماشین ساعت ۹ شب اومد و تا حدود ساعت ۱۰,۵ داشتن وسایل رو با آسانسور خیلی کوچیک ساختمون می بردن پایین. همخونه ایم که دیگه هیچ وسیله ای توی این خونه نداشت و کاری هم نداشت که انجام بده، مونده بود خونه برای اینکه زاغ سیاه من رو چوب بزنه و ببینه کارهام کی تموم می شه. از ساعت ۶ بعد از ظهر نشسته بود نشسته بود تو تاریکی از پنجره بیرون رو نگاه می کرد تا ۱۰,۵ شب و گاه گاهی اون وسط ها از آشپزخونه می اومد بیرون و یه نگاه می کرد و باز می رفت تو تاریکی می نشست. ساعت ۱۰,۵ که کارگر ها رفتن. همخونه ایم هم رفت. قبل از رفتنش یخچال رو از برق کشید! 
من دوباره یخچال رو زدم به برق و ساعت ۱۱,۵ شب بلاخره تونستم لوبیاپلو رو بخورم.
چون باربری ۱۲ ساعت زودتر اومده بوده، من کارم تموم نشد و به اندازه ۵-۶ تا جعبه
، وسیله اضافه اومد. انقدر کمردرد داشتم که خوابیدم.
................
با توجه به اینکه قرار بود ساعت ۷,۵ صبح برق قطع بشه، من ۴ ساعت بیشتر نخوابیدم. از ساعت ۵ شروع کردم باقیمونده وسایل رو جمع کردن. اما از اونجایی که دیگه جعبه ای باقی نمونده بود، مجبور شدم همه رو تو ساک و کیسه بریزم که این حمل و نقلش رو سخت می کرد.
شانس ما برق آسانسور قطع نشد. ساعت ۹ یه آشنایی با ماشینش اومد. وسایل رو بار زدیم و آوردیم خونه دوستم که از اونجا ببرم به اتاقی که تازه گرفتم.
از اونجایی که دیگه توان جا به جایی نداشتم. بعد از جادادن وسایل، نشستم پای لپتاب دنبال یه اتاق دیگه بگردم. اون اتاقی که گرفته بودم، طبقه دوم بود بدون آسانسور و من دیدم اگر یک بر دیگه بخوام این وسایل رو به دوش بکشم, به قول قدیمی ها از بین می رم.   
خلاصه چند تایی اتاق پیدا کردم و به همشون پیغام دادم و رفتم خوابیدم.
ساعت ۵ بعد از ظهر تونستم ناهار بخورم و جواب اتاق ها رو برسی کنم. 
خونه دوستم یه خونه مشترکه و با دو تا پسر ۲۵ ساله همخونه است. آشپزخونه به شدت کثیف و نوچ و بهم ریخته ست. تشخیص دادن این که چی مال کیه، خیلی کار راحتی نیست. کشوی قاشق چنگال ها رو که بیرون می کشم، بی اختیار می خندم. همچین صحنه ای تاحالا ندیده بودم. یه کشوی عمیق بدون هیچ تقسیم بندی ای تا تمام قاشق چنگال ها توش گل هم گره خوردن. در اتاق پسرها که باز می شه، صحنه ای شبیه عکس های خرابی ها و بمب گذاری های جنگ جهانی دوم رو می بینم. به شدت بوی لباس چرک می یاد. انقدر که سخت می تونم دماغم رو نگیرم. 
هر دو ولی بامزه و خوشرو هستن و موهای فرفری طلایی دارن. یکی شون از دوست دخترش بچه تازه متولد شده ای داره. دوست دختره با بچه اش طبقه پایین زندگی می کنن!
................
بلاخره روز بعد با پرداخت ۵۰ یورو ضرر، تونستم یه اتاق تو طبقه همکف تو یه خونه مشترک از یکشنبه به مدت ۳ هفته کرایه کنم.  
امروز هوا به شدت شرجی بود. نفس کشیدن تو هوای شرجی سخت می شه برام. به غیر از جمع و جور کردن، دو سه تا کار خیلی مهم داشتم که باید بیرون انجام می دادم. عصری قبل از برگشتنم هوا خنک شد و شب سیل از آسمون می اومد.
................
امروز یکشنبه است. هوا هنوز خنکه. ۱۵ درجه است. عصری باید دوباره اسباب هارو با ماشین دوستم ببریم به اتاق جدیدم. اونجا می تونم با آرامش طی چند روزه آینده جعبه ها رو ببندم و به باربری بفرستم و خودم بعد از ۲ هفته با ۲ تا چمدون سوار هواپیما بشم و برم ایران.  
مادرم برام یه خونه نزدیک خودش پیدا کرده بود که همون اول آب فاضلاب زد بالا و کل خونه رو آب برداشت. حالا خونه رو پس دادن و دوباره دارن دنبال جا می گردن. امیدوارم تا ۲-۳ هفته دیگه جا پیدا بشه که من با وسایلم برم توش.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانیست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و پره…

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…