۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

هستم ولی خسته ام

 این روزا انگار که روی تشک فنر بپرم, حالم بین بد و خوب در رفت و آمده. صبح اول وقت در خونه رو با اعصاب خورد باز کردم و اومدم بیرون, یه دفعه  برف زد تو صورتم. یه ذوقی کردم که حالم تو یه لحظه عوض شد. فکر کردم بلاخره آرزوهایی هم هستن که برآورده می شن. خوبه که برف بیاد و سفیدی روی همه چیزای بد رو بپوشونه. اما برف به همون دو سه تا دونه رضایت داد و دیگه نیومد. خیلی وقته منتظر این سفیدیم.
الان سر کلاس نشسته ام, مغزم و بدنم به شدت خسته ست ولی قوی تر از همیشه ام. بیشتر از دو ماهه که تمام شبانه روز دارم چیز یاد می گیرم, کار می کنم, کتاب می خونم, تغییر می کنم, فکر می کنم و قویتر می شم. حس می کنم مثل یه اسفنجم یا جاروبرقیم!
به اندازه رئیس یه شرکت بزرگ فکر تو سرمه و تصمیم های خیلی مهمی هست که باید بگیرم و تقویمم تا سه هفته آینده پر از کارهایی یه که باید انجام بشه. انگار زندگیمو گذاشتن رو دور تند.   

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

توکای سیاه

روز خاکستری بود 
قلبم تنها بود 
از تنها پنجره روشن خانه دیدم 
توکا تنها آمد نشست روی پیچک بی برگ روبرو 
شاید خواست بگوید که امیدی هست
اشک آمد توی چشمم اما نریخت 
دیگر قطره اشکی نمانده بود 
دیشب همه را ریخته بودم  

۱۳۹۲ دی ۲۲, یکشنبه

این مال من, این مال مهمون ...

صبح موقع صبحانه, اومدم یه سینی بردارم, دستم رفت طرف سینی چوبی نقاشی شده ای که ایران از صنایع دستی خریدیم. فکر کردم حیفه؟ بعد فکر کردم, نه, مگه خودم چمه که ازش استفاده نکنم؟ چرا حیفه؟ وقتی که قشنگه باید دیده بشه, به جای این که کنار دیوار بدون استفاده بمونه.   
احترام به خود, چیزیه که در فرهنگ ما شاید کمتر بهش اهمیت داده بشه. البته که ما ملت مهمون نواز و مهربونی هستی. باصفا و بامرامیم. اما خیلی وقت ها هم برای همه مادرم, برای خودمون زن بابا! (البته این مثال قدیمیه خیلی چون زن باباهایی هم هستن که بهتر از مادر اصلی خود ادامه, ولی بگذریم, منظورم اینه که اون کاری که خوبه رو برای دیگری انجام می دم, اما برای خودمون نه).
از خودم شروع کنم. بچه که بودم, برادرم یه بر یه سری تی شرت برام از خارج فرستاد که قشنگ ترین تی شرت هایی بودن که دیده بودم, با عکس می کی موز و دونالد داک و ... من انقدر اینارو دوست داشتم که خدا می دونه. خیلی کم می پوشیدمشون, از ترس این که خراب نشن, حیف بود آخه! این کلمه حیفه رفته بود تو کله ام! انقدر نپوشیدمشون که گنده شدم و دیگه تو تی شرت ها جا نشدم و غصه نپوشیدنشون به دلم موند!
این لباس حیفه تو خونه نپوش رو تقریبا تمام عمرم شنیدم. چقدر لباس ها هی موند و منتظر مهمونی شد, از مهمونی خبری نشود و لباس ها از قیافه و مد افتاد و کوچیک شد.  
بچه که بودم, یا نوجوون, گاهی برای غذا خوردن وقتی که می خواستم میز رو بچینم, می رفتم سراغ بوفه ظرف ها و قاشق چنگال های گرد و گلدار مورد علاقه ام رو در می آوردم که بچینم رو میز, مامانم می گفت, اونا حیفه بذار واسه مهمون, اما من اون قاشق چنگال هارو خیلی دوست داشتم. رومیزی های قشنگ مال مهمون بود, پیشدستی خوشگلا, بشقاب بزرگا, میوه دُرُشتا و ...
بابای من اصلا آدم پرخوری نیست, اما شیرینی و شکلات خیلی دوست داره, بخصوص ناخونک زدن رو. این همیشه مامانم رو عصبانی می کرد که چرا بابت آجیلارو خورده! اگر یه وقت کسی بیاد, چیزی نداریم جلوش بذاریم! من فکر می کردم بیچاره پول داده خریده, خب می خواد بخوره! بعدم خونه ما که هیچ بنی بشری سرزده نمی یاد! حالا مهمون آجیل نخوره! مگه مهمون واسه خاطر آجیل می یاد خونه ما؟! 
یا مامانم می گفت ببین بابت رفته چه پرتقال های کوچولویی خریده, اینارو آدم روش نمی شه بذاره جلو مهمون! بابام استدلالش این بود که پرتقال های کمی کوچیکتر پر آب تر هستن و همه چیز نباید ظاهرش قشنگ و بزرگ باشه. من استدلال بابام رو قبول داشتم چون خیلی از پرتقال های بزرگ, توش خشک و بی آب بود. اما مامان جان می گفت واسه مهمون باید همچین و همچون باشه.
١٧-١٨ ساله بودم, پیش می اومد که گاهی مامانم ٣-٤ روز می رفت سفر و نبود. توی روز بابام سر کار بود و هامون جا ناهار می خورد, شب هم که شام نمی خورد. من پا می شدم واسه خودم تنهایی قرمه سبزی, قیمه یا هر غذای دیگه ای که هوس می کردم, درست می کردم. اکثر آدما بهم می گفتن بابا تو چه حوصله ای داری, واسه خودت تنهایی غذا درست می کنی؟! خب یه نون و پنیری بخور دیگه! هنوز هم که هنوزه این جمله رو فقط از عزیزان هموطن می شنوم! واسه همینه که می گم این احترام به خود تو فرهنگ ما کمه. 
من ده دوازده سال پیش تو تهران واسه خودم تنهایی می رفتم سینما. از بس که صبر می کردم و منتظر دستم می شدم و نمی اومدن و من فیلم رو از دست می دادم. بعد خیلی ها می گفتن, اااا تنهایی می ری سینما؟! خوب البته اون موقع هم کمتر دختر جوونی بود که تنهایی بره سینما. یا تنهایی می رفتم پارک جمشیدیه و ساعت ها می نشستم زیر درخت, لب آب, کتاب می خوندم. 
تو کارای هنریم شده یک عالمه رنگ های جورواجور داشتم اما فکر کردم حیفه و انقدر مونده که رنگ های به اون با کیفیتی و گرونی خشک شده و مجبور شدم بندازمشون دور. یا تو خیاطی فکر کردم حیفه که پارچه رو دو سه سانت بزرگ تر ببرم و صرفه جویی کردم و محصول نهایی کوچیک شده و مجبور شدم اون رو کنار بذارم و از اول یکی دیگه بدوزم. 
از وقتی اومدم اینجا سعی کردم این احترام گذاشتن به خودم رو بیشتر کنم, کلمه حیف رو تا جایی که می تونم کنار بذارم و بعد از مدت ها, می بینم که یواش یواش دارم موفق می شم و تغیراتی رو تو خودم می بینم. این کلمه حیف انقدر محکم نشسته تو وجودمون که به سختی می شه بیرونش انداخت. اولین کاری که کردم این بود که لباس هایی که خیلی دوسشون نداشتم و به همین دلیل تو خونه می پوشیدمشون رو دادم به خیریه. فکر کردم چرا نباید تو خونه لباس های قشنگ بپوشم که احساس بهتری از خودم داشته باشم؟! خواهرزاده ام ١٥ سالشه اما من اینو ازش خیلی خوب یاد گرفتم, از بچه گیش این اخلاق رو داره که لباس های خیلی قشنگ تو خونه می پوشه, ساعت, گردنبند, گوشواره یا دستبند می ندازه. دستمال گردن می بنده و موهاش رو قشنگ درست می کنه.  
چرا استفاده از چیزهای خوب حیفه در حالی که هر لحظه ممکنه دیگه نباشیم, مرگ یا بیماری گریبانمون رو بگیره و کلی وسایل نو و استفاده نشده تو خونمون مونده باشه به امید روزی که بیاد و روز مبادا باشه؟

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

دلم روشنه

چند وقتی یه که دیدم به زندگی مثبت تر شده, سعی می کنم لحظه رو دریابم و بهترین رو ازش بسازم. خب مسلما همیشه موفق نمی شم اما از پیشرفتم راضیم و فکر می کنم این یکی از بهترین نتایج سال ٢٠١٣ بود برام. از وقتی دوستم سرطان گرفته سعی می کنم زندگی رو آسون تر بگیرم. توی تعطیلات تونستم استراحت کنم, کمی هم گردش کردیم. از پس فردا دوباره کلاسم شروع می شه و سرم حسابی شلوغ می شه. 
یه پروژه گرافیک خوب هم گرفتم که تمومش کردم و چند روز دیگه پولش می یاد دستم. حس خوبی برای شروع سال جدید میلادی دارم, دلم روشنه. 

۱۳۹۲ آذر ۲۱, پنجشنبه

عدو شود سبب خیر

قسمت دوم امتحان رو برای کار دادم, بهم گفتن خوب بود اما بعد از یکی دو روز زنگ زدن و گفتن که یه خانم دیگه بوده که کمی بهتر از من بوده و اون رو برداشتن. یه کمی حالم گرفته شد اما گفتم عیبی نداره چون چند روزی حسابی درس خوندم و چیز یاد گرفتم و فعال بودم و به اطلاعاتم اضافه شد.
کلاس کامپوتره یک هفته است که شروع شده و افتضاحه! این همه پول می گیرن از ملت, بعد هر کس باید واسه خودش تنها بشینه هدفون بذاره تو گوشش, ویدئو نگاه کنه و از ٨:٣٠ صبح تا ١٢:٣٠ یاد بگیره! خب این کارو که تو خونه هم می شد انجام بدم! اما دیگه کارش نمی شه کرد چون هزینه کلاس رو اداره کار داده و من مجبورم که ٦ هفته ای دندون رو جیگر بگذارم و کلاس رو برم. روز اول که کلی شوکه شدم وقتی دیدم کلاس چطوریه, روز دوم امونم برید و کلافه شدم بس که این صدای یکنواخت توی هدفون رو گوش کردم, تازه هدفونش سوت هم می کشه تمام وقت. از روز سوم ولی تصمیم گرفتم که به موضوع یه جور دیگه نگاه کنم. گفتم حالا که شرایط اینجوریه, من فکر می کنم که هر روز یه وقت ثابت رو باید بذارم برای یاد گرفتن. برای خودم چایی و بیسکویت و آجیل و کتاب می برم, کمی دیرتر می رم و کمی زود تر می یام و به جاش از ٤٠ دقیقه زنگ تفریح استفاده نمی کنم. وسط کار چندین بار کتاب می خونم که خیلی آموزنده و هیجان انگیزه و خلاصه سعی می کنم از وقتم خوب استفاده کنم و فقط به مانیتور چشم ندوزم. الان دیگه اون حس بد روز دوم رو ندارم و خوشحالم که هدفی هست به زندگیم یه نظمی داده و باعث می شه هر روز سر ساعت از خونه خارج بشم و برای کارهای مربوط به خودم وقت بذارم.          

۱۳۹۲ آذر ۴, دوشنبه

فرشته بال شکسته

دوستم سرطان گرفته. خیلی شوکه شدم, تا حالا انقدر از نزدیک حسش نکرده بودم. خیلی دردناکه. رفتم بیمارستان دیدنش. شبیه فرشته ای بود که بال هاش شکسته باشن.

۱۳۹۲ آذر ۳, یکشنبه

اوضاع داره به سرعت بهتر می‌‌شه

انقدر این مدت رفتم اداره کار و اومدم که قیافم شبیهِ مهرِ اداره کار شده! یه ورک شاپ خیلی خوب رفتم که کلی به آدم یاد می دن که برای دنبال کار گشتن چه کارایی باید کرد و چجوری باید خودمونو معرفی کنیم, توی رزومه چه چیز هایی نباید بنویسیم, چه چیزهایی رو نباید موقع مصاحبه بگیم و هزار تا چیز دیگه. ١٥ نفر بودیم از مملکت های مختلف, تقریبا بیشترمون هم اشتباه های مشترک انجام داده بودیم و کلافه شده بودیم از این که هیچی گیرمون نمی یاد, غافل از این که خیلی از اشتباهات به خاطر نداشتن اطلاعات کافی از محیط کاری اینجاست. آخر کلاس به این نتیجه رسیدم که همون اول که آدم از درِ این مملکت وارد می شه باید بره یه دوره روانشناسی ببینه که به این مردم چی بگه و چی نگه و چجوری بگه! برای دو تا ورک شاپ دیگه هم اسم نوشتم. بعد هم یه وقت گرفتم ازشون که برم برای اصلاح تقاضای کار و رزومه ام و کلی اشتباه داشتم. 
هنوز دوره مددکاری اجتمایی‌ رو می رم, چند نفری کم و بیش نمی یان. با این که مطالب جالب و آموزنده ای یاد می گیریم ولی متاسفانه جو کلاس اصلا خوب نیست و شرکت کننده ها همش می خوان به جون هم بیفتن, انگار که کلاس میدون جنگه. هفته دیگه کلاس تموم می شه و یک ماه و نیمی کلاس نداریم. دو هفته دیگه یه کلاس کامپوتر شروع می شه که هر روز باید برم و سرم حسابی شلوغ می شه. 
یه کار پیدا کردم و برای مصاحبه رفتم, مصاحبه رو قبول شدم, خیلی سخت بود, کلی به خودم امیدوار شدم. هفته دیگه هم قسمت دومشه که باید یه امتحان ورودی بدم و منتظر جواب بمونم.  

اون مسابقه یی رو که شرکت کرده بودم, برنده نشدم, کلی خورد تو حالم. حالا باید ببینم دیگه کجا می تونم با همون کانسپت شرکت کنم.

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

آرزوهای ساده

دیروز یه دفعه دلم خواست تلویزیون داشتیم, تو ٣-٤ سال گذشته اصلا این موضوع اذییتم نکرده اما دیروز یه دفع دلم خواست, هوس کردم می یام خونه, یه تلویزیون باشه که یه کم بزنم این کانال اون کانال, یه چیزی تماشا کنم.
بعضی روزا هوس ماشین سواری می کنم, نه که دلم واسه ترافیک و جای پارک پیدا نکردن تنگ بشه ها, ولی خوب دلم می خواد دوباره سوار ماشین شم و رانندگی کنم.
بعضی روزا هم دلم می خواد این آب گرم رو باز بذارم, هی آب بیاد بدون این که نگران باشم الان اما آب گرم تموم می شه.

۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

سمج

چند روزه درگیر نوشتنِ یه طرحِ کلی‌ و برنامه هستم برای یه مسابقه هنری و خیلی‌ امیدوارم که مسابقه رو ببرم. مشکل اینجاست که ما تو ایران به خصوص تو‌ رشته‌های هنری، کانسپت و برنامه نوشتن رو یاد نمی‌‌گیریم و خب الان کانسپت نوشتن به یه زبان دیگه، پیچیده تر هم هست.
پوشه مربوط به مراجعه به سازمان‌های مختلف برای کمک به کاریابی و مراجعه به اداره کار، مراجعه برای کمک‌های اجتماعی، هر روز داره چاق و چاق تر می‌‌شه.
دیروز جواب اومد که از این ماه تا ۴ ماه آینده رو ماهیانه بهم کمک هزینه می‌‌دن تا کار پیدا کنم. به همه جاهایی‌ که به نحوی می‌‌تونستن برای پیدا کردن کار بهم کمک کنن مراجعه کردم. بعضی‌‌ها وعده و وعید دادن، به اجرا که رسید کمکی‌ نکردن. مثلا اداره کار گفت کلاس‌هایی‌ هست که پشتیبانی‌ می‌‌کنن و هزینه ش رو می‌‌دن، اما کلاس هارو که پیدا کردم و خواستم برم، بهانه آوردن و نه گفتن. یا موسسه وابسته به اداره کار که مختص هنرمندهاست گفت کلاس‌های مارو می‌‌تونین بدون پرداخت هزینه شرکت کنین اما وقتی‌ خواستم شرکت کنم گفت پُره. در حالی‌ که من در مورد یکی‌ از کلاس‌ها با معلمش صحبت کرده بودم و می‌‌دونستم که نصف کلاس خالیه. چیزی که تو همه این جاها مهمه، سمج و پیگیر بودنه. هنوز امیدم رو از دست ندادم. سه تا قرار دیگه دارم که هر کدومشون شاید یه جوری بهم کمک کنه.
اسممو نوشتم هفته‌ای دو دفعه کلاسای ورزش دانشگاه، از همه جا قیمتش مناسب تره.
چهارشنبه شب مراقبِ بچه بودم، مادرش از ساعت ۵ عصر آوردش، خالش ساعت حدودای ۱۱ شب اومد دنبالش. بامزه بود بچه داشتن، همسرم هم اومد خونه یه کمی‌ باهاش بازی کرد و سه تایی‌ با هم شام خوردیم.

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

فرهنگ درگیرها

از کلاسی که می‌‌رم راضیم و کلی‌ چیز یاد گرفتم. چند روز گذشته کلاس‌ها فشرده بود، اما کلاس بعدی باز ۴ هفته دیگه ‌ست.
همه زیر ۳۰ سال هستن و اکثراً ازدواج کردن (توی فرهنگ‌های شرقی‌ هنوز هم اکثراً سنّ ازدواج پایینه)، من از همه بزرگترم، اکثریت با تُرک هاست، فقط من ایرانیم، دو تا دختر هندین که یکیشون یه پسر ۲ سال و نیمه داره و اون یکی‌ طلاق گرفته، یه دختر کرد تُرک و یه دختر ۱۹ ساله جیغ جیغو که می‌‌گه رَپِره، دو رگه ‌ست از چیلی و یه جای دیگه. وقتی‌ تو یه همچین جمعی‌ هستم می‌‌بینم که چقدر فرهنگ هامون شبیه، به خصوص توی درد دل کردن، غُر زدن، وسط حرف هم پریدن، شلوغ کردن، از موضوع اصلی‌ منحرف شدن و تعصب داشتن
همون روز دوم کلاس، یکی‌ از مربیا که خودش هم ترکه برگشت گفت تو فرهنگ ما و فرهنگ‌های شبیه ما خشونت هست، خشونتی که لزوما هم فیزیکی‌ نیست و چند تا مثال زد. دختر کردِ تُرک حسابی‌ عصبانی‌ شد و برگشت گفت فرهنگ اصلا با این چیز‌ها کار نداره، اینی که تو می‌‌گی‌‌ فرهنگ نیست، رفتاره. فرهنگ فقط چیزای قشنگ مثل کتاب خوندن و تئاتر رفتن و رقصیدن و ایناست، تو با تعریفت فرهنگ رو خراب می‌‌کنی‌! همچین با تعصب و عصبانیت حرف می‌‌زد که آدم فکر می‌‌کرد می‌‌خواد خانومه رو خفه کنه!
چیز دیگه‌ای که توجهم رو جلب کرده، این فرهنگ درگیری یا خوددرگیری با فرهنگه که توی فرهنگ‌های شرقی‌ مشترکه. چیز‌هایی‌ که محکم توی کله مون کردن و حالا خودمون هم که بخوایم به سختی می‌‌تونیم از توی وجودمون بکشیمش بیرون. 
دختر هندی نگرانه، کلافه ‌ست، درگیر اسباب کشی‌یه اما باید موهای بچه ش رو کوتاه کنه، پسر بچه ۲ سال و نیمش شده، تاحالا یک بارم موهاش رو کوتاه نکردن، می‌‌گه‌ عین دخترا شده، باید ببرمش معبد موهاشو از ته بتراشم، این موها پاک نیست، موهای لحظه تولده، دوستش می‌‌گه‌ بچه از آدمای کچل می‌‌ترسه. خودش می‌‌گه بچه حتما وحشت می‌‌کنه وقتی‌ خودشو تو‌ آینه ببینه. من تو دلم می‌‌گم حیونی بچه. می‌‌گه باید عکس و فیلم بگیرم برای خانواده ام، خیلی‌ مهمه! نفس عمیق می‌‌کشه، آه می‌‌کشه، نمی‌‌دونه چطوری می‌‌رسه این همه کارو انجام بده، کار و اسباب‌کشی، آشپزخونه اش هنوز حاضر نیست و بنابر این تا ۲-۳ روزی غذا هم نمی‌‌تونه درست کنه (اینجا اکثر خونه هارو که اجاره می‌‌کنی‌، آشپزخونش مبلمان نداره، باید خودت کابینت و گاز و ظرفشویی و اینا بخری بذاری). 
باید نفری ۷۰۰ یورو بلیت هواپیما بگیره، تنهایی‌ با بچه پرواز کنه به یه کشور دیگه، از آنجا به هند، بعدم چند ساعت ماشین سوار شه تا برسه به شهرشون. این همه ساعت تنها با بچه نگرانش می‌‌کنه، می‌‌گه یه دقیقه هم حتا نمی‌‌تونم برم دستشویی، بچه رو به کی‌ بسپرم؟! تو‌ شهرشون ۱۵۰ نفر مهمون می‌‌یان که بچه کچل رو ببینن و کچلیش رو جشن بگیرن. فکر می‌‌کنم بی‌چاره بچه، بی‌چاره دختر، چقدر فشار روشه. تو دلم به این فکر می‌‌کنم حقیقت اینه که اون موهای بدو تولد فقط نوک موهای این بچه ‌ست الان، خب اگه پاک نیست، نوکش رو بزن بره! یه قیچی می‌‌خواد دیگه، این همه نگرانی و هزینه و سرو صدا نداره! بعد باز تو دلم می‌‌گم خب سنته، رسمه، چیکار کنه، کردن تو مغزش، باز به این فکر می‌‌کنم که ما تو‌ این دنیای مدرن چقدر به سنت ‌ها و رسم‌های دست و پاگیر احتیاج داریم؟ چقدر این چیز‌ها مارو عقب نگه می‌‌داره؟ آیا بقیه کشور‌هایی‌ که این رسم و رسوم رو ندارن، از ما جلوتر نیستن؟ 
تو همین فکرام که دختر تُرک از اون ور می‌‌گه ما ختنه سرون داریم، من تو‌ دلم سرم رو تکون می‌‌دم!

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

بی‌ خوابی‌

تا الان که حدود ۴ صبحه و بی‌ خوابی‌ و سردرد زده به سرم، هنوز به هیچ نتیجه خاصی‌ از دوندگی‌هایی‌ که کردم نرسیدم. فقط یه دوره پیدا کردم که حالت مددکاری اجتمایی‌ داره و درسته که در حیطه کاریم نیست اما به عطش کمک کردن به دیگرانم شاید پاسخ بده.
ارزش دوره بالای ۳۰۰۰ یورو هست ولی‌ ما نباید هزینه‌ای پرداخت کنیم. ۹ نفر هستیم سر کلاس و کلاس‌ها ماهی‌ ۳-۴ روز تشکیل می‌‌شن. دو روز از کلاس رو فعلا رفتم که نتیجه ش این بود که حسابی‌ سرما خوردم، چون همون روز اول دو طرفم دو نفر نشسته بودن که سرما خورده بودن و یکیشون به شدت سرفه می‌‌کرد. من که اومدم خونه، لحظه به لحظه حالم بدتر شد، مدت‌ها بود اینجوری سرما نخرده بودم. خوبی این کلاسا اینه که تو‌ موسسه‌ای تشکیل می‌‌شه که کمک‌های مختلی رو به زن‌ها ارائه می‌‌دن و همین باعث می‌‌شه که از مسائل مختلف اطلاع پیدا کنم یا کمک بگیرم که این خودش خیلی‌ خوبه.
یکی‌ از کارهایی‌ که جلسه دوم باید انجام می‌‌دادیم، نامه نوشتن به خودمون بود که چرا توی این دوره شرکت کردیم و نیم ساعت هم وقت داشتیم. من اولش گفتم برو بابا دو خط هم نمی‌‌شه. اما وقتی‌ شروع کردم به نوشتن، انقدر احساس خوبی‌ بهم داد به خودم نامه نوشتن که یک صفحه و نیم نوشتم، از این در و اون در، کلی‌ هم گریه کردم. یه حال خوبی بود، انگار بعد از مدتها یکی‌ از آدم بپرسه حالت چطوره.
توی یک ماه اخیر پیش اومد که بعد از یک سال ۳-۴ بار برم ببی سیتری. بچه رو دوست دارم، پسر نازیه، سه‌ سالشه، بهش علاقه پیدا کردم. پنجشنبه آوردمش چند ساعت پیش خودم، حس خوبی بود تو‌ خونه بچه داشتن. بعد هم که برگردوندمش خونه مادربزرگش، شامش رو دادم، براش شعر خوندم، تو بغلم خوابید.
گاهی امیدوارم، گاهی نیستم، گاهی توان دارم، گاهی ندارم. الان نمی‌‌دونم در کدوم حالم، فقط می‌‌دونم حسابی‌ سرما خوردم و سرم و چشمام درد می‌‌کنه. می‌‌رم دوباره بخوابم.
درضمن سرمای هوا به ۵-۶ درجه رسیده، یعنی‌ صبح‌ها و آخر شب ها، رسما زمستونه دیگه.

نقل مکان وبلاگ

https://dokhtaremerikh.home.blog