رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

مهاجرت بدون انگیزه

دومین هفته کاری ام فردا تموم می‌‌شه. این دو هفته خیلی‌ زود گذشت. کلی‌ چیز یاد گرفتم. بعد از سال‌ها دوباره با ویندوز کار کردم و برای اولین بار با سیستم‌های تو در توی دیتا بیس. 
شغلم برام جالبه، هر روز حداقل با ۲ تا ۴ نفر آشنا می‌‌شم که هر کدوم داستان خودشون رو دارن. پیر و جوون، بچه و بزرگ، خوشحال و ناراحت، بیمار و سالم.
با چیز‌هایی‌ آشنا می‌‌شم که تا وقتی‌ تو ایران بودم، حتا یک بار هم به گوشم نخورده بود.
پریروز آقایی اومد که اسم مادرش دسته گُل بود. اسم عجیب ولی لطیفی یه به نظرم. تاحالا نشنیده بودم.  
هنوز برام عجیبه که هر اولِ هفته ۴۰-۵۰ تا پناهنده اقلیت مذهبی‌ که تنها ۲-۳ روزه ایران رو ترک کردن، برای ثبت نام می‌‌یان. پناهنده‌هایی‌ که اکثرا حالشون خوبه و سالمن. با هزینه خودشون و به صورت قانونی از کشور خارج شدن. هزینه ۵-۶ ماه زندگی‌ تو اروپا رو دارن. بعد از گرفتن جواب مثبت، اروپا رو ترک می‌‌کنن. بعضی‌ روزا فکر می‌‌کنم نکنه ایران داره آروم آروم خالی‌ می‌‌شه!
چیزی که تو عده ای از جوون‌ها حالم رو بد می‌‌کنه، بی‌ انگیزه گی شونه. خیلی از جوون ها همراه خانواده هستن.
دیروز دختری اومد ۲۳ ساله
، کار خاصی تو زندگیش نکرده بود.
خوندن و نوشتن انگلیسی بلد نبود. حتا نمی تونست اسمش رو با حروف انگلیسی درست بنویسه. آدرس خونشون رو بدون پلاک نوشته بود، یادش نبود شماره موبایلش رو از حدود یک سال پیش داره یا ۱۰ سال پیش و چیزهای ساده ای شبیه این. هیچ بیماری روحی یا جسمی مشخصی نداشت. به خودش حسابی رسیده و خنده رو بود. چیزی که از حرف هاش و فرم هاش بیرون می زد، بی انگیزه گی بود. انگار اصلا نمی دونست چرا ایران بوده، چرا اومده بیرون، چکار می خواد بکنه.
امروز دختری بود ۲۲ ساله. با تحصیلات فوق دیپلم. می گفت ۲-۳ سالی کلاس زبان رفته اما حتا جایی که توی فرم نوشته بود نام و نام خانوادگی، رو پرسید که آیا باید اسمش رو اونجا بنویسه؟ دو تا آدرس ایمیل داشت به اسم تو دل برو و تیتیش مامانی‌! اون هم خنده رو و سالم بود. اما انگار حال نداشت فکر کنه برای چی داره می ره مهاجرت می کنه.
هر دو هیچ وقت شاغل نبودن ولی گه گاهی کاشت ناخن برای دوست و آشنا انجام می دادن.
با خودم فکر کردم که این ها بدون انگیزه
، بدون آمادگی، بدون حتا دونستن این که برای مهاجرت و ارتباط برقرار کردن نیاز به دونستن زبان هست، به آدرس ایمیل درست حسابی و مهارت های کاری دارن، کجا می خوان برن؟ چرا می خوان برن؟ چکار می خوان بکنن؟ چی در انتظارشونه؟ چه انتظاری دارن؟ ما که انگیزه داشتیم و با آمادگی اومدیم، این همه سال طول کشید تا جا بیفتیم. اینا یک یا چند سال گذشته رو با علم به این که دارن ایران رو ترک می کنن گذروندن. شاغل نبودن و بعد از اتمام تحصیلات بیشتر وقتشون رو تو خونه گذروندن. انقدر وقت نداشتن که فکر کنن چرا می خوان برن؟ اسمشون رو چطور به انگلیسی بنویسن، چند جمله کلیدی یاد بگیرن، یه آدرس ایمیل درست کنن، پلاک خونه ای که توش زندگی می کنن رو یاد بگیرن.
تو مسیر خونه، همینطور که توی این فکرها بودم، از روی آخرین خطِ عابر پیاده که رد شدم. عده‌ای مردِ بی‌ مو و کم مو از روبرو اومدن و از کنارم گذشتن. من پیچیدم تو کوچه و از کوچه بی‌ روحِ کم سایه، خودم رو رسوندم به خونه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

من و تو و رشت از روزگاری دور

به «فردا آسمان رشت بارانی ایست» از رادیو دیو گوش می دهم. یک بار برایت این اپیزود را فرستاده بودم. گیلان برای من بوی تو را می دهد. اسم رشت صدای تو را در گوشم می پیچاند. خنده هایت را جلوی چشمانم می آورد. مگر من چند بار در گیلان بوده ام؟ چند بار در رشت؟ تنها یک بار با تو. اما با صدای تو بوی سبز رشت توی مشامم می پیچد. انگار که شهر را خوب بشناسم، حتی کوچه پس کوچه هایش را.
دلتنگم، دلتنگ با تو بودن. دلتنگ در آغوش کشیدن و فشردنت. دلتنگ حرف زدن با تو پای تلفن، از شب تا صبح، از هر دری. انگار نه انگار که بیش از یکسال است ندیدمت. انگار نه انگار که ۱۲۰۰۰ کیلومتر فاصله بین ماست. الان که به تو فکر می کنم، گرمایت را حس می کنم. انگار پشت فرمان نشسته ای، در ترافیک تهران می رانیم و از جایی به جای دیگر می رویم، از ظهر تا شب، مثل روزهایی که هرچند دیر به دیر اتفاق می افتاد، اما فقط مال ما دو تا بود. دلم برای گوش کردنت تنگ شده، برای شوقت به شنیدن حرف هایم، برای اینکه هیچ وقت من را قضاوت نکردی. رادیو دیو تموم می شه، دوباره می زنم از اول، به آهنگ های رشت گوش می دم و اشک توی چشمانم حلقه می زند. یاد خانه شلوغ و …

حاج آقا در کِشتی

بی‌ پرده بگویم، مُخ اینجانب گوزیده است! به دلیلِ این که امروز ۱۲ ساعت با حاج آقا بوده ام. حاج آقا مُخ بنده را گاز زده است، خورده است، از بس که حرف زده است. ۷:۳۰ صبح رفته‌ام هتلِ حاج آقا، حاضر نبود، کِشتی ساعت ۸:۳۰ راه می‌‌افتاد، برای ما که صبر نمی‌‌کرد. حاج آقا تازه ساعت ۸:۱۰ از اتاق آمد بیرون، گفت که صبح‌ها ورزش می‌‌کند. حاج آقا می‌‌خواهد با لباس اسپرت بیاید کِشتی سواری، از من می‌‌پرسد که آیا خوب است؟! می‌‌گویم بله! قرار شد چون دیر شده است و حاج آقا می‌‌خواهد صبحانه بخورد، جای دیگری برویم. با اتوبوس یک ساعت و نیمی رفتیم تا به کِشتی رسیدیم و کِشتی را سوار شدیم. از حاج آقا می‌‌پرسم که آیا تا به حال سوار کِشتی شده است، می‌‌گوید که بله، در استانبول، در آمریکا، در کانادا، در بنادر ایران، و هی‌ پُز می‌‌دهد و من مثل مجسمه نگاهش می‌‌کنم و اصلا ذوق نمی‌‌کنم که پُز داده است و او کلی‌ قیافه‌اش متعجب می‌‌شود که چرا ذوق نکرده ام. حاج آقا با همان ده بیست کلمه انگلیسی‌‌ای که بلد است، دنیا را گردیده است، حاج آقا زبانِ دیگری هم بلد نمی‌‌باشد. حاج آقا اهل موزه، تآتر و سینما و اپرا نیست. توری که امروز…